کنشگران / عالمان دینی

متن خلاصه هوش مصنوعی

این روایت، خاطرات مدیرنظام نوابی، از صاحب‌منصبان نظمیه، درباره دستگیری، محاکمه و اعدام شیخ فضل‌الله نوری است. در ابتدا، مدیرنظام به مأموریت خود در حفاظت از منزل شیخ فضل‌الله در بحبوحه درگیری‌های مشروطه‌خواهان اشاره می‌کند و از مقاومت شیخ در برابر تیراندازی و پناه بردن به سفارت خارجی سخن می‌گوید. سپس، به تلاش‌های شیخ برای دور کردن اطرافیانش از خطر و پیشنهادهای مدیرنظام برای پنهان شدن یا پناهندگی به سفارت اشاره می‌شود که شیخ هر دو را رد می‌کند و بر موضع خود در قبال مشروطه تأکید می‌ورزد. در ادامه، نحوه دستگیری شیخ فضل‌الله توسط مجاهدین و حبس او در نظمیه شرح داده می‌شود. بخش اصلی روایت به محاکمه شیخ در عمارت خورشید اختصاص دارد که در آن شیخ ابراهیم زنجانی به عنوان مستنطق اصلی، سؤالاتی درباره تحصن حضرت عبدالعظیم و مخالفت شیخ با مشروطه مطرح می‌کند. شیخ فضل‌الله با قاطعیت به سؤالات پاسخ می‌دهد و مشروطه را حرام و مؤسسین آن را لامذهب می‌خواند. پس از محاکمه، شیخ به میدان توپخانه منتقل و در میان هیاهوی جمعیت اعدام می‌شود. روایت با جزئیات تکان‌دهنده‌ای از هتک حرمت به جسد شیخ پس از اعدام و تلاش‌های خانواده برای تحویل گرفتن و دفن مخفیانه او ادامه می‌یابد. در پایان، به سرنوشت عاملان اعدام و همچنین جابجایی مخفیانه جسد شیخ فضل‌الله و دفن نهایی او در قم اشاره می‌شود.

متن کامل گزارش

مدیرنظام می‌گوید: وضعیت شهر، وخیم بود. مشروطه‌طلبان، شهر را زیر آتش خود گرفته بودند. مأموریت من در جنوب شهر بود. فرمانده ما پیشنهاد کرد که از بیراهه به مجاهدین ملحق شویم. من نپذیرفتم و خودم را کنار کشیدم. افراد من هم به این کار حاضر نشدند و حتی یکی از ایشان به نام علیشاه به من گفت: اگر بگذاری او را هدف گلوله خواهم ساخت، (یعنی فرمانده را)، این را هم نپذیرفتم. ایشان را برداشتم و در زیر آتش دشمن به زحمت زیاد خود را به قزاقخانه رسانیدم. پس از تقدیم اپرت [۳] های لازم به مافوق‌ها، برای استراحت توی سربازخانه رفتم. تب شدیدی داشتم. کمی که استراحت کردم، مرا خواستند. بیرون رفتم. دیدم صاحب منصبان ارشد دور هم ایستاده‌اند و یکی از ایشان کاغذی در دست دارد. به من گفت: آقا (مقصود شهید نوری بود) کاغذی فرستاده بود که وجود تو لازم شده، زود برو. من گریه افتادم، برای این که ابداً میل نداشتم در آن موقعیت حساس، از سنگر به خدمت خانگی بروم. فرمانده ما گفت: لابد وجودت لازم شده که آقا تو را خواسته، حتماً باید بروی. اطاعت کردم و رفتم. وارد خانه شدم، آقا توی ایوان خلوت ایستاده بود. هنوز نیامده گفت: «آقابزرگ خان! وجودت لازم شده. خدا هدایت کند حاج آقا علی‌اکبر و امیربهادر را که مرا توی زحمت انداختند، آخر من مُستحفِظ [۴] می‌خواستم چه کنم؟!» هنوز نیامده دیدم که چه خوب شد آمدم. از طرف دولت بیست نفر تفنگچی سیلاخوری [۱] و ترک برای حفاظت خانه فرستاده بودند و چند روز بود که اینها بدون نظم و ترتیب، خانه را شلوغ کرده بودند. فوراً تشکیلات صحیحی به کار و بار ایشان دادم. استاد اکبر بنا را آوردیم و روی پشت بام بالاخانه را سنگربندی کردیم و به کشیک پرداختیم. هنوز شاه به سفارت نرفته بود [۲]. فردایش نشسته بودیم که ناگهان از سمت گلوبندک به سوی ما تیراندازی شد. من هم فرمان شلیک دادم و چند تیری رد و بدل گردید. آقا تا صدای تیر را شنید یک مرتبه هراسان از کتابخانه بیرون آمد و فرمود: «آقابزرگ خان! آقابزرگ خان! این کار را موقوف کن. در اینجا صدای تیر نباید بلند شود». عرض کردم: آقا دارند خانه را تیرباران می‌کنند. فرمود: «تیرباران که سهل است، اگر بمباران هم بکنند دیگر از این خانه نباید صدای تیر شنیده شود». همین شد و همین، دیگر از آن خانه صدای تیر شنیده نشد. روز سوم اقامت من در خانه بود که شاه به سفارت رفت [۳]. به محض این که خبر آمد که شاه به سفارت رفته به دستور آقا، تفنگچیان را خلع سلاح کرده، مخفیانه از راه سر تون و مدرسه، ایشان را مرخص کردم و به باغشاه پیغام دادم بیاییسد تفنگ‌ها را ببرید. آمدند آنها را بردند. از آن روز در خانه، فقط من ماندم و میرزا عبدالله سبوحی واعظ و آقا حسین قمی و شیخ خیرالله و همین. آن روزها آقا مریض بود و ترچلو زیره می‌خورد. روز چهارم پناهندگی شاه بود که آقا، آقا میرزا عبدالله و آقا حسین و شیخ خیرالله را صدا کرد و گفت: «عزیزان من! اینها با من کار دارند نه با شما، این خانه مورد هجوم اینها خواهد شد. از شما هم هیچ کاری ساخته نیست. من ابداً راضی نیستم که بیهوده جان شما به خطر بیفتد، بروید خانه‌های خودتان و دعا کنید». ایشان هم پس از آه و ناله رفتند. من ماندم و آقا. ... راستی یادم رفت بگویم: دیروز در اطاق بزرگ، همه جمع بودیم و آقایان هر یک به عقل خودشان راه علاجی به آقا پیشنهاد می‌کردند و او جواب‌هایی می‌داد. یک مرتبه آقا رویش را به من کرد (لااله الا الله! پنجاه سال است از آن روز گذشته، اما مثل این که دیروز بوده) به اسم فرمود: «آقابزرگ خان! تو چه عقلت می‌رسد؟» من خودم را جمع و جور کردم و عرض کردم: آقا! من دو چیز به عقلم می‌رسد: یکی این که در خانه‌ای پنهان شوید و بعد مخفیانه به عتبات بروید، آنجا در امن و امان خواهید بود و بسیارند کسانی که با جان و دل، شما را در خانه‌شان منزل خواهند داد. فرمود: «این که نشد. اگر من پایم را از این خانه بیرون بگذارم، اسلام رسوا خواهد شد، تازه مگر می‌گذارند؟ خوب دیگر چه؟» عرض کردم: دوم این که مانند خیلی‌ها تشریف ببرید به سفارت. آقا تبسم کرد و فرمود: «شیخ خیرالله! برو ببین زیر منبر چیست.» شیخ خیرالله رفت و از زیر منبر یک بقچه قلمکار آورد. فرمود: «بقچه را باز کن». باز کرد. چشم همه ما خیره شد. دیدیم یک بیرق خارجی است! خدا شاهد است من که مستحفظ خانه بودم اصلاً نفهمیدم این بیرق را کی آورد و از کجا آورد! دهان همه ما از تعجب باز ماند! فرمود: «حالا دیدید! این را فرستاده‌اند که من بالای خانه‌ام بزنم و در امان باشم. اما رواست که من پس از هفتاد سال که محاسنم را برای اسلام سفید کرده‌ام، حالا بیایم و بروم زیر بیرق کفر؟!» بقچه را از همان راهی که آمده بود پس فرستاد. چی می‌گفتیم؟ ... بله ... می‌گفتیم من ماندم و آقا و دو سه نفر نوکر. روز چهارم بود، چهارم رفتن شاه به سفارت. نزدیک نصف شب دیدیم در می‌زنند. وا کردیم و میرزا تقی خان آهی است. به آقا خبر دادیم. گفت: «بفرمایند تو». رفت تو. گفت: «میرزا تقی خان! چه عجب یاد ما کردی؟ این وقت شب چرا؟! گفت: آقا کار واجبی بود. از امام‌جمعه و امیربهادر پیغامی دارم. گفت: «بفرمایید ببینم چه پیغامی دارید؟» گفت: پیغام داده‌اند که ما در سفارت روس هستیم و در اینجا مُخّلای طبع [۲] شما یک اطاق آماده کرده‌ایم، خواهش می‌کنیم برای حفظ جان شریفتان قدم رنجه فرمایید و بیایید اینجا. البته می‌دانید در شرع مقدس حفظ جان از واجبات است. آقا گفت: «میرزا تقی‌خان! از قول من به امام‌جمعه بگو تو حفظ جان خودت را کردی کافی است، لازم نیست حفظ جان مرا بکنی!» آن شب هم گذشت، فردا و یا پس فردایش درست یادم نیست روز پنجم یا ششم آقا مرا خواست. رفتم توی کتابخانه. گفت: «فرزند! تو جوانی، جوان رشیدی هم هستی - بیست و هفت هشت ساله بودم - من حیفم می‌آید که تو بیخود کشته شوی. اینجا می‌مانی چه کنی؟ برو فرزند، از اینجا برو!» من قلباً به این امر راضی نبودم. رفتم در اندرون، حاج میرزا هادی را صدا کردم. گفتم: آقا مرا جواب کرده، تکلیفم چیست؟ حاج میرزا هادی رفت و به خانم آقا قضیه را گفت که یک مرتبه ضجّه خانم‌ها بلند شد. نمی‌خواستند من بروم! آقا از کتابخانه ملتفت شد و حاج میرزا هادی را صدا کرد و گفت: « این سر و صداها چیست؟ می‌خواهید جوان مردم را به کشتن بدهید؟...». همه ساکت شدند و من رفتم توی کتابخانه زانوی آقا را همانطور که نشسته بود، بوسیدم که مرخص شوم. فرمود: «فرزند من! خیلی خیالات برای تو داشتم، افسوس که دستم کوتاه شده. برو پسرجان، برو تو را به خدا می‌سپارم!» ... مدیرنظام می‌گوید: یک ماه پیش رفتم قم و سر مقبره آقا به خاک افتادم و گفتم: آقا ! تو مرا آن روز به خدا سپردی و پنجاه سال است که با کمال عزت زندگی می‌کنم. روز قیامت هم خودت باید شفیع من باشی! ... در هر حال ... از خدمت آقا مرخص شدم و رفتم خودم را به نظیمه معرفی کردم ... آخر من صاحب‌منصب ژاندارم نظمیه بودم، صاحب‌منصب قزاقخانه که نبودم. پنج شش روزی گذشت. یک روز نشسته بودیم، عصر بود، دیدیم هفتاد هشتاد نفر مجاهد آقا را در میانه گرفته و با درشکه او را آوردند نظمیه. * * و * حاج شیخ فضل‌الله چگونه دستگیر شد؟ بهتر است این سؤال را از مشهدی ناد علی بکنیم که حاضر بوده. مشهدی ناد علی می‌گفت: عصر بود که یک مرتبه دیدیم عده زیادی مجاهد، خانه را محاصره کردند و مانند مور و ملخ از دیوارها بالا رفتند و پشت بام‌ها را اشغال کردند. آقا در کتابخانه بود، حال نداشت. وقتی که صدای کُرپ کُرپ را شنید آمد بیرون دو دستش را دو طرف در تکیه داد و فرمود: «باز چه خبره؟!» در این وقت رئیس مجاهدین جلو آمد و گفت: «آقا بفرمایید با هم برویم». آقا به روی بام نگاهی کرد و فرمود: «این همه تفنگچی برای گرفتن من یک نفر؟!» رئیس مجاهدها جواب داد: «آخر حضرت آقا! ما شنیده بودیم شما سیلاخوری دارید» (کلمه سیلاخوری را با مسخره کشیده طول و تفصیلش داد). آقا فرمود: «می‌بینید که ندارم!» دیگر نگذاشتند آقا از درگاهی جُم بخورد! حاج میرزا هادی عبا و عمامه او را آورد و رفتند که بروند. حاج میرزا هادی هم دنبالشان راه افتاد که با آقا برود. آقا فرمود: «تو کجا می‌آیی؟ برگرد پیش مادرت بمان». آقا را بردند و مشهدی نادعلی هم سیاهی به سیاهی ایشان رفت. *** در دهه اول رجب بود که آقا را گرفتند. مدیرنظام می‌گوید: درست یادم نیست چندم رجب بود همینقدر می‌دانم که آقا چهار پنج روزی بیشتر در زندان نماند [۱]. آقا را گرفتند و آوردند و در ضلع شرقی نظمیه توی اطاقی که مشرف به خیابان مریضخانه (سپه امروزی) بود او را حبس کردند. مجدالدوله، آجودان باشی، شیخ چاله‌میدانی با دو پسرش هم در همین اطاق حبس بودند. من مرتب به دیدن آقا می‌رفتم. آخر صاحب‌منصب نظمیه بودم. یک روز آقا به من گفت: «تو چرا اینقدر اینجا رفت و آمد می‌کنی؟ من می‌بینم با تو چه معامله‌ای خواهند کرد!» ... بله دیدم که با من چه معامله‌ای کردند. دو ماه از شهادت آقا نگذشته بود که مرا از نظمیه اخراج کردند و توی حبس انداختند، صدرالعلماء مرا نجات داد. در این فتنه‌ها به صدرالعلما خدمتی کرده بودم که تلافی کرد. این را هم بگویم که یک روزی علاءالدوله با مجدالدوله در حبس ملاقاتی کرد و پچ و پوچ‌هایی کردند و رفت، و شب بعد مجدالدوله از حبس مرخص شد. لابد پول و پله و ساخت و پاختی در کار بوده! این چند روزی که آقا حبس بود مردم شرطلب مرتبأ در میدان توپخانه تظاهراتی می‌کردند تا این که سیزدهم رجب، روز تولد مولای متقیان امیرالمؤمنین علی علیه‌السلام رسید. آن روز من صاحب‌منصب کشیک بودم ... ای کاش اصلا نبودم تا این چیزها را ببینم ... سه ساعت بعدازظهر بود که آقا را از بالاخانه نظمیه پایین آوردند و مرا با چند نفر مجاهد مأمور کردند تا ایشان را به عمارت گلستان ببریم. آقا را توی درشکه گذاشتیم و بردیم به عمارت گلستان. در گلستان عمارتی بود به اسم "عمارت خورشید" که امروز مقابل در بزرگ دادگستری واقع است. ضمناً این را هم بگویم که این ساختمان امروزی، آن ساختمان نیست. آن ساختمان بعد آتش گرفت و ساختمان جدید امروزی را به جایش ساختند [۱]. خلاصه حسب‌الامر، آقا را بردیم به عمارت خورشید توی یکی از تالارها. در عمارت خورشید سه تالار بسیار بزرگ بود. وارد یکی از تالارها شدیم. تالار مفروش نبود. وسط تالار یک میز گذاشته بودند که یک طرف میز یک صندلی بود و یک طرف دیگرش یک نیمکت. شش نفر آنجا روی این نیمکت حاضر و آماده نشسته بودند. آقا را روی صندلی نشاندیم و خودمان رفتیم کنار. من توی درگاهی ایستاده بودم و تا آخر هم همان جا ایستاده بودم. تقریباً بیست نفر تماشاچی هم بود، مجاهد و غیر مجاهد، ولی همه از هم‌عقیده‌های خودشان بودند که به ایشان اجازه ورود داده بودند. و سه نفر از این شش نفر مُستَنطِق را من می‌شناختم. یکی شیخ ابراهیم زنجانی بود، من او را می‌شناختم. اصلاً معلوم نبود این آخوند چه دیس و آیینی دارد؟ دو نفر دیگر حاجی خان و برادرش، پسران ابوالفتح خان صاحب‌منصبان قزاقخانه بودند و چون که در رشت به دسته مخالفین ملحق شده بودند از قزاقخانه اخراج شده بودند. آن سه نفر دیگر را نشناختم غریبه بودند. در رأس این شش نفر مستنطق، شیخ ابراهیم قرار داشت که فورآ از آقا شروع کرد به سئوالات. از اول تا آخر همه‌اش از تحصن حضرت عبدالعظیم سئوال کرد که چرا رفتی؟ چرا آن حرف‌ها را زدی؟ چرا آن چیزها را نوشتی؟ پول از کجا می‌آوردی؟ و از این قبیل چیزها، و آقا جواب‌هایی می‌داد. شیخ ابراهیم در ضمن استنطاق خیلی به آقا حمله می‌کرد و یک دفعه این آخوند بی‌سواد به آقا گفت: «شیخ! من از تو عالِم‌ترم!» مخصوصاً خیلی می‌خواستند بدانند آقا مخارج حضرت عبدالعظیم را از کجا می‌آورده. آقا هم یکی یکی قرض‌های خود را شمرد و آخر سر گفت: دیگر نداشتم که خرج کنم و گرنه باز هم در حضرت عبدالعظیم می‌ماندم. یکی از آن شش نفر، از آقا سئوال کرد: مگر محمدعلی شاه مخارج حضرت عبدالعظیم شما را نمی‌داد؟ آقا جواب داد: «شاه وعده‌هایی کرده بود ولی به وعده‌های خود وفا نکرد». در ضمن استنطاق، آقا اجازه نماز خواست، اجازه دادند. آقا عبایش را همان نزدیکی روی صحن اطاق پهن کرد و نماز ظهرش را خواند، اما دیگر نگذاشتند نماز عصرش را بخواند. آقا این روزها مریض بود و پایش هم از همان وقتِ تیر خوردن همین طور درد می‌کرد. زیر بازوی او را گرفتیم و دوباره روی صندلی نشاندیم و دوباره استنطاق شروع شد. دوباره شروع کردند در اطراف تحصن حضرت عبدالعظیم سئوالات کردن. درضمن سئوالات، یپرم [۳] از در پایین آهسته وارد تالار شد و پنج شش قدم پشت سر آقا برای او صندلی گذاشتند و نشست. آقا ملتفت آمدن او نشد. چند دقیقه‌ای که گذشت یک واقعه‌ای پیش آمد که تمام وضعیت تالار را تغییر داد. در اینجا من از آقا یک قدرتی دیدم که در تمام عمرم ندیده بودم. تمام تماشاچیان وحشت کرده بودند، تن من می‌لرزید. یک مرتبه آقا از مستنطقین پرسید: «یپرم کدامیک از شما هستید؟!» همه به احترام یپرم از سرجایشان بلند شدند و یکی از آنها با احترام، یپرم را که پشت سر آقا نشسته بود نشان داد و گفت: «یپرم خان ایشان هستند!» آقا همینطور که روی صندلی نشسته بود و دو دستش را روی عصا تکیه داده بود به طرف چپ، نصفه دوری زد و سرش را برگرداند و با تغیّر گفت: بپرم تویی؟ یپرم گفت: «بله، شیخ فضل‌الله تویی؟!» آقا جواب داد: «بله منم!» یپرم گفت: «تو بودی که مشروطه را حرام کردی؟!» آقا جواب داد: «بله، من بودم و تا ابدالدهر هم حرام خواهد بود. مؤسسین این مشروطه همه لامذهبین صرف هستند و مردم را فریب داده‌اند.» آقا رویش را از یپرم برگرداند و به حالت اول خود درآمد. در این موقع که این کلمات، با هیبت مخصوصی از دهان آقا بیرون می‌آمد نفس از در و دیوار بیرون نمی‌آمد، همه ساکت گوش می‌دادند، تن من رعشه گرفت. با خودم می‌گفتم: این چه کار خطرناکی است که آقا دارد در این ساعت می‌کند، آخر یپرم رئیس مجاهدین و رئیس نظمیه آن وقت بود. بعد از چند دقیقه یپرم از همان راهی که آمده بود رفت و استنطاق هم تمام شد. همه بلند شدند و یکی از آن شش نفر رو به تماشاچیان کرده، این مضمون را گفت: «تا موقعی که صورت جلسه رسمی منتشر نشده، هیچیک از شما حق ندارد یک کلمه از آنچه در اینجا دیده یا شنیده در خارج نقل کند. هر کس یک کلمه فضولی بکند، به همان مجازاتی خواهد رسید که این شخص الان می‌رسد" (آقا را نشان داد). من در تمام مدت استنطاق، همان جا توی درگاهی ایستاده بودم. استنطاق که تمام شد جلو آمدیم و آقا را توی درشکه گذاشتیم و به طرف توپخانه راه افتادیم. تجمع در میدان توپخانه به قدری زیاد بود که ممکن نبود درشکه رد بشود و به در نظمیه برسد. آقا را با درشکه زیر دروازه خیابان باب همایون نگه داشتیم (آن وقت‌ها دهنه‌های توپخانه هر کدام یک دروازه داشت) و مجاهدین مسلح جمعیت را شکافتند و راه برای ما باز کردند و رفتیم و به جلوی در نظمیه رسیدیم و آقا را پیاده کردیم و بردیم توی نظمیه ... (تا یادم نرفته، بگویم که فردای شهادت آقا ورقه‌ای منتشر شد راجع به محاکمه آقا. چیزهایی در آن نوشته بودند که ابداً و اصلاً ربطی به آنچه من روز پیشش دیده و شنیده بودم نداشت). از مدیرنظام پرسیدم: آیا روز محاکمه، شیخ ابراهیم یا دیگری نوشته‌ای خواند یا نخواند؟ جواب: ابدأ، هر چه گفتند یا شنیدند، همه زبانی بود. شنیده‌ام که آن روز تقصیرهای اتفاقات تبریز و بسیاری اتفاقات دیگر را به گردن حاج شیخ انداخته‌اند و در این امور سئوالاتی کرده‌اند. آیا شما در این موضوع چیزی به یادتان هست یا نیست؟ ابداً. تمام سئوال‌ها و جواب‌ها در اطراف تحصن حضرت عبدالعظیم دور می‌زد، چیزی اضافی سئوال نشد. شنیده‌ام که یکی از اعضای محکمه گفته است: علمای نجف فتوا به صحت مشروطه داده‌اند، شما چرا آن را حرام کرده‌اید؟ آیا شما چیزی در این موضوع به یادتان هست یا نیست؟ آیا اسم کسی آن روز برده شد یا نشد؟ ابدأ چنین سئوالاتی نشد و اسم علما هم برده نشد. شنیده‌ام که حاج شیخ آن روز به یکی از اعضای محکمه پرخاش کرده، گفته است: «تو کوچکتر از آنی که مرا محاکمه بکنی» آیا چنین چیزی به یادتان هست یا نیست؟ من چنین چیزی از آقا به یاد ندارم. این بود جواب مدیرنظام در این موضوع، ولی دو کلام را در روز محاکمه نسبت به حاج شیخ فضل‌الله می‌دهند که خیلی شهرت دارد. یکی این که به یکی از اعضای محکمه گفته: «تو کوچکتر از آنی که مرا محاکمه بکنی». دیگر این که در جواب سئوال یکی از ایشان گفته: «جاهل را بر عالم بحثی نیست». از مدیرنظام پرسیدم: آیا موقع رفتن و برگشتن به عمارت گلستان، در ضمن راه توهینی از طرف مردم یا مأمورین و یا مجاهدین به آقا شد یا نشد؟ جواب: ابداً، فقط شیخ ابراهیم موقع استنطاق خیلی بی‌حیایی کرد و همین. شما می‌گویید مستنطقین شش نفر بودند در صورتی که بعضی‌ها عده ایشان را بیشتر گفته و نوشته‌اند. آیا حتم دارید که شش نفر بوده‌اند؟ هر که گفته بیخود گفته، فقط شش نفر بودند، اول شیخ ابراهیم نشسته بود، بعد از او پسران ابوالفتح خان، بعد سه نفر دیگر و هر شش نفر مسلح بودند. شیخ ابراهیم هم با آن عمامه یک لباده پوشیده بود و رویش یک مُزر [۱] بسته بود. آیا بالاخره حاج شیخ نماز عصرش را خواند یا نخواند؟ همان وقت که نگذاشتند، دیگر وقت خواندن نماز عصرش را پیدا نکرد. شنیده‌ام روز محاکمه برای او چایی آورده‌اند و نخورده، راست است؟ خدا عمرتان بدهد، آخر توی آن محشر کبری چایی کجا بود؟! شما اول گفتید که پس از طی دوره سه ساله مدرسه نظام وارد ژاندارم نظمیه شدید، بعد گفتید که هنگام جنگ‌های تهران از طرف قزاقخانه در جنوب شهر مأموریت یافتید و بعد هم از همان جنوب شهر به قزاقخانه برگشتید. حالا می‌گویید که صاحب‌منصب کشیک نظمیه بوده‌اید. ممکن است در این موضوع توضیحاتی بدهید؟ در سال آخر سلطنت ناصرالدین شاه یعنی در ۱۳۱۳ قمری وارد مدرسه نظام شدم. اول محرم ۱۳۱۶ قمری در زمان مظفرالدین شاه دوره را تمام کردم و وارد ژاندارم نظمیه که مختارالسلطنه تشکیل داده بود گردیدم. در زمان محمدعلی شاه بعد از به توپ بستن مجلس، ژاندارم نظمیه منتقل به قزاقخانه شد. وقتی که یپرم‌ها [۱] شهر را گرفتند و محمدعلی شاه به سفارت رفت و شیرازه امور از هم پاشید، ژاندارم نظمیه دوباره به نظمیه برگشت. لقب "مدیرنظام" را در زمان احمد شاه هنگام فتح زنجان که تیری برداشتم به من داده‌اند. در این بگیر و ببندها درجاتم چند بار بالا و پایین شده ولی تا درجه سرهنگی رفته‌ام. * * این بود گزارش محاکمه حاج شیخ فضل‌الله نوری، چنان که صاحب‌منصب کشیک آن روز نظمیه که خود در جلسه حاضر و ناظر بوده، نقل می‌نماید. از قرائن می‌توان حدس زد که تمام جلسه محاکمه بیش از یک ساعت الی یک ساعت و نیم طول نکشیده. باید در نظر داشت همان وقتی که محاکمه جریان داشته، در میدان توپخانه بساط اعدام را فراهم می‌ساخته‌اند و جمعیت کثیری هم خبر شده، آنجا جا گرفته بودند و هیاهوی عظیمی برپا بوده، همه در انتظار آوردن حاج شیخ فضل‌الله و به دار زدن او بودند. باید در نظر داشت که بعضی از سران هیأت حاکمه وقت را تحت مراقبت مخصوصی قرار داده بودند تا اطلاع از قضیه پیدا نکنند. باید در نظر داشت که قضات قضیه، به حدی عجله در تسریع امر داشته‌اند که به حاج شیخ مجال نماز عصرش را نداده‌اند. با در نظر گرفتن این همه باید نتیجه گرفت که غرض اصلی، تشکیل یک محاکمه حقیقی نبوده بلکه می‌خواسته‌اند یک ظاهر محکمه‌ای را به آن داده باشند، می‌خواسته‌اند حفظ ظاهری کرده باشند. حاج شیخ فضل‌الله پیشاپیش، محکوم به اعدام شده بوده است، بقیه فرمالیته بوده. همچنین باید نتیجه گرفت که گفت و شنودهایی که در محکمه شده نه طولانی بوده، نه عمیق بوده، نه منظم بوده و محققاً ادعانامه‌ای در میان نبوده، جمعیت در میدان توپخانه منتظر بوده، خواسته‌اند چیزهایی بگویند و چیزهایی بشنوند و همین. حرف‌هایی که تاریخ‌تراش‌ها امروز راجع به محاکمه حاج شیخ فضل‌الله می‌زنند از کجا در آمده؟ اگر نقل قول از اعضای محکمه است که از شما می‌پرسم: آیا حرف شیخ ابراهیم‌ها را می‌توان در این باره سند قرار داد [۲]؟ آیا می‌توان حرف کسانی را که به حاضرین اخطار کرده‌اند که اگر یک کلمه از جریان جلسه را بیرون نقل کنید به روز «او» خواهید افتاد، آیا می‌توان حرف چنین اشخاصی را مدرک ساخت؟! این که از این، اما اگر تاریخ تراش‌ها اوراقی کتبی که بعداً منتشر شده، ملاک اظهارات خود قرار داده‌اند - که کذب محض بودن آن اوراق امری حتمی است، تا آنجا که من اطلاع دارم - روزنامه‌های آن روز راجع به این واقعه عظمی که در تاریخ ایران امر بی‌نظیری است، چیزی ننوشته‌اند. تاریخ‌تراش‌ها شهود موثقی ارائه نداده‌اند، اگر شهود موثقی می‌داشتند اظهارات ایشان در این امر مهم این همه غلط و غلوط و ضد و نقیض و خلاف واقع امر در نمی‌آمد! آیا خود محاکمه دور و دراز و «سرفرصتی» که تاریخ تراش‌ها برای حاج شیخ فضل‌الله ترشیده‌اند، خود بهترین گواه کذب اظهارات و سوءِ قصد ایشان نیست؟! چنین فرصت‌هایی نبوده که چنین محاکماتی صورت بگیرد. حقیقت این است که مدرک تاریخ‌تراش‌ها هم اظهارات شیخ ابراهیم‌هاست و هم محتویات بعضی اوراق کاذبه می‌باشد و از همه اینها مهمتر، یک مدرک دیگری است مدرک ایشان. این مدرک مهم دل و روده‌های خود تاریخ‌تراش‌هاست. اینها بدون هیچگونه تشریفاتی پشت میز خود می‌نشینند و یک مقداری دروغ روی کاغذ استفراغ می‌کنند و بعداً از استشمام و تماشای رنگ و بوی قی‌های خود، نشئه می‌شوند و همین. اینها همه تو تاریکی می‌رقصند، وای اگر روشنایی بر ایشان و بر آثار ایشان بتابد، چه قیافه‌های زشت و کثیفی از ایشان ظاهر خواهد شد! نگفته نگذریم که راجع به هویت اعضای محکمه نیز دروغ زیاد گفته شده، هر کسی خواسته است سری توی سرها آورده، اظهار لحیه [۱] و اطلاع کرده، خودش و یا رفیقش را عضو آن محکمه معرفی کند. باری، هیچکس انکار نکرده که حاج شیخ فضل‌الله هفتاد ساله با کمال وقار و قدرت و اطمینان و بی‌اعتنایی و گاهی با تحقیر تمام نسبت به اعضای محکمه و سئوالات ایشان رفتار کرده است و با آن که آن روزها مریض بوده، هیچگونه ضعف روشی در آن همهمه از خود ظاهر نساخته است. * * * آقا را بردیم توی نظمیه - مدیرنظام می‌گوید - کنار دیوار شمالی دالان ورودی نیمکتی بود. آقا را روی آن نیمکت نشاندیم. باز هم یادآور می‌شوم که آقا علاوه بر درد پایی که از موقع تیر خوردن داشت مدتی هم بود که مریض بود. روی نیمکت نشست. وسط تابستان بود، عرق کرده بود، عرق از پیشانیش می‌ریخت. خسته به نظر می‌آمد. همینطور دو دستش را روی دسته عصایش، و پیشانیش را روی دو دستش گذاشته بود. از وقتی که توی عمارت خورشید، آن مستنطق گفته بود که هر کس کلمه‌ای از جریان در خارج نقل کند به همان مجازاتی می‌رسد که او الآنه خواهد رسید، از همان وقت می‌دانست که او را می‌کشند، مخصوصاً وقتی که موقع برگشتن در توپخانه آن بساط را دید، دیگر حتم داشت. خود من در این هنگام به فاصله یک متری آقا به لنگه شمالی در نظمیه تکیه داده بودم . به کلی روحیه‌ام را باخته بودم، هیچ امیدی نداشتم. شب قبلش دار را در مقابل بالاخانه‌ای که آقایان در آن حبس بودند بر پا کرده بودند. صحنه توپخانه مملو از خلق بود. ایوان‌های نظمیه و تلگرافخانه و تمام اطاق‌ها و پشت‌بام‌های اطراف، مالامال جمعیت بود. دوربین‌های عکاسی در ایوان تلگرافخانه و چند گوشه و کنار دیگر مجهز و مسلط به روی پایه‌ها سوار شده بودند. همه چیز گواهی می‌داد که هیچ جای امیدی نیست. تمام مقدمات اعدام از شب پیش تهیه دیده شده بود. یک حلقه مجاهد دور دار دایره زده بودند. چهار پایه‌ای زیر دار گذاشته شده بود. مردم مسلسل کف می‌زدند و یک‌ریز فحش و دشنام می‌دادند. هیاهوی عجیبی صحن توپخانه را پر کرده بود که من هرگز نظیر آن را ندیده بودم و نه دیگر به چشم دیدم ... ناگهان یکی از سران مجاهدین که غریبه بود و من او را نشناختم، به سرعت وارد نظمیه شد و راه پله‌های بالا را پیش گرفت تا برود اطاق‌های بالا، آقا سرش را از روی دست‌هایش برداشت و به آن شخص، آرام گفت: «اگر من باید بروم آنجا (با دست میدان توپخانه را نشان داد) که معطلم نکنید، و اگر باید بروم آنجا (با دست، اطاق حبس خود را نشان داد) که باز هم معطلم نکنید.» آن شخص جواب داد: «الان تکلیف معین می‌شود» و با سرعت رفت بالا و بلافاصله برگشت و گفت: «بفرمایید آنجا!» (میدان توپخانه را نشان داد). آقا با طمأنینه برخاست و عصازنان به طرف در نظیمه رفت. جمعیت، جلوی در نظمیه را مسدود کرده بود. آقا زیر در مکث کرد. مجاهدین مسلح مردم را پس و پیش کرده، راه را جلوی او باز کردند. آقا همانطور که زیر در ایستاده بود، نگاهی به مردم انداخت و رو را به آسمان کرد و این آیه را تلاوت فرمود: و اُفَوّضُ اَمری اِلی اللّه اِنَّ اللّهَ بَصیرٌ بالعِبادِ [۱]. آقا این آیه را خواند و به طرف دار راه افتاد. روز سیزدهم رجب ۱۳۲۷ قمری بود. روز تولد امیرالمؤمنین علی علیه‌السلام بود. یک ساعت و نیم به غروب مانده بود. در همین گیراگیر، باد هم گرفت و هوا بهم خورد. آقا هفتاد ساله بود و محاسنش سفید شده بود. همینطور عصازنان با آرامی و طمأنینه به طرف دار می‌رفت و مردم را تماشا می‌کرد تا نزدیک چهارپایه دار رسید. یک مرتبه به عقب برگشت و صدا زد «نادعلی»! ... ببینید در آن دقیقه وحشتناک و میان آن همه جار و جنجال، آقا حواسش چقدر جمع بود که نوکر خود را میان آن همه ازدحام شناخت و او را صدا کرد ... هیچوقت آن ساعت را فراموش نمی‌کنم .... نادعلی فوراً جمعیت را عقب زد و پرید و خودش را به آقا رسانید و گفت: «بله آقا!» ... مردم که یک جار و جنجال جهنمی راه انداخته بودند، یک مرتبه ساکت شدند و می‌خواستند ببینند آقا چه کار دارد. خیال می‌کردند مثلاً وصیتی می‌خواهد بکند. الآن همه منتظرند ببینند آقا چه کار دارد ... دست آقا رفت توی جیب بغلش و کیسه‌ای در آورد و انداخت جلوی نادعلی و گفت: «علی! این مُهرها را خُرد کن» .... الله اکبر کبیرا، ببینید در آن ساعت بی‌صاحب، این مرد ملتفت چه چیزهایی بوده، نمی‌خواسته بعد از خودش مُهرهایش به دست دشمنانش بیفتد تا سند سازی کنند ... نادعلی همان جا چند تا مُهر از توی کیسه درآورد و جلوی چشم آقا خُرد کرد. آقا بعد از این که از خُرد شدن مُهرها مطمئن شد به نادعلی گفت: «برو» و دوباره راه افتاد و به پای چهارپایه زیر دار رسید. پهلوی چهارپایه ایستاد . اول عصایش را به جلو، میان جمعیت پرتاب کرد، قاپیدند. عبای نازک مشکی تابستانه‌ای دوشش بود، عبا را درآورد و همانطور به جلو میان مردم پرتابش کرد، قاپیدند. در همین موقع بود که من رفتم توی بالاخانه سر در نظمیه تا بهتر ببینم. با حال پریشان به یکی از ستون‌ها تکیه دادم و همینطور از بالا نگاه می‌کردم. چند متری بیشتر از دار فاصله نداشتم. زیر بغل آقا را گرفتند و از دست چپ رفت روی چهارپایه. رو به بانک شاهنشاهی و پشت به نظمیه، قریب ده دقیقه برای مردم صحبت کرد. چیزهایی که از حرف‌های او به گوشم خورد و به یادم مانده این جمله‌ها هستند: «خدایا! تو خودت شاهد باش که من آنچه را که باید بگویم، به این مردم گفتم ... خدایا تو خودت شاهد باش که من برای این مردم به قرآن تو قسم یاد کردم، گفتند: قوطی سیگارش بود [۱] ... خدایا! تو خودت شاهد باش که در این دم آخر هم باز به این مردم می‌گویم که مؤسسین این اساس، لامذهبین هستند که مردم را فریب داده‌اند ... این اساس، مخالف اسلام است ... محاکمه من و شما مردم بماند پیش پیغمبر محمد ابن عبدالله ...» بعد از این که حرف‌هایش تمام شد عمامه‌اش را از سرش برداشت و تکان تکان داد و گفت: «از سر من این عمامه را برداشتند، از سر همه برخواهند داشت». این را گفت و عمامه‌اش را هم همانطور به جلو میان جمعیت پرتاب کرد، قاپیدند. در این وقت، طناب را به گردن او انداختند و چهارپایه را از زیر پای او کشیدند و طناب را بالا کشیدند. تا چهارپایه را از زیر پای او کشیدند، یک مرتبه تنه سنگینی کرد و کمی پایین افتاد، اما فوراً دوباره بالا کشیدندش و دیگر هیچ کس از آقا کمترین حرکتی ندید، انگار نه انگار که اصلاً هیچوقت زنده بوده! در همین گیرودار باد هم شدیدتر شد. گرد و غبار و خاک و خُل تمام فضا را پر کرده بود، به طوری که عکاس‌ها نتوانستند عکسبرداری کنند. هوا گرم بود، همه خیس عرق، باد و طوفان و گرد و خاک، راستی که نکبتی بود [۲]. همینطور که من بالای ایوان نظمیه به ستون تکیه داده بودم و بهت زده مثل یک مُرده، این صحنه را تماشا می‌کردم، یک مرتبه دیدم یک کسی از پشت سر با مشت محکم به شانه‌ام کوبید: از جا جستم و نگاه کردم. دیدم امیرتومان سهراب خان سالار مجلل عراقی، مافوق من است. به من پرخاش کرد و گفت: «آخر اینجا ایستاده‌ای چه کنی؟ برو خانه‌ات». گفتم: قربان! روز کشیک من است. دیگر هیچی نگفت و سرش را پایین انداخت و رفت. سالار مجلل از مریدان آقا بود، او هم حالش خیلی منقلب شده بود. روی ایوان نظمیه میرزا مهدی [۱] عموی بزرگ شما در نزدیکی‌های من بود. با او چندان فاصله‌ای نداشتم. وقتی که طناب دار کشیده می‌شد و آقا بالای دار می‌رفت، دو مرتبه فریاد کشید: «زنده باد مجازات! زنده باد مجازات!» و دست می‌زد. پس از این که آقا، جان تسلیم کرد دسته موزیکِ نظمیه پای دار آمد و همان جا وسط حلقه شروع کرد به زدن. مِزقون [۲] همینطور میان آن باد و طوفان می‌زد و مجاهدین با تفنگ‌هایشان همینطور می‌رقصیدند. آن وقت‌ها وسط میدان توپخانه، یک طارمی از تفنگ بود و در گوشه‌های این محوطه طارمی، چند ارابه توپ روی سکوهایی قرار داشت. ایوان نظمیه پر از ارمنی بود. میرزا مهدی هم میان همین‌ها بود. وقتی که موزیک راه افتاد، مخالفین و ارامنه‌ای که توی ایوان جمع بودند و کف می‌زدند و شادی می‌کردند، میرزا مهدی را روانه کردند پایین. میرزا مهدی از بالاخانه پایین آمد و داخل گارد یکی از توپ‌های جلوی نظمیه شد (گارد طرف جنوبی). این گارد اگر چهار پنج متری با دار فاصله داشت. میرزا مهدی داخل گارد توپ شد و از روی سکو شروع کرد به نطق کردن و بد گفتن. مردم هم دست می‌زدند. شنیدم که بعضی‌ها می‌گفتند: «شیخ فضله به درک رفت!» از بالای ایوان نظمیه یک کسی فریاد کشید و به مردم گفت: «همچین دست بزنید که صدایش توی سفارت به گوشش برسه!» یعنی به گوش محمدعلی شاه. در اثر تلاطم و طوفان که دائماً جسد را بالای دار تکان می‌داد یک مرتبه طناب از گردن آقا پاره شد و نعش گُرُپی به زمین افتاد. تقریباً یک ساعت و نیم به غروب بود که عملیات شروع شد و آقا را به طرف دار حرکت دادند و تا پاره شدن طناب و افتادن جسد اگر نیم ساعت سه ربعی طول کشید. ... ای داد و بیداد ... یادم هست ... خدا بیامرزد پدر شما را ... یادم هست یک روزی با مرحوم حاج میرزا هادی [۳] از میدان توپخانه می‌گذشتیم. پدرت رویش را به من کرد و گفت: «مدیرنظام اینجا کجاست؟!» گفتم: «آقا! شما که نبودید تا ببینید اینجا کجاست، من دیدم اینجا کجاست، اینجا همان جایی است که فجیع‌ترین جنایت‌ها را به چشم خودم تماشا کردم!» پدرت گفت: «آنهایی که آن جنایت را کردند کجا هستند؟!» گفتم: «آقا! به چشم خودمان دیدیم چطور یکی یکی همه‌شان به غضب الهی گرفتار گردیدند. یکی درست سر سال آقا در همان دهه اول ماه رجب توی خانه‌اش گلوله‌باران شد [۱]. یکی دیوانه شده بود. این یکی اهل محل خودمان بود، از زور فکر و خیال دیوانه شده بود و همه‌اش می‌گفت: شیخ فضل‌الله حق داشت، او بهتر از ما فهمید، آمدیم سرکه بیندازیم شراب عمل آمد. یکی همان یپرم، به تیر غیبی گرفتار شد. یکی که مهم بود از دو چشم کور شد [۳]. آن یکی هم که از همه مهمتر بود با تفنگ شکاریش خودکشی کرد. عمارت خورشید هم که آتش گرفت! آقا خودمان به چشم خودمان دیدیم که بسیاری از مجاهدین دو آتشه کنار کوچه‌ها و خیابان‌ها نشسته، گدایی می‌کردند. خودم به چشم خودم دیدم چند نفر از سران مجاهدین، همه دست و پا ناقص، توی همین میدان ارک نشسته بودند و رؤسایی را که رد می‌شدند به اسم صدا می‌کردند و می‌گفتند: کو آن پلو خورشت‌هایی که بنا بود در خانه‌های ما بیاورید و بدهید؟ آخر مگر نه ما همان‌هایی هستیم که شما را به این ریاست‌ها رسانیده‌ایم؟ به ما رحم کنید، اما کی اعتنایشان می‌کرد! از مدیرنظام پرسیدم: آیا شما یقین دارید که خود میرزا مهدی بود؟ جواب: ای آقا! اختیار دارید، من و میرزا مهدی با هم بزرگ شده بودیم، چطور او را نمی‌شناختم؟! شما می‌گویید هوا منقلب شد و عکاسان نتوانستند عکسی بردارند، پس این عکسی که از دار شیخ نوری هست و او را بالای دار نشان می‌دهد چیست؟ [۵] من چنین عکسی ندیده‌ام، اگر هست یقیناً بعد درست کرده‌اند [۶]. * * * «جنازه را آوردند توی حیاط نظمیه - مدیرنظام می‌گوید - مقابل در حیاط، روی یک نیمکت بی‌پشتی گذاشتند. اما مگر مخالفان ول کردند؟! جماعت کثیری مجاهد و غیر مجاهد از بیرون فشار آوردند و ریختند توی حیاط. محشری بر پا شد. مثل مور و ملخ از سر و کول هم بالا می‌رفتند. همه می‌خواستند خود را به جنازه برسانند. دور نعش را گرفتند. آنقدر با قنداقه تفنگ و لگد به نعش آقا زدند که خونابه از سر و صورت و دماغ و دهنش روی گونه‌ها و محاسنش سرازیر شد. هر که هر چه در دست داشت می‌زد. آنهایی هم که دستشان به نعش نمی‌رسید تف می‌انداختند. در اثر این ضربات همه جوره و همه جانبه، جسد از روی نیمکت همینطور به رو به زمین افتاد ... به همه مقدسات قسم که در این ساعت، گودال قتلگاه را به چشم خودم دیدم (در این وقت چشمان مدیرنظام پر از اشک شد و با صدایی بغض‌آلود گفت:) من از ملاحظه شما خودداری می‌کنم و گرنه همین حالا هم دلم می‌خواست زار و زار گریه بکنم ... ازدحام جمعیت دقیقه به دقیقه زیادتر می‌شد... پناه بر خدای بزرگ ... حالا می‌خواهم یک چیزی بگویم که از گفتنش راستی راستی خجالت می‌کشم، اما چه کنم؟ چیزی را که به چشم خودم دیده‌ام باید به زبان خودم بگویم. آرزویم همیشه این بود که روزی مشاهدات آن روز خود را بگویم و یک کسی بنویسد. خدا را شکر که این آخر عمری به آرزوی خود رسیدم و این خاطره‌ها را با خودم به گور نمی‌برم. اما باز هم از تمام مسلمان‌ها معذرت می‌خواهم که این کلمات زشت را بر زبان می‌آورم. از اسلام و اهل اسلام معذرت می‌خواهم. وظیفه من امروز این است که بگویم آنچه را که آن روز بوده‌ام و دیده‌ام ... ازدحام جمعیت دقیقه به دقیقه زیادتر می‌شد و تف و لگد و حملات مجاهدین و مردم بر جنازه بیشتر می‌شد که یک مرتبه دیدم یک نفر از سران مجاهدین، مرد تنومند و چهارشانه‌ای بود، وارد حیاط نظمیه شد. مردم همه عقب رفتند و برای او راه باز کردند. من او را نشناختم، غریبه بود، اما مجاهدین خیلی احترامش می‌کردند. جلو آمد و بالای جنازه ایستاد. این بی‌حیا هنوز نرسیده، جلوی همه دگمه‌های شلوارش را باز کرد و روبروی این همه چشم، شُرشُر به سر و صورت آقا شاشید ...! این سرگذشت‌ها را یک روزی برای یکی از علمای زنجان نقل می‌کردم، مثل عزای حسین، های های گریه می‌کرد. به اینجا که رسیدم از حال رفت و گفت: «مدیرنظام! دیگه نگو، دیگه نگو!» ازدحام مردم دم به دم زیادتر می‌شد و دیگر توی حیاط جای یک سوزن انداختن نبود. پس از این همه کارها تازه آقای احمدعلی خان، معاون یپرم دریچه بالاخانه را باز کرد و به من دستور داد: «جمعیت را از حیاط بیرون کن!» جواب دادم که: «این کار از عهده من خارج است». آن وقت از بالا چند نفر مجاهد مسلح فرستادند و جمعیت را تماماً از حیاط بیرون کردند، در حیاط را بستم. توی حیاط فقط من ماندم و تقی خان مزقان‌چی [۱]، یَساول [۲] دسته موزیک نظمیه با لباس رسمی‌اش. به تقی خان گفتم: پای این مسلمان را بگیر تا بلند کنیم و بگذاریم روی نیمکت. او پاها را گرفت و من شانه‌ها را گرفتم و گذاشتیم روی نیمکت. آقا یک قبای سفیدِ کتان تابستانه‌ای تنش بود. یک چادر نماز راه راه (یک راه سفید، یک راه سیاه) از زیر، روی شکم و کمر آقا بسته بود. چند بار گفتم که آقا این روزها مریض بود. این چادر نماز در این کش و واکش‌ها باز شده بود. آن را از کمرش کشیدم و باز کردم و پهن کردم روی نعش آقا. در این اثنا در حیاط را زدند. گفتم: «واز نمیشه!» ولی فورآ از بالاخانه که محل سکونت و اجتماع رؤسای نظمیه بود به من دستور دادند: «وا کن!» وا کردم. یک مردی با لباس مشکی وارد شد، عصا به دست. مقابل سر آقا ایستاد. با عصا چادر نماز را از روی آقا پس زد و همینطور که تماشا می‌کرد به ترکی فحش نثار آقا می‌کرد. این شخص شارژدافر [۲] سفارت عثمانی بود. او هم رفت. ضمناً این را هم بگویم که چون روز کشیک من بود و نمی‌خواستم مورد سوءِ ظن مجاهدین واقع شوم - و خواهی نخواهی به من مظنون هم شده بودند - این بود که تا می‌توانستم با کمال دقت و جدیت در این ساعات، انجام وظیفه و حفظ ظاهر می‌کردم تا بهانه‌ای به دست آنها ندهم. خلاصه کم‌کم هوا تاریک می‌شد و جمعیت هم پراکنده می‌شدند. کم‌کم مردم همه رفتند. توپخانه خلوت شد. هیچ کس جز من و مأمورین نظمیه نماندند. فضای توپخانه و نظمیه را سکوت نحسی فرا گرفته بود. چراغ‌های نفتی، این گوشه آن گوشه سوسو می‌زد. همه جا بوی مرگ می‌داد. من مشغول انجام کارهای خودم بودم تا ساعت چهار از شب رفته. ساعت چهار بود که تلفون زنگ زد. رفتم پای تلفون و گوشی را ورداشتم. از خانه یپرم بود. به من از طرف یپرم تلفوناً ابلاغ کردند که جنازه شیخ فضل‌الله را تحویل بستگانش بدهید. جواب دادم: این امریه را نمی‌توانم با تلفون بپذیرم، ابلاغ کتبی لازم است. جواب دادند: بسیار خوب، همین الان. طولی نکشید که فولادی، که جوانی بیست و پنج ساله بود، با درشکه دم در نظمیه پیاده شد. من آنجا ایستاده بودم. فولادی دست چپ و راست یپرم بود. ضمناً بگویم که این فولادی یک مرتبه با چهار نفر دیگر قصد ترور حاج شیخ را داشته اما موفق نشده بود. این همان سرهنگ فولادی است که رضاشاه پهلوی او را به جرم توطئه تیرباران کرد! این هم از این یکی. فولادی به من ابلاغ کرد که حسب‌الامر سردار یپرم خان، جنازه را بدهید بستگان شیخ ببرند. گفتم تا خود شما حاضر هستید باید این امریه اجرا شود، در حضور خود شما. او هم ایستاد همان بیرون، تو نیامد. سه نفر از بستگان شیخ شهید و سه نفر از نوکرهایش توی آن ظلمت توپخانه، در گوشه‌ای با یک تابوت منتظر تحویل جنازه بودند. این شش نفر، یکی مفتاح بود نوه عموی آقا، یکی محمدعلی برادر آقا، یکی یحیی نوکرش، یکی هم همان نادعلی که آقا مُهرهایش را پیش از شهادت جلویش انداخت. اینها بودند، دو نفر دیگر را یادم نیست. من برندگان جنازه را صدا کردم و با هم وارد حیاط نظمیه شدیم تا جنازه را تحویل ایشان بدهم. چراغی دستی آنجا سوسو می‌زد. لا اله الا الله! [۱] دیدم که اصلا نه نیمکتی هست و نه جنازه‌ای. لا اله الا الله! جنازه چه شد؟! وقتی که گشتیم دیدیم جنازه را برده‌اند و کنار دیوار غربی حیاط انداخته‌اند، لخت لخت، فقط یک شلوار برای او گذاشته بودند و همین! همه لباس‌هایش را، چادر هم روی همه، برده بودند. آقا لخت و عور، آن گوشه همینطور افتاده بود و اثری هم از آثار نیمکت نبود، لا اله الا الله! جنازه را در تابوت گذاشتیم و از حیاط [۲] بیرون آوردیم. ساعت پنج از شب رفته بود. شهر اکیداً غدغن و شدیداً تحت کنترل بود. هیچکس حق نداشت شب بیرون بماند. آمد و رفت، اسم شب لازم داشت. فولادی دو نفر مجاهد همراه جنازه کرد و به ایشان دستور داد: این جنازه را با این اشخاص می‌برید و شبانه دفن می‌کنید و آن وقت این حضرات را به خانه‌شان می‌رسانید و خودتان برمی‌گردید نظمیه. بپایید هیچ سر و صدایی نه در میان راه و نه در خانه، هیچ کجا، از هیچکس، هیچ سر و صدایی نباید بلند شود. مواظب باشید تا در حضور شما نعش دفن نشده، برنگردید! جنازه را در ظلم

اطلاعات تکمیلی

زمان وقوع: 1288
محل وقوع: تهران (استان تهران)
زبان اصلی: فارسی
نوع کنش: گفت و گو

کنشگران و ذینفعان

حاکم زمان: احمد شاه قاجار

موضوعات و دسته‌بندی‌ها

منبع

مکتوبات و بیانات سیاسی و اجتماعی علمای شیعه(جلد ۱ تا ۹)
محمدحسن رجبی (دوانی)