کنشگران / عالمان دینی

متن خلاصه هوش مصنوعی

سخنرانی با استناد به آیه قرآن، به تفاوت نهضت‌های سطحی و ریشه‌ای می‌پردازد و مکاتب آسمانی را به دلیل هماهنگی با فطرت و خلقت، دارای عمق و دوام می‌داند. در ادامه، به تلاش‌های استعمارگران برای حذف مذهب از جوامع اسلامی، ابتدا با ترویج لامذهبی و سپس با تهی کردن مذهب از محتوا و جدایی دین از سیاست، اشاره می‌کند. سخنران با ذکر نمونه‌هایی از اقدامات رضاخان و آتاتورک در ترکیه و ایران، از جمله کشف حجاب و ممنوعیت عزاداری، به شکست این نقشه‌ها اشاره می‌کند. سپس به نقش روحانیت در نهضت ملی شدن نفت و رهبری امام خمینی در انقلاب اسلامی می‌پردازد و آن را نمونه‌ای از مبارزه مکتبی و عمیق معرفی می‌کند. در پایان، با انتقاد از کسانی که به دنبال جدایی دین از سیاست هستند و به انقلاب خیانت می‌کنند، بر لزوم ادامه مبارزه با همان معیارهای اولیه و هوشیاری در برابر توطئه‌های دشمنان تأکید می‌کند.

متن کامل گزارش

بسم الله الرحمن الرحیم قال الله تبارک و تعالی: ألَم تَرَ کَیفَ ضَرَبَ اللهُ مَثَلاً کَلِمَةً طَیبَةً کَشَجَرَةٍ طَیبَةٍ أصلَها ثابِتْ وَ فَرعُها فِی السَّماءِ.[۱] فرق اساسی و اصولی میان نهضت‌ها، قیام‌ها و تلاش‌هایی که برای اصلاح اجتماع انجام می‌گیرد وجود دارد که دو نوع تلاش و مبارزه را از هم جدا می‌کند و تفاوت جوهری به آنها می‌دهد. یک عده از افراد صالح و خیرخواه ممکن است قیام کنند، مبارزه کنند و برای اصلاح اجتماع فداکاری کنند، اما کاری فصلی و موقتی و در محدوده مشخص زمانی و مکانی باشد؛ مثلاً یک دردی در اجتماع می‌بینند، فقری در جامعه می‌بینند، ظلمی یا نابسامانی می‌بینند، برای برطرف کردن همان ظلم و نابسامانی مبارزه می‌کنند و جامعه را اصلاح می‌کنند، حال یا موفق می‌شوند یا خیر. یک چنین اقدامی ضمن این که مفید و مؤثر و قابل تقدیر است، اما سطحی است و دوام و بقایش کم است. در مقابل، بعضی از مصلحین و مبارزین و خیراندیشان بشر در تاریخ انسانیت، به ریشه دردها و گرفتاری‌ها و نابسامانی‌ها می‌اندیشند و علل و عوامل اصلی بدبختی و نکبت و فساد را پیدا می‌کنند و طرحی می‌ریزند که آن طرح بتواند ریشه تباهی را بسوزاند و در این حال درختی را بکارند که ثمره صلاح و خیر و سعادت برای مدتی طولانی و یا همیشه برای اجتماع به بار آورد. بنابراین اقدامات و مبارزات اجتماعی به دو دسته اساسی تقسیم شد: ۱. رفورمیست‌ها و اصلاح‌طلبانی که به کارهای سطحی و روبنایی و موقتی می‌پردازند. ۲. مصلحانی که ریشه دردها و بلاها را می‌سوزانند و ریشه سعادت و خیر و برکت را در نفوس انسان‌ها و در متن جامعه و در اساس اجتماع می‌کارند. مکتب‌هایی که در دنیا به وجود آمده‌اند همه از نوع دومند؛ یعنی اگر کسی مکتبی را به دنیا عرضه کند و مبارزه مکتبی بکند و بر اساس یک ایدئولوژی طرح اصلاحی بدهد این کار عمیق است و اساسی. مکتب‌ها نوعاَ به ارزش‌هایی پایبندند که بر اساس آن ارزش‌ها افکار خود را پی‌ریزی می‌کنند. بنابراین اگر مبارزه و اقدامی مکتبی باشد، حتماَ مبتنی بر یک سلسله مسائل مقدس و ارزشمند است که معیار و اساس قرار می‌گیرد و پایه برای اصلاحات ریشه‌ای می‌شود. ادیان آسمانی چنین‌اند؛ یعنی در هر جای دنیا دینی (مکتبی) به وجود آمده که ریشه آسمانی دارد برخوردار از یک جهان‌بینی محسوس است، برای هر نقطه و گوشه و پدیده‌ای از جهان ارزش خاصی قائل است و آن ارزش‌ها پایه اساسی تعلیمات و افکار مذهبی است. اما در مقابل، اقدامات سطحی لزومی ندارد که متکی بر یک جهان‌بینی و ایدئولوژی مشخص باشد. آیا هر مکتبی که به دنیا عرضه شد و در دنیا اظهار وجود کرد همین خاصیت را دارد، یعنی واقعاً اساسی و عمیق است و می‌تواند برای همیشه بماند و متکی بر واقعیت‌ها باشد؟ ولی در بعضی از مکتب‌ها این موضوع صدق نمی‌کند. ما که بر اساس جهان‌بینی الهی خودمان جهان را متکی بر خدای عالم قادر مطلق می‌دانیم و معتقدیم او مبدأ جهان است و عالِم بر همه چیز جهان است، با علم حضوری و با آن علم محیط و همه جانبه خداوند جهان، برای هر چیزی ارزش مناسب خودش را در نظر می‌گیرد و بر اساس آن ارزش، معارف و احکامش تنظیم می‌شود، چنین مکتبی باید با خلقت و آفرینش و اساس جهان هماهنگ باشد. فِطرَتَ اللهِ الَّتِی فَطَرَ النَّاسَ عَلَیها لا تَبدِیلَ لِخَلق اللهِ ذَلِکَ الدِّینُ القَیّمُ. دین پابرجا و قانون ثابت و فرهنگ عمیق، آن است که با حقایق جهان هماهنگ و همگام باشد و تا جهان، جهان است بتواند با اینها هماهنگ حرکت کند. اگر می‌بینیم امروز بعد از گذشت سه هزار سال از زندگی حضرت موسی هنوز بخشی از مردم دنیا به موسی احترام می‌گذارند، کلیمی باشند، یا مسیحی، یا مسلمان، مطلب این است که اصل و ریشه تعلیمات همپا و هماهنگ با خلقت جهان است. اگر بعد از گذشت دو هزار سال، میلیون‌ها انسان در روی زمین در عصر فضا و اتم در مقابل حضرت مسیح خضوع می‌کنند، برای این است که این مکتب، آسمانی و با فطرت انسان سازگار بوده است. اگر دین اسلام بعد از گذشت هزار و چهارصد سال هنوز زنده و متحرک و سازنده است و می‌تواند مللی را به حرکت درآورد، قیام و نهضت ایجاد کند و جامعه بسازد و با کفر و الحاد و ظلم مبارزه بکند، و چون آتش گرم کند و بیش از هشتصد میلیون انسان را در سراسر دنیا مجذوب بکند علتش این است که مکتب، با فطرت انسان و حقایق جهان و آفرینش و خلقت، سازگاری و هماهنگی دارد. البته این که می‌گوییم هماهنگی دارد، مذهب اصیل را می‌گوییم، نه آن که هر چه امروز به نام مذهب به ما گفته‌اند و هر چه به نام اسلام در کتاب‌ها نوشته شده همه صحیح و مطابق با واقعیت است؛ نه، ریشه دین و ریشه مکتب و اساس اسلام چون از مبدأ عالم و قادر و حاضر جهان آمده با تمام جهاتِ جهانی سازگار است. بر این اساس وقتی که ما می‌گوییم مکتب این خاصیت را دارد، نمی‌خواهیم بگوییم هر مکتبی در دنیا چنین است، زیرا خیلی از مکاتب در دنیا عرضه شده که ارزش چندانی ندارد که بتواند بماند؛ مثلاً یک مکتب صدرصد مادی ممکن است حرکتی ایجاد کند و طغیانی به وجود آورد و هیاهو ایجاد کند، اما صلاحیت بقاء و دوام ندارد. بنابراین مسأله مهمی که در این بحث هست این است که ببینیم چرا مکاتب آسمانی می‌توانند از پشت ابرهای تیره تاریخ برای قرن‌های طولانی باعث حرکت و تکامل و وسیله نظام جهان بشوند؟ اولین مسأله این است که ارزش‌هایی که در آن مکتب‌ها معیار قرار گرفته است آیا با واقعیت جهانی سازگاری دارند یا نه و به انسان چگونه نگاه می‌کنند؟ اسلام برخلاف مکاتب مادی، انسان را موجودی زائیده اقتصاد نمی‌داند، که معلول حرکت ابزار تولید و روبنای تکامل ابزار تولید باشد و بدون اراده و خواست خود بدون هدف حرکت کند و حرکتش جبری باشد. در اسلام ملکات و اخلاق و خصوصیات انسان، تمام زیر ذره‌بین قرار می‌گیرد و برای هر یک از آنها ارزش مخصوص در نظر گرفته می‌شود. انسانِ باتقوا مثل انسان بی‌تقوا نیست، عالِم مثل جاهل نیست، مجاهد مبارز و تلاشگر مثل تنبل نیست. دشمنان اسلام و استعمارگران جهان در این مدت طولانی که در جوامع اسلامی هستند به این نکته پی برده‌اند. اینها در نهضت تنباکو، در نهضت مشروطیت، در نهضت جنگل، در نهضت ملی کردن صنعت نفت، در نهضت‌های مربوط به فلسطین، هندوستان و پاکستان و ترکیه و خیلی جاهای دیگر آثار حرکت مذهبی را با همه وجودشان لمس کردند و فهمیدند که این پایه اگر در زندگی انسان‌های شرقی بخواهد جا بیفتد و این مردم ارزش مذهب را بفهمند و تکیه روی مذهب بکنند، استعمار و استثمار و غارت کردن اینها ممکن نیست و اینها را به بردگی و بندگی نمی‌توان کشید، لذا نقشه کشیدند و طرح دادند که مذهب را باید در میان اینها خفه کرد. مدتی تلاش کردند تا لامذهبی ایجاد کنند و دیدند نمی‌شود. لااقل مردم به اسم مذهب و شعائر مذهب علاقمندند، نقشه‌شان را عوض کردند. فکر کردند که مذهب را از محتوی خالی کنند، مغز مذهب را درآورند و پوسته‌ای در اختیار مردم بگذارند، زیرا می‌دانستند که مذهب توخالی و بی‌اساس مزاحم استعمار و استثمار و ظالم و ستمگر نیست. خوشبختانه در هر دو مرحله شکست خوردند. یکی از افراد مجلس لردهای انگلستان در ده‌ها سال پیش قرآن را بالای دستش گرفت و گفت: «دوستان من! تا این کتاب در شرق جهان و در منطقه مسلمان‌نشین، محترم باشد نباید انتظار داشته باشید که سیاست انگلستان آنجا نفوذ کند.»[۲] همین جمله و این اظهار، پایه و اساس سیاست استعماری غرب در کشورهای اسلامی بوده. اینها بعد از آن که داستان مشروطه و نهضت عظیم مرحوم مدرس و قدرت عمیق جنگل را دیدند در حدود شصت سال پیش به فکر افتادند که مذهب را در ایران از بین ببرند. ترکیه و ایران قلمرو پیاده کردن نقشه شوم آنها بود. آمدند کمال آتاتورک را که نظامی خشنی بود، در ترکیه و رضاخان غداره‌بند را که در دنیا نظیرش کم آمده در ایران روی کار آوردند. یک برنامه هم به هر دو دادند و این دو نظامی شبیه هم حرکت کردند. در ترکیه که مذهب شیعه به اندازه ایران رواج نداشت آسان‌تر بود، در ایران مشکل‌تر. آنجا رسمیت مذهب را لغو کردند. کمال آتاتورک بعد از آن که تسمه از گرده ترک‌ها کشید و مسلط شد و هستی همه را گرفت، یکی از کارهای مهمش این بود که اعلان کرد که ما مذهب رسمی نداریم، که هنوز هم در ترکیه این رسم شومی که آن روز دائر کرد باقی است. کار دومش این بود که اتحاد شکل را مطرح کرد، همه مردم باید یک نوع لباس بپوشند که هدفش این بود که لباس گروه معینی را که به اسم دین و مذهب به شکل روحانی عمل می‌کردند از ایشان بگیرند و آنها را هضم در مردم بکند و از همین طریق مسأله خانم‌ها مطرح بود، بخش عظیمی از جامعه را که خانم‌های متدین و پاک و بافضیلت و پاکدامن بودند و جوان‌های پاک را تربیت نموده و می‌ساختند، از آن تقدس و پاکی و سازندگی بیرون آورد. در نتیجه تمام خانم‌ها را مجبور به کشف حجاب کرد. یک کار دیگری را هم دستور داد، و آن این بود که خط عربی از ترکیه برداشته شود و به جای آن، خط لاتین را بگذارند؛ حروف لاتینی یعنی حروفی که الان انگلیس، فرانسه و کشورهای دیگر به کار می‌برند، ترکیه هم همینطور باشد و همه این رسوم تا الان هم مانده. شبیه اینها را در ایران رضاخان پهلوی انجام داد، نمی‌توانست بگوید دین ملغی است، خواست بگوید اما ممکن نشد، لذا کارهای دیگری کرد. مسأله اتحاد لباس را به زور بر مردم تحمیل کرد. در مورد خانم‌ها آنها را به زور از داخل خانه‌ها بیرون کشید که حتی در روستاها ژاندارم‌ها مجبور بودند و فشار می‌آوردند که خانم‌ها در روستاها هم چادر سرشان نباشد. و در ایران به جای لغو مذهب و گرفتن رسمیت مذهب، عزاداری را ممنوع نمودند، یعنی مجالس روضه‌خوانی را که مرکز تجمع شیعه و محل حرکت بود ممنوع کردند و مبارزه با روضه‌خوانی امام حسین (ع) و مجالس تعزیه را شروع کردند، که در مشهد در رابطه با همین اقدامات مسجد گوهرشاد را به خاک و خون کشیدند، به طوری که تعداد شهداء معلوم نیست، آنقدر می‌توان گفت که یکی از حادثه‌های بزرگ و فاجعه‌های بزرگ تاریخ، جنایتی است که در مسجد گوهرشاد به دستور پهلوی مرتکب شدند. مسأله این است که از مذهب و دین و مکتب اسلام احساس خطر کرده‌اند زیرا مؤمنین از آن به عنوان یک مکتب سازنده و عمیق که بعد از هزار و چهارصد سال می‌تواند جامعه را به حرکت در بیاورد و نهضت ایجاد کند و با ظلم و ستم بجنگد بهره بردند، لذا دشمنان بعد از احساس خطر تصمیم گرفتند با این مذهب مبارزه کنند و آن را از میدان به در برند. نزدیک بیست سال این مبارزه ادامه پیدا کرد، بعد از بیست سال که خیال کردند مردم دیگر دین را فراموش کرده‌اند و این آتش و شعله در وجودشان خاموش شده و نسل جدید بعد از بیست سال دیگر به آن حرف‌های گذشته برنمی‌گردد و شرایط جهانی هم اینها را مجبور کرد که به مذهب میدان بدهند، لذا به مردم اجازه دادند، اما دوباره دیدند اکثریت نزدیک به تمام مردم مثل یک مسافر تشنه‌ای که از یک بیابان خشک عبور کرده بود و به یک چشمه باصفا و سرد و خنکی رسیده باشد یک دفعه هجوم آوردند، دوباره به مذهب روی آوردند. پهلوی رفت و پسرش آمد، آن خشونت‌ها را نمی‌توانست بکند و مردم یک کمی آزاد شده بودند، یک دفعه در چادرها و حسینیه‌ها و مساجد و جلسات، عزاداری با شکل حادتر و عمیق‌تری برپا شد و نقشه‌ها بهم ریخت؛ آن نقشه شومی که کشیده بود و تحت عنوان اتحاد شکل، لباس روحانیون را از تنشان درآورده بود، دوباره حوزه‌های علمیه در سراسر کشور جوشید. قم، مشهد، تهران، تمام شهرستان‌ها، مردم باز با علاقه به طرف دین و مذهب و امام حسین و چادر و شعارهای اسلامی و حرم‌ها راه افتادند. خوب، آن تجربه در ایران شکست خورد و در ترکیه هم نتوانستند مردم را بی‌دین کنند. امروز اکثریت قریب به تمام مردم ترک مسلمانند و علاقمند به مذهب، گرچه هنوز مثل ملت ایران آزاد نیستند در مذهب، ولی به هرحال مسلمانند. دین و سیاست مبارزه دیگری شروع کردند که مذهب را از محتوایش تهی کنند و پوسته‌ای در اختیار مردم گذارند که محرک و متحرک نباشد. این دفعه از راه دیگری وارد شدند. تلاش‌ها شد و نقشه‌ها کشیدند و پول‌ها خرج کردند که بگویند دین از سیاست جداست. یکی از جاهایی که خواستند محتوای مذهب را از آن بگیرند نقشه شوم «جدایی دیانت از سیاست» بود. نقشه خطرناک وادار کردن روحانیت بود که چشم از سیاست بپوشد و به مسجد و مدرسه و روضه و حرم و دعا و قبرستان و چیزهایی از این قبیل اکتفا کند. آنقدر تبلیغ شد و موذیانه و زیرکانه و رندانه به مردم خواندند که در نظر مردم یک روحانی خوب کسی بود که دستش را به تَر و خشک نزند، روحانی خوب کسی بود که بین مسجد و خانه حرکت کند و کار به کار چیزهای دیگر نداشته باشد. دخالت در سیاست به عنوان انحراف از دین معروف شد. حرکت در متن جامعه و زندگی انسان‌ها و دم زدن از حکومت، دم زدن از اقتصاد و دم زدن از ادارات، کارهای ضد دینی معرفی شد. اگر یک روحانی روزنامه دست می‌گرفت و در خیابان می‌گذشت، مقدس‌ها او را هو می‌کردند. من خودم مکرر در دوران جوانی‌ام در مسجد روزنامه داشتم، به ما اهانت می‌شد. نقشه اینطور بود که حساب مذهب را از حساب جامعه و سیاست و اقتصاد و از علم و دانشگاه و از حرکت واقعی بشر جدا کنند. مذهب را وقتی که تعریف می‌کردند می‌گفتند رابطه‌ای است بین انسان و خدا، رابطه‌ای که شما دارید این مذهب است و این آزاد است، هرجور می‌خواهید رابطه داشته باشید، اما ربطی ندارد به این که این آدم چگونه باشد و هنوز هم رسوبات این فکر را در خیلی از جاها می‌بینیم. بعد از هفده سال مبارزه بی‌امان روحانیت و مذهبی‌ها هنوز هم ما برخورد می‌کنیم به این طرز تفکر. این نقشه جدید اگر می‌گرفت خطرناک بود، برای این که احساسات مذهبی یک انسانِ مذهبی می‌تواند در جاهای دیگر اشباع بشود، یک انسان مذهبی می‌تواند فقط حرم برود، گریه کند، سینه بزند و احساسات خودش را در آنجا پیاده بکند و راحت بشود. اگر ببیند تمام جامعه وارد فساد و تباهی می‌شود و به سوی لجنزار می‌رود، چون او آزاد است و می‌تواند گریه کند، دعا بخواند، روضه بشنود و شعار بدهد تا حدودی قانع است. با این کار، خاندان پهلوی چه کردند؟ محمدرضاخان پهلوی می‌رفت به زیارت! او مگر اعتقاد به زیارت داشت؟ او اگر اعتقاد به زیارت داشت چطور آن جنایت را نسبت به کشور اسلامی و علمای اسلام می‌کرد؟ می‌رفت مشهد و تشویق می‌کرد، کاری می‌کرد که مردم خیال کنند که مذهب فقط این است. قرآن چاپ می‌کرد، مسجد می‌ساخت و این کار را قبلاً هم در زمان‌های گذشته می‌کردند. آنها یک مقداری واقعیت هم داشته‌اند اما اینها همه حیله و مکر و فریب بود. اگر کسی اعتقاد به زیارت داشت چطور آن همه جنایت را نسبت به کشور اسلامی و علمای اسلام می‌کرد؟ اما اینها فقط پوسته‌ای عرضه می‌کردند و مکرر در زندان‌ها به ما می‌گفتند که شما با سیاست چه کار دارید؟ سیاست پلید است، بگذارید برای ما، کلک و دروغ است و نقشه اینها با دیانت سازگار نیست، اگر این نقشه می‌گرفت برای همیشه ما گرفتار بودیم. خوشبختانه این نقشه هم نگرفت، لااقل در ایران نگرفته. در نهضت ملی کردن نفت، روحانیت نقش اساسی ایفا کرد. مرحوم آیت‌الله کاشانی در کنار دکتر مصدق در مجموعه مبارزان آن روز، مبارزه کردند و همه می‌دانستند که روحانیت چه نقش عظیمی داشت و استعمار برای این که دوباره مسلمان‌ها را مأیوس کند چه کاری بر سر آیت‌الله کاشانی آورد، برای این که بفهماند این میدان، میدان ایشان نیست. کمتر از ده سال گذشت. سال چهل آمد و این بار دیگر روحانیت مستقل و بدون این که بخواهیم از جای دیگر و به کمک دیگری متکی باشیم رسماَ علمای مذهب و رهبران مذهبی پیشقدم شدند و این بار رهبر عظیم‌الشأن و عزیز ما که امروز چشم‌های دنیا را متوجه خودش کرده و آبرو به اسلام و ایران داده و روحی تازه به نهضت‌های دیگر اسلامی و نهضت‌های آزادیبخش جهان بخشیده، آیت‌الله العظمی امام خمینی به میدان مبارزه آمدند. این بار رسماً پرچمدار مبارزه یک مرجع تقلید است و این تازگی دارد؛ زیرا مرجع تقلید غیر از یک روحانی معمولی است، یک واعظ یا یک نویسنده مسلمانی که مرجعیت ندارد و حرفش حجیت ندارد با همه ارزشی که دارد یک نوع اثر دارد و مرجع تقلید نوع دیگری است. مرجع تقلید، یعنی کسی که مردم همه حرکاتشان را، نمازشان، روزه‌شان، زحمتشان، خرجشان، حج‌شان، زیارتشان، ازدواجشان، مرگشان و تولدشان را با نظر او انجام می‌دهند. یک چنین عنصر و شخصیتی این بار پرچمدار مبارزه شد، حرف‌ها دیگر حرف‌های معمولی نیست، پنجه در پنجه استعمار است، مبارزه با استثمار است، جنگ با امریکا و کاپیتولاسیون آمریکا است، صحبت از آزادی و حق و حقیقت و حقوق مردم است، صحبت از شعارهای توخالی نیست، به این قناعت نمی‌کند که حرمی آباد بشود یا مسجدی زرق و برق بگیرد و یا چراغانی بشود و امثال اینها؛ نه، حرف‌های عمیق، متن سیاست، متن جامعه و متن اقتصاد، به نام مذهب و از زبان یک رهبر و مرجع تقلید مذهبی مطرح می‌شود؛ همان چیزی که استثمارگران و استعمارگران از او وحشت داشتند، همه سنگینی‌شان را انداختند که شاید بشود این نغمه را خاموش کنند. پانزده خرداد [۱۳۴۲] آن خشونت عجیب را کردند، مدرسه فیضیه را به خاک و خون کشیدند، کاری که پدرش در گوهرشاد کرده بود و موفق شده بود، اما اینجا شکست خورد، دانشگاه‌ها را مکرر به خاک و خون کشید، در تمام این هفده سال روزی نگذشت که ده‌ها و گاهی صدها عالِم، واعظ، مجتهد و طلبه همراه با سایر مسلمانان از قشر دانشجو، دانش‌آموز و بازاری و دهقان در زندان‌های شاه نباشد، به اسم مذهب و به اسم مبارزه با مذهب. این بار چون تجربه قبلی شکست خورده بود، شعارها را از مردم نتوانستند بگیرند. تجربه دوم هم در معرض شکست قرار گرفته بود و توخالی کردن جامعه از فکر اسلامی دیگر ممکن نبود. صدها و هزارها مبلّغ معمم، دانشجو با اَشکال دیگر، از واقعیت اسلام صحبت می‌کردند و بر این اساس چیزی در دین اتفاق افتاد که با تحلیل‌ها و اظهارنظرهای جامعه‌شناسان دنیا تطبیق نمی‌کرد. نیم قرن اخیر همه جا عادت کرده بودند که فکر کنند مبارزه یک روند تکاملی خاص دارد و باید حتماً از آن مسیر بگذرد، باید پشت سرش دریای خون باشد، باید همه مردم مسلح بشوند، یک راه معینی از مسیر تضاد طبقاتی آن هم به نتیجه حکومت دیکتاتوری طبقه کارگر؛ لذا نمی‌خواستند باور کنند که نهضت ملت ایران با این شعار و این رهبری و این استراتژی، مبارزه بسیج ملت با شعار الله اکبر و با شعارهایی نظیر این بتواند حکومت جبار شاه را ساقط کند، اما تجربه‌ای به دنیا داده شد و دنیا فهمید که این بافت‌ها خیال و وهمی بیش نیست. این ملتی است با ایده مقدس و فکر دینی و با توجه به ارزش‌هایی که مکتب برای او عرضه کرده است، اگر چنین ملتی قیام کند، عظیم‌ترین قدرت‌ها را شکست می‌دهد و داد. کمتر از یک سال هجوم ملت سدّ عظیم استعمار و استثمار را در این کشور بر هم ریخت. قدرت جهنمی ساواک به اتکاء تبلیغات زیادش خیال می‌کرد تا دل خانواده‌ها نفوذ کرده و همه خانواده‌ها را به وحشت می‌انداخت و صحبت از چند میلیون مأمور ساواک در میان مردم می‌کرد، همراه با آن شکنجه‌ها و حبس‌ها و ظلم‌ها و هم آن ارتشی که با هستی ملت ایران شکل گرفته بود و به نفع خاندان کثیف پهلوی به کار گرفته می‌شد و پلیس و بقیه امکاناتشان و پول نفت‌شان به کمک خارجی و کمک سازمان‌های سیا و موساد و ک.گ. ب و اخیراً سازمان جاسوسی انگلستان دست به دست هم داده بودند که این ملت مسلمان را خفه کنند و نتوانستند، همه شیوه‌های سرکوبی را به خرج دادند، با توپ و تفنگ و رگبار و گاز اشک‌آور و تهمت و زندان و هر نوع ستمی که به فکرشان رسید به سراغ ملت مسلمان ما آمدند، باز شکست خوردند. این بار تجربه نهضت ما به دنیای امروز نشان داده که همه جامعه‌شناسان باید در بافته‌های دیروزشان تجدیدنظر کنند، ملت‌ها مطالعه می‌کنند که این راه را چگونه ادامه بدهند، نهضتی که یک بار مثل سنگ عظیمی که در دریایی بیفتد موج ایجاد می‌کند امواجی ایجاد کرده است که الان هجوم این امواج در آمریکای لاتین، در شرق، در افغانستان و عراق و مراکش و در بسیاری از کشورهای آفریقا دیده می‌شود و آثارش به چشم می‌خورد. خیلی طبیعی است که دشمنان ما با ارزیابی جدید علیه ما بسیج شوند، یعنی اگر فکر کنیم که استعمارگرانی که تا دیروز نفت را بشکه‌ای یازده دلار می‌خریدند و در مقابلش اسلحه از رده خارج شده و کارشناس می‌دادند و امروز در ظرف چند ماه باید بیست و یک دلار بخرند و در مقابلش پول نقد بدهند و آینده‌اش هم بدتر خواهد شد دست از جان ما برمی‌دارند و آسان عقب‌نشینی می‌کنند، این اشتباه است. آنها با همه وجودشان به جنگ ما می‌آیند و با مطالعاتی که دارند و با کارشناسانی که دارند نهضت ما را ارزیابی می‌کنند، حتماً می‌روند سراغ آن موتور محرک این نهضت، همانطوری که درگذشته رفتند، حتماَ می‌روند سراغ اساس این نهضت و پایه اساسی و ستون فقرات این نهضت را می‌خواهند بشکنند، و الان در مطبوعات و اظهاراتی که از گوشه و کنار می‌شنویم آثار همان حرف‌ها پیداست. اما ملت ما بیدار است، هر کس صلاحیت دارد، هر کسی ارزش انسانی دارد، هر کس مدیریت دارد، هر کس مورد اعتماد مردم است، هر کس که توانسته است در طول زندگی به مردم ثابت کند که خادم است باید به او حق داد که به اجتماع خدمت کند، باید او را مجبور کرد که مسئولیت اداره اجتماع را به عهده بگیرد. دین و عقیده و مکتب و فکر مطرح است. در مشروطه اینطوری فکر نمی‌کردیم که به سرعت شکست خوردیم. در مشروطه علمای ما، مراجع ما و وعاظ ما پیشقدم شدند و قدرت جهنمی قاجاریه را شکستند و مظفرالدین‌شاه را مجبور کردند که فرمان مشروطه را امضاء کند و به مردم مجلس شورا بدهد. هنگامی که مجلس تشکیل شد، برای این که همه در این مجلس شرکت کنند، افراد ناباب را هم راه دادند. علاءالدوله‌ها و فلان‌الملک‌ها و فرنگ‌رفته‌هایی که برگشته بودند و طلبکار از مردم بودند جمع شدند، در مجلس آنقدر بدرفتاری کردند و آنقدر موهن عمل کردند که چند نفر از روحانیون سابق که در مجلس بودند رفته‌رفته خودشان را کنار کشیدند، دو تا حزب آمد یک حزب افراطی، یک حزب معتدل، افتادند به جان یکدیگر، گروه‌های چپی که تازه داشتند در ایران شکل می‌گرفتند که حیدر عمواوغلی بیشتر آنها را هدایت می‌کرد تروریسم را شروع کردند و شب‌نامه‌پراکنی کردند و با آزادی که به دست آورده بودند در نوشته‌هایشان، به مقدسات مذهبی اهانت کردند و رهبران را مأیوس کردند و رهبران مذهبی هم رفتند کنار. بد کردند که رفتند کنار. کسی که مبارزه کرده و مردم را به میدان کشید، کسی که از مردم خواست فداکاری کنند و شهید بدهند، حالا که مردم به ثمر رسانده‌اند و نتیجه مبارزه را گرفته‌اند حق ندارد جا خالی کند، حق ندارد که بگوید من رسالتم این بود که من پشت آن رژیم را بشکنم، حالا مردم خودتان بروید، نه باید ادامه داد و پیش رفت و از این هیاهوها و هوچیگری‌ها نترسید تا به هدف نهایی رسید. چرا باید مرحوم طباطبایی و بهبهانی مبارزه کنند و بعدش تقی‌زاده‌ها و امثال آنها میدان‌دار اداره جلسه و مجلس بشوند؟ وقتی به اسم تجدد و به اسم ترقیخواهی و به اسم متخصص آمدند میدان و مذهبی‌ها را مأیوس کردند، پشت جبهه خالی شد، آنگاه استعمار با یک حرکت همه آن چند نفر را اگر هم صادق بودند می‌بلعد. ما باید ببینیم آن چیزی که این مردم را آورده میدان چه بوده است. واقعاً جنایت است امروز، و جنایت به مبارزه و خیانت به انقلاب است که انسان امروز نغمه جدایی دین از سیاست و بحث روحانی و غیرروحانی و معمم و غیرمعمم را مطرح کند. مردم مسلمانند و اسلام محرک همه اینها بوده است و به هر کس که اعتماد دارند رأی می‌دهند و دنبال هر کسی که اعتماد دارند راه می‌افتند. ما اگر واقعاَ انسانیم و واقعاً دلسوز انقلاب هستیم با عواطف و افکار این مردم نباید بازی کنیم. اگر آنها که مورد اعتماد مردم هستند کنار بکشند و راحتی را اختیار کنند و در خانه‌های خود بنشینند، فردا این مردم به چه کسانی رأی می‌دهند؟ فردا اگر خطر جدیدی به این کشور هجوم کرد چه کسی این مردم را هدایت می‌کند؟ چندی پیش فیلمی را دیدم که از تاریخ انقلاب تهیه کرده بودند. صحنه‌های مبارزه را از سه چهار ماه قبل از انقلاب جمع کرده بودند، جالب بود؛ اما در آن فیلم مقید بودند وقتی که صفوف مردم راهپمایی کننده را نشان می‌دهند معممی را که جلو جمعیت حرکت می‌کرد نشان ندهند، می‌خواهند مسخ تاریخ بکنند، مسأله لباس مطرح نیست، مسأله این است که این خدمت به انقلاب نیست، این ضدیت با انقلاب است. اگر شما در نهضت ملی کردن صنعت نفت کنار کشیدن آیت‌الله کاشانی به نفعتان تمام شد، این تجربه را یک دفعه دیگر هم تکرار کنید! مردمی که در سی تیر [۱۳۳۱] به فرمان ایشان آمدند و جان دادند و شهید شدند در ۲۸ مرداد [۱۳۳۲] چرا نیامدند؟ مردمی که امروز وقتی امام و روحانیت آنها را دعوت می‌کنند، می‌ریزند به خیابان‌ها، اگر احساس کنند که اینها تنهایشان گذاشته‌اند و رفته‌اند، فردا دیگر نمی‌آیند؛ و اگر این پشتوانه مردمی را از نهضت بگیرند نهضت شکست می‌خورد. دشمنان ما نمرده‌اند، آنان مارهای پر از زهری هستند که از سرما افسرده‌اند و در اولین فرصت حرکت می‌کنند و سمپاشی می‌کنند. بنابراین ما با معیاری که مبارزه را شروع کرده‌ایم با همان معیار باید ادامه بدهیم و گول تبلیغات روشنفکرمآب‌ها و چپ‌نماها و چپ‌هایی که انقلاب اسلامی را به نفع‌شان نمی‌بینند نخوریم. اینها از آزادی که به آنها داده شده است سوءاستفاده می‌کنند و به هزارگونه تهمت‌های ناجوانمردانه دولت و رهبری را متهم می‌کنند، با نهایت آزادی روزنامه منشتر می‌کنند و در همان روزنامه‌ای که با پول بیت‌المال و چاپخانه بنیاد مستضعفان چاپ می‌کنند، می‌نویسند ما در سانسوریم! آیا این انصاف است؟ اگر شما در سانسور و خفقان هستید پس این روزنامه را چطور چاپ می‌کنید؟ این رفتاری که می‌کنید ملت دیگر تحمل نمی‌کند، این خیانت است، این ظلم به ملت است، این تجاوز به آزادی است، شکرانه آزادی را بکنید. به هرحال نهضتی با مکتب و ارزش‌های خاصی شروع شده، با رهبری بیدار و ملتی هوشیار و وحدتی بی‌سابقه و مبلغانی ورزیده و بحمد الله به راه خود ادامه می‌دهد. زمزمه‌هایی شروع شده است که تازگی ندارد، تکرار تاریخ است، شکلش را عوض کرده‌اند، محتوای دین را می‌خواهند بگیرند که موتور محرک نهضت را از دست ما گرفته باشند، مغز مکتب را می‌خواهند بگیرند که پوسته جامد مکتب کاری نتواند انجام دهد و رهبری را می‌خواهند بگیرند که مردم بی‌رهبر و فاقد اعتماد و متحیر در حوادث آینده یکپارچه به جنگ استعمار و استثمار نروند، این نقشه است. نتیجه آن که مکتب‌های آسمانی به خاطر برخورداری از ریشه علم و احاطه الهی، از هر جهت آمادگی اداره بهتر جامعه را دارند و به همین دلیل محکوم به بقاء و دوام و ادامه وجود هستند، و اساس دشمنی استثمارگران با نهضت‌های اسلامی هم از همین جا ریشه می‌گیرد که می‌بینند نهضت‌های دینی به آسانی قابل شکست نیست و به فکر این افتاده‌اند که نگذارند نهضت‌های دینی رواج بگیرد. اگر نهضت دینی رواج پیدا کرد تلاش می‌کنند که محتوای نهضت را خالی کنند تا آن اثر حرکت‌آفرین خویش را از دست بدهد. **پاورقی‌ها:** [۱] سوره ابراهیم، آیه ۲۰: آیا ندیدی خداوند چگونه مثل زده است: گفتار و اعتقاد پاکیزه، مانند درختی پاک است که ریشه‌اش استوار و شاخه‌هایش در آسمان است. [۲] این گفته، منسوب به گلادستون (۱۸۰۹-۱۸۹۹)، نخست‌وزیر انگلستان است که در مجلس عوام آن کشور ایراد کرد.

اطلاعات تکمیلی

زبان اصلی: فارسی
نوع کنش: سخنرانی

کنشگران و ذینفعان

مخاطب کنش: عموم مسلمانان
حاکم زمان: امام خمینی (ره)

موضوعات و دسته‌بندی‌ها

منبع

مکتوبات و بیانات سیاسی و اجتماعی علمای شیعه(جلد ۱ تا ۹)
محمدحسن رجبی (دوانی)