کنشگران / عالمان دینی

متن خلاصه هوش مصنوعی

سخنرانی با اشاره به آیه «الیوم یئس الذین کفروا من دینکم» آغاز می‌شود و بر این نکته تأکید می‌کند که پس از پیروزی بر دشمن بیرونی، خطر اصلی از درون جامعه را تهدید می‌کند. سپس به بررسی تاریخ اسلام و انحراف انقلاب پیامبر از مسیر اصلی خود به سمت قوم‌گرایی و نژادپرستی می‌پردازد. در ادامه، ماهیت انقلاب‌ها را از سه منظر اقتصادی، آزادی‌خواهانه و ایدئولوژیک تحلیل می‌کند و با ذکر مثال‌هایی از تاریخ اسلام و انقلاب فرانسه، نشان می‌دهد که انقلاب اسلامی ایران ماهیتی جامع از هر سه عامل دارد. در بخش پایانی، بر اهمیت حفظ هویت اسلامی انقلاب، تداوم مسیر عدالت‌خواهی و آزادی‌های معقول، و مقابله با مکاتب التقاطی تأکید می‌کند. همچنین، نقش رهبری امام خمینی در بسیج عمومی مردم و پیشبرد انقلاب بر اساس مفاهیم اسلامی را برجسته می‌سازد و به لزوم استقلال فکری و فرهنگی برای تضمین آینده انقلاب اشاره می‌کند.

متن کامل گزارش

در آغاز سخن به مضمون یک آیه از آیات کریمه قرآن اشاره می‌کنم که در حکم دیباچه این بحث خواهد بود. خداوند رحمان در سوره مبارکه مائده می‌فرماید: «الیَومَ یَئِسَ الَّذِینَ کَفَرُوا مِن دِینِکُم فَلا تَخشَوهُم وَ اخشَونِ ...» آیه خطاب به مسلمانان می‌فرماید: «اکنون دیگر کافران از دین شما ناامید شده‌اند. آنها ناامیدند از این که بتوانند با دین شما مبارزه کنند. دشمنان شما شکست قطعی خورده‌اند و دیگر از ناحیه آنها خطری شما را تهدید نمی‌کند. اما امروز که روز پیروزی است باید از چیز دیگری ترس داشته باشید و آن ترس از من است.» مفسرین در تفسیر این آیه گفته‌اند: منظور این است که از این پس خطر از درون شما را تهدید می‌کند نه از بیرون. یعنی که خطر به کلی رفع نشده، بلکه تنها، خطر دشمن خارجی از میان رفته است. «از خدا ترسیدن» که در آیه آمده به معنای ترس از قانون خداست، ترس از آن که خداوند نه با فضل‌اش، بلکه با عدل‌اش، با ما رفتار کند. در دعای مأثور از امام علی (ع) می‌خوانیم: «یا من لایخاف الا عدله ...»: ای کسی که ترس از او ترس از عدالت اوست. در یک نظام عادلانه که در آن حقیقتاً هیچ ظلم و اجحافی نسبت به هیچکس صورت نمی‌گیرد، انسان تنها از اجرای عدالت است که می‌ترسد. ترس او این خواهد بود که مبادا خطائی مرتکب شود که مستحق مجازات گردد. این است که می‌گویند ترس از خدا در نهایت امر برمی‌گردد به ترس از خود، یعنی به ترس از تخلفات و جرایم خود. آنجا که آیه می‌فرماید: ای مسلمانان! در آستانه پیروزی و شکست خصم، دیگر از دشمن بیرونی نترسید، بلکه از دشمن درون ترس داشته باشید، به یک معنا با آن حدیث معروف که پیغمبر اکرم خطاب به جنگاورانی که از غزوه‌ای برمی‌گشتند بیان فرمود، ارتباط پیدا می‌کند. پیغمبر در آنجا فرموده بود: «شما از جهاد کوچکتر باز گشتید اما جهاد بزرگتر هنوز باقی است.» مولوی می‌گوید: ای شهان کُشتیم ما خصم برون مانده خصمی زان بتر در اندرون آیه‌ای که برایتان تلاوت کردم همراه آیه یازده از سوره رعد، «إنّ اللهَ لا یُغَیرُ مَا بقَوم حَتّی یُغَیرُوا مَا بِأنفسِهم» [۱] اساس و بنیان مناسبی را تشکیل می‌دهند برای تحلیل تاریخ اسلام. بررسی تاریخ اسلام نشان می‌دهد که بعد از وفات پیغمبر مسیر انقلاب اسلامی که آن حضرت ایجاد کرده بود عوض شد. در اثر رخنه افراد فرصت‌طلب و رخنه دشمنانی که تا دیروز با اسلام می‌جنگیدند، اما بعدها با تغییر شکل و قیافه، خود را به صفوف مسلمانان داخل کرده بودند، مسیر این انقلاب و شکل و محتوای آن تا حدود زیادی عوض گردید؛ بدین ترتیب که از اواخر قرن اول هجری، تلاش‌هایی آغاز شد تا از این انقلاب ماهیتاَ اسلامی یک انقلاب ماهیتاً قومی و عربی تعبیر بشود. وارثان میراث پیامبر به عوض این که اعتقاد داشته باشند که دین اسلام و ارزش‌های اسلامی بود که پیروز گردید و به عوض آن که به حفظ و تداوم دستاوردهای انقلاب اسلامی با همان معیارها و با همان اصول اعتقاد داشته باشند، اعتقاد پیدا کردند به این که انقلاب، ماهیتی قومی و عربی داشته و این ملت عرب بوده است که با ملل غیرعرب جنگیده و آنها را شکست داده است. بدیهی است که همین امر برای ایجاد شکاف در درون جامعه اسلامی کافی بود. این تفرقه و جدای به دو صورت مختلف مطرح گردید: اول، به واسطه شعار بازگشت اسلام راستین. گروهی به حق ادعا کردند که آنچه شما به عنوان اسلام مطرح می‌کنید، اسلام واقعی نیست؛ زیرا در اسلام حقیقی، مسائل قومی و نژادی، محلی از اِعراب ندارد. گروهی نیز این مسأله را مطرح کردند که حالا که پای قومیت در میان است چرا قوم عرب؟ چرا ما نباید سَروری وآقایی داشته باشیم؟ به این ترتیب نطفه جنگ‌های قومی و نژادی و یا به اصطلاح امروز ناسیونالیستی و راسیستی [۲] در میان امت مسلمان بسته شد. تاریخ دو سه قرن اولیه اسلام، مالامال از جدال‌ها و نزاع‌ها بین نژادهای عرب، ایرانی و ترک، اقوام ماوراءالنهر و ... است. در ابتدا، در دوره بنی‌امیه، نژاد عرب روی کار آمد. بنی‌عباس که به خلافت رسیدند، با آن که عرب بودند اما چون با بنی‌امیه ضدیت داشتند، ایرانی‌ها را تقویت کردند و زبان و خط فارسی را رواج دادند. بعدها متوکل عباسی هم به دلیل آن که پیوندی با نژاد ترک پیدا کرده بود و هم از آن جهت که می‌خواست خودش را از شر ایرانی‌ها خلاص کند، ترک‌ها را بر امور مسلط کرد و اعراب و ایرانی‌ها را زیر دست قوم ترک قرار داد. امروز نیز ما درست در وضعی قرار داریم نظیر اوضاع ایام آخر عمر پیامبر، یعنی وقتی که آیه «الیوم یئس الذین ...» نازل شد. پیام قرآن به ما نیز این است که: حالا که بر دشمن بیرونی پیروز شده‌اید و نیروهای او را متلاشی کرده‌اید، دیگر از او ترسی نداشته باشید بلکه اکنون باید از خود ترس داشته باشید، از منحرف شدن نهضت و انقلاب است که باید ترس داشته باشید. اگر ما با واقع‌بینی و دقت کامل با مسائل فعلی انقلاب مواجه نشویم و در آن، تعصبات و خودخواهی‌ها را دخالت دهیم، شکست انقلابمان بر اساس قاعده «و اخشون» و بر اساس قاعده «ان الله لا یغیر ...» حتمی‌الوقوع خواهد بود؛ درست به همانگونه که نهضت صدر اسلام نیز بر همین اساس با شکست روبرو شد. اصلی که در بسیاری از موارد صدق می‌کند این است که نگه داشتن یک موهبت از به دست آوردنش اگر نگوییم مشکل‌تر، مطمئناً آسان‌تر نیست. قدما می‌گفتند: «جهانگیری از جهانداری ساده‌تر است»، و ما باید بگوییم: «انقلاب ایجاد کردن از انقلاب نگاهداشتن سهل‌تر است.» در همین انقلاب خودمان به وضوح می‌بینیم که از وقتی به اصطلاح شرایط سازندگی پیش آمده، آن نشاط و قوت و قدرتی را که انقلاب در حال کوبیدن دشمن بیرونی داشت، تا حدود زیادی از دست داده و یک نوع تشتت و تفرقه در آن پیدا شده است. البته این تفرقه یک امر غیرمترقبه و غیرقابل پیش‌بینی نبود، از قبل حدس زده می‌شد که با رفتن شاه آن وحدت و یکپارچگی که در میان مردم بود تضعیف شود. از اینجا معلوم می‌شود که بررسی ماهیت این انقلاب به عنوان یک پدیده اجتماعی ضرورت اساسی دارد. ما می‌باید انقلاب خودمان را بشناسیم و همه جنبه‌هایش را به بهترین نحو تحلیل کنیم. تنها با این شناختن و تحلیل کردن است که امکان تداوم بخشیدن به انقلاب و امکان حفظ و نگهداری آن را پیدا خواهیم کرد. لازم است ابتدا یک بحث کلی درباره انقلاب‌ها مطرح کنیم و بعد از آن انقلاب ایران را بطور اخص مورد بررسی قرار دهیم. در اولین قدم باید ببینیم انقلاب یعنی چه؟ انقلاب عبارت است از طغیان و عصیان مردم یک ناحیه و یک سرزمین، علیه نظم حاکم موجود برای ایجاد نظمی مطلوب. به بیان دیگر انقلاب از مقوله عصیان و طغیان است علیه وضع حاکم، به منظور استقرار وضعی دیگر. [۳] به این ترتیب معلوم می‌شود که ریشه هر انقلاب دو چیز است: یکی، نارضایی و خشم از وضع موجود؛ و دیگر، آرمان یک وضع مطلوب. شناختن یک انقلاب یعنی شناخت عوامل نارضایی و شناخت آرمان مردم. در مورد انقلاب‌ها به طور کلی دو نظریه وجود دارد: یک نظریه این است که اصلاً همه انقلاب‌های اجتماعی عالم اگرچه در ظاهر ممکن است شکل‌های مختلف و متفاوتی داشته باشند، روح و ماهیتشان یکی است. پیروان این نظریه می‌گویند، تمام انقلاب‌ها در دنیا، چه انقلاب صدر اسلام، چه انقلاب کبیر فرانسه، چه انقلاب اکتبر و یا انقلاب فرهنگی چین و ... با این که شکل‌هایشان فرق می‌کند، در واقع یک نوع انقلاب بیشتر نسیتند. در ظاهر به نظر می‌رسد که یک انقلاب، مثلاً علمی است و دیگری سیاسی است، یکی دیگر انقلاب مذهبی و قس علیهذا. با این حال روح و ماهیت همه اینها یک چیز بیشتر نیست، روح و ماهیت تمام انقلاب‌ها، اقتصادی و مادی است. انقلاب‌ها از این جهت درست شبیه یک بیماری است که در موارد مختلف آثار و علائم متفاوت و مختلفی نشان می‌دهد، اما یک طبیب و پزشک می‌فهمد که همه این علائم مختلف و متفاوت و همه این نشانه‌ها و آثار که به ظاهر مختلف‌اند یک ریشه بیشتر ندارند. این آقایان می‌گویند در همه انقلاب‌ها نیز، در واقع نارضایی‌ها در نهایت امر به یک نارضایی برمی‌گردند، خشم‌ها نیز همگی به یک خشم، و آرمان‌ها همگی به یک آرمان منتهی می‌شوند. تمام انقلاب‌های دنیا در واقع انقلاب‌های محرومان است علیه برخوردارها، ریشه همه انقلاب‌ها در آخر به محرومیت برمی‌گردد. در زمان ما این مسأله - تکیه بر روی منشاء طبقاتی انقلاب‌ها - رواج بسیار پیدا کرده و حتی کسانی هم که از مفاهیم اسلامی سخن می‌گویند و دم از فرهنگ اسلامی می‌زنند، خیلی زیاد روی مسأله مستضعفین، استضعاف‌گری و استضعاف‌شدگی تکیه می‌کنند، به طوری که این افراط به نوعی تحریف و انحراف کشیده شده است. پیروان نظریه دوم می‌گویند برخلاف آنچه معتقدان نظر اول ادعا می‌کنند، همه انقلاب‌ها ریشه مادی صرف ندارند. البته ممکن است ریشه پاره‌ای از انقلاب‌ها دوقطبی شدن جامعه از نظر اقتصادی و مادی باشد و به تعبیر حضرت امیر (ع) در خطبه‌ای که به مناسبت آغاز خلافت ایراد فرمود: «لولا حُضَورُ الحاضِر، و قِیامُ الحُجّةِ بِوُجودِ الناصِر، و ما أخَذَ اللهُ عَلَی العُلَماءِ أن لا یُقارُوا علی کِظّةِ ظالِم، و لا سَغَب مَظلوم...» [۴] امام علیه السلام از کظه ظالم - سیری و اشباع ظالم - و سغب مظلوم - گرسنه ماندن مظلوم - نام می‌برد. یعنی دوقطبی شدن جامعه و تقسیم آن به معدودی افراد سیر و کثیری افراد گرسنه؛ سیری که از شدت پرخوری ثقل کرده و به اصطلاح تخمه (سوء هاضمه) پیدا می‌کند و گرسنه‌ای که از شدت محرومیت، شکمش به پشتش می‌چسبد. بر طبق نظر دوم درباره انقلاب‌ها، تقسیم جامعه از نظر اجتماعی و اقتصادی به دو قطب محروم و مرفه، شرط ضروری پیداش انقلاب نیست. بسا ممکن است انقلابی خصلت انسانی محض داشته باشد. طغیان به جهت گرسنگی، اختصاص به انسان ندارد. حیوان هم اگر خیلی گرسنه بماند، بسا هست که علیه انسان یا حیوان‌های دیگر و یا حتی علیه صاحبش طغیان کند؛ حال آن که در بسیاری موارد، انقلاب‌ها صرفاً خصلت انسانی داشته‌اند. انقلاب هنگامی می‌تواند انسانی باشد که ماهیتی آزادیخواهانه و سیاسی داشته باشد نه ماهیتی اقتصادی؛ چون این امکان هست در جامعه‌ای شکم‌ها را سیر بکنند و گرسنگی‌ها را تا حدی و یا بطور کلی از بین ببرند، ولی به مردم حق آزادی ندهند، حق دخالت در سرنوشت خود و حق اظهارنظر در اظهار عقیده را از آنها سلب بکنند. می‌دانیم که هیچکدام از این مسائل به عوامل اقتصادی مربوط نیستند. در چنین جامعه‌ای دیده شده که مردم برای کسب این حقوق از دست رفته قیام می‌کنند و انقلاب به راه می‌اندازند، به این ترتیب انقلابی نه با ماهیت اقتصادی، بلکه با ماهیتی دموکراتیک و لیبرالی به وجود می‌آورند. علاوه بر دو نوع ماهیتی که ذکر کردیم، انقلاب می‌تواند ماهیتی اعتقادی و ایدئولوژیک داشته باشد؛ بدین معنی که مردمی که به یک مکتب ایمان و اعتقاد دارند و به ارزش‌های معنوی آن شدیداً وابسته هستند، وقتی که مکتب خود را در معرض آسیب می‌بینند، و وقتی آن را آماج حمله‌های بنیان برافکن می‌بینند، خشمگین و ناراضی از آسیب‌هایی که بر پیکر مکتب وارد شده و در آرمان برقراری مکتب بطور کامل و بی‌نقص، دست به قیام می‌زنند. انقلاب این مردم ربطی به سیر یا گرسنه بودن شکمشان و یا ارتباطی با داشتن یا نداشتن آزادی سیاسی ندارد؛ چرا، که ممکن است اینان هم شکمشان سیر باشد و هم آزادی سیاسی داشته باشند، اما از آنجا که مکتبی را که در آرزو و آرمان آن هستند، استقرار نیافته می‌بینند، برمی‌خیزند و قیام می‌کنند. اگر بخواهیم عوامل ایجاد انقلاب را دسته‌بندی کنیم، به این نتیجه می‌رسیم که عامل ایجاد قیام‌ها، یا از نوع عامل اقتصادی و مادی است، یعنی قطبی شدن جامعه و تقسیم آن به دو قطب مرفه و محروم، و برخوردار و بی‌نصیب است که سبب قیام می‌گردد. طبعاً آرمان چنین قیام هم رسیدن به جامعه‌ای است که در آن از این شکاف‌های طبقاتی اثری نباشد؛ یعنی رسیدن به جامعه‌ای بی‌طبقه، و یا عامل آن، وجود خصلت‌های آزادیخواهانه در بشر است. یکی از ارزش‌های والای انسانی همین خصوصیت آزادیخواهانه اوست، یعنی برای یک انسان، آزاد بودن، آقا بالاسر نداشتن، از هر اندازه ارزش مادی ارجمندتر است. در آئینه دانشوران نوشته‌اند، بوعلی سینا در وقتی که شغل وزارت همدان را داشت روزی با دبدبه و کبکبه وزارت، از راهی می‌گذشت. اتفاقاً دید کنّاسی در کنار دیواری مشغول خالی کردن چاه است. کنّاس ضمن کار این شعر را با خود زمزمه می‌کرد: «گرامی داشتم ای نفس از آنت که آسان بگذرد بر دل جهانت» بوعلی از دیدن وضع کنّاس و شعری که می‌خواند به خنده افتاد. با خود فکر کرد این بابا با این شغل پَستی که برای خودش انتخاب کرده، تازه هنوز سر نفس خود منت می‌گذارد که من تو را محترم شمردم. دستور داد کنّاس را به حضورش بیاورند. بعد رو به او کرد و گفت: انصاف این است که هیچکس در دنیا به اندازه تو نفس خودش را گرامی نداشته است: کنّاس نگاهی به دبدبه و کبکبه بوعلی کرد، فهمید که او وزیر است. جواب داد: شغل من با همه پَستی که دارد به مراتب شریف‌تر از شغل توست. تو ناچاری هر روز که پیش پادشاه می‌روی تا به حد رکوع در جلوی او خم شوی، حال آن که من آزادم و نیاز به بندگی کسی ندارم. نوشته‌اند که بوعلی با شرمساری از کنّاس جدا شد و رفت. آنچه که کنّاس بر زبان آورد، حکایت از واقعیتی می‌کند که در فطرت هر انسانی قرار دارد. این فطرت، آزادی انسان است که کنّاس را به خم شدن در برابر یک جبار، یک پادشاه، و یا یک انسان مثل خود، ترجیح می‌دهد؛ ولو هر قدر هم که انجام چنین کاری مزایای مادی به دنبال داشته باشد. در نقطه مقابل انسان از این جهت، حیوان قرار دارد که این مسأله برایش مطرح نیست. حیوان تنها می‌خواهد شکمش سیر باشد و دیگر هیچ؛ حال آن که یک انسان، آزادگی را به هر چیز دیگر ترجیح می‌دهد. به این ترتیب بسیار طبیعی است که عامل حرکت ملتی، عامل سیاسی باشد نه عامل اقتصادی و مادی. انقلاب فرانسه به عنوان مثال، از این قبیل انقلاب‌ها است، بعد از آن که فیلسوفان و حکمایی نظیر روسو آن همه تبلیغ درباره آزادی و آزادیخواهی و حیثیت انسانی و حرّیت و ارزش‌های آن کردند، زمینه قیام را آماده ساختند و مردم که بیدار شده بودند، برای کسب آزادی انقلاب کردند. عامل سوم ایجاد انقلاب‌ها، عامل آرمانخواهی و عقیده‌طلبی است؛ انقلاب‌های اصطلاحاً ایدئولوژیک. اینگونه انقلاب‌ها جنگ عقایدند نه جنگ اقتصادی در مظهر عقاید. جنگ‌های مذهبی نمونه خوبی از نبردهایی است که بر سر عقیده و آرمان برپا می‌گردد. قرآن نیز بر این نکته تکیه می‌کند. در آیه سیزدهم سوره آل‌عمران نکته ظریفی مندرج است. آیه، مربوط به جنگ مسلمانان با کفار در غزوه بدر است؛ آنجا که از مؤمنان نام می‌برد، جنگ آنان را جنگ ایدئولوژیک و جنگ عقیده می‌نامد؛ حال آن که از جنگ کافران به جنگ عقیده تعبیر نمی‌کند. آیه می‌فرماید: «قد کَانَ لَکُم آیةٌ فِی فِئَتَین التَقَتَا فِئَةٌ تُقَاتِلُ فِی سَبِیل اللهِ وَ أَخرَی کَافِرَةٌ» [۵]: در برخوردی که میان دو گروه روی داد، عبرت و نشان‌هایی برای شما وجود دارد. یک گروه از اینان در راه خدا، یعنی برای ایمان و عقیده‌شان می‌جنگیدند، و اما آن گروه دیگر کافر بودند. آیه نمی‌گوید که گروه دوم نیز در راه عقیده نبرد می‌کردند، زیرا جنگ آنها واقعاً ماهیت ایمانی نداشت. حمایت امثال ابوسفیان از بت‌ها، به دلیل اعتقاد به بت‌ها نبود؛ چرا، که ابوسفیان می‌دانست اگر نظم تازه‌ای مستقر شود، از قدرت و شوکت او چیزی باقی نمی‌ماند. او در واقع از منافع خودش دفاع می‌کرد نه از اعتقاداتش. اکنون نهضت ما با این پرسش روبروست که اساساَ ماهیت انقلاب ایران چیست؟ آیا ماهیت طبقاتی است؟ آیا ماهیت لیبرالیستی است؟ آیا ماهیت ایدئولوژیکی و اعتقادی و اسلامی دارد؟ آنهایی که معتقدند تمام انقلاب‌ها ماهیت مادی و طبقاتی دارند، می‌گویند واقعیت این است که انقلاب ایران قیام محرومین علیه مرفه‌ها بوده است؛ یعنی در ایران دو طبقه در مقابل یکدیگر ایستاده‌اند: طبقه اغنیا و طبقه فقرا. این انقلاب اگر می‌خواهد ادامه پیدا کند می‌باید همین مسیر را بپیماید. آن عده‌ای هم که خود را مسلمان می‌دانند اما شبیه این دسته می‌اندیشند، سعی می‌کنند به قضیه رنگ اسلامی بزنند. اینها می‌گویند به حکم آیه: «وَ نُریدُ أن نَمُنَّ عَلَی الّذِینَ استُضعِفُوا فِی الأرض وَ نَجعَلَهُم أئِمَّةً وَ نَجعَلَهُمُ الوارِثِینَ. وَ نُمَکَّنَ لَهُم فِی الأرض وَ نُریَ فِرعَونَ وَ هَامَانَ وَ جُنُودَهُما مِنهُم مَا کَانُوا یَحذَرُونَ.» [۶] اسلام هم تاریخ را بر اساس دوقطبی شدن جامعه‌ها و جنگ استضعاف‌گر و استضعاف شده و پیروزی استضعاف شده بر استضعاف‌گر تفسیر می‌کند. این انقلاب هم یک نمونه از آنهاست. اما در قرآن نکته ظریفی وجود دارد که این آقایان از آن غافل شده‌اند و آن این است: اسلام جهت‌گیری نهضت‌های الهی را به سوی مستضعفین می‌داند اما خاستگاه هر نهضت و هر انقلاب را صرفاً مستضعفین نمی‌داند؛ یعنی برخلاف مکتب مادی که می‌گوید اصلاً نهضت فقط و فقط به دوش محرومان است و به سود آنها است علیه طبقات مرفه، اسلام نهضت پیامبران را به سود محرومان می‌داند، اما آن را منحصراً به دوش محرومان نمی‌داند. عدم درک این تفاوت میان جهت‌گیری و میان خاستگاه انقلاب، منشأ بسیاری از اشتباهات شده است. آنهایی که عالم مادی را در انقلاب دخیل و مؤثر می‌دانند انقلاب‌ها را بالذات اجتماعی می‌دانند؛ یعنی می‌گویند انقلاب ریشه‌ای در ساختمان انسان‌ها ندارد، بلکه ریشه در تغییرات اجتماعی دارد؛ حال آن که اسلام به عکس، بر روی فطرت انسان‌ها و انسانیت آنها تکیه می‌کند. به همین جهت است که اسلام مخاطب خود را منحصراً محرومان قرار نمی‌دهد، مخاطب اسلام همه گروه‌ها و طبقات اجتماعی هستند، حتی همان طبقات مرفه و استضعاف‌گر نیز طرف خطاب هستند؛ زیرا از نظر جهان‌بینی اسلامی در درون هر استضعاف‌گری، در درون هر فرعونی از فرعون‌ها، یک انسان در غل و زنجیر قرار دارد. در منطق اسلام، فرعون فقط بنی‌اسرائیل را به زنجیر نکشیده بلکه یک انسان را در درون خودش به زنجیر کشیده است، انسانی که دارای فطرت الهی است و ارزش‌های الهی را درک می‌کند، اما در زندان این فرعون بیرونی است. و لهذا می‌بینیم که پیامبران در آغاز دعوتشان و در شروع مبارزه علیه طاغوت‌ها، ابتدا سراغ آن انسان به زنجیر کشیده شده در درون فرعون‌ها می‌روند، با این نیت که آن انسان را علیه فرعون حاکم برانگیزانند تا به این طریق بتوانند از درون، انقلاب ایجاد کنند. البته موفقیت در اینجا به آن نسبت که فردی انسان درونیش در زنجیر نباشد، نیست. در خصوص اینگونه انقلاب‌های درونی می‌فرماید: «وَ قَالَ رَجُلٌ مُؤمِنٌ مِن آلِ فِرعَونَ یکتُمُ إِیمَانَهُ...» [۷]. می‌فرماید: انسانی از همان ملا فرعون، از همان‌ها که از نظر امکانات زندگی در رفاه کامل به سر می‌برند و از نظر این که در طبقه استثمارگر و در طبقه استضعاف‌گر هستند با حاکم و با فرعون همکار و همدست و هم‌اندیشه‌اند در میان چنین افرادی، مردی پیدا می‌شود که به موسی ایمان می‌آورد و به حمایت از او برمی‌خیزد. زن فرعون نمونه افرادی است که در طبقه حاکم قرار دارند اما با شنیدن سخن حق، وجدانشان بیدار می‌شود و به ندای حق لبیک می‌گویند. زن فرعون با قبول دعوت موسی علیه فرعون قیام می‌کند. او در ابتدا غل و زنجیر را از پای آن انسان که در درونش به زنجیر کشیده شده پاره کرد و بعد از آزاد کردن خودِ انسانیش، علیه فرعون که هم شوهرش بود و هم سمبل نظام جور و ظلم، طغیان کرد. این قیام، قیام فردی از گروه قبطیان به سود سبطیان بود. سبطی‌ها انسانی‌هایی هستند که از ناحیه انسان‌های دیگر - قبطی‌ها - به زنجیر کشیده شده‌اند، اما خودشان انسان درون خود را به زنجیر نکشیده و یا آن که کمتر اسیر کرده‌اند. قهراً دعوت موسی در میان ایشان - سبطی‌ها - که در واقع محرومان جامعه به حساب می‌آمدند، داوطلب بیشتر داشت؛ درست همانطور که دعوت پیامبر، بیشتر از طرف محرومان پذیرفته شد و از طبقات مرفه گروه کمتری به آن لبیک گفتند. در زمان ما نیز استقبال محرومین از انقلاب اسلامی بیشتر بود، زیرا این انقلاب به سود مستضعفین و در جهت خیر مستضعفین یعنی در جهت عدالت است، و قهراً چون در جهت استقرار عدالت است لازم است نعمت‌هایی که در دست عده‌ای احتکار شده، از آنها گرفته شود و در اختیار آنها که محرومند قرار بگیرد. طبیعی است که برای آن کس که باید بگیرد، قضیه هم فال است و هم تماشا؛ یعنی هم پاسخگو به فطرتش است و هم چیزی نصیبش شده است. ولی آن کس که باید نعمت‌ها را پس بدهد، البته به فطرتش پاسخ می‌گوید ولی باید پا روی مطامعش بگذارد. از این جهت برای این فرد پذیرفتن نظم تازه بسیار مشکل است و درست به همین دلیل، میزان موفقیت در میان این طبقه کم است. در تفسیر و تحلیل انقلاب ما، گروهی معتقد به تفسیر تک عاملی هستند. می‌گویند تنها یک عامل در ایجاد این انقلاب دخیل بوده است. البته در میان این گروه سه نظر مختلف وجود دارد: یک دسته عامل، را صرفاً مادی و اقتصادی؛ دسته‌ای دیگر، عامل را تنها آزادیخواهی؛ و دسته سوم، عامل را فقط اعتقادی و معنوی می‌دانند. در مقابل این گروه، گروه دیگری قرار دارند که معتقدند انقلاب تک عاملی نبوده، بلکه در تکوین و ایجاد این انقلاب هر سه عامل به صورت مستقل دخالت داشته‌اند و در آینده، این انقلاب با همکاری و ائتلاف این سه عامل است که تداوم پیدا می‌کند و به ثمر می‌رسد اما در کنار این نظرات، نظر دیگری وجود دارد که خود ما نیز موافق آن هستیم. در اینجا کوشش می‌کنیم تا حد امکان نظر اخیر را تشریح کنیم. انقلاب ایران به اعتراف بسیاری یک انقلاب مخصوص به خود است؛ یعنی برای آن نظیری در دنیا نمی‌توان پیدا کرد. در مورد یگانه بودن انقلاب، گروهی که به وجود سه عامل مستقل معتقدند، می‌گویند ما در دنیا هیچ انقلابی نداریم که این سه عامل در آن دوش به دوش یکدیگر حرکت کرده باشد. ما نهضت‌های سیاسی داریم ولی طبقاتی نبوده‌اند، نهضت‌های طبقاتی داریم اما سیاسی نبوده‌اند. و بالاخره اگر هر دو این عوامل وجود داشته باشند، از عوامل معنوی و مذهبی خالی بوده‌اند. به این ترتیب این گروه نیز نظر ما را در مورد منحصر به فرد بودن این انقلاب، به نحوی می‌پذیرند. از نظر ما این انقلاب، اسلامی بوده است؛ اما منظور از اسلامی بودن باید روشن گردد. بعضی‌ها فکر می‌کنند مقصود از اسلام تنها همان معنویتی است که در ادیان به طور کلی و از جمله در اسلام وجود دارد. گروه دیگر می‌پندارند اسلامی بودن، به معنای رواج مناسک مذهبی و آزاد بودن انجام عبادات و آداب شرعی است. اما با وجود این تعبیرات، لااقل بر ما روشن است که اسلام معنویت محض- آنچنان که غربی‌ها درباره مذهب می‌اندیشند - نیست. این حقیقت، نه تنها درباره انقلاب فعلی، بلکه در مورد انقلاب صدر اسلام نیز صادق است. انقلاب صدر اسلام در همان حال که انقلابی مذهبی و اسلامی بود، انقلابی سیاسی نیز بود؛ و در همان حال که انقلابی معنوی و سیاسی بود، انقلابی اقتصادی و مادی هم بود؛ یعنی حرّیت، آزادگی، عدالت، نبودن تبعیض‌های اجتماعی و شکاف‌های طبقاتی در متن تعلیمات اسلامی است. در واقع هیچیک از ابعادی را که در بالا به آنها اشاره کردیم، بیرون از اسلام نیستند. راز موفقیت نهضت ما نیز در این بوده است که نه تنها به عامل معنویت تکیه داشته، بلکه آن دو عامل دیگر - مادی و سیاسی-را نیز با اسلامی کردن محتوای آنها، در خود قرار داده است؛ فی‌المثل، مبارزه برای پرکردن شکاف‌های طبقاتی، از تعالیم اساسی اسلام محسوب می‌شود، اما این مبارزه با معنویتی عمیق توأم و همراه است. از سوی دیگر روح آزادیخواهی و حریت در تمام دستورات اسلامی به چشم می‌خورد. در تاریخ اسلام با مظاهری روبرو می‌شویم که گویی به قرن هفدهم - دوران انقلاب کبیر فرانسه - و یا قرن بیستم، دوران مکاتب مختلف آزادیخواهی- متعلق است. داستانی که جرج جُرداق از خلیفه دوم نقل می‌کند و آن را با کلام امیرالمؤمنین مقایسه می‌کند، در این زمنیه نمونه خوبی است. مشهور است در وقتی که عمروعاص حاکم مصر بود، روزی پسرش با فرزند یکی از رعایا دعوایش می‌شود. در ضمن نزاع، پسر عمروعاص سیلی محکمی به گوش بچه رعیت می‌زند. رعیت و پسرش برای شکایت پیش عمروعاص می‌روند. رعیت می‌گوید: پسرت به پسر من سیلی زده و طبق قوانین اسلامی ما آمده‌ایم تا انتقام بگیرم. عمروعاص اعتنایی به حرف او نمی‌کند و هر دو را از کاخ بیرون می‌کند. رعیتِ غیرتمند و پسرش برای دادخواهی راهی مدینه می‌شوند و یک‌سر به نزد خلیفه دوم می‌روند. در حضور خلیفه، رعیت شکایت می‌کند که این چه عدل اسلامی است که پسر حاکم، پسر مرا سیلی می‌زند و حق دادخواهی را هم از ما می‌گیرد؟ عمر دستور احضار عمروعاص و پسرش را می‌دهد. بعد از پسر رعیت می‌خواهد که در حضور او سیلی پسر عمروعاص را تلافی کند. آنگاه رو به عمروعاص می‌کند و می‌گوید: «متی استعبدتم الناس و قد ولدتهم امهاتم احرارا؟»: از کی تا به حال مردم را برده خودت قرار داده‌ای و حال آن که از مادر، آزاد زائیده شده‌اند؟ با مقایسه با انقلاب فرانسه، می‌بینیم که درست همین طرز تفکر روح آن انقلاب را تشکیل می‌دهد؛ از جمله، این اعتقاد که «هرکس از مادر آزاد زائیده می‌شود و بنابراین آزاد است» از اصول اساسی انقلاب فرانسه بشمار می‌رود. باز در تاریخ اسلام می‌خوانیم وقتی مجاهدان صدر اسلام در قادسیه با لشکر رستم فرخزاد (فرمانده سپاه ایران) روبرو می‌شوند، رستم در شب اول زهره بن عبدالله سرکرده سپاه اسلام را به نزد خود می‌طلبد و به او پیشنهاد صلح می‌دهد، به این صورت که پول بگیرند و برگردند سر جای خود. این داستان را ما در کتاب داستان راستان نقل کرده‌ایم [۸] و در اینجا قسمتی از آن را که به بحث مربوط می‌شود ذکر می‌کنیم: «رستم با غرور بلند پروازی-که مخصوص خود او بود-گفت: شما همسایه ما بودید، ما به شما نیکی می‌کردیم، شما از انعام ما بهره‌مند می‌شدید و گاهی که خطری شما را تهدید می‌کرد ما شما را حمایت و حفظ می‌کردیم. تاریخ گواه این مطلب است. سخن رستم که به اینجا رسید زهره گفت: همه اینها که گفتی صحیح است، اما تو باید این واقعیت را درک کنی که امروز غیر از دیروز است، ما دیگر آن مردمی نیستیم که طالب دنیا و مادیات باشیم، ما از هدف‌های دنیایی گذشته‌ایم، هدف‌های آخرتی داریم...» بعد رستم از زهره می‌خواهد که در اطراف هدف‌ها و دین خودشان توضیحاتی به او بدهد و زهره در جواب می‌گوید: «اساس و پایه و رکن آن (دین) دو چیز است: شهادت به یگانگی خدا و شهادت به رسالت محمد (ص) و این که آنچه او گفته است از جانب خداست. رستم می‌گوید این که عیب ندارد، دیگر چه؟ دیگر آزاد ساختن بندگان خدا، از بندگی انسان‌هایی مانند خود، و دیگر این که مردم همه از یک پدر و مادر زاده شده‌اند، همه فرزندان آدم و حوا هستند، بنابراین همه برادر و خواهر یکدیگرند.» سپس زهره سایر اهداف را تشریح می‌کند. غرضم از ذکر این داستان نشان دادن این نکته بود که تعلیمات لیبرالیستی در متن تعالیم اسلامی وجود دارد. [۹] این گنجینه عظیم از ارزش‌های انسانی که در معارف اسلامی نهفته بود، تقریباً از سنه بیست [هجری] به بعد در ایران به وسیله یک عده از اسلام‌شناس‌های خوب و واقعی وارد خودآگاهی مردم شد؛ یعنی به مردم گفته شد: اسلام دین عدالت است، اسلام با تبعیض‌های طبقاتی مخالف است، اسلام دین حریت وآزادی است. به این ترتیب علاوه بر معنویت، آرمان‌ها و مفاهیم دیگر نظیر برابری، آزادیخواهی، عدالت ... رنگ اسلامی به خود گرفته و در ذهن مردم جایگزین شد. درست به دلیل جایگزینی این مفاهیم در ذهن توده بود که، نهضت اخیر ما، نهضتی شامل و همه‌گیر شد. فکر نمی‌کنم در شامل بودن این نهضت بتواند کسی تردید کند. نهضت مشروطه یک نهضت شهری بود نه روستایی، اما این نهضت هم روستایی بود هم شهری. شهری و روستایی، محروم و ثروتمند، کارگر و کشاورز، بازاری و غیربازاری، روشنفکر و عامی، همه و همه در این نهضت شرکت کرده بودند و این به دلیل اسلامی بودن نهضت بود که همه گروه‌های مختلف در یک مسیر و یک صف قرار گرفتند. [۱۰] بالاتر از این، ایجاد هماهنگی [بود]. نهضت ما توانست موفقیت بسیار بزرگ دیگری کسب بکند و آن از بین بردن خودباختگی ملت ما در برابر غرب-به معنی اعم آن یعنی بلوک غرب و شرق - بود. نهضت ما توانست به مردم بگوید که شما خود یک مکتب و یک فکر مستقل دارید، خود می‌توانید بر روی پای خود بایستید و تنها به خود اتکا داشته باشید. از نظر علمای جامعه‌شناسی، این مطلب ثابت شده که همانطور که فرد دارای روح است، جامعه هم روح دارد. هر جامعه دارای فرهنگی است که آن فرهنگ روح جامعه را تشکیل می‌دهد. اگر کسی در نهضتی بتواند بر روی آن روح انگشت بگذارد، آن را زنده کند، خواهد توانست تمام اندام جامعه را یکجا به حرکت درآورد. مدت‌ها است که برخورد و تلاقی شرق و غرب به وقوع پیوسته و این امر به خصوص در صد سال اخیر شدت بیشتری پیدا کرده است. مردم مشرق زمین به طور کلی و مسلمانان به خصوص، وقتی خود را در مقابل غربی‌ها دیدند، احساس کوچکی و حقارت کردند. در کتاب نهضت‌های اسلامی [۱۱]، این نکته را نوشته‌ام که سید احمدخان هندی یا به قول انگلیسی‌ها، سِر سید احمدخان، در ابتدا یکی از سران نهضت اسلامی در هند بود و مردم را علیه امپراطوری انگلیس تحریک می‌کرد. انگلیسی‌ها او را به انگلستان دعوت کردند. سید احمدخان در اروپا وقتی آن تمدن عظیم اوایل قرن بیستم و آن اوضاع باشکوه بریتانیای کبیر را دید، آنچنان خود را باخت که وقتی به هند برگشت تمام افکارش عوض شد. از آن به بعد به مردم می‌گفت ما راهی نداریم الا این که تحت قیمومیت انگلستان درآییم. و این درست، همانند فکری بود که تقی‌زاده ما پیدا کرد. تقی‌زاده می‌گفت ایران اگر بخواهد به سعادت برسد باید از فرق سر تا نوک پا فرنگی بشود. در نقطه مقابل اینها، سید [جمال‌الدین اسدآبادی] با این که در صد سال پیش و در اوج انحطاط مسلمانان زندگی می‌کرده، وقتی که به غرب رفت، آنجا به این فکر افتاد که باید ملت مشرق زمین را بیدار کرد، باید به او شخصیت داد و باید غرب را در مقابل او تحقیر کرد. خود سید جمال به این کار همت گماشت. او در مجله عروه‌الوثقی که در پاریس منتشر می‌کرد داستان مسجد مهمان‌کُش را آورده که داستان بسیار زیبایی است. خلاصه مسجد مهمان‌کُش که در مثنوی آمده از این قرار است: می‌دانیم که در قدیم مهمانخانه و هتل و از این قبیل اماکن نبوده و اگر کسی وارد محلی می‌شد و دوست و آشنایی نداشت، معمولاً به مسجد می‌رفت و در آنجا مسکن می‌گزید. مسجد مهمان‌کُش از این جهت معروف شده بود که هر کسی شب آنجا می‌خوابید، صبح، جنازه‌اش را بیرون می‌آوردند و کسی هم نمی‌دانست علت چیست. روزی شخص غریبی به این شهر آمد و چون جایی نداشت، رفت که در مسجد بخوابد. مردم نصیحتش کردند که به این مسجد نرو، هرکس که شب در این مسجد می‌خوابد، زنده نمی‌ماند. مرد غریب که آدم شجاع و دلیری بود، گفت: من از زندگی بیزارم و از مرگ هم نمی‌ترسم و می‌روم. ببینم چه می‌شود. به هر حال مرد شب را در مسجد می‌خوابد، نیمه‌های شب صداهای هولناک و مهیبی از اطراف مسجد بلند شد، صداهای مهیبی که زهره شیر را می‌ترکاند. مرد با شنیدن صدا از جا بلند شد و فریاد کشید: هر که هستی بیا جلو، من از مرگ نمی‌ترسم، من از این زندگی بیزارم، بیا هر کاری دلت می‌خواهد بکن. با فریاد مرد، ناگهان صدای سهمناکی بلند شد و دیوارهای مسجد فرو ریخت و گنج‌های مسجد پدیدار شد. سید جمال در پایان مقدمه خود می‌نویسد: «بریتانیای کبیر چنین پرستشگاه بزرگی است که گمراهان چون از تاریکی سیاسی بترسند به درون آن پناه می‌برند و آنگاه اوهام هراس‌انگیز، ایشان را از پای درمی‌آورد. می‌ترسم روزی مردی که از زندگی نومیده شده، ولی همت استوار دارد به درون این پرستشگاه برود و یکباره در آن فریاد نومیدی برآورد، پس دیوارها بشکافد و طلسم اعظم بشکند.» خود سید جمال چنین کاری کرد. در زمانی که فکر مبارزه با انگلستان در دماغ احدی خطور نمی‌کرد، این مرد فریاد مبارزه با سیاست استعماری انگلستان را بلند کرد و برای اولین بار این حالت خودباختگی را از مردم گرفت، و برای اولین بار روی «خود اسلامی» امت مسلمان تکیه کرد. سید جمال برای تمام ملت‌های اسلام یک منش و یک هویت یگانه قائل بود؛ اما آن را یک من پایان شده، یک من تحقیر شده، مَنی که شرافت خود، کرامت و تاریخ خود را فراموش کرده، می‌دانست و معتقد بود که باید این من را به یاد خود آورد. به این دلیل بود که سید به تاریخ صدر اسلام، به تمدن و فرهنگ اسلام تکیه کرد و از این طریق «خودِ» این امت را به یادش می‌آورد و به ملل مسلمان روحیه می‌داد. البته روشن است که این حرف‌ها به دلیل آماده نبودن شرایط، در آن زمان نمی‌توانست تأثیر زیادی داشته باشد، اما به هرحال سید بذر تحولات و قیام‌های بعدی را کاشت و ما اکنون ثمره و نتیجه آن مجاهدت‌ها را به رأی‌العین مشاهده می‌کنیم. آنطور که اوضاع سیاسی جهان نشان می‌دهد، الان در تمام کشورهای اسلامی، نهضت‌های اسلامی بر اساس جستجوی هویت اسلامی پا گرفته است؛ حتی در کشورهایی که کمتر اسمی از آنها در وسایل ارتباط جمعی مطرح می‌شود، چنین نهضت‌هایی شروع به رشد کرده‌اند. همه این نهضت‌ها آنطور که از قرائن برمی‌آید، ماهیتی اسلامی دارند؛ یعنی بر اساس طرد همه ارزش‌های غیراسلامی و تکیه بر ارزش‌های مستقل اسلامی استوارند. در مورد انقلاب خودمان اگر این نظریه درست باشد که ماهیتی اسلامی دارد، یعنی انقلابی است که از همه جهات مادی و معنوی، سیاسی و عقیدتی، روح و هویت اسلامی دارد، در آن صورت تداوم آن و به ثمر رسیدنش نیز بر همین مبنا و اساس امکان‌پذیر خواهد بود. به این ترتیب وظیفه هر یک از ما عبارت خواهد بود، از کوشش در جهت حفظ هویت اصیل انقلاب؛ یعنی انقلاب ما از این پس نیز باید اسلامی باشد، نه آزادیخواهانه محض. و بالاخره باید اسلامی باشد و نه فقط روحانی و معنوی و یا تنها سیاسی. اما ببینیم چگونه می‌توان ثابت کرد که این انقلاب، انقلابی اسلامی بوده و هویت دیگری نداشته است. یکی از راه‌های شناخت انقلاب، بررسی کیفیت رهبری آن انقلاب و نهضت است. از نظر رهبری اینطور نبود که روز اول کسی خود را کاندیدا بکند و بعد مردم به او رأی بدهند و او را به رهبری انتخاب کنند و به دنبال آن، رهبر برای مردم تعیین خط مشی کند. واقعیت این است که گروه‌های زیادی- از آنها که احساس مسئولیت می‌کنند - تلاش کردند که رهبری نهضت را به عهده بگیرند، ولی تدریجاَ همه عقب رانده شدند و رهبر خودبخود انتخاب شد. شما در نظر بگیرید که چه تعداد از قشرهای مختلف، مثلاً از روحانیون - چه از مراجع و یا غیر مراجع - و یا از غیر روحانیون - چه گروه‌های اسلامی و چه غیر اسلامی-در این انقلاب شرکت داشتند. در این نهضت افراد تحصیلکرده، افراد عامی، دانشجو، کارگرها، کشاورزان، بازرگانان همه و همه شرکت داشتند ولی از میان همه این افراد مختلف، تنها یک نفر بطور خودبخود، به عنوان رهبر انتخاب شد؛ رهبری که همه گروه‌ها او را به رهبری پذیرفتند. اما چرا؟ آیا به دلیل صداقت رهبر بود؟ بی‌شک این رهبر صداقت داشت، ولی آیا صداقت، منحصر به شخص امام خمینی بود و کسی دیگر صداقت نداشت؟ البته می‌دانیم که چنین نیست و صداقت، منحصر به ایشان نبود. آیا به دلیل شجاعت رهبر بود و این که تنها ایشان فرد شجاعی بودند و غیر از ایشان رهبر صدیق و صادق و شجاع دیگری وجود نداشت؟ البته کسان شجاع دیگری نیز بودند. آیا به این دلیل بود که ایشان از یک نوع روشن‌بینی برخوردار بودند و دیگران فاقد این روشن‌بینی بودند؟ آیا به دلیل قاطعیت رهبر بود و دیگران فاقد قاطعیت بودند؟ می‌دانیم که قاطعیت، منحصر به ایشان نبود. درست است که همه این مزایا در ایشان جمع بود، ولی چنین نیست که این مزایا در دیگران نبود، پس چه شد که جامعه، خودبخود ایشان را به رهبری انتخاب کرد؟ پاسخ این سؤال برمی‌گردد به یک سؤال اساسی که در فلسفه تاریخ مطرح می‌شود و آن، این است که آیا تاریخ شخصیت را می‌سازد و یا شخصیت تاریخ را؟ آیا نهضت، رهبر را می‌سازد و یا رهبر نهضت را؟ اجمالاً می‌داینم که نظریه صحیح در این مورد این است که، یک اثر متقابل میان این دو، یعنی میان نهضت و رهبر است. می‌باید از یک طرف یک سلسله مزایا و امتیازات در رهبر باشد، و از طرف دیگر نیز خصوصیاتی در نهضت وجود داشته باشد. مجموعه این شرایط است که فرد را به مقام رهبری می‌رساند. امام خمینی به این علت رهبر بلامنازع و بلامعارض این نهضت شد که علاوه بر این که واقعاَ شرایط و مزایای یک رهبر در فرد ایشان جمع بود، در مسیر فکری و روحی و نیازهای مردم ایران هم قرار داشت؛ حال آن که دیگران -آنها که برای کسب مقام و رهبری نهضت تلاش می‌کردند - به اندازه ایشان در این مسیر قرار نداشتند. معنی این سخن این است که امام خمینی با همه مزایا و برتری‌های شخصی که دارد اگر اهرم‌هایی که روی آنها دست می‌گذاشت و فشار می‌داد و جامعه را به حرکت درمی‌آورد، از نوع اهرم‌هایی بود که دیگران روی آنها فشار می‌آوردند، و اگر منطقی که ایشان به کار می‌برد نظیر منطق دیگران بود، امکان نداشت ایشان در به حرکت درآوردن جامعه موفقیتی کسب کند. اگر امام عنوان پیشوایی مذهبی و اسلامی را نمی‌داشت، و اگر مردم ایران در عمق روحشان یک نوع آشنایی و انس و الفتی با اسلام نداشت، و اگر عشقی که مردم ما با خاندان پیامبر دارند وجود نمی‌داشت، و اگر نبود که مردم حس کردند که این ندای پیامبر و ندای حضرت علی (ع) و یا ندای امام حسین (ع) است که از دهان این مرد بیرون می‌آید، محال بود نهضت و انقلابی به این وسعت در مملکت ما به وجود آید. رمز موفقیت رهبر در این بود که مبارزه را در قالب مفاهیم اسلامی به پیش برد. ایشان با ظلم مبارزه کرد ولی مبارزه با ظلم را با معیارهای اسلامی مطرح کرد، امام از طریق الغای این فکر که یک مسلمان نباید زیربار ظلم برود، یک مسلمان نباید تن به اختناق بدهد، یک مسلمان نباید به خود اجازه دهد که ذلیل باشد، مؤمن نباید زیردست و فرمانبر کافر باشد، [۱۲] با ظلم و ستم و استعمار و استثمار مبارزه کرد؛ مبارزه‌ای تحت لوای اسلام، و با معیارها و موازین اسلامی. از جمله اقدامات اساسی این رهبر، مخالفت جدی و دامنه‌دار با مسئله جدایی دین از سیاست بود. شاید فضل تقدم در این زمینه با سید جمال باشد. او شاید نخستین کسی بود که احساس کرد اگر بخواهد در مسلمانان جنبش و حرکتی ایجاد کند باید به آنها بفهماند که سیاست از دین جدا نیست. این بود که او این مسئله را به شدت در میان مسلمین مطرح کرد. بعدها استعمارگران تلاش زیادی کردند تا در کشورهای مسلمان رابطه دین و سیاست را قطع کنند. از جمله این تلاش‌ها، طرح مسأله‌ای است به نام «عِلمانیّت»که به معنی جدایی دین از سیاست است. بعد از سید جمال در کشورهای عربی و به خصوص در مصر افراد زیادی پیدا شدند که با تکیه بر قومیت و در لباس ملی‌گرایی، عربیسم و پان‌عربیسم، به تبلیغ فکر جدایی دین از سیاست پرداختند. اخیراً هم شاهد بودید که انورسادات همین مسأله را باز بار دیگر مطرح کرد. او در نطق‌های اخیرش به خصوص بر این نکته تأکید می‌کرد که دین مال مسجد است و باید کار خود را در آنجا انجام دهد. مذهب اصولاً نباید کاری به مسائل سیاسی داشته باشد. در جامعه ما نیز این مسأله زیاد مطرح شده به طوری که مردم تقریباً آن را پذیرفته بودند، اما همه دیدیم که وقتی از زبان یک مرجع تقلید، از زبان کسی که مردم با وسواس کوشش می‌کنند تا کوچکترین آداب مذهبی خود را با دستورهای او منطبق بکنند، در کمال صراحت بیان شد که دین از سیاست جدا نیست و به مردم خطاب شد که اگر از سیاست کشور دوری کرده‌اید، در واقع از دین دوری کرده‌اید، مردم

اطلاعات تکمیلی

زبان اصلی: فارسی
نوع کنش: سخنرانی

کنشگران و ذینفعان

مخاطب کنش: ملت ایران
حاکم زمان: امام خمینی (ره)

موضوعات و دسته‌بندی‌ها

منبع

مکتوبات و بیانات سیاسی و اجتماعی علمای شیعه(جلد ۱ تا ۹)
محمدحسن رجبی (دوانی)