کنشگران / عالمان دینی

متن خلاصه هوش مصنوعی

سخنرانی با طرح مسئله معنویت به عنوان رکن سوم انقلاب اسلامی آغاز می‌شود و به بررسی مفهوم معنویت از دیدگاه مکاتب مادی و اسلامی می‌پردازد. ابتدا معنویت از دیدگاه مادی‌گرایان به عنوان مفهومی منفی (نبود خودخواهی و منیت) و ریشه آن در مالکیت معرفی می‌شود. سپس، با نقد این دیدگاه، استدلال می‌شود که نفی مالکیت به تنهایی کافی نیست و تعلق انسان به اشیاء (مملوکیت) عامل اصلی از بین رفتن معنویت است. راه حل اسلامی برای رفع این مملوکیت، بندگی خدا و رهایی از وابستگی‌های مادی معرفی می‌شود. در ادامه، سخنران بر لزوم توأمان بودن اصلاح درون و بیرون (معنویت و عدالت اجتماعی) تأکید می‌کند و با استناد به آیات قرآن، خطر طغیان انسان در صورت استغنا و تأثیر روابط بیرونی بر درون را گوشزد می‌کند. در پایان، با رد معنویت اومانیستی و ذکر نمونه استالین، بر ضرورت معنویت واقعی و اسلامی در کنار عدالت اجتماعی برای انقلاب تأکید می‌شود و هرگونه تفسیر مادی از معنویت قرآنی را خیانت به قرآن می‌داند.

متن کامل گزارش

بسم الله الرحمن الرحیم امشب می‌خواهم درباره سومین رکن از ارکان انقلاب اسلامی یعنی رکن معنویت سخن بگویم. اگر دقت کرده باشید این مسئله که جامعه بشری بدون آن که هیچگونه معنویتی داشته باشد، قابل بقاء نیست، منکر و مخالف ندارد. حتی مکتب‌ها و پیروان مکتب‌هایی که مادی فکر می‌کنند و جهان را و جامعه و حرکات آن را مادی تفسیر می‌کنند، اعتراف می‌کنند که جامعه به نوعی از معنویت نیازمند است. باید ببینیم مقصود از این معنویت که مورد قبول همه، حتی مادیین است چه معنویتی است و راه تحصیل آن چیست؟ می‌توان گفت، معنویت در این حد که همه آن را قبول دارند، یک مفهوم منفی است؛ یعنی منظور از آن، نبودن یک سلسله از امور است. اگر جامعه انسانی و افراد آن به مرحله‌ای برسند که خودپرست، خودخواه و سودجو نباشند، تعصب نژادی، منطقه‌ای و حتی مذهبی نداشته باشند، این نیستی‌ها به عنوان معنویت به حساب می‌آیند. بر اساس این تلقی از معنویت، اگر این قیدها نباشد، در آن صورت افراد جامعه بشری همه برادروار به صورت «ما» زندگی خواهند کرد و «منیت» به کلی از بین می‌رود. در اینجا نکته جالبی وجود دارد. اگر از پیروان این طرز تفکر سؤال کنیم که چگونه می‌توان این معنویت منفی را ایجاد کرد؟ می‌گویند بشر در ذات خودش این صفات را ندارد و یک موجود اجتماعی -و یا به تعبیر مارکس ژنریک - است. اگر بپرسیم پس خودخواهی و سودجویی و خودپرستی... از کجا پیدا می‌شود، خواهند گفت ریشه همه اینها در مالکیت است. بشر ابتدا به صورت یک «کل» و در یک وحدت زندگی می‌کرد، مرزی میان خود و دیگران قائل نبود، احساس من و تو نمی‌کرد؛ اما از وقتی که مالکیت پیدا شد، منیت و انانیت نیز پیدا شد. و اگر بتوانیم مالکیت را از میان ببریم، معنویت نیز - البته با تعریفی که کردیم - حکمفرما خواهد شد. مالکیت یعنی این که اشیاء و ابزارهای زندگی و سازندگی به انسان تعلق داشته باشد. وقتی مردم بگویند خانه من، اتومبیل من، مغازه من، سرمایه من ... این تعلق اشیاء به انسان‌ها، آن را به صورت من‌هایی جدا از یکدیگر در می‌آورد. وقتی که این تعلق‌ها در کار نبود، وقتی که به عوض من «ما» درکار بود، معنویت در کار خواهد بود. به این ترتیب در این نوع اخلاق، نه نام خدایی در میان است، نه نام غیب و ماوراءالطبیعه، نه نام پیامبر و دین و ایمان. معنویت اخلاقی، یعنی این که منیت و انانیت از بین برود، جان‌ها با یکدیگر متحد شوند و اتحاد و وحدت در کار بیاید. در مقابل این نظر، نظر مخالفی هم وجود دارد، که می‌گوید اگر ما منشأ منیت‌ها را تعلق اشیاء به انسان بدانیم، نفی مالکیت و نفی این تعلق‌ها، در همه موارد امکان‌پذیر نیست. فرضاً این کار را در مورد ثروت انجام دادیم و وضع به صورتی درآمد که دیگر خانه من، اتومبیل من، درآمد من ... در کار نبود، با سایر امور چه خواهیم کرد؟ یک جامعه بالطبع پُست و سلسله مراتب مختلف و متفاوتی دارد؛ فی‌المثل حزب احتیاج به رهبر دارد. رهبر و یا دبیرکل حزب، خواه ناخواه یک نفر است، افراد دیگر هم به حساب مراتب و درجات خود متفاوتند. و یا در مورد دولت، پُست‌ها و مشاغل متفاوتی مطرح است؛ به این ترتیب حتی در اشتراکی‌ترین جامعه‌ها، باز بعضی از افراد، از نظر شهرت و معروفیت و محبوبیت جلو می‌افتند و بعضی دیگر در زاویه گمنامی باقی می‌مانند. از این مهم‌تر، در مورد مسائل خانوادگی است. آیا زن و شوهر نیز باید اشتراکی باشند و زن من، و شوهر من در کار نباشد؟ یعنی این که اشتراک مالی باید به اشتراک جنسی منتهی شود؟ می‌دانیم که این امکان‌پذیر نیست. به طور خلاصه اگر اضافه و تعلق اشیاء به انسان، انسان را تجزیه می‌کند و به انسان انانیت می‌دهد، در هر حال تعلق‌هایی وجود دارد که به هیچ روی قطع شدنی نیست. از سوی دیگر مخالفان نظر اول می‌گویند، آنچه که انسان را تجزیه می‌کند و معنویت را -به تعبیر شما - از او می‌گیرد، تعلق اشیاء به انسان نیست، بلکه تعلق انسان به اشیاء است. تعلق انسان به اشیاء یعنی آن علاقه و وابستگی درونی که در زبان دین به «محبت دنیا» از آن تعبیر می‌کنند. اگر من به این خانه وابسته شدم، آن وقت است که از انسان‌های دیگر جدا خواهم شد. در واقع به جای خانه من می‌شود من خانه؛ یعنی من وابسته به این خانه. من بنده و برده این خانه. به عبارت دیگر آنجا که مضاف و مضاف‌الیه‌ای است. انسان اگر مضاف‌الیه واقع شود، تکه‌تکه و تجزیه نمی‌شود؛ و اگر مضاف واقع شود، به وسیله مضاف‌الیه‌اش خُرد می‌شود و از بین می‌رود. پس به عوض این که مالکیت انسان را از اشیاء سلب کنیم، مملوکیت انسان نسبت به اشیاء را از بین ببریم؛ یعنی باید انسان را از درون اصلاح کنیم، نه از برون. این سؤال مطرح می‌شود که با چه وسیله‌ای می‌توان مملوکیت انسان نسبت به اشیاء را از بین برد؟ پاسخ این است که از راه بنده کردن انسان به حقیقتی که جزو فطرت اوست، به حقیقتی که پدید آورنده اوست و انسان به او عشق ذاتی دارد. بندگی خدا در عین این که بندگی است، وابستگی نیست؛ زیرا وابستگی، به یک امر محدود است که انسان را محدود و کوچک می‌کند؛ وابستگی به یک امر نامحدود و تکیه به آن، عین وارستگی و عدم محدودیت است. حافظ می‌گوید: خلاص حافظ از آن زلف تابدار مباد که بستگان کمند تو رستگارانند آنها که با ادبیات عرفانی ما آشنا هستند، می‌دانند که در ادبیات عرفانی، معنویت را در رهایی انسان از مملوکیت نسبت به اشیاء می‌دانند نه در رهایی اشیاء از مملوکیت نسبت به انسان. حافظ می‌گوید: غلام همت آنم که زیر چرخ کبود ز هر چه رنگ تعلق پذیرد آزاد است مگر تعلق خاطر به ماه‌رخساری که خاطر از همه عالم به مهر او شاد است انسان را باید آزاد کرد و این کار باید با آزادی از درون آغاز گردد، در عین حال در روابط بیرونی هم نباید اینگونه نظر داد که این روابط به هر شکل و صورتی که باشند در درون اثر نمی‌بخشد[۱]. اگر بنا شود تعلق اشیاء به انسان، هیچ نظام و قانونی نداشته باشد و عدالت در آن رعایت نگردد، رابطه درونی هم بی‌تردید بهم می‌خورد. اینجا این آیه قرآن که پیامبر اسلام در بسیاری از نامه‌هایش خطاب به سران کشورهایی که آنها را به اسلام دعوت می‌کرد می‌نوشت، شایسته توجه و دقت است. قُل یا أهلَ الکِتَابِ تَعالَوا إِلَی کَلِمَةٍ سَواءٍ بَینَنَا وَ بَینَکُم ألا نَعبُدَ إِلا اللهَ وَ لا نُشرکَ بِهِ شَیئاً وَ لا یتَّخِذَ بَعضُنَا بَعضاً أرباباً مِن دُونِ اللهِ[۲]: ای اهل کتاب! بیایید از آن کلمه حق که میان ما و شما یکسان است پیروی کنیم که به جز خدای یکتا را نپرستیم و چیزی را با او شریک قرار ندهیم و برخی را به جای خدا به ربوبیت تعظیم نکنیم ... معمولاً دعوت به این صورت است که کسی دیگری را به سمت آنچه که خود دارد، می‌خواند؛ مثل این که دو ملت یکی عرب و یکی فارس، یک وقت ملت عرب دعوت می‌کند که ای مردم فارس بیایید متحد شویم و منظورش این است که بیایید زبان ما را بگیرید و به رنگ ما دربیایید. اما قرآن می‌گوید: یک سخن است که رنگ هیچکس را ندارد، نه رنگ یک گروه خاص، نه رنگ یک ملت یا مکتب، و آن سخن خداست؛ خدایی که هم خالق ماست و هم خالق شما. رحمتش به شما همانند رحمتش به ما است. لطفش به همان شکلی که شامل ما می‌شود، شامل شما نیز می‌گردد. قوانینی که خلقت بر اساس آن قوانین جریان پیدا می‌کند و بر ما و بر شما یکسان حکومت می‌کند آن سخن متساوی این است که بیایید جز ذات خود را نپرستیم، بیایید هم ما و هم شما خود را از هر مملوکیتی رها و آزاد کنیم و در حلقه سرسپردگان او درآییم. آیا اسلام به همین میزان قناعت کرده است؟ یعنی آیا از نظر اسلام کافی است که فقط درون اصلاح شود و دیگر اهمیتی ندارد که بیرون به هر شکل می‌خواهد باشد؟ می‌بینیم که بلافاصله، پشت سر اصلاح درون، اصلاح بیرون نیز مطرح شده است، [یعنی] این که بعضی از ما انسان‌ها بعضی دیگر را رب و فرمانده و مافوق خود قرار ندهد. باید رابطه مالکیت و مملوکیت انسان‌ها را که منتهی به بسیاری از روابط غیرانسانی دیگر می‌گردد از بین ببریم و خراب کنیم. یعنی از نظر قرآن باید در آن حد، هم نظام روحی و فکری و اخلاقی و معنوی خودمان را درست کنیم و هم نظام اجتماعی و روابط بیرونی را. اگر تنها به یک طرف توجه شود کار از پیش نمی‌رود. قرآن در همین زمینه فرموده است: إِنَّ الإِنسَانَ لَیطغَی. اَن رَآهُ استَغنَی[۱]: انسان وقتی خود را مستغنی و دارای همه‌چیز می‌بیند، این امر در درونش اثر می‌گذارد و آن را نیز خراب می‌کند. چرا این همه در دستورات دینی تأکید شده است که سعادتمندانه‌ترین زندگی‌ها این است که کفاف داشته باشد و انسان محتاج کسی نباشد؛ درآمدی را که از راه شرافتمندانه به دست آورده، برایش کافی باشد؟ زیرا همینقدر که مال و ثروت جنبه سودجویی به خود گرفت به شکل وسیله‌ای در آمد برای آن که انسان به کمک آن، خود را بزرگ و بااهمیت جلوه دهد، دیگر روابط درونی نمی‌توانند از تأثیرات این عالَمِ بیرونی قوی برکنار و مبرا باقی بمانند و تحت فشار آن، آنها نیز به فساد کشیده می‌شوند. خوب، برگردیم به آغاز سخن. ببینیم آیا امکان دارد آن معنویتی که امروزه مورد قبول اغلب مکاتب است و از آن به «اومانیسم» تعبیر می‌کنند، بدون پیدا شدن آن عمقی که ادیان پیشنهاد می‌کنند، ایجاد گردد؟ آیا ممکن است انسان یک موجود معنوی و یا به تعبیر آن آقایان، انسان‌گرا، بشود بی‌آن که قادر باشد خود را و جهان را تفسیر معنوی بکند؟ آیا معنویت بدون ایمان به خدا، بدون ایمان به مبدأ و معاد، بدون ایمان به معنویت انسان، و این که در او پرتوی غیر مادی حاکم و مؤثر است، اساساً امکان‌پذیر هست؟ پاسخ همه این سؤال‌ها منفی است. از جمله خصوصیات انقلاب ما، یکی این است که چون بر پایه ایدئولوژی اسلامی قرار گرفته، به معنویتی واقعی متکی است نه معنویتی از آن دست که حضرات پیشنهاد می‌کنند و می‌بینیم که بطلان و شکستش به اثبات رسیده است. در کشورهایی که به ادعای طرفداران این نوع معنویت ساختگی، مالکیت وجود ندارد بی‌معنویتی و خودخواهی و خودپرستی همانقدر رایج است که در کشورهای طرفدار مالکیت. یک نمونه جالب از پرورده‌شدگان مکتب‌های اومانیستی این چنینی، استالین است. می‌پرسم آیا استالین در چه محیط و در کدام جامعه رشد یافت؟ غیر از این است که در جامعه‌ای که به ادعای آقایان در آن، مالکیت وجود نداشت؟ اگر این تز درست باشدکه مالکیت فردی به انسان خودپرستی و خودخواهی و جاه‌طلبی می‌دهد، در مورد استالین که نه سند مالکیتی به نامش وجود داشت و نه ملک و املاکی داشت و نه خانه‌های متعدد، چه می‌توانید بگویید؟ چگونه بود که این شخص که از تربیت‌شدگان همین مکتب‌هاست، به اعتراف معتقدان این مکاتب، از جمله خودخواه‌ترین و درنده‌خوترین انسان‌های روی زمین محسوب می‌شد؟ در میان کمونیست‌های امروز، غیر از یک گروه خاص، یعنی آنهایی که با نام «توده‌ای» شهرت دارند، سایر گروه‌ها به استالین به چشم یک انسان نگاه نمی‌کنند و استالینیزم را مترادف با فاشیزم می‌دانند. نمونه استالین در این جوامع کم نیست، لااقل اگر یک استالین بزرگ پیدا نشود، ده‌ها و هزارها استالین کوچک در آنجا یافت می‌شوند. به این ترتیب این سؤال اساسی باقی می‌ماند که اگر معنویت، جبرا به دنبال سلب مالکیت پیدا می‌شود، پس وجود این استالین‌های کوچک را چگونه می‌توان توجیه کرد؟ درد معنویت بشر را سلب مالکیت به تنهایی کفایت نمی‌کند، عدالت اجتماعی لازم است، نه سلب مالکیت؛ زیرا اگر در جامعه‌ای عدالت اجتماعی برقرار نباشد، پایه معنویت هم متزلزل خواهد بود. منطق اسلام این است که معنویت را با عدالت، توأم با یکدیگر می‌باید در جامعه برقرار کرد. در جامعه‌ای که عدالت وجود نداشته باشد، هزاران هزار بیمار روانی به وجود می‌آیند. محرومیت‌ها، ایجاد عقده‌های روانی می‌کند و عقده‌های روانی، تولید انفجار. یعنی اگر جامعه به تعبیر علی (ع) به دو گروه گرسنه گرسنه و سیر سیر تقسیم شود، وضع به همین منوال باقی نمی‌ماند، بلکه صدها تالی فاسد به همراه خواهد آورد. یک سو گرفتار بیماری‌هایی نظیر تفرعن، خود بزرگ‌بینی، و ... می‌شوند، و گروه دیگر ، دچار نارحتی‌های ناشی از محرومیت. سخن درست بگویم نمی‌توانم دید که می‌خورند حریفان و من نظاره کنم ما در جامعه آینده خودمان باید همانطور که مسئله عدالت را با شدت مطرح می‌کنیم، به همان شدت باید مسئله معنویت را طرح کنیم. متأسفانه در جامعه‌های بشری، معمولاً نوعی نوسان وجود دارد؛ به این معنی که ابناء بشر اغلب بین دو حالت افراط و تفریط نوسان می‌کنند و کمتر طریق اعتدال را در پیش می‌گیرند. در جامعه خودمان، اگر به گفته‌ها و نوشته‌های پنجاه سال پیش نگاه کنیم می‌بینیم درباره معنویت زیاد سخن گفته‌اند، اما درباره عدالت یا سخن نگفته‌اند یا بسیار کم گفته‌اند. حالا که تحول پیدا شده، درباره عدالت سخن گفته می‌شود، ولی گویا مُد شده که درباره معنویت زیاد سخن گفته نشود؛ مثل این که اگر درباره معنویت سخن گفته شود، ضد انقلاب است. نه، انقلاب اسلامی چنین نیست. اگر معنویت را فراموش کنیم، انقلاب خودمان را از یک عامل پیش برنده محروم کرده‌ایم. متأسفانه گاهی دیده می‌شود که در بعضی از نوشته‌های امروزی، و در بعضی از تفسیرهایی که درباره قرآن نوشته می‌شود، آنچه که معنویت است، تفسیر به مادیت می‌کنند و با این کار به حساب خودشان برای اسلام، فرهنگ انقلابی تدوین می‌کنند. در قرآن بارها و بارها کلمات آخرت و قیامت به کار رفته است و بدون شک در همه جا مقصود این بوده که بعد از این دنیایی که در آن زندگی می‌کنیم، عالم دیگری وجود دارد. اما گویا به نظر این آقایان این که در قرآن از عالم دیگری اسم برده می‌شود، ضعف قرآن است؛ لذا هر جا که اسم آخرت آمده می‌گویند مقصود سرانجام است، سرانجام هر کار، سرانجام هر مبارزه. این افراد می‌خواهند پایه‌های معنویت قرآن را از میان ببرند و متأسفانه صرفاً بر روی عدالت فکر می‌کنند. تصور می‌کنند بدون معنویت، عدالت امکان‌پذیر است. ولی اولاً از یک سو معنویت در قرآن قابل توجیه و تفسیر نیست؛ و از سوی دیگر، بدون بال معنویت، از بال عدالت کاری ساخته نیست. از نظر قرآن، معنویت پایه تکامل است. این همه عبادات که در اسلام بر روی آن تکیه شده است برای تقویت جنبه معنوی روح انسان است. زندگی پیامبر را ببینید، با آن همه گرفتاری و مشغله‌ای که دارد باز در همان حال قرآن می‌گوید: إنَّ ربّکَ یَعلَمُ انَّکَ تَقَومُ أدنَی مِن ثَلَثَی اللّیل وَ نِصفَهُ وَ تُلَثَهُ وَ طَائِفَةٌ مِنَ الَّذِینَ مَعَکَ وَ اللهُ یُقَدِّرُ اللَّیلَ وَ النَّهارَ عَلِمَ أن لَن تُحصُوهُ فَتَابَ عَلَیکُم[۱]: خدا آگاه است که تو در حدود دو ثلث شب را به عبادت قیام می‌کنی، گاهی حدود نصف آن، و لااقل ثلثی از شب، تو و گروهی که با تو هستند. و یا خدا به پیامبرش تأکید می‌کند که: قسمتی از شب را برای عبادت برخیز، تهجد کن، نماز شب بخوان، تا به مقام محمود برسی[۲]. و یا در مورد حضرت علی (ع) اگر عدالت اجتماعی او را می‌بینیم، کار کردن‌ها و بیل‌زدن‌ها و عرق ریختن‌هایش را مشاهده می‌کنیم، باید آن در دل شب غش کردن‌هایش را هم ببینیم، آن از خوف خدا بی‌هوش شدن‌هایش را هم نظاره کنیم. اینها واقعیت تاریخ اسلام هستند، آنها هم صریح آیات قرآن. این مسائل را نمی‌توان توجیه و تأویل کرد. هرگونه تفسیر و تعبیر مادی این مسائل، خیانت به قرآن است. انقلاب ما درآینده، در کنار عدالت اجتماعی به مقیاس اسلامی، نیاز به معنویتی گسترده و شامل دارد، معنویت از آن نمونه که در پیامبر و ائمه دیده‌ایم. **پاورقی‌ها:** [۱] البته ممکن است برای افراد بسیار نادری، بیرون هر وضعی که باشد در درون آنها اثری به جا نگذارد، اما این قاعده کلیت ندارد. [۲] سوره آل‌عمران، آیه ۶۴. [۳] سوره علق، آیات ۶-۷. [۴] سوره مزمل، آیه ۲۰. [۵] سوره اسراء، آیه ۷۹.

اطلاعات تکمیلی

زبان اصلی: فارسی
نوع کنش: سخنرانی

کنشگران و ذینفعان

مخاطب کنش: عموم مسلمانان
حاکم زمان: امام خمینی (ره)

موضوعات و دسته‌بندی‌ها

منبع

مکتوبات و بیانات سیاسی و اجتماعی علمای شیعه(جلد ۱ تا ۹)
محمدحسن رجبی (دوانی)