کنشگران / عالمان دینی

متن خلاصه هوش مصنوعی

متن با بررسی نقش روحانیت شیعه در نهضت‌های تاریخی ایران و عراق آغاز می‌شود و آن را با نقش روحانیت اهل تسنن مقایسه می‌کند. سپس به تحلیل ماهیت، اهداف، رهبری و آفات نهضت اسلامی ایران می‌پردازد. در بخش ماهیت، نهضت را برخاسته از «خودآگاهی الهی» و ریشه‌های آن را در جریان‌های ضداسلامی نیم قرن اخیر می‌داند. در بخش اهداف، چهار هدف کلی شامل بازگرداندن نشانه‌های دین، اصلاح اساسی در جامعه، تأمین امنیت مظلومان و برپایی حدود الهی را برمی‌شمارد. در ادامه، رهبری نهضت را به دلیل نیاز به اسلام‌شناسی عمیق، در انحصار روحانیت می‌داند و به نقد دیدگاه‌های روشنفکران درباره رهبری سنتی می‌پردازد. در پایان، شش آفت اصلی نهضت شامل نفوذ اندیشه‌های بیگانه، تجددگرایی افراطی، ناتمام گذاشتن کار، رخنه فرصت‌طلبان، ابهام طرح‌های آینده و انحراف نیت‌ها را تشریح می‌کند و بر لزوم هوشیاری رهبری برای مقابله با آنها تأکید می‌کند.

متن کامل گزارش

در جهان تشیع سخن اصلاح کمتر به میان آمده و طرح اصلاحی کمتر داده شده و درباره این که «چه باید کرد؟» کمتر تفکر به عمل آمده است؛ اما علیرغم همه اینها، در شیعه نهضت‌ها اصلاحی، مخصوصاً نهضت‌های ضداستبدادی و ضداستعماری بیشتر و عمیق‌تر و اساسی‌تر صورت گرفته است. در تاریخ جهان تسنن، جنبشی مانند جنبش ضداستعماری تنباکو به رهبری رهبران دینی که منجر به لغو امتیاز انحصار تنباکو در ایران شد و استبداد داخلی و استعمار خارجی هر دو به زانو درآمدند، و یا انقلابی مانند انقلاب عراق که علیه قیمومت انگلستان بر کشور اسلامی عراق بود و منجر به استقلال عراق شد و یا قیامی مانند قیام مشروطیت ایران که رژیم سلطنتی استبدادی ایران را مبدل به رژیم مشروطه کرد و یا نهضتی اسلامی به رهبری رهبران دینی مانند آنچه در ایران امروز می‌گذرد مشاهده نمی‌کنیم. این انقلاب‌ها همه به رهبری روحانیت شیعه صورت گرفت، همان روحانیتی که کمتر درباره اصلاح و طرح‌های اصلاحی سخن گفته و طرح داده است. جنبش تنباکو را علمای ایران آغاز کردند و با دخالت زعیم بزرگ مرحوم حاج میرزا حسن شیرازی به پیروزی نهایی رسید. انقلاب عراق را علماء شیعه عراق که در رأس آنها مجتهد جلیل‌القدر آقا میرزا محمدتقی شیرازی قرار داشت رهبری کردند. راستی حیرت‌آور و درس‌آموز است که از شخصیتی مانند مرحوم میرزا محمدتقی شیرازی، مجسمه زهد و تقوا و تهذیب نفس و به اصطلاح درونگرایی، یک مرتبه در شرایط خاص، شخصیتی مجاهد طلوع می‌کند که گویی همه عمر با جهاد و مبارزه سر کرده است. نهضت مشروطیت ایران را در درجه اول مرحوم آخوند ملا محمدکاظم خراسانی و مرحوم آقا شیخ عبدالله مازندرانی از مراجع نجف، و دو شخصیت بزرگ از علماء تهران، مرحوم سید عبدالله بهبهانی و مرحوم سید محمد طباطبایی رهبری کردند. در جهان تسنن، نه تنها جنبش‌هایی نظیر جنبش‌های فوق‌الذکر وسیله اصلاح‌طلبان مذهبی و مقامات روحانی سنی صورت نگرفته است، بلکه نهضت‌هایی نظیر نهضت اصفهان[۱] و نهضت تبریز[۲] و نهضت مشهد[۳] که در نهضت اخیر، مجتهد بزرگ مرحوم حاج آقا حسین قمی نقش اول را داشت صورت نگرفته است. چرا با این که در جهان تسنن سخن از اصلاح و مبارزه علیه استعمار و استثمار بیشتر به میان آمده، علمای اهل تسنن کمتر توانسته‌اند نهضتی را رهبری کنند؛ و برعکس، روحانیت شیعه با این که انقلاب‌های عظیمی بپا کرده است کمتر حاضر شده است درباره دردها بیندیشد، نظر بدهد، طرح اصلاحی ارائه نماید، فلسفه سیاسی اسلام را مطرح نماید؟ این جهت به نظام خاص روحانیت شیعه و روحانیت سنی مربوط است. نظام روحانیت سنی به گونه‌ای است که او را کم و بیش به صورت بازیچه‌ای در دست حکام که خود، آنها را «اولوالامری» معرفی کرده است درآورده است. شخصیتی مانند عَبدُه اگر بخواهد منصب «افتاء» را احراز نماید باید خدیو عباس ابلاغ آن را صادر نماید و یا مقام افتاء و ریاست جامع‌الازهر شخصیت بزرگ و مصلحی مانند شیخ محمود شلتوت، باید با نوشته شخصیتی نامی و سیاسی مانند جمال عبدالناصر حجیت و سندیت بیابد. روحانیت سنی یک روحانیت وابسته است، روحانیت وابسته قادر نیست علیه آن قدرتی که وابسته به آن است قد علم کند و توده مردم را به دنبال خود بکشاند. اما روحانیت شیعه در ذات خود یک نهاد مستقل است، از نظر روحی به خدا متکی بوده و از نظر اجتماعی به قدرت مردم، و لهذا در طول تاریخ به صورت یک قدرت رقیب در مقابل زورمندان تاریخ ظاهر شده است. در پیش گفتیم علت آن که سیدجمال در کشورهای سنی مستقیماً به سراغ توده مردم می‌رفت و در ایران به سراغ علما، در کشورهای سنی مخاطبش توده مردمند و در ایران علما. در آنجا انقلاب را از توده می‌خواهد آغاز کند و در ایران از علما. این است که روحانیت شیعه از دستگاه حاکمه مستقل بوده و استعداد انقلابی شدن داشته است برخلاف روحانیت سنی. روحانیت شیعه عملاً بر تز مارکس خط بطلان کشیده که می‌گوید: مثلث دین و دولت و سرمایه همواره در طول تاریخ با یکدیگر همدست و همکار بوده و طبقه‌ای را در مقابل توده تشکیل می‌داده‌اند و سه عامل از خود بیگانگی خلق به شمار می‌روند. در مقاله «مشکل اساسی در سازمان روحانیت»[۱] یک بررسی مختصر درباره روحانیت شیعه و روحانیت سنی به عمل آوردیم و به نقاط قوت و نقاط ضعف هر کدام اشاره کردیم، و گرچه امیدوار به این که روحانیت سنی بتواند بر ضعف خود پیروز شود نیستم، اما اظهار امیدواری کرده و آرزو کردیم که روحانیت شیعه بر نقطه ضعف خود پیروز شود و این آرزو را قریب‌الوقوع دانسته‌ایم. فکر می‌کنم اکنون که در حدود پانزده سال از آن می‌گذرد شرایط مساعدتری برای غلبه بر آن نقطه ضعف پدید آمده باشد. در عین حال، از نظر اندیشه اصلاحی و طرح اصلاحی، در جهان شیعه نیز شخصیت‌هایی ظهور کرده‌اندکه اندیشه‌های اصلاحی در بعضی زمینه‌ها داشته‌اند. مرحوم آیت‌الله بروجردی و علامه شیخ محمدحسین کاشف‌الغطاء و علامه سید محسن عاملی و علامه سید شرف‌الدین عاملی و بالخصوص علامه نائینی را از این نظر نباید از این نظر دور داشت. شایسته است اهل نظر، اندیشه‌های اصلاحی این شخصیت‌ها را هر چند محدود به زمینه‌ای خاص است مورد بررسی و تجزیه و تحلیل قرار دهند. در مقاله‌ای تحت عنوان «مزایا و خدمات آیت‌الله بروجردی» برخی اندیشه‌های اصلاح‌طلبانه آن مرحوم، مخصوصاً توجهش به «اتحاد اسلامی» را تشریح کرده‌ایم و در دائره‌المعارف اسلام، همه آنها اقتباس شده است. **نهضت اسلامی ایران** به اعتراف دانشمندان و آگاهان تاریخ معاصر، در نیمه دوم این قرن، در همه یا اکثر کشورهای اسلامی به طور پنهان یا آشکار نهضت‌هایی اسلامی در حال شکل گرفتن است و عملاً درگیری‌هایی میان گروه‌های اسلامی و قدرت‌های استبدادی و استعماری سرمایه‌داری و یا مسلک‌های مادی وابسته به استعمارِ تازه‌پای دیگر، و غالباَ یا هر دو، در جریان است. کارشناسان اعتراف دارند که مسلمانان پس از یک دوره فروریختگی و از هم پاشیدگی ذهنی، بار دیگر در جستجوی «هویت اسلامی» خود در برابر غرب سرمایه‌داری و شرق کمونیستی بر آمده‌اند، ولی مسلماً در هیچیک از کشورهای اسلامی نهضتی به عمق و وسعت نهضت اسلامی ایران که از سال ۴۲ آغاز شده است و روز افزون در حال گسترش است وجود ندارد. لازم است به تحلیل این نهضت باارزش بپردازیم. این که مردم فعلاً در متن جریان نهضت قرار دارند آنها را از تحلیل ماهیت نهضت بی‌نیاز نمی‌کند. هر نهضت در حالی که در جریان است، برای مردمی که در متن آن قرار دارند بیشتر نیازمند به تحلیل و بررسی است تا وقتی که پایان می‌پذیرد و یا نسبت به مردمی که در خارج و یا حاشیه قرار دارند. هنگامی که نهضتی در جریان است مانند این است که صحنه‌ای را در حالی که گرد و غبار برانگیخته است بخواهیم مشاهده کنیم یا از آن عکسبرداری نماییم که البته اندکی دشوار است، برخلاف هنگامی که نهضت پشت کرده و پایان یافته باشد مانند آن است که صحنه‌ای را پس از فرونشستن گرد و غبار بخواهیم ببینیم یا از آن عکسبرداری نماییم. به هرحال تحلیل این نهضت چه برای مردم معاصر که خود در آن شرکت دارند و چه برای آیندگان تاریخ که بخواهند درباره آن قضاوت نمایند هم اکنون امری ضروری و حیاتی است. به نظر می‌رسد مسائل ذیل باید مورد بررسی قرار گیرد. - ماهیت نهضت - هدف نهضت - رهبری نهضت - آفات نهضت **ماهیت نهضت** وقایع و حوادث اجتماعی و تاریخی، همانند پدیده‌های طبیعی، احیاناً از نظر ماهیت با یکدیگر اختلاف دارند. همه نهضت‌های تاریخی را نمی‌توان از نظر ماهیت، یکسان دانست. هرگز ماهیت انقلاب اسلامی صدر اسلام با ماهیت انقلاب کبیر فرانسه و یا انقلاب اکتبر روسیه یکی نیست. تشخیص ماهیت یک نهضت از راه‌های مختلف ممکن است صورت گیرد: از راه افراد و گروه‌هایی که بار نهضت را به دوش می‌کشند، از راه علل و ریشه‌هایی که زمینه نهضت را فراهم کرده است، از راه هدف‌هایی که آن نهضت تعقیب می‌کند، از راه شعارهایی که به آن نهضت قدرت و حیات و حرکت می‌بخشد ... نهضت کنونی ایران به صنف و طبقه خاصی از مردم ایران اختصاص ندارد. نه کارگری است، نه کشاورزی، نه دانشجویی، نه فرهنگی، و نه بورژوازی. در این نهضت، غنی و فقیر، مرد و زن، شهری و روستایی، طلبه و دانشجو، پیله‌ور و صنعتگر، کاسب و کشاورز، روحانی وآموزگار، باسواد و بی‌سواد یکسان شرکت دارند. یک اعلامیه که از طرف مراجع بزرگ عالیقدری که نهضت را رهبری می‌کنند صادر می‌شود. در سراسر کشور و در میان عموم طبقات طنین یکسان می‌افکند. طنینش در شهر همان قدر است که در روستا. در اقصی نقاط خراسان و آذربایجان همان آهنگ را دارد که در جوّ دانشجویان ایرانی دورترین شهرهای اروپا یا آمریکا. مظلوم و محروم را همان اندازه به هیجان می‌آورد که برکنار مانده را، استثمار نشده در همان حد احساس ضداستثماری پیدا می‌کند که استثمار شده. این نهضت، یکی از صدها واقعیت‌های عینی تاریخی است که بی‌پایگی نظریه مفسران مادی تاریخ و طرفداران ماتریالیسم تاریخی را که اقتصاد را زیربنای جامعه معرفی می‌کند و هر جنبش اجتماعی را انعکاسی از تضادهای طبقاتی می‌دانند و همواره دست توسل‌شان به سوی دامن کشدار درگیری‌های مادی و تضادهای طبقاتی دراز است و همه راه‌ها را به «شکم» منتهی می‌فرمایند، برملا می‌کند. این نهضت، نهضتی است از تیپ نهضت پیامبران یعنی برخاسته از «خودآگاهی الهی» یا «خدا آگاهی». این خودآگاهی ریشه‌اش در اعماق فطرت بشر است، از ضمیر باطن سرچشمه می‌گیرد. هرگاه تذکری پیامبرانه، شعور فطری بشر را به خالق و آفریدگارش، به اصل و ریشه‌اش، به شهر و دیاری که از آنجا آمده و یک آشنایی مرموز نسبت به آنجا در خود احساس می‌کند بیدار سازد، این بیداری خود به خود به دلبستگی به ذات جمیل علی‌الاطلاق منتهی می‌گردد. دلبستگی به خدا که سرسلسله ارزش‌ها است به دنبال خود، دلبستگی به کمال و زیبایی و عدل و برابری و گذشت و فداکاری و افاضه و خیررسانی در او به وجود می‌آورد. آن احساسی که پیامبران در انسان بیدار می‌کنند، یعنی احساس خداجویی و خداپرستی که در فطرت هر فرد نهفته است و او را جویای تعالی و متنفر از کاستی و پستی در هر شکل و هر مظهر می‌نماید، به انسان ایده می‌دهد، او را طرفدار حق و حقیقت از آن جهت که حق و حقیقت است نه از آن جهت که پیوندی با منافعش دارد می‌نماید، و دشمن باطل و پوچی می‌کند، از آن جهت که باطل باطل است و پوچی پوچی است، فارغ از هر منفعت یا زیانی، «عدالت و برابری و راستی و درستی از آن جهت که ارزش‌های خدایی هستند، خود به صورت «هدف» و «مطلوب» در می‌آیند، نه صرفاً وسیله‌ای برای پیروزی در تنازع زندگی. انسان که بیداری خدایی پیدا می‌کند و ارزش‌های متعالی انسانی برایش به صورت «هدف» در می‌آیند از این که طرفدار یک فرد به عنوان یک فرد و یا دشمن یک شخص به عنوان یک شخص بشود آزاد می‌شود. او دیگر طرفدار عدل است نه عادل، دشمن ظلم است نه ظالم. طرفداریش از عادل و دشمنی‌اش با ظالم از عقده‌های روانی و شخصی ناشی نمی‌شود، [بلکه] اصولی و مسلکی است. وجدان اسلامی بیدار شده جامعه ما، او را در جستجوی ارزش‌های اسلامی برانگیخته است و این وجدان مشترک و روح جمعی جوشان جامعه است که طبقات مختلف و احیاناً متضاد را در یک حرکت هماهنگ به راه انداخته است. و اما از نظر ریشه: ریشه این نهضت را در جریان‌های نیم قرن اخیر کشور از نظر تصادم آن جریان‌ها با روح اسلامی این جامعه باید جستجو کرد. در نیم قرن اخیر جریان‌هایی رخ داده که بر ضد اهداف عالیه اسلامی و در جهت مخالف آرمانی‌های مصلحان صد ساله اخیر بوده و هست و طبعاً نمی‌توانست برای همیشه از طرف جامعه ما بدون عکس‌العمل بماند. آنچه در این نیم قرن در جامعه اسلامی ایران رخ داد عبارت است از: - استبداد خشن و وحشی و سلب هر نوع آزادی. - نفوذ استعمار نو، یعنی شکل نامرئی و خطرناک استعمار چه از جنبه سیاسی و چه از جنبه اقتصادی و چه از جنبه فرهنگی. - دور نگهداشتن دین از سیاست، بلکه بیرون کردن دین از میدان سیاست. - کوشش برای بازگرداندن ایران به جاهلیت قبل از اسلام و احیاء شعارهای مجوسی و میراندن شعارهای اصیل اسلامی. تغییر تاریخ هجری محمدی به تاریخ مجوسی یک نمونه آن است. - قلب و تحریف در میراث گرانقدر فرهنگ اسلامی و صادر کردن شناسنامه جعلی برای این فرهنگ و به نام فرهنگ موهوم ایرانی. - تبلیغ و اشاعه مارکسیسم دولتی، یعنی جنبه‌های الحادی مارکسیسم منهای جنبه‌های سیاسی و اجتماعی آن. چنان که می‌دانیم عناصر خود فروخته مارکسیست به یک توافق با دستگاه حکومت نائل گردیدند و آن تبلیغ جنبه‌های الحادی و ماتریالیستی و ضدمذهبی مارکسیسم و سکوت از جنبه‌های سیاسی و اجتماعی آن است. در دانشگاه از نزدیک شاهد اینگونه فعالیت‌های عناصر مارکسیست که در زیر چتر حمایت بی‌دریغ دستگاه، خوشبخت می‌زیستند بودیم. - کشتارهای بیرحمانه و ارزش قائل نشدن برای خون مسلمان ایرانی و همچنین زندان‌ها و شکنجه‌ها برای متهمان سیاسی. - تبعیض و ازدیاد روزافزون شکاف طبقاتی علی‌رغم اصلاحات ظاهری ادعایی. - تسلط عناصر غیرمسلمان بر مسلمان در دولت و سایر دستگاه‌ها. - نقض آشکار قوانین و مقررات اسلامی چه به صورت مستقیم و چه به صورت ترویج و اشاعه فساد در همه زمینه‌های فرهنگی و اجتماعی. - مبارزه با ادبیات فارسی اسلامی که حافظ و نگهبان روح اسلامی ایران است به نام مبارزه با واژه‌های بیگانه. - بریدن پیوند از کشورهای اسلامی و پیوند با کشورهای غیراسلامی و احیاناً ضد اسلامی که اسرائیل نمونه آن است. این امور و امثال اینها در طول نیم قرن، وجدان مذهبی جامعه را جریحه‌دار ساخت و به صورت عقده‌های مستعد انفجار درآورد. از طرف دیگر جریان‌هایی در جهان رخ داد که چهره دروغین تبلیغات سیاسی لیبرال غربی و دنیای سوسیالیست شرقی را آشکار ساخت و امیدی که طبقات روشنفکر به این دو قطب بسته بودند تبدیل به یأس شد. و از جانب سوم در طول سی و اندی سال گذشته یعنی از شهریور ۲۰ تاکنون، محققین و گویندگان و نویسندگان اسلامی توفیق یافتند که تا حدودی چهره زیبا و جذاب اسلام واقعی را به نسل معاصر بنمایانند. روحانیت آگاه و شجاع و مبارز ایران که از ناهنجاری‌های گذشته رنج می‌بُرد و در پی فرصت مناسبی برای بپا خاستن بود، در این شرایط بپا خاست و نسل به ستوه آمده از ناهنجاری‌های پنجاه ساله و سرخورده از غرب‌مآبی و شرق‌گرایی، و آشنا به تعالیم نجات‌بخش اسلام، به تمام وجود و هستی خود ندای روحانیت را لبیک گفت و از چنین ریشه‌هایی بود که نهضت اسلامی ایران مایه گرفت. شعارهای اسلامی نهضت، سراسر کشور را، از مرکز تا دورترین دهات مرزی، گرفته است. کسی به این مردم دیکته نکرد و برایشان شعار انتخاب نکرده است. این شعارها را مردم از اعماق ضمیر اسلامی خود الهام می‌گیرند. آیا در همه شعارهایی که این مردم از پیش خود ابتکار می‌کنند، شعاری غیراسلامی دیده می‌شود؟ **هدف نهضت** این نهضت چه هدفی را تعقیب می‌کند و چه می‌خواهد؟ آیا دموکراسی می‌خواهد؟ آیا می‌خواهد دست استعمار را از این کشور کوتاه کند؟ آیا برای دفاع از آنچه امروز حقوق بشر نامیده می‌شود بپا خاسته است؟ تبعیض‌ها و نابرابری‌ها را می‌خواهد معدوم کند؟ ریشه ظلم را می‌خواهد بکند؟ ماتریالیسم را می‌خواهد نابود کند؟ پاسخ این پرسش‌ها را از آنچه درباره ماهیت نهضت و ریشه‌های آن بیان کردیم و هم از بیانیه‌ها و اعلامیه‌های رهبران نهضت می‌توان به دست آورد. آنچه اینجا به اجمال در پاسخ این پرسش‌ها می‌توان گفت این است که: آری و نه. آری، یعنی همه آن هدف‌ها جزو اهداف نهضت است. و نه، یعنی محدود به هیچیک از آنها نیست. یک نهضت اسلامی نمی‌تواند از نظر هدف محدود باشد، زیرا اسلام در ذات خود «یک کل تجزیه‌ناپذیر» است و با به دست آوردن هیچیک از آن هدف‌ها پایان نمی‌پذیرد. البته این به معنی این نیست که نهضت از نظر تاکتیک، برخی هدف‌ها را بر برخی دیگر مقدم نمی‌دارد و مراحل وصول به هدف را در نظر نمی‌گیرد. مگر خود اسلام از نظر تاکتیک تدریجاً پیاده نشد؟ امروز نهضت، مرحله نفی و انکار و درهم کوبیدن استبداد و استعمار را می‌پیماید، فردا که از این مرحله عبور کرد و به سازندگی و اثبات رسید، هدف‌های دیگرش را دنبال خواهد کرد. جمله‌هایی که در ابتدای گفتار از نهج‌البلاغه بیان مولای متقیان درباره هدف‌های اصلاحیش نقل کردم، و هم نقل کردم که فرزند بزرگوارش حسین علیه السلام نیز عین جمله‌ها را در بیان نهضتی که قصد آن را داشت، در عهد معاویه در جمع کبار صحابه و شخصیت‌های برجسته اسلامی در موسم و موقف حج آورده است، به طور اجمال بیانگر اهداف کلی همه نهضت‌های اسلامی است و البته در هر دوره‌ای هر نهضتی یک سلسله هدف‌های فرعی و جزئی خاص خود را نیز دارد. هدف‌های کلی در چهار جمله بیان شده است: نَرُدَّ المَعالِمَ مِن دینِکَ: نشانه‌های محو شده راه خدا را -که جز همان اصول واقعی اسلام نیست - بازگردانیم. یعنی بازگشت به اسلام نخستین و اسلام راستین، بدعت‌ها را از میان بردن و سنت‌های اصیل را جایگزین کردن، یعنی اصلاحی در فکرها و اندیشه‌ها و تحولی در روح‌ها و ضمیرها و قضاوت‌ها در زمینه خود اسلام. نُظهِرَ الاِصلاحَ فِی بلادِکَ: اصلاح اساسی و آشکار و چشمگیر که نظر هر بیننده را جلب نماید و علائم بهبودی وضع زندگی مردم کاملاً هویدا باشد، در شهرها و مجامع به عمل آوریم. یعنی تحولی بنیادین در اوضاع زندگی خلق خدا. یَأمَنَ المَظلومُونَ مِن عِبادِکَ: بندگان مظلوم خدا از شر ظالمان امان یابند و دست تطاول ستمکاران از سر ستمدیدگان کوتاه شود. یعنی اصلاحی در روابط اجتماعی انسان‌ها. تُقامَ المُعَطَلَهُ مِن حُدُودِکَ: مقررات تعطیل شده خدا و قانون‌های نقض شده اسلام بار دیگر بپا داشته شود و حاکم بر زندگی اجتماعی مردم گردد. یعنی تحولی ثمربخش و اسلامی در نظامات مدنی و اجتماعی جامعه. هر مصلحی که موفق شود این چهار اصل را عملی سازد: افکار و اندیشه‌ها را متوجه اسلام راستین سازد، و بدعت‌ها و خرافه‌ها را از مغزها بیرون براند، به زندگی عمومی از نظر تغذیه و مسکن و بهداشت و آموزش و پرورش سامان بخشد، روابط انسانی انسان‌ها را بر اساس برابری و برادری و احساس اخوت و همسانی برقرار سازد، و ساخت جامعه را از نظر نظامات و مقررات حاکم طبق الگوی خدایی اسلامی قرار دهد به حداکثر موفقیت نائل آمده است. **رهبری نهضت** هر نهضتی نیازمند به رهبر و رهبری است، در این جهت جای سخن نیست. یک نهضت که ماهیت اسلامی دارد و اهدافش همه اسلامی است، وسیله چه کسانی و چه گروهی می‌تواند رهبری شود و باید رهبری شود؟ بدیهی است که وسیله افرادی که علاوه بر شرایط عمومی رهبری، واقعاً اسلام‌شناس باشند و با اهداف و فلسفه اخلاقی و اجتماعی و سیاسی و معنوی اسلام کاملاً آشنا باشند، به جهان‌بینی اسلام، یعنی بینش و نوع دید اسلام درباره هستی و خلقت و مبدأ و خالق هستی و جهت و ضرورت هستی، و دید و بینش اسلام درباره انسان و جامعه انسانی کاملاً آگاه باشند، ایدئولوژی اسلام را یعنی طرح اسلام را درباره این که انسان چگونه باید باشد و چگونه باید زیست نماید و چگونه باید خود را و جامعه خود را بسازد و چگونه به حرکت خود ادامه دهد و با چه چیزها باید نبرد کند و بستیزد و خلاصه چه راهی را انتخاب کند و چگونه برود و چگونه بسازد و چگونه زیست نماید و ... درک نمایند. بدیهی است، افرادی می‌توانند عهده‌دار چنین رهبری بشوند که در متن فرهنگ اسلامی پرورش یافته باشند و با قرآن و سنت و فقه و معارف اسلامی آشنایی کامل داشته باشند و از اینرو تنها روحانیت است که می‌تواند نهضت اسلامی را رهبری نماید. در حدود یک سال و هشت ماه پیش، یعنی در شب دوازدهم محرم ۹۷ به مجلسی دعوت شدم که جمعی از آقایان و خانم‌های مسلمان حضور داشتند. قبلاً پیش‌بینی نمی‌کردم که به چنین مجلسی دعوت شده‌ام، می‌پنداشتم به جلسه‌ای خصوصی مرکب از سه چهار نفر از دوستان خصوصی باید بروم. در آن جلسه سه چهار نفر از صاحبنظران و متفکران اسلامی هم حضور داشتند که اکنون برخی از آنها در خارج ایران به سر می‌برند و برخی در تبعیدند و برخی به رحمت حق پیوسته‌اند. طبعاً به حکم موقعیت و زمان، و به حکم این که حضار مجلس همه مسلمان و علاقمند بودند، و به حکم این که چند نفر از حضار جزو صاحبنظران به شمار می‌رفتند، از آن سه چهار نفر و از من تقاضا شد که بحثی را مطرح کنیم که برای حضار مفید و سودمند باشد. دوستان دیگر هر کدام مطالب مفید و سودمندی اظهار داشتند و من به نوبه خود از آنها بهره بردم و استفاده کردم. این بنده مردد و در اندیشه بودم که چه مطلبی را طرح کنم، خصوصاً با توجه به آن که همه گفته‌ها ضبط می‌شد و این سخن در میان بود که همه اینها به عنوان پیام به دانشجو پخش شود.[۱] در این بین یکی از افراد غیرمسئول جلسه، جمله‌ای گفت که همان، موضوع قسمت عمده سخنان من شد. جمله‌ای که آن فرد گفت خلاصه‌اش این بود: باید مردم را از شر این (دریای معارف اسلامی) راحت کرد. نظر به این که، فکر می‌کنم آنچه در آن جلسه گفته‌ام برای این بحث که در آن هستیم مفید است، در اینجا آنها را بازگو می‌کنم. گفتم: «ارسطو جمله‌ای دارد درباره فلسفه می‌گوید: و اگر باید فیلسوفی کرد باید فیلسوفی کرد، و اگر نباید فیلسوفی کرد باز هم باید فیلسوفی کرد، توضیح دادم که مقصود ارسطو این است که فلسفه یا درست است و باید آن را تأیید کرد و یا غلط است و باید آن را طرد کرد. اگر درست و قابل تأیید است باید فیلسوف شد و با نوعی فیلسوفی‌گری، فلسفه را تأیید کرد، و اگر هم غلط است و طرد شدنی، باز باید فیلسوف شد و فلسفه را آموخت و با نوع فیلسوفی‌گری فلسفه را نفی و طرد کرد. پس به هر حال فلسفه را باید آموخت و ضمناً باید دانست که هر نوع انکار فلسفه، خود نوعی فلسفه است. کسانی که می‌پندارند تنها با دستاوردهای برخی علوم بدون آن که توأم با انتزاعات فلسفی بشود، فلسفه را نفی و رد می‌کنند سخت در اشتباهند. اضافه کردم که: من فعلاً کار ندارم که علماء اسلام در طول هزار و چند صد سال به فرهنگ جهان و معارف جهان و تمدن جهان، علوم ریاضی جهان، علوم طبیعی جهان، علوم انسانی جهان، علوم فلسفی جهان، حقوق و ادبیات و ... خدمتی کرده‌اند یا نکرده‌اند، که البته کرده‌اند. اما می‌گویم اگر فقه ما را، فلسفه ما را، عرفان و سیر و سلوک ما را، اخلاق و فلسفه زندگی و فلسفه تعلیم و تربیت ما را، تفسیر ما را، حدیث ما را، ادبیات ما را، حقوق ما را باید قبول کرد و پذیرفت باید فقیه شد، یا فیلسوف شد، یا عارف و سالک شد و یا ... و اگر هم باید نفی کرد و طرد نمود باز هم باید آنها را آموخت و فهمید و هضم کرد و آنگاه به رد و طرد و نفی آنها پرداخت. این صحیح نیست که یک فرد غیر وارد که اگر یک کتاب فقه یا فلسفه را به دستش بدهند نمی‌داند از راست بگیرد یا از چپ، پیشنهاد رد و طرد بدهد.» آنگاه چنین گفتم: «ما فعلاً نهضتی داریم موجود، هر نهضت اجتماعی باید پشتوانه‌ای از نهضت فکری و فرهنگی داشته باشد و اگر نه در دام جریان‌هایی قرا می‌گیرد که از سرمایه‌ای فرهنگی برخوردارند و جذب آنها می‌شود و تغییر مسیر می‌دهد؛ چنان که دیدیم گروهی که از سرمایه فرهنگی بی‌بهره بودند چگونه مگس‌وار در تار عنکبوت دیگران گرفتار آمدند[۱]. و از طرف دیگر، هر نهضت فرهنگی اسلامی که بخواهد پشتوانه نهضت اجتماعی ما واقع شود باید از متن فرهنگ کهن ما نشأت یابد و تغذیه گردد، نه از فرهنگ‌های دیگر. این که ما از فرهنگ‌های دیگر، مثلاً فرهنگ مارکسیستی یا اگزیستانسیالیستی و امثال اینها قسمت‌هایی التقاط کنیم و روکشی از اسلام بر روی آنها بکشیم برای این که نهضت ما را در مسیر اسلامی هدایت کند کافی نیست. ما باید فلسفه اخلاق، فلسفه تاریخ، فلسفه سیاسی، فلسفه اقتصادی، فلسفه دین، فلسفه الهی خود اسلام را که از متن تعلیمات اسلام الهام بگیرد، تدوین کنیم و در اختیار افراد خودمان قرار دهیم.» و برای این که تکلیف رهبری را روشن کرده باشم گفتم: «امروز هم ما به خواجه نصیرالدین‌ها، بوعلی سیناها، ملاصدراها، شیخ انصاری‌ها، شیخ بهائی‌ها، محقق حلّی‌ها و علامه حلّی‌ها احتیاج داریم، اما خواجه نصیرالدین قرن چهاردهم نه خواجه نصیرالدین قرن هفتم؛ بوعلی قرن چهاردهم نه بوعلی قرن چهارم؛ شیخ انصاری قرن چهاردهم نه شیخ انصاری قرن سیزدهم؛ یعنی همان خواجه نصیر و همان بوعلی و همان شیخ انصاری با همه آن مزایای فرهنگی و به علاوه این که باید به این قرن تعلق داشته باشد و درد این قرن و نیاز این قرن را احساس نماید.» و باز اضافه کردم که: «من جریانی را اکنون لمس می‌کنم که برق امید را در قلبم بیش از پیش روشن می‌کند و آن این که می‌بینم عده‌ای از جوانان باایمان ما که دوره دانشگاه را طی کرده و یا مشغول طی کردن‌اند و عنقریب گواهینامه دانشگاهی می‌گیرند، با من مشورت می‌کنند که به اصطلاح طلبه شوند و علوم اسلامی را بیاموزند، برخی چنان بی‌تابند که می‌خواهند تحصیلات دانشگاهی را متوقف کنند و به جای آنها به تحصیل علوم اسلامیه بپردازند. من البته آنها را از این که تحصیلات دانشگاهی را متوقف کنند منع کرده و می‌کنم و گفته‌ام بعد از پایان تحصیلات دانشگاهی به‌آن تحصیلات بپردازید و غالباَ توصیه کرده‌ام که پس از پایان تحصیل دانشگاهی قسمتی از وقت خود را صرف همان رشته بکنند که در آن رشته فارغ‌التحصیل شده‌اند و قسمت دیگر را صرف فراگیری علوم اسلامی، زیرا دوست ندارم از نظر زندگی نیازمند به بودجه عمومی حوزه باشند.» گفتم: «نتیجه این شده که امروز عده‌ای لیسانسیه به تحصیلات علوم اسلامی رو آورده‌اند. در حقیقت اینها حلقه رابط علوم اسلامی و علوم عصر هستند و این پیوند مبارکی است، سبب بارور شدن بیشتر فرهنگ پرمایه اسلامی می‌گردد.» این بود، آنچه در آن جلسه گفتم و نتیجه‌ای که گرفتم این بود: «این فرهنگ غنی و عظیم اسلامی است که می‌تواند و باید پشتوانه نهضت واقع شود و هم علمای اسلامی متخصص در این فرهنگ عظیم و آگاه به زمان هستند که می‌توانند و هم باید نهضت را رهبری نمایند.» چند روز پیش یکی از دوستان کتابی به من ارائه داد که مجموعه‌ای از مقالات بود، و مرا به خواندن و اظهار نظر درباره یکی از آن مقالات تشویق کرد. آن مقاله تحت عنوان «در روش» و به قلم یکی از دوستان نادیده بود که سال‌ها است در اروپا است و غیاباً به ایشان ارادت دارم[۱]، زیرا تا آنجا که شنیده و اطلاع دارم مرد مسلمان باحُسن نیتی است. در قسمتی از این مقاله، بحث «رهبری به اصطلاح سنتی» نقد شده بود. در آغاز آن مقاله، مسأله «حرکت» و «بنیاد» و تبدیل شدن حرکت به بنیاد مطرح شده است که چگونه حرکت‌ها و جنبش‌ها تغیر ماهیت می‌دهند و به صورت نظام‌ها و قالب‌ها درمی‌آیند و یک امر «پویا» تبدیل به یک امر «ایستا» می‌گردد، نیروهای اجتماعی ما اگر پیاپی چون موج برمی‌خیزند و جذب می‌شوند به خاطر تبدیل حرکت به بنیاد است، به خاطر قالب پیدا کردن اندیشه و عمل است، پس کار اول این است که قالب یا قالب‌ها را بشکنیم. آنگاه این مسأله مطرح شده است که اسلام دین جوانان است و جوان قالب‌شکن است، پس اسلام دین قالب‌شکنی است. سپس سخن به مسأله «رهبری» که اکنون مورد بحث است کشیده شده است و از «رهبری سنتی» آغاز شده است. در آن مقاله چنین آمده است: «از رهبری سنتی که پاسدار بنیادهای فرهنگی است کاری ساخته نیست؛ چرا، که طی دو قرن تمام عرصه‌های اندیشه را از او گرفته‌اند و هنوز نیز می‌گیرند. و این رهبری گاهی مقاومتکی کارپذیرانه می‌کند و تسلیم می‌شود. در میان این رهبری البته سید جمال، مدرس، و... خمینی و طالقانی و... بوجود آمدند اما اینها را نیز پیش از آن که دشمنی از پا درآورد، همین «رهبری سنتی» عاجز کرده و می‌کند. اینها دوستانند و باید بدان‌ها یاری رساند و از آنها یاری گرفت.»[۲] قطعاً این دوست عزیز نادیده اجازه خواهد داد نقدی علمی از گفتار ایشان بشود، و ما نیز به نوبه خود آماده‌ایم که اگر ضعفی در گفتار ما مشاهده کردند تذکر دهند. از تذکرات ایشان خوشوقت خواهیم شد. اولا، گویا دوست عزیز ما پنداشته است که لازمه حرکت و جنبش این است که هیچ ثباتی در کار نباشد. ایشان توجه نفرموده‌اند که اگر حرکت باشد و هیچگونه ثباتی نباشد هرج و مرج است نه تکامل. قرآن که هدایت و حرکت و تکامل را تعلیم می‌دهد، صراط مستقیم را هم تعلیم می‌دهد. انسان در صراط مستقیم حالت پویایی دارد، اما خود صراط مستقیم چطور؟ آیا صراط مستقیم هم پویا است و آیا راه هم در راه است و آیا آن که پاسدار صراط مستقیم است و مراقبت پویندگان است که از صراط مستقیم منحرف نشوند، عامل تبدیل حرکت به بنیاد است؟ آیا برای رهبری سنتی گناه است که پاسدار فرهنگی است که آن فرهنگ، فرهنگ تکامل و حرکت به صراط مستقیم است؟ چه خوب می‌گوید اقبال: «نباید فراموش کنیم که زندگی، تغییر محض و ساده نیست، در درون خود عناصر بقا و دوام نیز دارد» و هم او می‌گوید: «اسلام وفاداری نسبت به خدا را خواستار است نه وفاداری نسبت به حکومت اسبتدادی را» و چون خدا بنیان روحانی نهایی هر زندگی است، وفاداری به خدا عملاً وفاداری به طبیعت مِثالی خود اوست، اجتماعی که بر چنین تصوری از واقعیت بنا شده باشد، باید در زندگی خود مقوله‌های «ابدیت» و «تغییر» را با هم سازگار کند، بایستی برای تنظیم حیات اجتماعی خود اصولی ابدی در اختیار داشته باشد؛ چه، آنچه ابدی و دائمی است، در این جهانِ تغییر دائمی، جای پای محکمی برای ما می‌سازد» دوست عزیز ما «ثابت» را با «ساکن» اشتباه فرموده‌اند. اگر با فرهنگ اسلامی آشنا می‌بودند می‌دانستند که تغییر بدون ثبات، متغیر بدون ثابت ناممکن است. هر متحرک، و لااقل هر متحرک به حرکت تکاملی در همان حال که تغییر منزل و مرحله می‌دهد، در مداری مشخص و معین، یعنی مداری ثابت به حرکت خود ادامه می‌دهد. آنچه موجود متحرک از آن عبور می‌کند و آن را پشت سر می‌گذارد مرحله و منزل است نه مدار و مسیر. ثانیاَ، اگر دوست عزیز ما برای همه چیز «وجود تاریخی» قائل است، حتی برای اصول و حقایق و مکتب‌ها و ایدئولوژی‌ها و فرهنگ‌ها (هر فرهنگی و با هر ریشه‌ای) پس دیگر از اسلامِ هزار و چهارصد سال پیش که از جان و دل از آن دفاع می‌کند چه می‌خواهد؟ خواهید گفت: اسلام خود، حرکت و جنبش است که به وجود خود ادامه می‌دهد، نه بنیاد و نظام؛ پاسخ این است که اسلام نه حرکت است و نه متحرک، نه جنبش است و نه جنبنده، این جامعه اسلامی است که در مدار اسلام و صراط مستقیم اسلام در حرکت است و یا باید در حرکت باشد نه اسلام. ثالثاً، البته صحیح است که گاهی یک جریان موج‌خیز و حرکت‌زاید اجتماعی، روح خود را از دست می‌دهد و از آن جز یک سلسله آداب و تشریفات بی‌اثر باقی نمی‌ماند. امیرالمؤمنین فرمود: اسلام به دست اموی‌ها مانند ظرفی که وارونه شود و محتوایش بیرون بریزد و جز خود ظرف باقی نماند، وارونه می‌شود و از محتوای خود خالی می‌شود. یُکفَاَ الاِسلامُ کَما یَکفَاَ الاناءُ[۱] و ما با شما همراهی کرده نام این پدیده اجتماعی را تبدیل حرکت به بنیاد می‌نهیم. با ذکر یک مثال توضیح می‌دهم: عزاداری سنتی امروز امام حسین علیه السلام تبدیل حرکت به بنیاد است. این عزاداری که به حق درباره‌اش گفته شده: مَنَ بَکیَ اَو اَبکی اَو تَباکی وَجَبَت لَهُ الجَنَّه که حتی برای تباکی (خود را شبیه گریه‌کن ساختن) هم ارزش فراوان قائل شده، در اصل فلسفه‌اش تهییج احساسات علیه یزیدها و ابن زیادها و به سود حسین‌ها و حسینی‌ها بوده است. در شرایطی که حسین به صورت یک مکتب در یک زمان حضور دارد و سمبل راه و روش اجتماعی معین و نفی کننده راه و روش موجود معین دیگری است، یک قطره اشک برایش ریختن واقعاً نوعی سربازی است. در شرایط خشن یزدی، در حزب حسینی‌ها شرکت کردن و تظاهر به گریه کردن بر شهدا، نوعی اعلام وابسته بودن به گروه اهل‌حق و اعلان جنگ‌ها با گروه اهل‌باطل و در حقیقت نوعی از خودگذشتگی است. اینجا است که عزاداری حسین بن علی یک حرکت است، یک موج است، یک مبارزه اجتماعی است. اما تدریجاً روح و فلسفه این دستور فراموش می‌شود و محتوای این ظرف بیرون می‌ریزد و مسأله شکل یک «عادت» به خود می‌گیرد که مردمی دور هم جمع بشوند و به مراسم عزاداری مشغول شوند، بدون این که نمایانگر یک جهت‌گیری خاص اجتماعی باشد و بدون آن که از نظر اجتماعی عمل «معنی‌داری» به شمار رود، فقط برای کسب ثواب (که البته دیگر ثوابی هم درکار نخواهد بود) مراسمی را مجرد از وظایف اجتماعی و بی‌رابطه با حسین‌های زمان و بی‌رابطه با یزیدی‌ها و عبیدالله‌های زمان بپا دارند. اینجا است که حرکت تبدیل به بنیاد یعنی عادت شده و محتوای ظرف بیرون ریخته و ظرف خالی باقی مانده است. در چنین مراسمی که اگر شخص یزید بن معاویه هم از گور به در آید حاضر است که شرکت کند بلکه بزرگترین مراسم را بپا دارد. در چنین مراسم است که نه تنها «تباکی» اثر ندارد، اگر یک من اشک هم نثار کنیم به جایی بر نمی‌خورد. این مطلب، صحیح است و ما مکرر به زبان‌ها و بیان‌های دیگر درباره‌اش سخن گفته‌ایم. اما پرسش ما از دوست عزیز این است که آیا «فرهنگ کهن» ما که رهبری سنتی پاسدار آنهاست، این چنین چیزهایی است؟ آیا امثال سید جمال، مدرس، آیت‌الله خمینی، و طالقانی پاسدار این مراسم و تشریفات‌اند؟ رابعاَ، کدام رهبری توانسته است مانند همین رهبری سنتی موج بیافریند و حرکت خلق کند؟ در این صد ساله اخیر که از قضا دوره فرنگ‌رفته‌ها و روشنفکران متجدد ضدسنت است، کدام رهبری غیرسنتی توانسته است یک دهم رهبری سنتی، جنبش به وجود آورد؟ برخی دیگر به شکل دیگر درباره ضرورت انتقال رهبری نهضت اسلامی از «روحانیت» به طبقه به اصطلاح «روشنفکر» اظهار عقیده کرده‌اند، و آن این که جامعه امروز ایران جامعه‌ای است مذهبی، ایران امروز از نظر زمان اجتماعی مانند اروپای قرن پانزدهم و شانزدهم است که در فضای مذهبی تنفس می‌کرد و تنها با شعارهای مذهبی به هیجان می‌آمد. و از طرف دیگر مذهب این مردم اسلام است، خصوصاً اسلام شیعی که مذهبی است انقلابی و حرکت آفرین. و از ناحیه سوم، در هر جامعه‌ای گروه خاص روشنفکران که خودآگاهی انسانی دارند و درد انسان امروز را احساس می‌کنند، تنها گروه صلاحیت‌داری هستند که مسئول رهایی و نجات جامعه خویشند. روشنفکران جامعه امروز ایران نباید ایران امروز را با اروپای امروز اشتباه کنند و همان نسخه را برای ایران تجویز کنند که روشنفکران اروپا از قبیل سارتر و راسل برای اروپای معاصر تجویز می‌کنند. آنها باید بدانند که اولا جامعه امروز ایران در سطح اروپای قرن پانزدهم و شانزدهم است نه در سطح اروپای قرن بیستم؛ و ثانیاَ اسلام، مسیحیت نیست. اسلام و بالخصوص اسلام شیعی، مذهب حرکت و انقلاب و خون و آزادی و جهاد و شهادت است. روشنفکر ایرانی به توهم این که در اروپای امروز مذهب نقش ندارد، و نقش خود را در گذشته ایفا کرده است، نقش مذهب را در ایران نیز تمام شده تلقی نکند، که نه ایران، اروپا است و نه اسلام، مسیحیت است. روشنفکر ایرانی باید از این منبع عظیم حرکت و انرژی برای نجات مردم خود بهره‌گیری نماید. و البته شروطی دارد: اولین شرط این است که از متولیان و پاسداران فعلی مذهب «خلع ید» نماید. در پاسخ این روشنفکران محترم باید عرض کنیم: اولا، اسلام در ذات خود یک «حقیقت»است نه یک «مصلحت». یک «هدف» است نه یک «وسیله»، و تنها افرادی می‌توانند از این منبع انرژی اجتماعی بهره‌گیری نمایند که به اسلام به چشم «حقیقت» و «هدف» بنگرند نه به چشم «مصلحت» و «وسیله». اسلام یک «ابزار» نیست که در مقتضیات قرن شانزده مورد استفاده قرار گیرد و در مقتضیات قرن بیستم به تاریخ سپرده شود. اسلام صراط مستقیم انسانیت است، انسان متمدن به همان اندازه به آن نیازمند است که انسان نیمه وحشی، و به انسان پیشرفته همان اندازه نجات و سعادت می‌بخشد که به انسان ابتدایی، آن که به اسلام به چشم یک وسیله و یک مصلحت و بالاخره به چشم یک امر موقت می‌نگرد که در شرایط جهانی و اجتماعی خاص فقط به کار گرفته می‌شود، اسلام را به درستی نشناخته است و با آن بیگانه است. پس بهتر آن که آن را به همان کسانی وابگذاریم که به آن به چشم حقیقت و هدف می‌نگرند نه به چشم مصلحت و وسیله، آن را «مطلق» می‌بینند نه «نسبی». ثانیاَ، اگر اسلام به عنوان یک وسیله و ابزار، کارآمد باشد قطعاً اسلام راستین و اسلام واقعی است، نه هر چه به نام اسلام قالب زده شود. چگونه است که بهره‌گیری از هر «ابزار» و «وسیله»ای تخصص می‌خواهد و بهره‌گیری از این وسیله تخصص نمی‌خواهد؟ خیال کرده‌اید هر مدعی روشنفکری که چند صباح با فلان پرفسور صبحانه صرف کرده است قادر خواهد بود اسلام راستین را از اسلام دروغین باز شناسد و به سود جامعه از آن استفاده نماید؟ ثالثاً، متأسفانه باید عرض کنم که این روشنفکران محترم کمی دیر از خواب برخاسته‌اند، زیرا متولیان قدیم این منبع عظیم حرکت و انرژی نشان دادند که خود طرز بهره‌برداری از این منبع عظیم را خوب می‌دانند و بنابراین فرصت «خلع ید» به کسی نخواهند داد! بهتر است که این روشنفکران عزیز که هر روز صبح به امید «انتقال»، از خواب بر می‌خیزند و هر شب «خلع ید» خواب می‌بینند، فکر کار و خدمت دیگری به عالَم انسانیت بفرمایند! بگذارند اسلام و فرهنگ اسلامی و منابع انرژی روانی اسلامی در اختیار همان متولیانی باقی بماند که در همان فضا پرورش یافته و همان رنگ و بو را یافته‌اند و مردم ما هم با آهنگ و صدای آنها بهتر آشنا هستند. در رساله اقبال، معمار تجدید بنای اسلام درباره سید جمال و شعاع گسترده عملش و این که چگونه یک «سید یک لا قبا» توانست رستاخیزی در جهان اسلام بر پا کند، می‌گوید: «این همه قدرت و نفوذ چرا؟ چه عاملی موجب شد که فریاد این یک تن تنها تا اعماق دل‌ها و تا اقصای سرزمین‌ها راه کشد؟ جز این بود که ملت‌های مسلمان این ندا را ندای دعوت یک آشنا احساس کردند؟ احساس کردند که این صدا از اعماق روح فرهنگ و تاریخ پر از افتخار و حیات و حماسه خودشان درآمده است؟ این صدا یکی از انعکاسات همان فریادی است که در حراء در مکه، در مدینه، در اَحُد، در قادسیه، در بیت‌المقدس، در تنگه الطارق، در جنگ‌های صلیبی می‌پیچید، همان صدای حیات‌بخش دعوت به جهاد و عزت و قدرت است که در گوش تاریخ پر از حماسه اسلام طنین افکن است.»[۱] آری، سخن درست همین است. صدای سید جمال از آن نظر در گوش‌ها و هوش‌ها و دل‌ها طنین داشت که از اعماق روح فرهنگ و تاریخ پرافتخار اسلامی برمی‌خاست، چرا این صدا از اعماق چنین روحی برمی‌خاست؟ زیرا سید جمال خود پرورده همین فرهنگ بود، ابعاد روحش در فضای همین فرهنگ ساخته شده بود. نهضت اسلامی ایران مفتخر است که در حال حاضر رهبری آن را مراجعی آگاه و شجاع و مبارز برعهده گرفته‌اند که نیازهای زمان را تشخیص می‌دهند، با مردم همدردند، سودای اعتلای اسلام دارند، یأس و نومیدی و ترس را که از جنود ابلیس است به خود راه نمی‌دهند. مراجعی که حوزه مرجعیت‌شان از مراجعی که امروز رهبری نهضت را برعهده گرفته‌اند بسی وسیع‌تر بوده و عدد مقلدین‌شان بسی افزون‌تر بوده داشته‌ایم، اما این محبوبیت و این نفوذ کلمه و این آمیخته شدن با روح و جان مردم را تا این حد نداشته و یا کمتر داشته‌ایم. ما رهبری این رهبران عظم‌الشأن را ارج می‌نهیم و تقدیر می‌کنیم و ذکر خیرشان را به تاریخ می‌سپاریم و از خداوند متعال عزم راسخ‌تر و سختکوشی افزون‌تر و بینش تیزتر و موفقیت بیشتر برای آنها مسألت می‌نماییم. مراجع عظام و بزرگوار قم حضرت آیت‌الله عظمی شریعتمداری، آیت‌الله عظمی گلپایگانی، آیت‌الله عظمی مرعشی نجفی دامت برکاتهم که در راه اعلاء کلمه حق گام‌های مفید و مؤثر برداشته و مایه فخر و مباهات اسلام و مسلمین شده‌اند برای همیشه در تاریخ این مملکت نام نیکشان به یادگار خواهد ماند و این کمترین اجری است که خداند متعال

اطلاعات تکمیلی

زبان اصلی: فارسی
نوع کنش: مقاله

کنشگران و ذینفعان

مخاطب کنش: عموم مسلمانان, روشنفکران
حاکم زمان: محمدرضا شاه پهلوی

موضوعات و دسته‌بندی‌ها

منبع

مکتوبات و بیانات سیاسی و اجتماعی علمای شیعه(جلد ۱ تا ۹)
محمدحسن رجبی (دوانی)