کنشگران / عالمان دینی

متن خلاصه هوش مصنوعی

سخنرانی با تعریف انقلاب و تمایز آن از کودتا آغاز می‌شود و انقلاب را طغیان مردمی علیه نظم موجود برای رسیدن به آرمان‌های مطلوب معرفی می‌کند. در ادامه، به نقش مکاتب در ایجاد انقلاب می‌پردازد و اسلام را به دلیل دارا بودن عناصر تعرض و تهاجم (مانند جهاد و امر به معروف و نهی از منکر) مکتبی انقلابی می‌داند. سپس سه ریشه اصلی برای انقلاب‌ها را برمی‌شمارد: محرومیت مادی (انقلاب‌های طبقاتی)، مسائل انسانی مانند آزادی (انقلاب‌های آزادی‌خواهانه) و مکتب و ایدئولوژی (انقلاب‌های پیامبرانه). در پایان، انقلاب اسلامی ایران را یک انقلاب ایدئولوژیک معرفی می‌کند که همه عوامل آن، از جمله مبارزه با بی‌عدالتی، استبداد و استعمار، رنگ اسلامی به خود گرفته و بر مبنای تعالیم اسلام و سیره ائمه (ع) شکل گرفته است. سخنرانی با تأکید بر ضرورت شناخت دقیق ابعاد انقلاب برای حفظ و هدایت آن و دعای خیر برای مسلمین به پایان می‌رسد.

متن کامل گزارش

این همه می‌گوییم انقلاب، اگر از ما بپرسند انقلاب را تعریف کنید، انقلاب چیست، در جواب چه باید بگوییم؟ انقلاب چگونه پیدا می‌شود و عامل به وجود آمدن یک انقلاب چیست؟ مکتب‌ها از نظر انقلاب‌سازی چگونه نقش‌هایی می‌توانند داشته باشند و بالخصوص اسلام به عنوان یک مکتب در ذات خودش دارای چه عناصر انقلابی است؟ انقلاب عبارت است از این که مردمی طغیان می‌کنند علیه نظم و وضعی که بر آنها حاکم است، برای به وجود آوردن یک وضع و نظم دیگر که مورد آرزوی آنها و آرمان و ایده‌آل آنهاست. فرق انقلاب با کودتا این است که انقلاب ماهیت مردمی دارد ولی کودتا چنین نیست بلکه یک عده معدود که مسلح و مجهز به نیرو هستند در مقابل یک قدرت دیگر که آن هم احیاناً مسلح است قیام می‌کنند. آنها هم وضع موجود را در هم می‌ریزند و وضع دیگری به وجود می‌آورند، اما اقلیتی علیه یک اقلیت دیگر قیام می‌کند؛ یعنی اقلیتی بر اکثریتی حاکم است، بعد اقلیت دیگری پیدا می‌شود و آن اقلیت را برمی‌دارد و خودش به جای آن می‌نشیند، اعم از این که این دومی یک اقلیت صالح باشد یا ناصالح. به هرحال اکثریت مردم از حساب خارج‌اند. ما ایرانی‌ها در دور و بر خودمان کودتاهای زیادی در عمرمان دیده‌ایم که اگرچه نام انقلاب روی آنها می‌گذارند اما در واقع انقلاب نیست، کودتا است. در سال ۱۳۳۱ هجری (۱۹۵۲ میلادی) در مصر به قول خودشان انقلاب شد، ولی آن انقلاب نبود، یک عده افسر که رأسشان ژنرال نجیب و عبدالناصر بودند علیه حکومت موجود کودتا کردند و اسمش را انقلاب گذاشتند، اما ملت مصر انقلاب نکرد و لذا با رفتن آن افسرها کَأن لَم یَکُن شَیئاَ مَذکوراً چیزی وجود نداشت. در سال ۱۲۹۹ در ایران خودمان سید ضیاء و رضاخان کودتا کردند ولی مردم از حساب خارج بودند، مردم کاری و انقلابی نکردند. در سوریه، عراق و پاکستان مکرر کودتا واقع شده، ولی اینها کودتا است و انقلاب نیست. انقلاب عبارت است از طغیان و عصیان مردمی که محکوم یک نظام هستند و از آن نظام ناراضی و خشمگین‌اند علیه آن نظام حاکم، برای این که وضع مطلوبی که آرمان آنهاست به وجود بیاید؛ و لذا انقلاب در دنیا کم اتفاق افتاده. انقلاب ایران یک انقلاب به تمام معنا واقعی است. در چند قرن معاصر غیر از انقلاب کبیر فرانسه و انقلاب اکتبر [روسیه] انقلاب دیگری نیست که نامش را بشود «انقلاب» گذاشت و بلکه انقلاب اسلامی ایران ماهیت انقلابی‌اش از آنها خیلی بیشتر است. واقعاً مردمی با دست خالی و فقط با روحیه انقلابی علیه یک رژیم خیلی قوی قیام کردند و در قیام خود موفق شدند. گاهی انقلاب‌هایی است که حالت نیمه انقلابی و نیمه کودتایی دارد، یعنی اگر مردم انقلاب کرده‌اند در کنار آن مردم یک ارتش منظم و قوی وجود داشته؛ مثل این که در روسیه، لنین ارتش هم داشت. در چین، مائو ارتش هم در کنار مردم داشت. ولی این تنها انقلاب ایران است که مردم با دست خالی قیام کردند و اگر نظیری از این جهت بشود برایش ذکر کرد همان انقلاب صدر اسلام است. درباره این خصوصیات، بعد هم ممکن است بحث کنیم. به هرحال انقلاب با کودتا فرق دارد و متفاوت است. گفتیم که انقلاب، عصیان و طغیان علیه نظم موجود و وضع موجود است. پس ریشه‌اش در نارضایی‌ها و خشم‌های مردم از یک طرف و در آرزوها و طلب‌ها و خواسته‌های مردم از طرف دیگر است؛ مردم ناراضی از وضع موجود و آرزومند وضع مطلوب‌اند. اما نکته اینجاست: آیا نارضایی از وضع موجود و آرزومندی وضع مطلوب کافی است؟ نه. ممکن است مردمی از وضع خودشان ناراضی باشند، بسیار هم ناراضی باشند و وضع دیگری را آرزومند باشند و بسیار هم آرزومند باشند ولی هرگز انقلاب نکنند، برای این که در همان حال دارای یک روحیه تسلیم و تمکین‌اند. ناراضی است اما در همان حال که ناراضی است تسلیم آن قدرتی است که بر او حکومت می‌کند. مظلوم است، احساس مظلومیت می‌کند ولی یک مظلوم مُنظلم و ظلم‌پذیر است. «آخ» می‌گوید، ناله هم می‌کند، شکایت هم می‌کند، گریه هم می‌کند، اما در عین حال انقلاب نمی‌کند. **عنصر تهاجم و انکار وضع نامطلوب، بذر انقلاب** پس انقلاب علاوه بر نارضایی از وضع موجود و آرزومندی وضع مطلوب، چیز دیگری می‌خواهد و آن روحیه پرخاشگری و روحیه انکار و طرد و نفی است. ناراضی بودن به تنهایی کاری نمی‌سازد، بلکه آن حالت هجوم، شورشگری، قیام، تعرض لازم است. مکتب‌ها از این نظر متفاوت‌اند. بعضی از مکتب‌ها به پیروان خود هرگز درس تعرض و هجوم نمی‌دهند، بنابراین پیروانشان ناراضی هستند. اما حالت هجوم و تعرض هرگز در آنها به وجود نمی‌آید. ولی بعضی از مکتب‌ها ناراضی بودن را کافی نمی‌دانند و تسلیم در مقابل زور و ظلم و تمکین از ظالم را بزرگ‌ترین گناه و معصیت می‌دانند، دستور تعرض و تهاجم می‌دهند. یکی از فرق‌ها میان اسلام و مسیحیت در همین جاست. مسیحیت همیشه دم از صلح و صفا و سازش می‌زند. در این مکتب هرگز عنصر تعرض و تهاجم که بذر انقلاب است وجود ندارد. ولی در اسلام عنصر تعرض و تهاجم وجود دارد. آنچه که در اسلام در یک جا به نام «جهاد» و در جای دیگر به نام «امر به معروف و نهی از منکر» وجود دارد، یعنی بذر تعرض و تهاجم در مقابل وضع نامطلوب حاکم موجود. اسلام می‌گوید متعرض باش، مهاجم باش، قیام کن، شورش کن و وضع نامطلوب موجود را در هم بریز تا وضع مطلوب را به وجود بیاوری، و الا نشستن و ناراضی بودن، از آن طرف هم آه کشیدن و آرزومند بودن [کافی نیست،] با آرزو چیزی به انسان نمی‌دهند. از آن طرف هم می‌گوید طلب و سعی و کوشش کن. می‌دانید که مخالفان اسلام قرن‌ها از چیزی که نقطه قوت اسلام است به عنوان یک نقطه ضعف یاد می‌کردند. می‌گفتند اسلام چه دینی است! دین و جهاد؟! دین و شمشیر؟! دین و تعرض؟! دین و جنگیدن؟! دین و خون؟! دین همیشه باید دم از صلح و سازش بزند، و در هر وضعی دم از صبر و حرف نزدن و سکوت و سکون بزند، در هر وضعی، و بگوید اگر به طرف راست صورتت سیلی زدند طرف چپ آن را جلو بیاور، و اگر پیراهنت را دزدیدند، جبّه‌ات را هم خودت تقدیم کن. خیال می‌کردند دین اینطور باید بگوید. مسلم است که چنین دینی هرگز نمی‌تواند بذر انقلاب در میان پیروان خود بپاشد. اما آن دینی که در آن بذر نفی[۱] و انکار و تعرض و هجوم [وجود دارد، قادر به ایجاد انقلاب است.] **نسخه درمان مصلحان برای جهان اسلام** این است که مصلحان و دوراندیشان اسلامی وقتی که به فکر اصلاح دنیای اسلام افتادند و این جهان بیمارِ اسلام را مورد مطالعه قرار دادند که این بیمار چه بیماری دارد که در این قرون اخیره سر جای خودش خوابیده و تکان نمی‌خورد، مانند یک طبیب، جهان اسلام را مورد مطالعه قرار دادند [تا ببینند] این موجود زنده‌ای که قرن‌ها بر جهان سیادت کرده و یکی از بزرگ‌ترین تمدن‌ها و فرهنگ‌ها را به وجود آورده است، در حدود پنج قرن پیشروترین، قوی‌ترین و عالِم‌ترین ملت‌های جهان بوده، چه سبب شده که به این حال نزار افتاده است؟ چه بیماری دارد؟ امثال سید جمال‌الدین اسدآبادی وقتی که مطالعه کردند گفتند یکی از آن علل، یکی از موجبات بیماری یا بگوییم یکی از آن بیماری‌های مزمن، این است که عنصر حرکت و انقلاب که نامش جهاد است در این دین فراموش شده، حتی عنصر امر به معروف و نهی از منکر به معنی وسیع خودش در این دین فراموش شده. اسلام یک دین مهاجم و متعرض است علیه اوضاع فاسد و نابسامانی که در جامعه وجود پیدا می‌کند. این بود که از صد سال پیش این فکر مطرح شد که این عنصر را باید در جهان اسلام از نو زنده کرد و در واقع این بیمار را از این بیماری مزمن باید نجات دارد. پس معلوم شد که مکتب‌ها از نظر این که انقلابی باشند یا انقلابی نباشند متفاوت‌اند و تفاوت در اینجاست که آیا در این مکتب، عنصر هجوم و تعرض و انکار و نفی وضع حاکم موجود، هست و یا نیست؟ اگر نباشد، این مکتب نمی‌تواند انقلابی را به وجود بیاورد تا چه برسد که بتواند این انقلاب را بعدها هدایت و رهبری کند؛ و اگر چنین عنصری در او وجود اشته باشد این مکتب این شایستگی را دارد. **نظریات درباره ریشه انقلاب‌ها:** **۱. محرومیت مادی** بعد، یک مسئله دیگر مطرح است که یک مسئله انسانی است؛ یعنی مسئله‌ای است که مربوط به شناخت ما از انسان می‌شود. گفتیم ریشه انقلاب‌ها نارضایی‌ها و آرزومندی‌هاست اما نه صِرف نارضایتی، بلکه نارضایی‌هایی که توأم با حالت هجوم و تعرض باشد. اینجا این مسئله مطرح می‌شود که ریشه نارضایتی‌های اجتماعی در میان بشر چیست؟ آیا یک ریشه دارد؟ همه انقلاب‌ها در عالَم توأم با نارضایی‌ها و هجوم‌ها و تعرض‌ها و نفی‌ها و انکارهاست. [ولی] آیا ریشه همه ناراضایی‌ها در نهایت امر یک چیز است؟ و یا نه، در جامعه‌های مختلف، در شرایط مختلف اجتماعی علل نارضایی‌ها مختلف و متفاوت است. ممکن است علل نارضایی‌ها مادی باشد؛ یعنی مردمی از آن جهت انقلاب می‌کنند که از وضع مادی زندگی خود ناراضی هستند، از آن جهت انقلاب می‌کند که خود را به عنوان یک طبقه در مقابل یک طبقه دیگر محروم می‌بینند، محرومیت خود را می‌بینند و بهره‌مندی طبقه دیگر را، خصوصاً بعد از آن که ادراک و کشف کنند و معتقد شوند که منشأ محرومیت اینها برخوداری آنهاست؛ یعنی این چنین نیست که آن برخودار است و برخوداری او ربطی به محرومیت این ندارد، و این اگر محروم است محرومیتش به برخورداری او مربوط نیست، بلکه این به این دلیل محروم است که او برخوردار است و او به این دلیل برخوردار است که این محروم است. این دو به یکدیگر وابسته است. وقتی که این جهت وارد خودآگاهی مردم شد، قهراً مردمی به دلیل نارضایی از وضع مادی موجود خود، علیه آن طبقه دیگر قیام می‌کنند. آن وقت قیام آنها می‌شود انقلاب مادی؛ یعنی یک انقلاب طبقاتی، انقلابی که یک طبقه مثلاً طبقه کارگر علیه طبقه کارفرما، طبقه کشاورز علیه طبقه مالک زمین (فئودال‌ها) قیام می‌کند، برای این که خودش را از محرومیت خارج کند و او ار از وضع برخورداری بیرون بیاورد. این یک ریشه برای نارضایی‌های اجتماعی است. عده‌ای معتقدند همین یک ریشه هم بیشتر در دنیا وجود ندارد، در همه دنیا هر چه انقلاب بوده ریشه‌اش محرومیت‌های مادی است؛ تمام قیام‌ها و انقلاب‌ها ماهیت طبقاتی دارد و ریشه‌اش در محرومیت مردم است. هر وقت جامعه به صورت دو قطبی درآمد، مردم تقسیم شدند به دو قطب: قطب مرفه و قطب محروم، قطب برخوردار و قطب بی‌نصیب، فقط و فقط در این شرایط است که انقلاب پیدا می‌شود؛ تا این شرایط به وجود نیاید محال است انقلاب پیدا شود. ریشه انقلاب فرانسه همین است، ریشه انقلاب صدر اسلام همین است، ریشه انقلاب اکتبر که معلوم است همین است، ریشه انقلاب اسلامی ایران همین است، غیر از این اصلاً امکان ندارد. صورت‌ها و شکل‌ها مختلف است اما روح و معنا و باطن یکی است. خلاصه، همانطور که گفته‌اند: «همه راه‌ها به رم منتهی می‌شود»، همه راه‌ها به شک منتهی می‌شود. **۲. مسائل انسانی مانند آزادی،** ولی نوع دیگر انقلاب است که سطح بالاتری دارد، یعنی یک ماهیت انسانی دارد، یعنی تنها به محرومیت مادی انسان مربوط نیست که من شکمم گرسنه است، تنم پوشیده نیست، مسکن ندارم، دارو ندارم، بهداشت ندارم، بچه‌ام مدرسه ندارد؛ ممکن است که برای انسان همه اینها فراهم باشد ولی باز کافی نیست که ناراضی نباشد و انقلاب نکند. انقلاب می‌کند برای پاره‌ای مسائل انسانی، یعنی مسائلی که از سطح حیوان بالاتر است. خوراک، مشترک انسان و حیوان است، مسکن مشترک انسان و حیوان است و خیلی چیزهای دیگر مشترک است. اما یک سلسله از مسائل است [که مختص انسان است:] این که من خودم حاکم بر سرنوشت خودم باشم نه این که افسار ما در دست دیگری باشد، او هرجور که بخواهد درباره من تصمیم بگیرد. مَثَل معروفی است که عده‌ای می‌گویند اگر انسان در جهنم باشد و آزاد باشد بهتر است از این که در بهشت باشد و آزاد نباشد. این، توجه به یک ارزش انسانی است که نامش «آزادی» است. آزادی واقعاً یک ارزش انسانی فوق‌العاده است. انسان از آن جهت که انسان است آزادی برایش ارزش دارد، حتی محرومیت مادی را به شدیدترین وجه تحمل می‌کند برای آن که آزادیش را از دست ندهد. یکی از علمای بزرگ اصفهان بود که ما خیلی به این مرد ارادت داشتیم. شخصی نقل می‌کرد که یکی از تجار بزرگ اصفهان در کربلا با او مواجه شده بود، با هم آشنا بودند. آن عالِم خیلی آدم ساده‌زیست و بی‌تکلفی بود، مثلاً اگر گرسنه‌اش می‌شد چنین نبود که به منزل برود، و چون طبیب بود حال خودش را می‌فهمید و اغلب غدای ساده می‌خورد. آن تاجر خیلی به این مرد ارادت می‌ورزید. پول زیادی هم آورده بود نجف و کربلا که به مراجع بدهد. آمد آنجا و از ایشان خواهش کرد که من فلان مبلغ پول آورده‌ام، دلم می‌خواهد که این پول را بدهم شما تقسیم کنید. گفت: من نمی‌گیرم، به هرکس دلت می‌خواهد بده. گفت: پس من به شما می‌دهم، شما به آقا بدهید (زمان مرحوم آیت‌الله سید ابوالحسن اصفهانی بود). می‌خواست احترام عالِم محل را حفظ کرده باشد. گفت: خودت برو بده. گفت: پس من فلان مبلغش را به ایشان می‌دهم، یک مقدار کم هم دلم می‌خواهد به شما بدهم، شما به هرکس می‌خواهید بدهید. گفت: من نمی‌خواهم، به هر که می‌خواهید بده. آخرش با این که مریدش بود عصبانی شد و به او گفت: اگر احتیاج نداری پس چرا اینجا نشسته‌ای نان و لبو می‌خوری؟ گفت: برای این که به تو محتاج نباشم و دستم پیش تو دراز نباشد. این برای انسان ارزش دارد که دستش پیش دیگری دراز نباشد؛ نان و لبو بخورد، ولی ارزش ندارد چلومرغ بخورد و دستش پیش دیگران دراز باشد. آزادی برای انسان، بالذات ارزش دارد. مگر می‌شود بر کشوری استبداد حاکم مطلق باشد، فقط بیایند شکم مردم را سیر کنند (اگرچه حاکمان رژیم گذشته شکم مردم را هم سیر نکردند) و مردم راضی باشند؟! فرضاً شکم همه مردم ایران را سیر می‌کردند، استبداد حاکم بود. هرچند سال یک بار وکیل انتخاب می‌کردند ولی می‌دیدید وکیل انتخاب می‌شود و مردم اساساً خبر ندارند و او را نمی‌شناسند. این وکلای آخری که در همین تهران بودند، اگر به مسابقه می‌گذاشتند و به ده هزار نفر از مردم تهران می‌گفتند اسم وکلای این شهر را بگو، هیچ یک از آنها بلند نبود. نه تنها اسم بیست وکیل را بلد نبود، اسم پنج وکیل را هم نمی‌توانست بگوید. اختناق، خودش منشأ طغیان و عصیان می‌شود، منشأ نارضایی می‌شود و اگر به آن ملت تعلیم داده باشند که باید علیه استبداد قیام کرده، باید استبداد را نفی و طرد کرد، اگر پیغمبرش گفته باشد: افضل الجهاد کلمه عدل عند امام جائر: «فاضل‌ترین جهادها، در مقابل یک پیشوای ستمگر، ایستادن و سخن از عدالت گفتن است.» قهراً این ملت قیام و حرکت می‌کند. این قیام و انقلاب، ماهیت دیگری دارد، ماهیت آزادمنشی دارد. اگر از او بپرسی چرا قیام کردی؟ چرا انقلاب کردی؟ چرا این همه کشته دادی؟ می‌گوید به خاطر آزادی؛ می‌خواستم آزاد باشم. بیست هزار کشته دادیم ولی افتخار می‌کنیم که در مقابل این همه کشته دادن‌ها آزادی به دست آوردیم. می‌گوییم آزادی چیست؟ ملموس است؟ نه. محسوس است؟ نه. ولی آزادی هست. در فضای آزاد تنفس می‌کنیم، دیگر آقا بالاسر نداریم، اگر دو نفر با همدیگر بنشینیم، به اطراف نگاه نمی‌کنیم که مأمور ساواک یک وقت گزارش ندهد. پاره‌ای از انقلاب‌ها ریشه در نارضایی‌های مردم از اختناق‌ها، بازداشت‌ها، سلب آزادی‌ها، نبودن آزادی بیان و قلم و نداشتن آزادی انتخاب سرنوشت خود دارد. انقلاب کبیر فرانسه بیش از هر چیزی ماهیت آزادیخواهانه دارد، یعنی ملتی برای آزادی قیام کرد. بدون شک در انقلاب اسلامی ایرانِ ما عنصر آزادیخواهی نفش بسیار زیادی دارد و نقش آن از عنصر مادی و طبقاتی و محرومیت و تبعیض - که آن عنصر هم قطعاً وجود داشت - خیلی بیشتر است. **۳. مکتب و ایدئولوژی** ممکن است انقلاب شکل دیگر و بلکه ماهیت دیگر داشته باشد که این بالاتر و انسانی‌تر و مترقی‌تر است و این است که انقلاب اسلامی ایران را در میان انقلاب‌های جهان، بی‌رقیب و بی‌نظیر کرده است و آن را در ردیف انقلاب‌هایی که به وسیله پیغمبران به وجود می‌آید قرار داده، یعنی انقلابی پیامبرانه. آن چیست؟ این که انقلاب ریشه در ایدئولوژی یک قوم داشته باشد، یعنی مردم از آن جهت قیام و انقلاب می‌کنند که دارای یک مکتب‌اند، یعنی دارای یک طرح برای زندگی بشرند؛ معتقدند که بشریت اگر بخواهد به سعادت برسد باید شناختش درباره جهان این چنین باشد، نظام فکری‌اش این چنین باشد، نظام سیاسی‌اش این چنین باشد، نظام اخلاقی‌اش این چنین باشد، نظام اقتصادی‌اش این چنین باشد، نظام خانوادگی‌اش این چنین باشد، و سایر نظاماتش؛ ملتی هستند رها شده از وابستگی‌های مادی و وابسته به یک ایمان و یک مکتب و یک ایدئولوژی. به آینده نگاه می‌کند، به انسانیت می‌اندیشد نه به خودش فقط. حتی فکر می‌کند که من اگر کشته شدم باکی نیست، من که برای شکم خودم قیام نمی‌کنم، برای آزادی خودم قیام نمی‌کنم، من می‌خواهم کاری بکنم ولو صد سال دیگر بشریت به آن برسد. من می‌خواهم یک ایمان، یک عقیده، یک مکتب در روی زمین استقرار پیدا کند. به تعبیر قرآن؛ وَ نُمَکَّنَ لَهُم فِی الأرض:[۲] دینشان در روی زمین جایگزین شود؛ فکر، عقیده، ایده و ایده‌آلشان استقرار پیدا کند. من نبودم باکی نیست، آن فکر و عقیده باید در عالم باقی بماند. اگر قیام و انقلابی و نارضایتی‌هایی و هجوم و تعرض‌هایی ریشه در مسائل فکری و اعتقادی و مکتبی و مسائلی که مربوط به پیاده کردن یک طرح در زندگی بشر است داشته باشد، این عالی‌ترین و بالاترین نوع انقلاب است. **انقلاب اسلامی ایران؛ انقلابی ایدئولوژیک** مشخِص اصلی و اساسی انقلاب اسلامی ایران این است که یک انقلاب ایدئولوژیک است نه صرفاً یک انقلاب مادی طبقاتی و یک انقلاب لیبرالیستی و آزادیخواهانه. ولی اینجا ممکن است سوء تعبیر شود. بعضی خیال می‌کنند اسلام چون دین است یک معنویت است و در کنار سایر عناصر قرار می‌گیرد. در بعضی از نوشته‌ها وقتی می‌خواهند انقلاب اسلامی ایران را تحلیل کنند می‌گویند در این انقلاب عناصر متعددی دخالت داشته، یکی از آنها عنصر مذهبی است که طالب یک معنویت است؛ چون در ایران معنویتی که مردم ایران به آن علاقمند بودند آسیب دیده و عواطف معنوی مردم جریحه‌دار شده بود؛ ولی در کنار این، شکم مردم هم گرسنه مانده بود، شکاف طبقاتی هم در میان مردم بود، بی‌عدالتی هم بود، اختناق هم بود، استعمار هم بود؛ یکی از مسائل هم این بود که با معنویتی که این مردم به آن گرایش دارند مبارزه شده بود، آن هم تضعیف شده بود، آن هم منشأ نارضایتی شده بود و آن هم ریشه‌ای در هجوم و تعرض مردم داشت. **در انقلاب ایران همه عوامل رنگ اسلامی به خود گرفت** این اشتباه است. این حرف را افرادی می‌گویند که با اسلام آشنا نیستند یا خودشان را به آن در می‌زنند. اسلام یک مکتب جامع است. علت عمده‌ای که این انقلاب اسلامی را در جهان بی‌نظیر ساخته، این است که تعرض به خاطر بی‌عدالتی هم رنگ اسلامی به خود گرفت؛ چون اسلام در متن تعلیماتش گنجانده است که نباید بی‌عدالتی وجود داشته باشد. دیدیم که وقتی هم مردم ما علیه بی‌عدالتی می‌جنگیدند و از بی‌عدالتی‌ها شکایت می‌کردند باز تکیه‌شان روی اهرم دین و مذهب بود، باز می‌رفتند سراغ سخنان علی، سخنان پیغمبر، آیات قران؛ یعنی همین‌ها هم رنگ معنوی به خود گرفته بود. وقتی که می‌رفتند سراغ استبدادها و استعمارها و اختناق‌ها و این که باید اینها را از میان برد، باز روی منطق اسلام تکیه می‌کردند که اسلام می‌گوید با ظالم باید مبارزه کرد، با استبداد باید مبارزه کرد، در مقابل خارجی که قصد استعمار تو را دارد باید ایستادگی کرد، در مقابل اختناق باید ایستادگی کرد، اسلام می‌گوید حریت چنین [ارزشی دارد]. علی (ع) فرمود: وَ لَا تَکُن عَبدَ غَیرکَ وَ قَد جَعَلَکَ اللَّهُ حُرّاً:[۳] هرگز بنده دیگری مباش زیرا خدا تو را آزاد آفریده است. روح انقلاب فرانسه را این جلمه تشکیل می‌دهد که انسان آزاد به دنیا آمده است و باید آزاد از دنیا برود؛ در ۱۲۵۰ سال قبل از آن علی گفت: بنده دیگری مباش که خدا تو را آزاد آفریده است. این جمله در آن وصیتی است که به امام حسن (ع) می‌فرماید. **سه نمونه دیگر** جمله دیگر که در میان ما مکرر بازگو می‌شد، در فرمانی است که علی (ع) به نام مالک اشتر نوشته است و مکرر شنیده‌اید. به مالک، والی و استاندار مصر که از طرف او تعیین شده است، می‌نویسد: به مردم درس آزادمنشی بده، کاری نکن که چون تو مافوق مردم هستی مردم را ساکت کنی، مردم را تحقیر کنی، صدای مردم را خفه کنی، به دلیل این که تو مافوق هستی آنها مادون؛ چرا؟ اول تهدیدش می‌کند: فَانّکَ فَوقَهُم: آن کسی که تو را والی قرار داده، بالاسر توست (یعنی من در کمین تو هستم؛ اگر تخلف کنی می‌دانی با تو چه خواهم کرد؟!) بعد می‌گوید: وَ اللهُ فَوقَ مَن وَلاَکَ: و بالاسر آن کسی که به تو فرمان داده، یعنی بالاسر من، خدای متعال است که از من می‌پرسد؛ یعنی می‌گوید: به مردم جرأت و شهامت بده، میدان را برای اعتراض مردم باز کن، بگذار بیایند حق خودشان را از تو مطالبه کنند و نترسند. چرا باید مردمی از والی و حاکم خودشان ترس و رعب داشته باشند؟ بعد می‌گوید: سَمِعتُ رَسولَ اللهِ (ص) غَیرَ مَرّةٍ لَن تُقَدّسَ امّةٌ حَتّی یؤخَذَ لِلضّعیفِ حَقَهُ مِنَ القَوی غَیرَ مُتَعتَع:[۴] من از رسول خدا مکرر شنیدم که می‌فرمود: هرگز ملتی به قداست نخواهد رسید تا آن وقتی که وضع آن ملت به حالتی درآید که ضعفا و ناتوانان حقشان را از اغنیا و اقویا بگیرند بدون آن که لکنتی به زبانشان بیفتد و تَعتَعه‌ای در زبان پیدا کنند (یعنی بدون آن که از ترس و بیم، خود را ببازند). فرمود: مادام که ملتی این گونه است که ضعیف از قوی بترسد، این ملت رستگار نخواهد بود. هر وقت که ترس و بیم‌ها رفت و شهامت‌ها و شجاعت‌ها جایش را گرفت، ضعیف بدون ترس و بیم، حق خودش را از قوی مطالبه کرد، آن وقت این ملت شایسته زندگی و شایسته تمجید است. در دوره مدینه که صیت شهرت سپاه اسلام در همه جا پیچیده بود (چون هرجا که می‌رفتند فتح می‌کردند و جاهایی را فتح می‌کردند که عرب باور نمی‌کرد که یک عده کم در مدینه بتوانند مثلا قبیله غطفان و قبیله هوازن را شکست بدهند و مکه را فتح کنند) کسانی که از دور نگاه می‌کردند، پیغمبر اسلام مرد هولناکی به نظرشان می‌آمد. روی سابقه ذهنی که داشتند خیال می‌کردند پیغمبر با دبدبه و هیمنه حرکت می‌کند، اگر از کنارش بگذری و احترام بجا نیاوری می‌گوید: جلاد فوراً گردنش را بزن! مردی آمد مدینه حضور پیغمبر اکرم، شکایتی یا حرفی داشت. تا آمد حرف بزند، روی آن سابقه ذهنی که داشت زبانش از ترس به لکنت افتاد. پیغمبر ناراحت شد، فرمود: چرا اینطور شدی؟ من که پادشاه نیستم، تو خیال کرده‌ای من یک پادشاهم که از من می‌ترسی؟ من که جبار و ستمگر نیستم، من یک انسانم مثل تو، پسر آن زنی است که با دست خودش شیر بز را می‌دوشید، بیا جلو. او را در بغل گرفت و فشار داد: «برادر! من انسانی مثل تو هستم.» نمی‌خواهد مردمش از او مرعوب شوند. بر عکس می‌خواهد که مردمش جرأت و شهامت داشته باشند حتی در مقابل حاکم. در نهج‌البلاغه در آن خطبه معروف درباره رابطه والی و حاکم با رعیت از یک طرف و رابطه رعیت با حاکم از طرف دیگر مطالبی بیان می‌فرماید. وقتی که جمله‌ها را بیان کرد شخصی تحت تأثیر کلمات امیرالمؤمنین قرار گرفت و شروع کرد به ستایش کردن و مداحی کردن. امام سخن او را قطع کرد و فرمود: از من مداحی و ستایش نکنید؛ برعکس، اگر به نظرتان می‌رسد که در کارها نقص و عیبی هست آنها را برای من بازگو کنید. به جای مداحی کردن، نقاط ضعفی را که در مجموعه کارها می‌بینید به من گزارش کنید و بگویید. **اسلام معنویت محض نیست** اسلام چنین دینی است، روحانیت محض نیست که بگوییم این انقلاب چون جنبه روحانی دارد پس جنبه اسلامی هم دارد. نه، همه جنبه‌هایش آمیخته به جنبه اسلامی بود. اگر ما می‌گوییم انقلاب ایران یک انقلاب اسلامی بود معنایش این نیست که یک انقلاب فقط روحانی و معنوی و راجع به حالات معنوی انسان بود، چون امکان عبادت‌ها و نیایش‌ها به درستی نبود درب مساجد بسته بود مردم طغیان کردند. نه، انقلاب اسلامی یعنی انقلابی که همه جانبه بود و اسلام در همه جوانبش نفوذ داشت. از جنبه محرومین هم رنگ اسلامی داشت و لذا خود مرفه با محروم در این انقلاب شرکت داشتند و به استقبال محروم می‌آمدند، مرفه و محروم، هماهنگ با یکدیگر حرکت می‌کردند. انقلابی بود که توانست از گروه مخالف، سرباز جذب کند و به این طرف بیاورد؛ چون انقلابی بود که می‌توانست وجدان‌ها و فطرت‌ها را در اعماق ضمیر مردم به حرکت درآورد. ما تا انقلاب خودمان را دقیق نشناسیم، تا تمام ابعاد این انقلاب را نشناسیم نمی‌توانیم آن را در آینده حفظ و نگهداری و رهبری و هدایت کنیم. اگر نشناسیم، یک وقت می‌بینیم دانسته یا ندانسته تحریفش کرده‌ایم. مگر انقلاب صدر اسلام را بنی‌امیه با یک تردستی تحریف نکردند؟ یک انقلاب صددرصد اسلامی که چیزی که در آن وجود نداشت ریشه‌های قومی و نژادی و خونی بود. یک وقت دیدیم آن را به یک انقلاب قومی و نژادی و خونی تبدیل کردند و گفتند: این، انقلاب عرب بود علیه غیر عرب، برای سیادت عرب بر غیر عرب بود؛ یعنی یک تحریف. پروردگارا! دل‌های ما را به نور ایمان منور گردان، ما را قدردان نعمت‌ها و موهبت‌ها بالخصوص موهبت‌های اجتماعی که اخیرا عنایت فرموده‌ای قرار بده، مسلمین را هر چه بیدارتر بگردان، مسلمین را از این که هر نوع گرایش انحرافی پیدا کنند محفوظ و مصون نگه بدار، این وحدت و الفت و اتفاق را در میان مسلمانان محفوظ و باقی نگه بدار. **پاورقی‌ها:** [۱] این نفی‌ها در واقع نفی نیست اثبات است. طرد است، یعنی یک حالت مثبت است نه یک حالت منفی. اسمش نفی است ولی حالت منفی نیست حالت مثبت است. [۲] سوره قصص، آیه ۶. [۳] نهج‌البلاغه، نامه ۳۱. [۴] همان، نامه ۵۳.

اطلاعات تکمیلی

زبان اصلی: فارسی
نوع کنش: سخنرانی

کنشگران و ذینفعان

مخاطب کنش: ملت ایران
حاکم زمان: محمدرضا شاه پهلوی

موضوعات و دسته‌بندی‌ها

منبع

مکتوبات و بیانات سیاسی و اجتماعی علمای شیعه(جلد ۱ تا ۹)
محمدحسن رجبی (دوانی)