کنشگران / عالمان دینی

متن خلاصه هوش مصنوعی

سخنرانی با تأکید بر حقوق ذاتی انسان‌ها آغاز می‌شود و بیان می‌کند که این حقوق فارغ از جایگاه اجتماعی، ثروت، دین یا نژاد برای همه بشر ثابت است. سپس به نقد شدید حکام و اعیان مملکت می‌پردازد که رعایا را همچون حیوان فرض کرده و حقوق آنها را نادیده می‌گیرند و این وضعیت را ناشی از تملق شاعران و چاپلوسان می‌داند. در ادامه، به مقایسه با حکومت عادلانه کریم‌خان زند می‌پردازد که خود را «وکیل‌الرعایا» می‌نامید و این رویکرد را نمونه‌ای از سلطنت مشروطه می‌داند. سپس به دو نوع استبداد جسمانی (حکام ظالم) و روحانی (علمای سوء) اشاره می‌کند. استبداد جسمانی را با مثال‌هایی از ظلم حکام و فساد اداری و مالیات‌ستانی بی‌رویه شرح می‌دهد و وضعیت اسفناک سربازان را نتیجه این فساد می‌داند. برای اصلاح امور نظامی، پیشنهاد می‌کند که کار به اهلش سپرده شود و ظل‌السلطان را برای وزارت جنگ مناسب می‌داند، مشروط بر اینکه وزیر جنگ تابع قانون و مسئول در برابر مجلس باشد. در بخش استبداد روحانی، به علمای دنیاپرست و فاسق می‌پردازد که با اعمال خود، دین مردم را متزلزل می‌کنند و با استناد به احادیث، آنها را بدترین فقها می‌خواند. در پایان، به اهمیت شناخت حقوق فردی و ملی اشاره می‌کند و ملت ایران را به دلیل غفلت و جهل، «ملت میته» می‌نامد. همچنین به بی‌تفاوتی نسبت به قراردادهای خارجی (مانند قرارداد ۱۹۰۷) که سرنوشت ایران را تعیین می‌کنند، انتقاد می‌کند و وضعیت مجلس شورای ملی را نیز به دلیل عدم وجود وکلای کاردان و متدین، نامطلوب می‌داند و خواستار حضور افراد شایسته در مجلس می‌شود.

متن کامل گزارش

بسم‌الله الرحمن الرحیم. بعد الحمد والصلوة، خدمت آقایان خودم حفظهم‌الله تعالی عرض کردم که هر نَفْسی صاحب حقوق بسیار است‌که بایستی در دار دنیا این حقوق به آن شخص برسد که اسم این حقوق، «حقوق آدمیت» است. دیگر، شرط ثبوت این حقوق، آقا بودن، یا سلطان بودن، یا وزبر بودن، یا امیر بودن، یا ملا بودن، یا سید بودن نیست. دیگر، شرط استحقاق این حقوق، اسب و کالسکه و نوکر و دستگاه نیست؛ بلکه شرط اثبات این حقوق، تقدس و اسلام هم نیست، بلکه این حقوق، حقوق آدمیت است؛ کاری به هیچ ندارد، همین قدر که یکی انسان است و بشر است و آدم است، این کس با حیوان فرق دارد، اگرچه کافر هم باشد. مثلاً شما نمی‌توانید مال کسی را بدزدید یا به زور و عُنف، غصب کنید اگرچه یهودی باشد. مثلاً اگر شما همسایه دارید نمی‌توانید از حیاط و خانه همسایه، خودتان را داخل خانه خودتان بکنید اگرچه این همسایه، فرنگی یا یهودی باشد. اما چه کنم که این بزرگان و رؤسا و اعیان مملکت ما، شما رعایا و ضعفا را مانند حیوان و گوسفند فرض‌کرده‌اند، اصلاً حقی از برای شماها معتقد نبودند، یقین داشتند که مخصوصاَ خداوند شماها را از برای راحتی آنها خلق کرده که خدمت بکنید و جان بکَنید و زحمت بکشید، زراعت کنید، آفتاب بخورید، بیل به زمین بزنید، کاسبی کنید، به هزار خون جگر صد دینار پیدا کنید؛ آن وقت این صد دینار را در طَبَق اخلاص‌گذارده و تسلیم آقا بکنید. عجیب‌تر از این مطلب این است که شما فقرا و رعایا و ضعفای ایران، خودتان هم همین اعتقاد را داشتید. یقین کرده بودیدکه واقعاً این بزرگان و اعیان و وزرا و ارکان، راستی در نزد خداوند یک تقرب مخصوص دارند. چگونه که حیوانات را خداوند برای انسان و آسایش انسان خلق کرده است، همین قِسم شماها هم یقین داشتید که [۲] خر این بزرگان هستید،هر قِسْم بخواهند بارِتان بکنند، تسلط دارند؛ خصوصاً بعضی از شعرای متملق هم در اشعار خردشان بعضی تملقات دروغ و ریشخندهای بی‌معنی می‌کنند: بندگانیم جان و دل بر کف گر سر جنگ داری اینک دل یک وقت مخدومی را تشبیه شیر نر می‌کردند: در کف شیر نر خونخواره‌ای چشم بر حکم و گوش بر فرمان ور سر خشم داری اینک جان غیر تسلیم و رضا کو چاره‌ای؟ یک مرتبه، اجرای قضا و قدر الهی را منوط به رأی و اراده مولانا [۱] می‌نمودند: نرود کار عالمی به نظام گر نه پای تو در میان باشد این سلاطین و وزرای ایران را همین متملقین و چاپلوس‌های از خدا بی‌خبر ضایع و مغرور کردند. یک نفر مرد مهمل، خسیس، لئیم، بی‌پدر و مادر، جبون، کم‌دلٍ ترسو را، که اغلب صفات ذمیمه را داراست و هیچیک از اخلاق حسنه را ندارد، محض اینکه چهار روزی دارای یک منصبی یا ریاستی می‌شود آنقدر این متملقین، اغراق و تعریف‌های دروغ و مدح‌های بی‌معنی درباره‌اش می‌گویند که واقعاً به خودش هم مطلب اشتباه می‌شود. شجاعتش را گاهی به رستم و اسفندیار تشبیه می‌کنند، سخاوتش را به حاتم طائی و مَعْن بن زائده شیبانی؛ و حال آن که از موش می‌ترسد [...] خدا رحمت کند کریم خان زند را خوب سلطانی بود. چند سال اغلب بلاد ایران و وطن ما ایرانیان در دوره سلطنت این پادشاه عادلِ عاقل در کمال امنیت بود. در واقع سلطانی بود آزادی‌طلب و عدالت‌پرور. اسم سلطنت بر خودش ننهاد. اسم خودش را «وکیل‌الرعایا» گذارده بود. همین، معنی سلطنت مشروطه است. اخلاق بسیار خوب داشت. باری یک روز شاعری آمد قصیده از برای کریم‌خان خواند،کریم‌خان‌گوش داد، وقتی که تمام شدگفت: «کُرَه! صد تومان بدهید به این شاعر». چند مرتبه آمدکسی پولش نداد، عاقبت آمد پیش کریم خان،گفت: «قربان شما فرمودید صد تومان به من بدهند،کسی نمی‌دهد».گفت: «ای کُرَه! تو یک دروغی گفتی ما خوشمان آمد، ما هم خواستیم یک دروغی بگوییم تو خوشت بیاید!» غرض، این که از بس که دروغ گفته بودند و اینها دروغ شنیده بودند واقعاً به خودشان هم امر مشتبه می‌شد، به شما فقرا و ضعفا هم مشتبه شده بود، هنوز هم مشتبه است.گمان نکنید حالا دیگر شما ایرانی‌ها همه چیز را فهمیده‌اید و پی به حقوق خودتان برده‌اید و دانسته‌اید که شماها با حیوان و گوسفند فرق دارید و میان شما با رؤسای شما فرقی نیست. همان خدایی که تو را خلق کرده است او را هم خلق کرده است. همان قِسم که شما فقرا و کسبه و ضعفا باید تجاوز از حدود و حقوق خودتان نکنید، همان قِسم اغنیا و وزرا و سلاطین و شاهزادگان و علما و قضات و مجتهدین هم باید از حدود و حقوق خودشان تجاوز نکنند؛ به این معنی که همان قِسم که شما باید اطاعت از سلطان عصر خودتان بکنید و یاغی نشوید همان قِسم سلطان هم باید با شما به قانون الهی رفتار کند و ظلم در حق شما روا ندارد. همان طوری‌که شما باید اطاعت از علمای خودتان داشته باشید و احترام آنها را لازم بدانید، همان قِسمْ علمای اعلام هم باید از حدود و حقوق خودشان تجاوز نکنند و تصرف به غیر حق در اموال و اعراض مسلمانان ننمایند. بارپروردگارا! من چه کنم؟ می‌ترسم بمیرم و بعضی مطالب را به شما هموطن‌های خودم عرض [۱] نکرده باشم، آن وقت پیش خداوند روسیاه و مؤاخَذ باشم. می‌گویم هرچه بادا باد! رَبِّ اشْرَخْ لی صَدِّری وَ یَسِّرلی أَمْری وَ احْلَلّ عُقدةً مِن لِسانی یَفقَهوا قَولی. ای پروردگار من! ای خالق من! تو را قَسَم می‌دهم به حق مقربان درگاهت و به حق حقیقت و حقانیت دین مقدس اسلام که نیت مرا خالص فرما و در گفتن کلمات حقه، قوّت قلبی به من عنایت فرما که جز از حضرتت نترسم و از ملامت بعضی جُهّال اندیشه ننمایم! آنچه می‌خواهم عرض کنم، این که ما ایرانیان، مثل سایر ملل عالَم تا پارسال گرفتار دو دسته ظالم بودیم،که از هیچگونه ظلم و تعدی در حق ما بیچارگان مضایقه نمی‌کردند. در واقع مَثَل ما مَثَل آن حبّه گندمی است که در میان دو سنگ آسیا مبتلا به فشار سخت باشد، و این دو دسته مستبدین، حکام و امرا و وزرای جور بودند. اینها از توجه امام زمان علیه‌السلام و اتحاد و اتفاق خودتان و کوشش‌های بعضی از غیوران وطن، مخصوصاَ سلسله جلیله طلاب علوم دینیه سلّمهم اللّه تعالی، و همراهی بعضی از علمای اعلام، خصوصاً سیّدَیْن السّنّدین حُجَّتین آقای آقا سید عبدالله بهبهانی و آقا میرزا سید محمد طباطبایی مد ظلهما، قدری به جای خودشان نشانیدید؛ یعنی از پادشاه رؤوف خودتان استدعای مجلس شورای ملی نمودید و آن سلطان هم نظر به پاکی فطرت خودش مضایقه نفرمود و سلطنت ایران شد دولت و «سلطنت مشروطه»؛ به این معنی که حقوق و حدود هرکسی معین باشد و احدی نتواند از حدود خود تجاوزکند و حاکم بر همه، همان کلمه قرآن و قانون باشد. تا چندی قبل ممکن نبودِ مرد فقیر ضعیف بیچاره با یک نفر حاکم مستقل [۲] یا یک نفر متشخص مقابل شود و اصلاً تصور این مطلب را نمی‌کردیم. حالا نمردیم و با چشم خودمان دیدیم که آصف‌الدوله فرمانفرمای مملکت خراسان و سیستان و سالار مفخم حاکم قوچان با دو نفر مرد زارع فقیر قوچانی، برابر و وزیر عدلیه اصلاً فرقی مابین آنها نمی‌گذارد [۳]. به عبارت آخری، بعد از هزار سال حالا می‌بینیم احکام قرآن دارد کم کم جاری می‌شود. در قرآن می‌خواندیم: یا داوُد اِنّا جَعَلْناکَ خلیفَةً فی‌الأَرْضِ فَاْکُمْ بَیْنَ النّاسِ بالْحَقّ. و در کتب فقهیه می‌خواندیم: وَ تَجِبُ التَّسْویَةُ بَیْنَ الْمُتَخاصِمَیْن. یعنی؛ بر حاکم شرع و قاضی واجب است که میان مدعی و مُدَّعی عَلَیْه به طریق تسویه و مساوات رفتار کند. دیگر اصلاً در خارج، چنین چیزی را مشاهده نمی‌کردیم. عرض کردم خدمت آقایان خودم حفظهم‌اللّه تعالی که استبداد بر دو قِسم است: جسمانی و روحانی. به عبارت آخری، مستبدین در دو لباس ظهور و بروز داشتند، یکی لباس ظلمه و امرا و حکام که اینها شغل‌شان و همّشان ظلم بر عباد و تخریب بلاد بود. علانیه می‌گفتند: بابا! ما ظالمیم، کار ما ظلم کردن و اذیت کردن مخلوق است. کَانّهُ وقتی که یک حاکمی مأمور می‌شد به حکومت مثلاً فارس (بر فرض)، یکصد هزار تومان تقدیمی می‌داد. در واقع این مبلغ صد هزار تومان پول را می‌داد و اهالی مملکت فارس را از دولت می‌خرید. بعد از آن هم اقلا پنجاه هزار تومان مخارج می‌کرد یک اردو حرکت می‌داد به طرف فارس، ده هزار تومان کرایه باید بدهد؛ علاوه بر آن پانصد نفر جمعیت با خودش باید ببرد، همه گرسنه، همه مقروض، همه پریشان، همه پرطمع. چند سال است خانه نشسته‌اند، حالا تازه یک مأموریتی پیدا کرده‌اند. بدتر از همه، از شخص حاکم تا فرّاش، هیچکدام امیدواری و اطمینان اینکه یک سال تمام در اینجا حکومت خواهند کرد، ندارند. مختصر این است که این اردوی‌گرسنه، بی‌تدین، بی‌انصاف، پرطمع، هیچ قصدی ندارند غیر از خوردن مال بیچاره مردمان فارس. من‌هیچ مَثَلی برای اجزای [۱] این حکومت نمی‌توانم بزنم برای شما، مگر همان ملخ را. مَثَل این اردو، مثل ملخ است که در میان حاصلی بریزد، چگونه به فاصله قلیلی، این فوج ملخ‌ها که مأمور غضب الهی است، می‌ریزند میان حاصل‌ها و نمی‌گذارند یک برگ سبز یا یک خوشه از آن خرمن باقی بماند،تر و خشک را می‌خورند و می‌برند؛ خدا شاهد است همین قِسم بود حال حکام جور و ظلم در زمان استبداد. به محض این که می‌رسیدند به این شهر، از آقا و حاکم تا وزیر و دبیر و ناظر و میرآخور و فرّاش‌باشی و نایب و قهوه چی باشی و آبدارباشی و یَساول‌باشی [۲] و کشیکچی‌باشی [۳] و غیره و غیره، حتی خانم‌های اندرون حاکم، حتی خواجه‌های حرمسرای حاکم، تا آن فراش‌ها، هیچ فکری ندارند مگر چاپیدن مردم بیچاره و گربه رقصاندن و اسباب‌چینی کردن و پول‌گرفتن. حالا ملاحظه بفرمایید حال این رعیت بیچاره چیست؟ یک مشت مردمان بدبخت عاجز بیچاره سلطان دوست، به اصطلاح خودشان شاه پرستِ بی‌عِلم که اصلاً تصور نمی‌کردند که می‌شود مخالفت از حکم این حاکم کرد، می‌شود زیر بار ظلم اینها نرفت، و ماها اهالی یک مملکت هستیم، اینها بر رویهمرفته هزار نفرند، عدد مظلومین خیلی بیشتر است از عدد ظالم، هیچ این تصور را نمی‌کردند، فقط آنها را واجب‌الاطاعه و لازم‌الاحترام می‌دانستند. می‌گفتند این حاکم، نماینده شخص سلطان است و اطاعت سلطان بر ما ایرانیان فرض است و این بود که هر بلایی بر سرشان می‌آوردند صبر می‌کردند. فرضاً اگر یک وقت یک نفر از اینها می‌خواست عرض حال مظلومیت خودش را به اولیای دولت در پایتخت برساند، اولاً،کجا چنین جرئتی می‌کرد؟ بر فرض هم از جان خودش می‌گذشت و این عَرض را می‌خواست تلگرافاً به تهران برساند مگر بی‌انصاف تلگرافچی این تلگراف را مخابره می‌کرد؟ به این معنی که حاکم روز ورود، ابتدا چند کار می‌کرد: یکی، با رئیس تلگرافخانه و پُستخانه طرح دوستی می‌ریخت و تطمیع و تخویف [۱] می‌کرد که او تلگراف‌ها را از نظر حاکم، ابتدا بگذراند و این کاغذ پستی را سانسور کند. بیچاره تلگرافچی هم اگر بی‌شرف بود قبول می‌کرد و اگر بر فرض، قبول نمی‌کرد به هر قِسمی بود اسباب عزلش را فراهم می‌آورد. حالا بر فرض هم قاصد می‌گرفت و عریضه خودش را به تهران می‌رسانید، کجا کسی می‌خواند!کجا کسی اعتنا به عرضش می‌کرد! اگر این عارِض، خیلی محترم بود و تقدیمی خوبی در تهران تقدیم کرده بود و یک واسطه معتبر خوبی هم در تهران داشت، بعد از همه این تفصیلات از طرف صدارت عظمی یک دست خطی صادر می‌شد خدمت خود شخص حاکم با کمال ادب: «حضور مبارک حضرت اشرف اقدس افخم اعظم والا روحی فداه. این شخص عارِض، چنان معلوم می‌شود که مظلوم واقع شده است، استدعا از آستان مقدس اعلی آن است که محض سلامت ذات کثیرالبرکات خودتان و خانمتان و نوکرهاتان و اسب‌های سر طویله‌تان و گربه‌های مطبختان مقرر بفرماییدگماشتگان حضرت اقدس والا نظر به حال این عارض بفرمایند!» از شما انصاف می‌خواهم، کدام ظالمی است که مال کسی را خورده باشد آن وقت به خودش رجوع کنند که شما به عرض این برسید، آن هم با این همه چم و خم و تعارف؟ این بود که جناب حاکم وقتی که می‌رفت سیصد هزار تومان قرض داشت بعد از یک سال، دو سال که برمی‌گردد قرض را داده و یک کرور هم ملک خریده و صد هزار تومان پارک ساخته و صد هزار تومان مبل فرنگی خریده و دویست هزار تومان هم پیش بانک‌گذارده منفعتش را می‌گیرد و می‌خورد. ای بیچاره رعیت، ای بدبخت رعیت، ای مظلوم رعیت! تمام اجزای حکومت هم‌که بر می‌گردند همین حال را دارند. از همه بدتر اصل مالیات دیوان را هم می‌خورند، حقوق بیچاره ارباب حقوق را نمی‌دهند، از برای دیوان حساب انگشت می‌سازند [۲]. آدم، دیوانه می‌شود. مسلمان! نمی‌دانم چرا اولیای دولت و امنای دربار سلطنتی از خواب غفلت بیدار نمی‌شوند؟ اگر به فکر رعیت نیستند اقلاً دلشان به حال خودشان بسوزد. آخر پادشاه ما ایرانی‌ها چه گناهی کرده است که این قِسم باید مالش را خورد؟ مگر سربازِ دولت، فرزند سلطان نیست؟ مگر نه اگر کسی مواجب [۳] سرباز را بخورد خیانت به شخص سلطان‌کرده است؟ آدم می‌میرد که هر روزه می‌بیند سربازهای سلطنتی در کوچه‌ها فعلگی و هیزم‌شکنی و عملگی می‌کنند، همه گرسنه، همه برهنه که «قوتشان همه جوع است و جامه عریانی». آقاجانم! از برای حفظ استقلال سلطنت ایران و حفظ ملیت و قومیت ایرانیان، فعلا هیچ چیز به قدرعساکر [۴] منظمه و سربازهای مرتّبه، مدخلیّت [۵] ندارد. بیچاره حضرت شریعتمدار مروج‌الاحکام آقای مؤید الاسلام کاشانی ادام‌الله تعالی ایام افاضاته چقدر در روزنامه مقدسه حبل‌المتین فریاد می‌زند: بابا سرباز، بابا سرباز، بابا اداره عسکریه ایران منظم نیست. آن مرد بزرگ که محققاً خیرخواه ملت و دولت ایران است رأی خودش را از کلکته اظهار فرموده است. من هم که یکی از افراد ملت ایران می‌باشم، بلکه به خواست خدا و توجه امام زمان علیه‌السلامْ لسان من لسان عموم مردم است، آنچه را بگویم از جانب تمام شماها می‌گویم و خدای واحد شاهد است هیچ غرضی جز آبادی و خیر ملت را نخواسته و نمی‌خواهم. من چنین به نظرم می‌آید که هرکاری درست نمی‌شود مگر وقتی که آن کار را به اهلش رجوع کنند. چند شب قبل همین تفصیل را خدمت شماها عرض کردم که هر مملکتی که خراب شد به واسطه این بود که کار را به غیر اهلش دادند و مردمان‌کارآزموده کاردان را خانه‌نشین کردند. من عرض می‌کنم از برای اداره عسکریه ایران، اگر خواسته باشند منظم باشد و در تحت ترتیب صحیح باشد، باید یک نفر آدم پیدا کرد مثل حضرت اقدس والا ظل‌السلطان [۱]. شماها می‌دانید من نوعاً با اینها معاشرت و مراوده ندارم و تعریف هم از آنها نمی‌کنم و نمی‌گویم ظل‌السلطان خوب آدمی است، یا بد آدمی است، اما می‌گویم برای سپهسالاری و وزیر جنگ ایران خدا شاهد است که من کسی را مثل ظل‌السلطان نمی‌دانم. همه چیز دارد. عمده، استعداد و لیاقت است. تمام غرض من این است که از برای کار، باید آدم پیداکرد، نه از برای آدم،کار. شما فعلاً پای منبر من شاید چهار پنج هزار نفر باشید، همه قِسم آدم هم میان شماها هست. اگر منکر این رأی من هستید تقیه لازم ندارد، بگویید خیر، ظل‌السلطان برای سپهسالاری خوب نیست. ایهاالناس! امیدوارم به خواست خدا، زیر سایه امام زمان علیه‌السلام از برکت مجلس مقدس شورای ملی شیّد الله ارکانه کم کم کارها درست شود، کم کم کارها به کاردان رجوع شود. این نکته را هم باید عرض کنم اول ما قانون می‌خواهیم که وزیر جنگ باید از قانون، یک وجب و یک ذره تخلف نکند و خودش را مسئول مجلس مقدس، یعنی مسئول سی کرور نفوس ایرانی بداند. بعد از آن، این وزیر مسئول باید چکیده، کار آزموده و با عرضه و با استعداد هم باشد مثل ظل‌السلطان، آن وقت خواهید دید بعد از قلیل مدتی اقلا چهل هزار سرباز منظم مرتب، همه با لباس‌های صحیح، همه با وضع‌های خوب، مواجبشان سر ماه می‌رسد، سربازخانه‌ها همه مرمت شده، همه تعمیر شده در تمام نقاطِ سرحدیه، قلاع مستحکمه ساخته شده، قورخانه دولتْ معمور شده، بدون اینکه یک پول هم از آنچه امروز از دولت می‌گیرند، زیادتر بگیرند، بدون آنکه یک پول بر بودجه وزارت جنگ افزوده شود؛ به این معنی حالا تمام را می‌خورند آن وقت تمام را خرج می‌کنند تا اداره عسکری مرتب و منظم شود. پل ما ایرانیان آن طرفِ آب است. آمدیم بر سر قِسم دوم مستبدین، که تعبیر از آنها به استبداد روحانی کرده‌اند. قِسم دوم، علمای سوءاند، یعنی بعضی از عالِم‌نمایان که لباسشان لباس بایزید بسطامی است و طینت‌شان طینت یزیدبن معاویه است. ظاهرش چون گور کافر پرحُلّل ظاهرش طعنه زند بر بایزید باطنش قهر خدا عزٌوجلّ وز درونش ننگ می‌دارد یزید در هر شهری چند نفر از اینها که بودند، اول کاری که می‌کردند دستشان را با حاکم یکی می‌کردند، آن وقت می‌افتادند به جان رعیت بیچاره. مردم ایرانی بدبخت هم مثل دانه که در میان دو سنگ آسیاگیرکُند، آرد می‌شدند. این را هم بدانید که ضرر این دسته مستبدین بیشتر از آن دسته اولی است. چرا، که مردم اینها را نایب پیغمبر خودشان (صلی‌الله علیه و آله) می‌دانند [۱] اینها را حافظ دین اسلام می‌دانند، اینها را نماینده امام زمان علیه‌السلام می‌دانند. یعنی فلان مرد یا زن عوام می‌گوید اینکه نایب امام است، البته اخلاقش هم مثل امام است، آن وقت می‌بیند این مرد ظلم می‌کند، مال مردم را مباح می‌داند، حکم ناحق می‌کند؛ آن شخص عوام هم پیش خودش فکر می‌کند که العیاذبالله پس پیغمبر و امام هم -که این جانشین آنها است - ظالم بوده‌اند، آن وقت دینش متزلزل می‌شود. در این بین یک نفر بابی بی دین لامذهب هم پیدا می‌شود و شروع می‌کند بد گفتن از دین اسلام و تمام دلیلش هم وجود علمای عصر است. می‌گوید آخر این ملاها را ببینید چگونه غرق دنیا شده‌اند، چگونه شب و روز فکر جمع مال و منال دنیوی هستند، اصلاً به فکر قیامت نیستند. گوئیا باور نمی‌دارند روز رستخیز کاین همه قلب [۲] و دغل در کار داور می‌کنند پس معلوم می‌شود دین اسلام، روحانیت احکامش تمام شده است. به عبارت آخری منسوخ شده است. حالا برای شما چند حدیث در مذمت علمای سوء عرض کنم. فی‌البحار قال امیرالمؤمنین علیه‌السلام: اِنّ اَهْلَ النّارِ لَیَتأَذونَ مِنْ ریح الْعالِم التّارکِ لِعِلْمِهِ. یعنی امیرالمؤمنین علیه‌السلام فرموده است: اهل جهنم در جهنم متأذّی [۳] می‌شوند از بوی تعفن ملائی که در دار دنیا به علم خودش عمل نمی‌کند. می‌گوید رشوه حرام است باز می‌خورد، می‌داند مال یتیم حرام است باز می‌خورد، یقین دارد ظلم بد است باز ظلم می‌کند. این عالِم را در جهنم، خداوند چنان عذابی می‌کند که اهل جهنم از بوی گندش متأذّی می‌شوند. فی‌البحار عن الخصال. قال امیرالمؤمنین علیه‌السلام: اِنّ فی جَهَنْمَ رَحیّ تَطحنَ. اَفَلا تَسألونی ما طَحْنها؟ فَقیلَ لَهُ: فَما طَحْنها یا اَمیرَالمؤْمنین؟ قالَ عَلیهِ‌السلام: اَلعُلماءُ الفَجَرَةُ وَ القرّاءُ الفَسَقَةُ و الجبابرةُ الظَلَمةُ والوزراءٌ الخَوَنة والعرفاءُ الکَذّبةُ. یعنی: در جهنم آسیائی است آرد می‌کند. نپرسیدید چه چیز را آرد می‌کند؟ عرض کردند یا امیرالمؤمنین چه چیز را آرد می‌کند؟ فرمود: پنج چیز را: اول، کلّه ملای فاجر زیر سنگ آسیای جهنم آرد می‌شود؛ دوم، قاری قرآن که فاسق باشد؛ سوم، پادشاه ظالم؛ چهارم، وزیر خائن؛ پنجم،کدخدای دروغگو (مقصود از عرفا جمع عریف است که کدخدایان دهات و اصناف باشد). غرض، اینکه اول کلّه را که امیرالمؤمنین فرمود در آسیاب جهنم آرد می‌شود سر ملایان فاجر فاسق است تا شما مردم بفهمید که در نزد عدلِ حضرت احدیت تمام مردم یکسان است. می‌خواهد شاه باشد، می‌خواهد وزیر باشد، می‌خواهد ملا باشد، می‌خواهد قاری باشد. باید مسلمان شد و مطیع احکام قرآن و تابع قانون اسلام. درس خواندن کاری به خوب بودن ندارد. فی‌البحار عن الخصال. قال عیسی‌بن مریم: اَلدّینارُ داءُ الدّینِ وَ الْعالِمُ طَبیبُ الدّینِ فَإِذا رَاَیْتُمُ الطَبیبَ یَجُرُ الداءَ اِلی نَفْسِهِ فَاتّهموهُ وَ اَعْلَموا اَنَهُ غَیْرُ ناصِح لَکُمْ. یعنی: درهم و دینار، طلا و نقره، درد دین است، و عالِمْ طبیب دین است. همین که دیدید ملاخُودش اقبال به دنیا دارد و درصدد جمع مال است او را متهم کنید و رجوع به او نکنید، او خودش مریض است. فی‌البحار: اوحَی اللهُ اِلی داوُدَ عَلَیْهِ السّلام لا تَجْعَلْ بَیْنی وَ بَیْنَکَ عالِماً مَفْتوناَ بِالدّنیا فَاِنّ اَولئِکَ قُطَاعُ طَریقِ عِبادی الّمُریدینَ. در کتاب معانی الاخبار شیخ صدوق اعلی‌الله مقامه نقل می‌فرماید که راوی عرض کرد خدمت امام محمدباقر علیه‌السلام که مقصود از این آیه چیست: وَ الشّعراءُ یَتَّبِعُهُم الْغاوُونَ. حضرت فرمود: آیا تا به حال دیده‌ای شاعری را که کسی متابعت او را نکند؟ عرض کرد: پس مقصود از این شعرا کیست که خدا می‌فرماید مردمان‌گمراه، آنها را متابعت می‌کنند؟ حضرت فرمود: آولئِکَ عُلَماءُ السّوْء الّذینَ تَفَقّهوا لِغَیْر الدّین فَضَلّوا وَ اَضَلّوا. فی‌البحار عن ثَوابِ الاعمالِ: قال رسول‌اللّه صلی‌اللّه علیه و آله: سَیَاْتی زَمانٌ عَلی أَمَّتی لا یبْقی مِنَ‌الاِسلام اِلاَّ اِسْمُهُ وَ لا مِنَ الْقراَنِ اِلاّ رَسْمُهُ، مَساجدُهُم عامِرةٌ وَ هِیَ خرابٌ مِنَ‌الْهُدی، فُقَهاءُ ذلِکَ الزَّمانِ شَرُّ فُقَهاءِ مَنْ فِی‌الارْضِ، مِنَّهُمْ خَرَجتِ الفِتنَةُ وَ اِلَیْهم تَعودُ. سبحان‌الله، غریب خبری است!کانّه حضرت رسول صلّی‌اللّه علیه و آله خبر از بعضی علمای امروز داده است که می‌فرماید: بعضی از فقهای این زمان بدترین فقهای روی زمین هستند که هر فتنه و فسادی که پیدا می‌شود باعث و جهتش همین فقهای سوء هستند. مثل این فتنه امروزی که بعضی از عالِم‌نمایان در یک روز چهارده تلگراف زدند برای چهارده ولایت، محض القاء فتنه و آشوب و بر هم زدن بلاد مسلمین و سلب امنیت از تمام شهرهای مسلمانان. سبحان‌الله، آیا شقاوت فوق این شقاوت می‌شود؟ و حال این که صریح قرآن است: والْفِتْنَةُ اَشَدَّ مِنَ‌الْقَتْل [۱]. خداوند را قَسَم می‌دهم به حرمت دین اسلام، به حرمت محمد و آل محمد علیهم‌السلام این نمره اشخاص راکه نمی‌خواهند مردم از دست ظالم نجات بیابند، نمی‌خواهند بساط معدلت‌گسترده شود، نمی‌خواهند ریشه درخت ظلم و استبداد از بیخ‌کنده شود، اینها را رسواتر از این کند و یک عقلی هم به شما ایرانی‌ها بدهد که خوب و بد را بشناسید و فرق بین ملای متدین و مجتهد جامع‌الشرایط با این نمره ملاهای بی‌تدین دین فروشِ شهوت‌پرستِ دنیا طلب بگذارید. دیگر اینقدر با هم نگویید «عالِم را با جاهل بحثی نیست، غیبت ملا جایز نیست». برادرجان! غیبت هیچ مسلمانی جایز نیست مگر ظالم، مگر متجاهر به فسق، مگر کسی که ظلم به خلق خدا می‌کند [...]. تمام افراد مسلمین برگردن یکدیگر حقوقی دارند، بلکه هر انسان صاحب حق است؛ به این معنی که شخص جنابعالی تا در خانه خودت تنها نشسته‌ای و کسی پهلوی شما نیست، هر قِسم دلت بخواهد می‌توانی بنشینی، بخوابی، برهنه باشی، فریاد بزنی، قمه در دست بگیری، به هر طرف میل داری بگردانی، دور سر خودت چرخ بدهی، تفنگ بیندازی، شش لول در بکنی. همه چیز را مختاری، کسی نمی‌تواند ترا منع بکند که چرا فریاد می‌زنی، چرا برهنه شده‌ای، چرا تفنگ می‌اندازی؟ اما وقتی که چند نفر شدید آن وقت حقوقی اینجا پیدا می‌شود از برای طرفین؛ یعنی آن وقت نمی‌توانی برهنه بشوی، چون که ناظر محترم در کار است، اگر باعث اذیت رفیقت باشد نمی‌توانی فریاد بکنی، آن وقت نمی‌توانی قمه خود را برهنه کنی و اشاره به شکم رفیقت مثلاً بکنی، نمی‌توانی شش لول طرف رفیقت رها کنی. به عبارت آخری حالا شما چون که تنها نیستی نباید از حکم و حد قانون تجاوزکنی، دیگر نمی‌توانی بگویی: النّاسُ مُسَلّطونَ عَلی أَمْوالهِمُ وَ أَنفُسِهِم [۲]. من مختارم هر کاری که دلم می‌خواهد می‌کنم. جواب می‌دهند: این قاعده در وقتی هست که باعث ضرر دیگری نشود، مثلاً شما اگر یک خانه داشته باشید در یک جای خلوتی، مثلاً در بیابان، آن وقت شما مختارید هر قِسمی بخواهید خانه خود را می‌سازید، چاه در هر کجای خانه‌ات بخواهی حفر می‌کنی، درها و پنجره‌ها به هر طرف بخواهی باز می‌کنی. اما وقتی که این خانه در محله باشد و اطراف خانه‌ات خانه‌ها باشد، آن وقت شما نمی‌توانید چاه در بیخ دیوار خانه همسایه‌ات بکَنی، نمی‌توانی دربی یا پنجره‌ای به طرف خانه همسایه‌ات بازکنی، اگرچه پشت دیوار خانه‌ات حریم خانه شما است، ولی اگر معبر عام باشد نمی‌توانی پشت خانه خودت چیزی بسازی و معبر عام را ضبط کنی. حالا می‌فهمید که چرا محتکر ملعون است؟ به جهت اینکه این گندمی که او انبار کرده است و حبس نموده است اگرچه مِلک او است و او صاحب‌گندم است ولکن خداوند فرموده است بیشتر از قُوتِ سال خودت ذخیره مکن، این حق تمام افراد مسلمانان است‌که در این شهر هستند. شما ایرانیان تا پارسال اصلاً نمی‌دانستید که شما رعایا هم در این آب و خاکِ وطن عزیزتان که اسمش ایران است، صاحب حق می‌باشید؛ بلکه به عکس، یقین داشتید که تمام این حقوق مختص است به اعیان و اشراف و وزرا و امرا و علما و بزرگان. و اعتقاد شما این بود که همین قِسمی که خداوند آَنعام [۱] و چهارپایان را از برای منفعت بنی نوع انسان خلق فرموده است، دیگرگوسفند و شتر و گاو و الاغ و اسب هیچ ملاحظه در خلقت آنها نشده است مگر فقط محض آسایش و راحتی و آسودگی بنی نوع انسان؛ همین قِسم خیال می‌کردید که در خلقت شماها هم خداوند هیچ غرضی، نداشته است مگر آسایش و راحتی و آسودگی این اعیان و اشراف و رؤسا! [...] شما را به حق خداوند، ملاحظه کنید ببینید همین قِسم هست یا خیر؟ این بیچاره رعیت در سال دوازده ماه خدمت می‌کند، جان می‌کَند، آفتاب می‌خورد، سرما می‌خورد،گرما می‌خورد، پدرش درمی‌آید، بی‌خود زحمت می‌کشد، زمین را شخم می‌زند،گندم را می‌پاشد، به زمین، آبیاری می‌کند، درو می‌کند، بوجاری [۲] می‌کند،گندم را می‌کوبد، همین که گندم را خرمن کرد یک وقت نوکر ارباب یا فرّاش دیوانی [۳] حاضر می‌شود. اولا، از پنج خروارگندم چهار خروار حق ارباب است یک خروار حق رعیت. از این یک خروار باید مالیات دیوانی را بردارد، بعد هم یک خروار رعیت اصلاً هفتاد من، اگر باشد. بعد هم می‌گوید چهل من مساعده گرفته. مختصر اَنکه یک قِسمی حساب برای این بیچاره رعیت می‌سازدکه یک چیزی هم بدهکار می‌شود. آن وقت این بدبخت بعد از یک سال زحمت، حالا باید خودش و عیالش با بدن برهنه و عریان تا آخر سال نان ارزن بخورند. حالا شما ببینید کدام چهارپایی و کدام گاو و گوسفندی این قِسم مداخل [۴] برای صاحبش دارد؟ حالا این تقصیر از کیست؟ این تقصیر به اعتقاد من از خود رعیت است که مثل گوسفند در خواب غفلت است و اصلاً خبر از حقوق خودش ندارد. اصلاً نمی‌داندکه در نزد عدل پروردگار، این رعیت با اربابش هیچ فرقی ندارد، هر دو بنده یک خدا و امت یک پیغمبرند. چون که نمی‌فهمند. لازمه این جهل همین است. چنانچه خداوند در قران می‌فرماید: اعوذ باللّه من الشیطان الرجیم. وَ لَقَد ذَرأنا لِجَهنَّمَ کَثیراً مِنَ الجنّ و الانسِ لَهُم قُلوُبٌ لا یَفْقَهُونَ بِها وَ لَهُمْ اَعْیُنٌ لا یُبْصِرونَ بها و لَهُم اذانٌ لا یَسمَعُونَ بِها اولئِکَ کَالانعام بَلْ هُم اَضّلٌ [۵]. ظاهر آیه شاید معنیش این است که: به درستی و تحقیق که خلق فرموده‌ایم از برای جهنم بسیاری جن و انس را. آن اشخاص کیستند؟ مردمانی هستند که از برای آنها دل‌هایی است که حق را نمی‌فهمند و گوش‌هایی است که حق را نمی‌شنوند و چشم‌هایی است که حق را نمی‌بینند. چشم‌باز وگوش باز واین عَمی [۱] حیرتم از چشم‌بندی خدا عجب این است که خداوند نفی نمی‌فرماید چشم و گوش آنها را بلکه می‌فرماید چشم دارند اما نمی‌بینند و گوش دارند اما نمی‌شنوند. آن وقت می‌فرماید: اولئِکَ کَالَآنْعام بَلّ هُمْ أَضَلَ. اینها هستند مثل چهارپایان بلکه از چهارپایان هم گمراه‌تر هستند. حالا صریح ملاحظه بفرمایید که خداوند این طایفه را تشبیه به چهارپایان فرموده است. خوب دیگر شما چه توقع دارید از این مردم؟ اگر یکی از شما هر قدر هم آدمی خوبی باشد در بیابان یک گوسفند ببیند می‌چرد بی صاحب، هیچ‌کس نیست مؤاخذه بکند، یقیناً این گوسفند را می‌گیرد و قصد تملک می‌کند، پشمش را، شیرش را،گوشتش را، بره‌اش را، همه را تصرف می‌کند. من نمی‌دانم از غفلت ایرانی چه بگویم؟ از جهل ایرانی چه بنویسم؟ چه شده است سی کرور جمعیت از شاه تا رعیت همه در خواب غفلت؟ این که می‌گویند ملت حَیّه و ملت مِیْته [۲]، معنیش همین است. ملت حیّه یعنی زنده، یعنی بیدار، یعنی صاحب حس انسانیت که تمام افراد مملکت همه عارف و آگاه به حقوق شخصی و حقوق ملی خودشان هستند، احدی از داخل و خارج جرئت ندارد دست تعد و پای تخطی به طرف حقوق آن ملت دراز کند؛ مثل فرانسوی‌ها، مثل ژاپونی‌ها که تمام ملت حتی زنان و دختران از بذل جان و مال و ریختن خون خودشان در راه حفظ حقوق قومیت و ملیت خود دریغ ندارند؛ به عکس ملل میته که تمام افراد ملت از اعلی و ادنی، رییس و مرئوس، شاه تا رعیت هر بلایی که بر سرشان بیاید، هر خللی که به ملیت و شرف قومیتشان وارد بیاید اصلاً ملتفت نیستند؛ مثل مرده که هرکس هر بلایی بر سرش بیاورد نمی‌فهمد. شما را به حق خدا! قدری تصور بفرمایید و ببینید که از ما ایرانیان بدبخت‌تر و جاهل‌تر، خداوند دیگر بنده دارد که الآن مدت یک سال است در تمام روزنامه‌های عالّم می‌نویسندکه انگلیس و روس می‌خواهند در سر ایران و افغانستان و تبت معاهده قرار بدهند [۳]. ما مردم ایران هم این روزنامه‌ها را می‌خوانیم و این عبارت را هم می‌بینیم. در این مدت یک نفر پیدا نشد که فریاد کند بابا چه خبر است؟ مگر ایرانی‌ها مرده‌اند که شما بر سر تقسیم مملکت‌شان با یکدیگر عقد محبت و مودت می‌بندید؟ چرا یک نفر هست، که همان یکی است که مربی ایرانیان و حافظ حدود و حقوق تمام ملت بدبخت بیچاره ایرانی است: جناب مستطاب شریعتمدار ثقةالاسلام مروج‌الاحکام آقای مؤیدالاسلام ادام‌الله تعالی ایام افاضَتِه و افادته که همی در روزنامه مقدس ملی خودش حبل‌المتین فریاد می‌زند که ای ملت غافل ایران! ای پادشاه اسلام! ای وکلای ملتا ای اشخاصی که سی کرور ملت بیچاره ایرانی شما را از میان خودشان انتخاب کرده‌اند و سعادت آتیه و حفظ حقوق ملیت خودشان را از شما امیدوارند! چرا اصلاً در این فکر نیستید، چرا ملتفت این مطلب بزرگ نمی‌شوید؟ واقعا خیلی قصه غریبی است که یکی زنده است، دو نفر همسایه می‌آیند می‌نشینند خانه‌اش را میان خودشان قسمت می‌کنند. حالا این کس را نمی‌شود گفت زنده است، این مرده است. ما ملت ایرانی هم مرده‌ایم. مبعوثان و وکلای ما هم مثل خودمان می‌باشند، اگرچه در میان وکلا و جُلَسای [۱] مجلس مقدس شورای ملی شَیَّدَ اللّه ارکانه، هستند اشخاصی که الحق والانصاف سبب افتخار ملت ایران هستند. آنچه یک نفر وکیل یک ملت لازم دارد از دانایی، معرفت و قوّت قلب و تدین حقیقی و ملت‌خواهی و وطن‌پرستی همه را دارا هستند، اما اینها بسیار کم‌اند وَ قَلیلٌ مِنْ عِبادِی الشَّکور [۲]. اما بسیاری از وکلا، بیچاره‌ها صاحب مرتبه عقل هیولایی، مثل لوحی ساده هستند که همه اشکال را قبول می‌کنند. رأی جناب مولانا مطابق رأی جناب رئیس است، تا رأی رئیس چه اقتضا کند! بیچاره پنجاه سال یا کمتر یا بیشتر از عمرش گذشته است همه را عادت کرده است در حضور بزرگان مملکت خواه از علما باشند خواه از ارکان و وزرا، با دو زانوی ادب بنشیند و دست‌هایش را از عبا بیرون بیاورد و همی تصدیق بلا تصور کند: بلی قربان، بلی قربان! این بیچاره حالا آمده است در مجلس شورای ملی وکیل شده است. خیال می‌کند اینجا هم دربار دولتی یا محکمه قضاوت آقا است که هرچه را جناب رئیس یا یک نفر از وزرای مسئول یا یک نفر که از این وکیل متشخص‌تر است رأی بدهد، این بیچاره هم به جز بلی قربان هیچ رأیی ندارد. من یک وقت در کتب حکما می‌خواندم که می‌گفتند بالای فلک اطلس که فلک‌الافلاک است لاخَلا وَ لا مَلَا، یعنی می‌گویند فوق فلک اطلس نه پُر است نه خالی است. من با خودم تصور می‌کردم این چگونه می‌شود که یک چیزی نه خالی باشد نه پر؟ به عبارت آخری، نه بتوان گفت خالی است نه بتوان‌گفت پر است؟ تا اینکه بحمدالله تعالی چشمم به زیارت مجلس مقدس شورای ملی روشن شد! دیدم این مجلس ما فوق فلک اطلس و محدّد الجهات است، لاخَلَا وَ لا مَلّأ. نه پر است نه خالی است! به حسب ظاهرگوش تا به گوش وزرا، علما، تجار، کسبه، شاهزادگان، طلاب و وکلای تمام ولایات، مبعوثان ملت قدیمه ایران، نمایندگان بیست و پنج کرور جمعیت، همه جا به جا نشسته، متصل صدای زنگ جناب رئیس است که شنیده می‌شود، هیچکدام فرصت نمی‌دهندکه کلام دیگری تمام شود؛ اما به حسب معنی، غیر از چند نفر معدودی -که آنها هم مستهلک‌اند در جنب قدرت و عظمت سایرین - مجلس در واقع خالی است. صُمٌّ بُکْمٌ عُمْیّ فَهُم لا یَعقِلونَ [۳]. یکی می‌گوید ما قرآن داریم، دیگر قانون اساسی می‌خواهیم چه کنیم؟ یکی فریاد می‌زند: این ملت مگر نه ما را وکیل خودشان کرده‌اند، دیگر چه حق مداخله درکار دارند؟ یکی می‌گوید: حبل المتین چه حق دارد کابینه وزرا را رأی می‌دهد و تعیین می‌کند؟ یکی می‌گوید: روزنامه چه فایده دارد؟ باید تمام روزنامه‌ها را توقیف کرد. یکی می‌گوید: این انجمن بازی چه چیز است؟ یکی می‌گوید: این ملتی که این قدر وحشیند که صدراعظم خود را بی‌رحمانه می‌کشند [۱]، من دیگر از امروز استعفا می‌دهم. با که گویم در همه ده زنده کو سوی آب زندگی پوینده کو واللّه العلیّ الغالب از غصه نزدیک است هلاک شوم. از خدا طلب مرگ می‌کنم. تمام شماها می‌دانید که من بدبخت بیچاره چقدر فریاد زدم. از همه چیز گذشتم. منتظر مرگ بودم. اگر برای شما قَسَم بخورم که من هیجده ماه در زمان عین‌الدوله شب که می‌رفتم خانه می‌گفتم امشب مرا خواهند گرفت و حال آن که زحمت من جنب زحمات دیگران، هیچ است مثل حضرت مؤیدالاسلام که پانزده سال است در هزار فرسنگی نشسته و همی فریاد زد. از همه بالاتر زحمات و صدمات دو نفر روسای روحانی و پدر ملت، سیّدین سَنَدین و حجتین آیتین آقای آقا سید عبدالله بهبهانی و آقای آقا میرزا سید محمد طباطبایی مدظلهما است تا وقتی که این مجلس مقدس، اسباب مضحکه خارجه شود، باعث خجلت عقلای مملکت شود! ایها الناس! صریحاً به شما بگویم تا وضع داخله مجلس منظم نشود، تا اقلاً بیست نفر وکیل عالِم صحیح درستِ متدین که دارای علم حقوق باشند و عالِم به مقتضیات عصر باشند، به عبارت آخری، همه چیزٌ تمام باشند پیدا نکنیم،کار مجلس مقدس ما همین قِسْم خراب است و تمام عقلای عالَم بر ما می‌خندند و هر روزه ملت و دولت در زحمتند. من آنچه شرط بلاغ است با تو می‌گویم، دیگر شما خود می‌دانید. چرا باید مثل حضرت اشرف آقای احتشام‌السلطنه -کسی را که از روز اول جزو منتخبین محترم است و فعلاً چند روز است در تهران تشریف دارند - شما مردم جمع نشوید و بروید و از ایشان خواهش کنید که بروند مجلس و مشغول خدمات خودشان بوده باشند؟ البته نباید این کار را به تعویق بیاندازید و این وجود مقدس را مغتنم بشمارید و به هر ترتیبی که مجلس مقدس و خودتان می‌دانید، این کار را فیصل [۳] کنید. **پاورقی‌ها:** [۱] حقوق آدمیت: حقوق بشر [۲] در اصل:که شماها هم [۱] رئیس، بزرگ قبیله، طایفه، کشور. [۱] اجزاء: کارکنان [۲] یساول‌باشی: مسئول ملازمان و خدمه [۳] کشیکچی‌باشی: مسئول نگهبانان [۱] ترساندن [۲] حساب انگشت می‌سازند: حساب‌سازی می‌کنند. [۳] حقوق [۴] نظامیان [۵] تأثیر [۱] عموی محمدعلی شاه قاجار و حاکم مقتدر، ستمگر و بسیار ثروتمند سابق اصفهان و دیگر ولایات [۱] در اصل: است [۲] در اصل: رنگ [۳] آزرده [۱] از کتاب بحارالانوار: خدارند وحی کرد به داود (ع) که بین من و خودت، عالمی که شیفته دنیاست قرار مده، زیرا آنان راهزنان بندگان مرید و مخلص من هستند. [۲] شعرا، ۲۲۴:گمراهان از پی شعرا می‌روند. [۳] آنها علمای سوئی هستند که برای (مقصودی) غیر دین تفقه می‌کنند، از اینرو خود گمراه شدند و دیگران را گمراه کردند. [۱] بقره، ۱۹۱: [عوارض] فتنه شدیدتر از قتل است. [۲] مردم بر مال‌ها و جان‌هایشان اختیار دارند. [۱] چارپایان [۲] پاک کردن غلات و حبوبات از خاک و خاشاک به وسیله غربال [۳] فراش دیوانی: مأمور حکومت [۴] جمع مدخل: درآمد، منافع [۵] اعراف، ۱۷۹. [۱] عَمی:کوری، نابینایی، [۲] ملت حیّه و ملت میته: ملت زنده و ملت مرده [۳] اشاره به قرارداد ۱۹۰۷ است. [۱] جمع جلیس: شرکت کنندگان در جلسه [۲] سبا، ۱۳: اندکی از بندگان من سپاسگزارند. [۳] بقره، ۱۷۱: اینان کرانند، گُنگانند، کورانند و هیچ در نمی‌یابند. [۱] اشاره به ترور میرزا علی اصغرخان امین‌السلطان (اتابک) است. [۳] فیصل کردن: حل و فصل کردن

اطلاعات تکمیلی

زمان وقوع: 1286
زبان اصلی: فارسی
نوع کنش: سخنرانی عمومی

کنشگران و ذینفعان

مخاطب کنش: عامه مردم, حکومت, محمدعلی شاه قاجار, مجلس شورای ملی
حاکم زمان: محمدعلی شاه قاجار

موضوعات و دسته‌بندی‌ها

منبع

مکتوبات و بیانات سیاسی و اجتماعی علمای شیعه(جلد ۱ تا ۹)
محمدحسن رجبی (دوانی)