کنشگران / عالمان دینی

متن خلاصه هوش مصنوعی

سخنرانی با حمد و صلوات آغاز می‌شود و به فاجعه شهادت جمع کثیری از نیروهای انقلاب اشاره می‌کند. در ادامه، سه جریان اصلی ایمان، کفر و نفاق در جامعه اسلامی و تاریخ اسلام تبیین می‌شود. کفر به پنج مصداق تقسیم شده و نفاق نیز به دو جریان چپ‌گرا (مجاهدین خلق و فرقان) و لیبرالیسم منافق تقسیم می‌شود که با وجود تضاد ماهوی، در عمل علیه حرکت اسلامی متحد شده‌اند. سپس به اختلافات با بنی‌صدر و مجاهدین خلق پس از انقلاب اشاره می‌شود و چگونگی شکل‌گیری قانون اساسی و ولایت فقیه به عنوان دو رکن اساسی نظام اسلامی توضیح داده می‌شود. در ادامه، به تفاوت دیدگاه‌ها در مورد اجتهاد و اسلام فقاهتی با بنی‌صدر و جریان‌های روشنفکرنما پرداخته می‌شود. سخنرانی به مخالفت با ریاست جمهوری بنی‌صدر و تلاش برای محدود کردن او در چارچوب ولایت فقیه اشاره می‌کند و چگونگی به دست گرفتن قدرت توسط بنی‌صدر در نهادهای مختلف و تلاش برای تضعیف خط امام را شرح می‌دهد. در پایان، به مظلومیت خط امام و حزب جمهوری اسلامی، نقش امام خمینی در خنثی‌سازی توطئه‌ها و نتایج مثبت عزل بنی‌صدر برای انسجام ملت و ارتش اشاره می‌شود. سخنرانی با توصیه به صبر و بخشش کسانی که از روی عدم شناخت دچار اشتباه شده‌اند، به پایان می‌رسد.

متن کامل گزارش

بسم الله الرحمن الرحیم اَلحَمدُ لله رَبَّ العالَمین وَ الصَّلوهُ وَ السَّلامُ عَلَی رَسُول اللهِ وَ الِهِ الائِمَه المَعصُومینَ. خطبه دوم مربوط به جریانات روز، اختلافات و مسائلی است که به فاجعه عظیم شهادت جمع کثیری از نیروهای انقلاب منجر شد.[۱] امیدوارم که این بحثِ ریشه‌ای برای ملت رشید ما، سازنده، افشاگر و راهگشا باشد. اگر بخواهیم با فرهنگ اسلامی، جریان‌های داخل کشور را تعریف و تفسیر کنیم، باید گفت که به طور کلی در کشور ما و شاید هر کشور اسلامی و به یک معنای دیگر در هر جامعه، سه جریان اصلی: ایمان، کفر و نفاق هست. البته فرهنگ اسلامی اینطور است و اگر با فرهنگ سیاسی و اجتماعی روز حرف بزنیم، ممکن است با تعبیرهای دیگر این سه جریان را مشخص کنیم. جریان ایمان، همین جریانی است که خودتان در آن هستید، یعنی اسلام واقعی با اصول و فروعش، با اعتقادات و احکامش. جریان کفر، جریان ضد خدا، الحاد، منکر دین و در حدی منکر اسلام است. جریان نفاق چیزی است بین این دو، یعنی متظاهر به جریان اول با محتوای جریان دوم؛ یعنی با محتوای کفر و به اسم ایمان، به نام دین و با حرکت ضد دین. این سه جریان شاید همیشه در تاریخ بوده؛ یعنی هر وقتی که مکتبی در تاریخ مطرح شده، مؤمنان و مخالفانی داشته و متظاهران دروغگویی هم بوده‌اند. در اسلام، قرآن و تاریخ زندگی پیغمبر این جریان خیلی مشهود است. از آیات اول سوره بقره که شروع کنید، اول از مؤمنان سخن می‌گوید، بعد کفار و سپس منافقان را مطرح می‌کند و تا آخر قرآن همه جا این حرکت را می‌توان شاهد بود که روی این سه جریان حساب دارد. کفر طیف وسیعی دارد. از امام صادق در کافی روایتی است که می‌فرماید: «کفر پنج مصداق یا پنج معنا دارد.» برخی از آنها همین کفر اصطلاحی ماست، بعضی‌هایش شاید به این اصطلاحی که ما «کافر» می‌گوییم، اطلاق نشود و دو موردش کفر «جحد» و «انکار» است که کفر اساسی است. اول، این که انسان چیزی را به کلی منکر شود؛ یعنی بگوید که خدا، عاقبت، آخرت و رسالت را قبول ندارم. این کفر است. اما شعبه دیگری دارد که بدتر از کفر مطلق است و آن این است که انسان با علم و اطلاع منکر شود؛ یعنی می‌داند خدا هست، اما می‌گوید قبول ندارم. می‌داند آخرت هست و در وجدانش اعتقاد دارد، اما به زبان، با آن سازگار نیست: وَ جَحَدُوا بها وَ استَیقَنَتها أنفُسُهُم[۲] و این نوع دوم است- کفر سوم، کفران است؛ در واقع کفر نیست، این که انسان نعمت‌های خدا را کفران کند. در قرآن زیاد از کفر گفته شده است: لِیبلَوَنِی أأشکُرُ أم أکفَرُ.[۳] کفر چهارم، کفر عملی است، یعنی این که انسان در جریان عمل، به وظایفش عمل نکند. در قرآن در موارد زیادی به انسان‌های غیرعامل هم کافر گفته شده است. کفر پنجم، تبرّی و اظهار برائت است که مثلاً ابراهیم وقتی که موضع بستگانش را ضدحق می‌بیند، می‌گوید: کَفَرنَا بِکُم وَ بَدا بَینَنَا وَ بَینَکُمُ العَداوَةُ وَ البَغضاءُ.[۴] اما کفر اصطلاحی که در مقابل ایمان قرار گرفته، همان دو کفر اول است، یعنی «جُحد با علم» یا «جُحد مطلق». در مقابل این، ایمان هم همین طیف را دارد، یعنی هر جا کفری را مشخص کردید، در مقابلش هم می‌توانید ایمانی بگذارید و در کنار اینها نفاق هم همه جا هست، یعنی در هر نوع کفر، به یک نوع منافق برخورد می‌کنید؛ مثلاً کسی که تظاهر به ایمان می‌کند، اما ندارد. ما بعد از انقلاب در کشورمان با این سه جریان مواجه بودیم. جریان اصلی انقلاب، جریان ایمان و خط اسلام راستین است که بعدها کم‌کم و به حق به نام «خط امام» مشهور شد؛ چه، منظور از امام، امام امت و چه اصل امامت شیعه باشد. جریان کفر وسیع است. یک کفر جهانی داریم که با ما مواجه است. الحاد و تمام دنیای مارکسیسم که بطور کلی مجرد، غیب، دین، آخرت و معنویت (به این معنا) را منکر است و این جهانی از کفر است که در مقابل ماست و نیز تمام جریان‌های دیگری که عقاید و اصول اولیه فکری اسلام را قبول ندارد؛ اینها همه در تیپ کفارند. البته در میان کفار، گروهی اهل ادیان آسمانی، به عنوان اقلیت‌های مذهبی هستند که حکم خاصی دارند؛ یعنی به اسلام کافرند، اما به دین خودشان مؤمن هستند و ما هم می‌توانیم با آنها زندگی مشترک داشته باشیم که قرآن می‌گوید: تَعالَوا إِلَی کَلِمَةٍ سَواءِ بَینَنَا وَ بَینَکُم ألاّ نَعبُدَ إِلا اللهَ.[۵] کفار دیگر هم دو حالت دارند: کفار محارب و کفار معاهد. با کفار محارب رابطه‌ای غیر از جنگ و درگیری و مشاجره همیشگی نداریم و اصلاً آشتی ناپذیریم. ولی با کفار معاهد می‌توان تحت شرایطی در داخل یا خارج زندگی کرد. این جریان از اول در مقابل ما بوده و علیه ما هم توطئه کرده و سردسته‌شان امریکاست که از لحظات پیروزی انقلاب و حتی قبل از آن با ما در جنگ و ستیز بود و این ستیز ادامه دارد و ما با امریکا در جنگیم. البته دنیای دیگر به این شکل با ما وارد جنگ نشده، اما به هرحال ما به عنوان کافر با آنها برخورد می‌کنیم و تا روزی که محارب نباشند، روابطی با آنها داریم و آن روزی که حرب شروع شود و توطئه‌ها روشن شود، شرایط ما هم با آنها عوض می‌شود. در داخل هم این جریان‌ها هست. ما در داخل کافر داریم. گروه‌های مارکسیستی ضدخدا کافرند. اینها محارب فراوان دارند: پیکاری‌ها، اقلیت فدایی خلق، رنجبران و خیلی گروه‌های کوچک دیگر که کافر و محاربند و اسلحه را هم آنها بلند کردند و جنگ را از کردستان آغاز کردند و امروز هم در جنگ‌اند. این روزها در تهران این جنگ شدت یافته است و در سراسر کشور این جنگ هست. گروهی هم کافرند که به آن شکل مزاحمت ایجاد نمی‌کنند و ما با آنها برخورد دیگری داریم که مثلاً در تلویزیون هم می‌آیند و حرف می‌زنند و بحث می‌کنند.[۶] و اما نفاق؛ در ایران دو جریان اصلی نفاق وجود دارد که در ماهیت خودشان با هم متضادند، اما امروز در عمل، این دو جریان با کفار محارب، علیه حرکت اسلامی متحد شده‌اند. یک جریان نفاق، جریان به اصطلاح چپ‌گرای مسلمان‌نما و متظاهر به اسلام به نام مجاهد خلق و یا فرقان[۷] و یا گروه‌هایی از این قبیل و با این ماهیت هستند که مدعی اسلام و مبارزه برای اسلام‌اند و شاید خیلی‌هایشان نماز هم می‌خوانند، روزه هم می‌گیرند و در خانواده‌هایشان هم به عنوان مسلمان شناخته می‌شوند، ولی با خط ایمان موافق نیستند؛ جریانی که ایمانشان و اسلامشان لفظی است و محتوایشان، محتوای کفر است. محتوای مجاهدین خلق از نظر ما -اگر اغراق نباشد -با کمی فاصله، به طور کلی با پیکار و فدایی اقلیت و مارکسیسم یکی است. می‌گوید مسلمانم، اما مسلمان نیست و در برنامه‌های اجتماعی هم دید چپ‌گرایانه دارد. جریان نفاق دیگر، جریان لیبرالیسم منافق است. آنها هم می‌گویند ما مسلمانیم. اما تفاوت در این است که اسلام آنها به اندازه اسلامی که مجاهدین خلق می‌گویند، از اسلام راستین (هم از لحاظ فکری و هم از نظر عملی) فاصله دارد. نه در برنامه‌های اجتماعی، نه در معاشرت‌ها، نه در برنامه‌های اقتصادی، نه در اخلاق، نه در برخورد سیاسی و نه سیاست خارجی، با خط اسلام و احکام اسلام متحد نیست؛ کاملاً اختلاف دارند. اما اسمشان هم مسلمان است. به مسجد می‌آیند، نماز می‌خوانند، ممکن است قرآن بخوانند و ادعای اسلامی داشته باشند. الان هم ممکن است روزه بگیرند، اما محتوا، محتوای اسلامی نیست و این دو جریان نفاق کاملاً متضادند. یکی لیبرالیسم[۸] است و دیگری سانترالیسم.[۹] یکی اقتصاد مارکسیستی دارد و دیگری طرفدار سرمایه‌داری است و این دو جریان در دنیا کاملاً در مقابل هم هستند و با هم در جنگند، اما در ایران موقتاً این دو جریان نفاق به هم رسیده‌اند و با هم همکاری می‌کنند. برای ما که در متن جریانات کشور هستیم، از همان روزهای اول انقلاب این دو جریان نفاق کاملاً مشخص بود. سه جبهه با ما در تعارض بودند: کفر، نفاق چپ و نفاق راست، کفر چپ و کفر راست. حالا من تاریخچه‌ای برایتان می‌گویم و کم‌کم این مسائل کلی را بررسی می‌کنم. در این یک سال و اندی، ما با آقای بنی‌صدر و مجاهدین خلق و امثال اینها چه دعواها داشتیم و چه خون‌جگرها خوردیم و نفس نکشیدیم و زبانمان بسته بود. ولی دشمن زبانش باز بود! درد و اندوه ما و مظلومیت ما این بود که از تریبون مجلس و جاهای دیگر می‌گفتند: «بیایید اختلاف سلیقه و اختلاف شخصی را کنار بگذارید» اما ما می‌فهمیدیم چی با چی در جنگ است و کجای مطلب خراب است. دعوای ما با جریان نفاق راست از موقعی شروع شد که قانون اساسی کم‌کم شکل نهایی خودش را پیدا کرد و مجلس خبرگان[۱۰] تشکیل شد و اولین بیدارباش به نفاق راست بود که آنچه شما فکر می‌کنید در این قانون اساسی تأمین نمی‌شود. چون تکیه، دقت و وسواس زیادی روی اسلامی بودن مقررات کشور می‌شود. وقتی که از ولایت فقیه صحبت شد، اینها دیدند از نظر فکری و ایدئولوژی خلع سلاح‌اند. دیدند آنچنان بنیانی در این کشور گذاشته می‌شود که آن چهره کریه نفاق غربی دیگر نمی‌تواند در این کشور پایگاه مشروع داشته باشد؛ باید قاچاق بشود! دو مطلب اساسی و مهم در این قانون است که باید روی آن دقت کرد. اول، ولایت‌فقیه، عنصری است که اساس زندگی جامعه اسلامی را مشخص می‌کند. همانی است که بعد از مرگ پیغمبر (ص) آن جریان‌ها را در تاریخ شروع کرد و تا امروز ادامه دارد و همیشه بوده است. یک نظر در دنیای اسلام این است که حکومت بالاصاله مال خداست و خداوند این حکومت را به افراد معینی داده که اسمشان آن موقع برده شده است. آنها دوازده نفر بودند و بعد هم شرایط خاصی برای نیابت از طرف آنها لازم است که همین فقها عهده‌دار آن هستند و ما اسمش را «ولایت فقیه» گذاشته‌ایم. نظر دیگر این است که حکومت، انتخابی است و مردم هر فاسق و فاجری را می‌توانند بر خودشان مسلط کنند. ولایت‌فقیه به این مطلب برمی‌گردد که سر نخ حکومت از خداست و باید در اختیار شخصیتی قرار گیرد که تالی تلو عصمت باشد. با این قید، تمام کسانی که خیال می‌کردند بر اساس دموکراسی غرب، کسانی مثل افراد منفور و خودباخته جبهه ملی[۱۱] هم می‌توانند در رأس این کشور قرار بگیرند، متوجه شدند که نمی‌شود. دومین مورد، اسلام فقاهتی، یعنی مرحله عملی قضیه است. یکی از اختلافات عمیق ما با آقای بنی‌صدر و امثال او و کسانی که هنوز هم در خیلی جاها با ما هستند این بود که حالا که از حکومت اسلامی سخن می‌گوییم، با چه معیاری مقررات باید تأیید بشود؟ لفظاً همه از اسلام می‌گوییم، اما چه اسلامی؟ اختلاف از اینجا شروع می‌شود که آنها از اسلام با یک اجتهاد پویای زنده امروزی و از این تعبیرها حرف می‌زنند و ما معیارهای اجتهاد اسلامی را که امروز در حوزه‌های علمیه تدریس می‌شود قبول داریم؛ اسلامی که فقه، اصول، منطق، تفسیر، درایه، روایت، ادبیات (به طور کامل)، طهارت و عدالت می‌خواهد؛ اسلامی که برای اجتهاد و مرجع تقلید شرایطی لازم دارد تا حرف یک نفر قابل قبول باشد. آنها می‌گویند ما قبول نداریم کسی که در حوزه علمیه قم درس خوانده است و با دنیا آشنایی ندارد فتوا بدهد و دانشگاه و مردم و طبقه به اصطلاح منوّر[الفکر] مجبور باشند فکر او را بپذیرند. همه اختلاف اینجاست و اختلاف ما هم با آقای بنی‌صدر در اجتهاد بود. آقای بنی‌صدر می‌گفت: «من اجتهاد را قبول دارم، ولی مصداق مجتهد در دنیا فقط من هستم». با صراحت می‌گفت و این حرف، شوخی یا مزاح نیست. مکرر در شورای انقلاب می‌گفت: «اجتهاد، مقدار زیادی علم لازم دارد و این علم‌ها را فقط من دارم»! مشکل ما این بود. البته تنها این شخص نبود، یک جریان بود. اگر مسأله شخص آقای بنی‌صدر بود، قضیه قابل حل بود؛ جریانی بود که به نام اسلام با اجتهاد مخالفت کنند. این یک اختلاف جوهری است. تمام مقرراتی که می‌خواهیم بگذرانیم و عمل کنیم، با معیارهای به اصطلاح روشنفکرانه چیزی در می‌آید و با معیارهای ما چیز دیگری. وقتی بحث ربا پیش می‌آمد، می‌گفتند که تورم در دنیا یک مسأله‌ای است و وقتی که پول سال گذشته با پول امسال بیست درصد تفاوت دارد، اگر کسی پول به دیگری بدهد، این بیست درصد را از کجا بگیرد؟ پس ربا باید باشد. وقتی از حجاب بحث می‌کردیم، می‌گفتند که این حرف مال عصر کشاورزی بود، امروز که دختر و پسر در دانشگاه، کلاس، کارخانه و اداره می‌خواهند کار کنند، اصلاً اینطور نمی‌شود. در مسائلی مانند شرایط خانواده، طلاق، ازدواج و ... هم واقعاً اختلاف داشتیم. چه می‌توانستیم بکنیم؟ این یک جریان بود. ولایت‌فقیه را استبداد دینی و احکام اسلام را هم ارتجاع و برگشت به ۱۴۰۰ سال پیش می‌دانست. لفظاً می‌گفت ما اجتهاد را قبول داریم، اما اجتهاد به این معنا را که خودمان مجتهد باشیم. این درگیری‌ها بود. ما روز اول با شناختی که از این آقایان داشتیم (بعد از این که شش ماه اول گذشت و کشور را هم از آن دوران انقلاب به نوعی ثبات نسبی رساندیم) با ریاست جمهوری آقای بنی‌صدر مخالف بودیم. فکر می‌کردیم با آقای بنی صدر به عنوان یک همکار در کارهای معمولی می‌توانیم کار کنیم، اما دادن قدرت تصویب کابینه را به ایشان غلط می‌دانستیم، یعنی به همین اندازه -که قانون اساسی اختیارش را داده - هم مخالف بودیم. بنده به جلسه روحانیت مبارز در مدرسه مرحوم شهید مطهری رفتم و صحبت کردم. در آنجا مسائلی مانند نظر آقای بنی‌صدر درباره ولایت‌فقیه، احکام اسلامی و نیز زندگی خانوادگی، سابقه تحصیلی و... را مطرح کردم و گفتم که ایشان از لحاظ اجتماعی قابل همکاری نیست. طرز زندگیش در پاریس طوری بود که فقط وازده‌ها را جمع می‌کرد. او اولین کسی است که مقاله «دین، اسلام، منهای روحانیت»[۱۲] را نوشت. همه اینها را آنجا گفتیم. واقعاً به درِ خانه مهاجر و انصار رفتیم و هرجا توانستیم حرفمان را زدیم، اما با ادله‌ای که خیلی‌هایش احتیاج به تفسیر دارد. به هر حال آقای بنی‌صدر رأی آورد[۱۳] و رئیس جمهور شد. مردم رأی دادند و امام هم تنفیذ کردند و نمی‌توانستیم کاری کنیم. سیاست شهید آیت‌الله بهشتی، من و خیلی از دوستان دیگر که با هم بودیم، این شد که با توجه به پیغامی که امام از بیمارستان داده‌اند که با هم بسازید و یکدیگر را تضعیف نکنید، تسلیم ولایت‌فقیه باشیم. اعتراف می‌کنیم که تشخیص امام همیشه از تشخیص ما بهتر بود. قرارمان این شد که آقای بنی‌صدر را محدود کنیم تا نتواند افکار منافقانه با محتوای کفرش را بر اسلام تحمیل کند. یعنی ایشان رئیس جهمور باشند، اما مواظبشان باشیم. ایشان به دلیلی-که یک روز باید شرح دهیم -ریاست شورای انقلاب[۱۴] را هم به عهده گرفت. در مسأله [عهده‌دار شدن] فرماندهی کل قوا، توسط بنی‌صدر پیشنهاد، به شکلی بوده که احساس کردیم اگر آنطور عمل شود، در جنگ کردستان شکست می‌خوریم. خدمت امام رسیدیم و تقاضا کردیم که فعلاً اسم ما را نبرید و بگذارید ایشان دستش باز باشد. آقای بنی‌صدر، هم فرمانده کل قوا شد و هم رئیس شورای انقلاب. شورای انقلاب آن روزها هم دولت بود و هم شورای قانون[گذاری]. ایشان با حیله، سلامتیان[۱۵] و غضنفرپور را در رادیو و تلویزیون بر سر کار گذاشت و تبلیغات را هم در دست گرفت. بانک مرکزی، وزارت بازرگانی و اقتصاد به طور کلی در اختیار ایشان بود و حتی وقتی که امام، آقای دعایی را برای مسئولیت روزنامه اطلاعات منصوب کردند، ایشان حکمی روی حکم امام داد[۱۶] که بگوید آن کار هم باید در اختیار من باشد. ایشان همه این چیزها را داشت. دیگر ما مانده بودیم، و ایشان بقیه دوستانی هم که اطراف ما بودند و با هم کار می‌کردیم کم‌کم به ایشان گرایش پیدا کردند و طیف لیبرالیسم کاملاً شکل گرفت. طبق اطلاعاتی که داشتیم برای این که خط اسلام را از میدان بیرون ببرند، نفاق چپ هم موقتاً به آنها پیوست. ما گروه خاصی شدیم و آنها همه قدرت را در دست گرفتند. و جالب است که ما باز هم تلاشمان این بود تا نگذاریم این جمهوری از هم بپاشد، افشاگری نکردیم، حرف هم نمی‌زدیم، فقط تلاش می‌کردیم که به شکلی قضیه را محدود کنیم. خدمت امام رفتیم، ایشان فرمودند: «راه این است که مجلس را به دست بیاورید؛ چرا، که قدرت در مجلس است و آنجا می‌تواند بنی‌صدر را کنترل کند.» تمام تلاش ما روی مجلس متمرکز شد که الحمد لله موفق شدیم. بهترین کاری که در تاریخ ما، بعد از ریاست جمهوری آقای بنی‌صدر انجام شد، این بود که مجلس به شکل مجلس خط امام درآمد. شورای عالی قضایی و شورای نگهبان را هم چون به مجلس و امام مربوط می‌شد، در اختیار داشتیم و قدرتی قانونی کسب کرده بودیم. باید چند قدمی هم به قبل از این مرحله برگردم و از طیف نفاق چپ و نفاق راست بگویم که برنامه داشتند به ما (نه به عنوان شخص) مارک بزنند. این مسأله مهم نبود. در روزهای بعد از انقلاب و تا امروز و شاید همیشه، برای ما چیزی شیرین‌تر از این نیست که ببینیم این کشور اسلامی روی پای خود می‌گردد؛ لذا اشخاص مطرح نبودند. آقای بنی‌صدر هم در حضور امام و جاهای دیگر مکرر می‌گفت که من می‌دانم بدون روحانیت در این کشور نمی‌شود کاری کرد و اگر از روحانیون هم کسی بخواهد با من کار کند، همین چند نفرند. البته به این مورد هم در عمل عقیده نداشت. به هر حال می‌دیدیم که خط اسلام راستین، منافقانه غریب می‌افتد و سیاست آقای بنی‌صدر این است که شروع به کار کند و هر کاری که خوب شد، بگوید ما متخصصیم و کار خوب کردیم، هر کاری هم بد شد بگوید اینها نمی‌گذارند. در عمل هم هر کمبودی در مملکت بود، به شکلی به دادگاه‌های انقلاب، سپاه، ما - آن هم با الفاظ مبهم - و حتی به امام نسبت داده می‌شد. در جامعه هم متأسفانه عده‌ای عمداً اشتباه کرده بودند و عده‌ای هم گول خورده بودند که آقای بنی‌صدر می‌خواهد کار کند و اینها نمی‌گذارند. ما هم که زبانمان بسته بود، حرف هم نمی‌توانستیم بزنیم. امام گفته بودند: «کسی تضعیف نشود و شما از راه‌های قانونی وارد شوید.» ما راه مجلس را انتخاب کرده بودیم و عجیب این است که ایشان رئیس قوه مجریه، رئیس تبلیغات، فرمانده کل قوا[۱۷] و رئیس اقتصاد کشور بود و باز به ما می‌گفت «انحصارطلب»! او یک نفر، این همه نیرو در اختیار داشت و به ما مارک انحصارطلب هم زده بود. حق دفاع هم نداشتیم، مسائل را هم نمی‌توانستیم تشریح کنیم، ولی به عنوان وظیفه در میدان مانده بودیم تا نگذاریم خط امام شکست بخورد. امام اخیراً فرمودند: «آقای بهشتی، شهید مظلوم است» من این حرف را خیلی عالمانه و هدایتگرانه می‌دانم، چون اشاره به همین مطلب است. توضیح بیشتر این که اصلاً آن موقع جریان خط امام مظلوم بود. شخص آقای بهشتی مطرح نبود، حزب جمهوری اسلامی[۱۸] مظلوم بود. همه ما مظلوم بودیم و جریان ما مظلوم بود که قصد داشتیم به خواست واقعی انقلاب اسلامی عمل کنیم و زبانمان را بریده بودند که حرف نزنیم. مصلحت زمان و روزگار هم واقعاً همین بود. سیاست این بود که آقای بنی‌صدر را محدود کنیم تا نتواند افکار نفاق راست را به جای اسلام راستین به کار ببرد و آنها هم تلاش می‌کردند تا این بخش با ایمان را کنار بزنند. در این میان نکات ظریف و لطیف فراوان است. ما به منزله مادر [انقلاب] بودیم و این آقایان دایه. واقعاً اینطور بود. ما دلمان برای انقلاب می‌سوخت. پیش از پیروزی هم مسأله به همین شکل بود. همین آقای بنی‌صدر، آقای قطب‌زاده،[۱۹] آقای [ابراهیم] یزدی و آقایان دیگر [در] سال ۵۳-۵۴ در اروپا به سر و کله یکدیگر می‌زدند. بنده از اینجا با زحمت و حیله، جواز سفر به اروپا گرفتم و سه چهار ماه آنجا ماندم تا دعوای اینها را خاتمه بدهم و جریان مبارزه خارج از کشور بتواند به انقلاب کمک کند. به اروپا و آمریکا رفتم. از پاریس به نیس، کنار دریای مدیترانه رفتم که آقای [حسن] حبیبی آنجا زندگی می‌کرد. او از این دو نفر قهر کرده بود. رفتم تا او را بیاورم که با اینها آشتی کند. مدتی ماندم و با سرمایه‌ای که از اینجا برده بودم، جمعشان کردم و به لبنان برگشتم که آقای چمران هم آنجا بودند. اینها را به زحمت، کمی به هم دوختم. وقتی کارم تمام شد، اطلاع پیدا کردم که اینجا آقای غیوران را گرفته‌اند و من می‌دانستم با بازداشت ایشان و لو رفتن بعضی از مسائل، خطر دارد که در ایران باشم. رفقا گفتند: «نرو، بمان». ولی من تشخیصم این بود که اگر در زندان اینجا هم باشم، اینجا هم شهید بشوم، بیشتر به درد انقلاب می‌خورم تا یک عنصر مبارز روی هوا در اروپا باشم. برگشتم و چند روز بعد بازداشت شدم. برخورد ما با انقلاب اینطور بود. بعد از انقلاب اینها دلشان که درد می‌گرفت، می‌گفتند: «استعفا می‌دهیم!» واقعاً از مصیبت‌های ما بود که وقتی مسأله‌ای مطرح می‌شد و حرف ما منطقی بود، تا زورشان نمی‌رسید، می‌گفتند: «ما استعفا می‌دهیم.» همین آقای بنی‌صدر در قضیه گروگان‌ها[۲۰] که به قم رفتیم، قبلا اعلام کرده بود به سازمان ملل می‌روم. امام گفتند: «حق نداری به سازمان ملل بروی». از پیش امام بیرون آمدیم و به فرودگاه که رسیدیم، ایشان از وزارت خارجه استعفا داد. ما در فرودگاه نشستیم و جلسه‌ای برپا کردیم تا وزیر خارجه انتخاب کنیم. وضع ما با اینها اینطور بود. ما دائماً باید وصله کنیم، اینها را جمع کنیم و نگه بداریم، روحیه نیروهای انقلاب را حفظ کنیم و کارهای اینها را توجیه کنیم و کثافتکاری اینها را هم به عهد بگیریم تا از هم نپاشند. ولی همه را برای خدا می‌کردیم، چون «مادر» این انقلاب دلش برای این بچه‌ها می‌سوزد و تا ما هستیم و تا اسلام در این کشور هست و شما مردم مسلمان هستید، استخوان‌های ما هم به این انقلاب وفادار است. از دیگر کارهای آقای بنی‌صدر باید به «کارنامه ریاست جمهوری»اش[۲۱] اشاره کرد که از مصیبت‌های کشور بود. اسمش را گذاشته بود «من می‌خواهم حرف‌ها را به مردم بزنم»[۲۲]. البته مردم هم خوششان می‌آید که کسی می‌خواهد با آنها حرف بزند. شکلش هم به این صورت بود که اگر یک جلسه چهار ساعته داشتیم و در آن جلسه مثلاً دو سه موضوع به نفع او بود، فردا همین را در کارنامه می‌نوشت و بقیه را نمی‌نوشت و می‌گفت: «من همه حرف‌ها را به مردم زدم.» اگر بخواهیم بقیه‌اش را هم بگویم، ما هم مثل او هتاک می‌شویم لذا تا موقع خودش صبر می‌کنیم. اصبر صَبرًا جَمِیلاً. إِنَّهُم یرَونَهُ بَعِیداً. نَرَاهُ قَریباً.[۲۳] گاهی که دلمان خیلی پردرد می‌شد، خدمت امام می‌رسیدیم و می‌گفتیم: «بگذارید زبان ما باز باشد و قدری مسائل را به مردم بگوییم.» امام می‌فرمود: «نه، خودش، خودش را حذف می‌کند. شما کاری نداشته باشید.» ما گاهی عصبانی می‌شدیم اما ایمان داریم که حق با امام بود. در جلسه‌ای با آقای رجایی، آقای مهندس بازرگان و عده‌ای دیگر از آقایان خدمت امام بودیم. در آن جلسه امام لااقل در سی مورد به اینها حمله کرد، البته شاید کمی اغراق باشد ولی به هرحال همه عیوبشان را گفت و به اینها توپید. قرار شد حرف‌های جلسه را بیرون مطرح نکنیم. او که معلوم بود حرفی نمی‌زند، بنا شد ما هم حرفی نزنیم. بیرون که آمد، دید که هیچ راهی ندارد، غیر از این که با قیافه خندان و بشاش جلوی دوربین تلویزیون برود تا مردم خیال کنندکه امام او را تأیید کرده و ما را محکوم کرده است! وقتی هم بیرون آمدیم، هر کسی به ما می‌رسید، می‌گفت: «تو وقتی خارج می‌شدی چقدر عصبانی بودی!» چه باید می‌کردیم؟ شکل برخورد، مسخ واقعیت‌هایی بود که پشت پرده می‌گذشت، منافقانه و غیرحق بود. آن روز در مجلس در حضور امام با بی‌حیایی حرف‌هایی زد. امام انگشت خود را روی شقیقه‌شان گذاشتند و به او فرمودند: «این فکر را از مغزت به در کن که اگر تو نباشی این جنگ می‌خوابد. من خودم این جنگ را به خوبی اداره می‌کنم. تو خیال می‌کنی این یازده میلیون رأی مال توست؟ پانصد هزار نفر از اینها هم به تو رأی ندادند. همان کسانی که کف می‌زنند و سوت می‌زنند، رأی دادند. تازه اینها هم آن زمان به تو رأی ندادند. مردم، مسلمانند و نظرشان به مرجع تقلیدشان است. اگر بخواهی اینطور باشی، دستور می‌دهم همین جا در خانه حبست کنند، تا یک سال نگهت می‌دارم. خیال نکن که اجازه می‌دهم به اروپا بروی و آنجا برای مردم حرف بزنی.» امام خیلی حرف‌ها به او زدند. گفت: «مثلاً من چه کرده‌ام؟» امام گفتند: «تو این گروهک‌های منافق را مسلح کرده‌ای.» گفت: «من اسلحه داده‌ام تا خودشان را حفظ کنند و جانشان حفظ بشود.» امام فرمودند: «تو مگر مسئول جان آنها هستی؟ به درک که جانشان در خطر باشد، اسلحه مسلمان‌ها را می‌دهی به کی؟ به محارب؟» صریحاً جلوی امام در آن جلسه گفت: «من شورای نگهبان را قبول ندارم.» شیوه جنگ از دیگر مشکلات مهم ما بود. آقای بنی‌صدر قبل از دولت آقای رجایی و شروع جنگ، حدود هفت یا هشت ماه فرمانده کل قوا بود و پیش از آن هم عضو شورای انقلاب بود. هیچوقت از مسائل دور نبود. به اندازه همه ما در جریان بود و بعد که جنگ شد، چون از پیش، خودش را برای این جریانات آماده نکرده بود، می‌گفت که من وارث نابسامانی‌های اینها هستم. مثلاً چند افسر در کودتا به خاطر پرونده‌های کشتار گذشته‌شان اعدام شده بودند، ایشان این ماجرا را راه انداخته بود و همیشه می‌گفت: «ارتش هیچ نبود، من ساختمش!» و بدون اطلاع اظهار می‌کرد که بهترین متخصص است. این مسأله از مواردی بود که من به خاطرش خیلی غصه می‌خوردم و کاش روزی این مسائل روشن بشود! همین اواخر نوروز [۱۳۶۰]، من به یکی از شهرهای جنگی رفتم. فرمانده آنجا گفت که آقای بنی‌صدر فلان توپ را به من نمی‌دهد و این توپ اگر اینجا باشد، من با عراقی‌ها چه می‌کنم! من برگشتم و خدمت امام رسیدم و گفتم: «آقا، این توپ را اینها می‌خواهند، ما که الان مسئول نیستیم، بگویید این توپ را به اینها بدهند.» بنی‌صدر خدمت امام رفته بود و ایشان فرموده بودند: «چرا این توپ را نمی‌دهی؟» ایشان به عنوان فرمانده کل قوا، در خدمت امام گفته بود: «آقا، ما اولا از این توپ کم داریم، دو سه تا داریم و تازه هر یک از گلوله‌های این توپ ده هزار دلار قیمت دارد. (هر دلار را هم بیست تومان حساب کرده و به امام گفته بود) یک گلوله‌اش دویست هزار تومان است و مصلحت نیست به آنجا بدهیم.» من باز رفتم و امام گفتند: «این آقا اینطوری می‌گوید.» گفتم: «خیلی خوب من یک گزارش به شما می‌دهم.» از لجستیکی ارتش صورتی به خدمت امام بردم، گفتم: «ما ده‌ها قبضه از این توپ داریم که در بیابان‌های فلان جا که لازم هم نیست، به کار گرفته می‌شود. گلوله‌هایش خلاف ادعای اینها هشتصد دلار است و اینقدر هم از این گلوله‌ها داریم.» رقم انبار را هم به ایشان گفتم که هیچ کمبودی نداریم. فرمانده کل قوا اگر نمی‌داند-و من معتقدم نمی‌دانست - پس چطور فرماندهی است؟! اگر می‌داند چطور به فرمانده عالی قوا (امام) اینطور گزارش می‌دهد؟ از این نمونه‌ها خدا شاهد است که فراوان داشتیم. ما که از اینجا برای جلسه به دزفول می‌رفتیم، وضع جبهه جنگ را بهتر از ایشان می‌دانستیم و ایشان خیال می‌کرد خودش متخصص است. درگیری‌هایمان با جریان راست نفاق اینطور بود. جریان چپ نفاق یعنی مجاهدین خلق و همه اذناب و اطرافشان هم از آغاز پیروزی انقلاب شروع به کثافتکاری کردند. اول پادگان‌ها را غارت کردند و اسلحه‌های کشور را به زیرزمین‌ها بردند که ما هنوز هم پس نگرفته‌ایم (ممکن است وقتی که اینها را نابود کردیم، این اسلحه‌ها در زیرزمین‌ها بپوسد). بعد برای انحلال ارتش،[۲۴] پلیس، ژاندارمری و سپاه شعار دادند و مبارزه کردند. بعد با جنگ مخالفت کردند. در گنبد[۲۵] و کردستان کثافتکاری کردند و داستان همه جا بود. گاهی هم افرادشان برای دزدی اسلحه به جبهه‌ها می‌رفتند. حالا تصور کنید که آن گروه چطور با آقای بنی‌صدر جوش می‌خوردند؟ اگر بنا باشد شعارهایشان در این کشور با کسی بسازد، با ما می‌سازد و نه با آقای بنی‌صدر، چون اینها در دو طرف و در دو قطب متضادند؛ لیکن این دو جریان نفاق چپ و راست به هم پیوند خورد و همکاری کرد و همکاری‌شان تا به امروز رسیده است. من انفجار دفتر مرکزی حزب جمهوری اسلامی را محصول مستقیم همکاری نفاق چپ و راست و کفر چپ و راست و الحاد جهانی می‌دانم. به هرحال اینها نقشه‌های زیادی داشتند که خوشبختانه امام به موقع به میدان آمد. امام واقعاً رهبر این جامعه است. چون معنای رهبر این است که لحظه به لحظه برحرکت جامعه مؤثر باشد. رهبری باید درست در موقع مناسب اقدام کند و امام ضرباتی که لازم بود بر گروه‌های چپ و راست و نفاق و کفر بزند، پشت سر هم وارد کرد. امام وقتی هم شروع می‌کنند، ماشاءالله مهلت نمی‌دهند طرف نفس بکشد، حرف پشت حرف، سخنرانی پشت سخنرانی. و ایشان مواضع اساسی اینها را نشانه گرفت. یکی از شگردهای خبیثانه اینها این بود که واقعاً به مردم وانمود کرده بودند که این ملت، بنی‌صدر را می‌خواهد. بنی‌صدر وقتی به شهرستان‌ها می‌رفت، از دوستان نظامی کسانی را با خودش می‌برد تا به رخ بکشد که این مردم با من هستند، حتی در مقابل امام اینطور رفتار می‌کرد. این جریانات برای ما بهترین فتح و برای اسلام عالی‌ترین پیروزی بود. من در کرمان تعبیری کردم و گفتم: «امروز جدا کردن یک کدخدا از شغلش به این آسانی میسر نیست که امام و مجلس رئیس جمهور را کنار گذاشتند.» واقعاً اینطور آسان بود. نه تنها خسارت نداشت، فایده هم داشت؛ ملت و ارتش را منسجم کرد، مردم فهمیدند چه کار کنند و فرماندهان ارتش از آن حالت بد روانی که دچار شده بودند، خارج شدند. آنها ناچار بودند با فرمانده کل قوایشان همکاری کنند در حالی که ته دلشان هم مسلمانند و نمی‌خواهند به چیزی غیر از خواست اسلام عمل شود. گرفتار تضاد بودند، ولی الان می‌توانند راحت فکر کنند، تصمیم بگیرند و عمل کنند. با رفتن آن آقا هم ما هیچ به دست و پای اینها نمی‌افتیم و می‌گذاریم خودشان برنامه بریزند و کار کنند و به خوبی هم کار می‌کنند. کشور از یک سرطان راحت شد، از ارتباط نفاق چپ و راست راحت شد، چون انسجام نفاق چپ و راست از هم پاشید و متفرق شدند. همان خاصیت‌هایی که قرآن برای نفاق می‌گوید، در چهره اینها می‌بینیم. تَحسَبُهُم جَمِیعاَ وَ قُلَوبُهُم شَتَّی.[۲۶] «خیال می‌کنی اینها باهم‌اند، ولی دل‌هایشان خیلی از هم فاصله دارد.» وقتی جمع می‌شدند،آنچنان با هم سوت و کف می‌زدند که آدم خیال می‌کرد اینها چقدر با هم متفق و سازمان یافته هستند، اما با یک حمله حزب‌الله همه به این طرف و آن طرف متفرق شدند. پیروزیشان الان به این است که یک بمب بگذارند و عده‌ای را نابود کنند. این کاری است که یک چاقوکش، یا یک آدم فاجر و فاسق می‌تواند بکند، این احتیاج به یک جریان ندارد. امروز بمب درست کردن برای بچه‌های مدرسه هم آسان است. با وضعی که ما داریم و در میان شما هستیم، به راحتی می‌توانند ما را ترور کنند. من که برادرم خامنه‌ای را آنطور ترور کردند و برادرم بهشتی را اینطور از دست ما گرفتند، باز به خودم اجازه نمی‌دهم که از مردم فاصله بگیرم و در خطبه نمازجمعه و جلسات می‌آیم. ترور کردن ما و به هم زدن اجتماع ما که کاری ندارد. ما آن بساط‌ها را برای خودمان درست نمی‌کنیم. ممکن است از این حوادث کوچک یا بزرگ هم چند تا بیافرینند، اما خوشبختانه این حوادث برای ما چیزی جز تقویت و برای آنها چیزی جز ذلت نیست و راه اسلام هم همین است و ما هم همین را می‌خواهیم. بسم الله الرحمن الرحیم. وَ العَصر. إِنَّ الإِنسانَ لَفِی خُسر. إلا الذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلَوا الصّالِحاتِ وَ تَواصَوا بِالحَقِّ وَ تَواصَوا بِالصَّبر.[۲۷] بسیاری از برادران در این دو سه روز بعد از فاجعه انفجار، تلفنی و یا با نامه به ما می‌گویند که به دلیل عدم شناخت دچار غیبت شده‌اند و استحلال[۲۸] می‌کنند. ما در این ماه رمضان تمام کسانی را که بدون قصد خیانت حرف غلطی زده باشند، می‌بخشیم. **پاورقی‌ها:** [۱] اشاره به واقعه بمب‌گذاری در دفتر حزب جمهوری اسلامی است که به شهادت آیت‌الله بهشتی و هفتاد و دو تن از یارانش در آن فاجعه در روز ۷ تیر ۱۳۶۰ انجامید. [۲] سوره نمل، آیه ۱۴: با آن که باطنشان به آن یقین داشت، آن را انکار کردند. [۳] سوره نمل، آیه ۴۰: تا مرا بیامرزد که آیا سپاس می‌گذارم با ناسپاسی می‌کنم. [۴] سوره ممتحنه، آیه ۴: [آیین] شما را منکریم و میان ما و شما برای همیشه دشمنی و کینه پدید آمده است. [۵] سوره آل‌عمران، آیه ۶۴: [ای اهل کتاب!] بیاید بر سر سخنی که میان ما و شما مشرک است بایستیم که جز خدا را نپرستیم. [۶] اشاره خطیب محترم به مجموعه مناظره تلویزیونی ایدئولوژیک استاد مصباح یزدی با احسان طبری، تئوریسین حزب توده، و مناظره سیاسی شهید دکتر بهشتی با نورالدین کیانوری، دبیرکل آن زمان حزب، حول عملکرد حزب توده است. [۷] از گروه فرقان به عنوان «خوارج انقلاب اسلامی» یاد می‌شود. این گروه به سرپرستی طلبه‌ای به نام «گودرزی» مبادرت به ترورهای متعددی کرد. علت اصلی انحراف این گروه دور بودن از حریم ولایت و امامت بود. [۸] لیبرالیسم: نظریه طرفداران آزادی است که در مقابل سوسیالیسم و رهبری دولت قرار دارد. طبق این نظریه دولت نباید در روابط اقتصادی افراد و طبقات جامعه یا ملت دخالت کند. [۹] سانترالیسم: اعتقاد به لزوم مرکز تصمیم‌گیری، مدیریت و ضرورت فرمانبرداری است. مفهوم این واژه در جریانات سیاسی حاکم بر کشور به گروه‌ها، سازمان‌ها و افرادی اطلاق می‌شودکه خواهان اجرای ظاهری اسلام با منش سوسالیسم شرقی و مطابق با عملکرد نظام‌های کمونیستی هستند. [۱۰] مجلس بررسی نهایی قانون اساسی (خبرگان) از ساعت ۹ بامداد روز یکشنبه ۲۸/۵/۱۳۵۸ با پیام امام خمینی (ره) و با حضور ۷۴ تن از ۷۵ نماینده انتخابی مردم، در محل مجلس شورای اسلامی تشکیل شد. طبق آئین‌نامه داخلی، جلسات این مجلس ۳۱ روز و هر روز ۱۰ ساعت تعیین گردید. امام خمینی (ره) در قسمتی از پیام خود به این مجلس فرمودند: «... مسیر خودمان را می‌رویم و باکی از این طرف و آن طرف نداریم ... ما اسلام را مکتب مترقی می‌دانیم ... اگر وکلا بخواهند از چارچوب شرع خارج شوند، اصلاً وکیل نیستند ... وکالت محدود به حدود جمهوری اسلامی است و اظهار نظر و رسیدگی به پیشنهادات مخالف اسلام با نظام جمهوری اسلامی، خروج از حدود وکالت آنها است ...» [۱۱] جبهه ملی در سال ۱۳۲۸ تشکیل شد. پس از کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ عملاً بدون فعالیت باقی ماند. در سال‌های اوج‌گیری نهضت اسلامی به رهبری امام خمینی (ره) این جبهه همگام با دیگر لیبرال‌ها سعی کرد در کادر رهبری نظام نفوذ کند. پس از استعفای دولت موقت مهندس بازرگان این جبهه نیز از کادر رهبری کشور طرد شد. سرانجام سران آن از جمله دکتر کریم سنجابی نسبت به توانایی اداره کشور توسط یک حکومت اسلامی تردید کرده، معتقد شدند که حکومت اسلامی به بن‌بست رسیده است. پس از سخنرانی شدیداللحن حضرت امام (ره) در رد نظریات آنان این جبهه منحل شد و دکتر کریم سنجابی پس از ۱۴ ماه اختفا در تاریخ ۶ مرداد ماه سال ۱۳۶۱ از کشور متواری شد. [۱۲] [تا آنجا که نگارنده اطلاع دارد، بنی‌صدر مقاله‌ای با آن عنوان ندارد؛ اما اگر منظور آیت‌الله هاشمی از مضمون چنین مقاله‌ای باشد، ظاهراً همان مقاله »در روش» است که در کتاب ویژه‌نامه یکمین سالگرد [دکتر شریعتی]، در سال ۱۳۵۷ انتشار یافت و استاد مطهری در کتاب نهضت‌های اسلامی در صد ساله اخیر به نقد آن پرداخت و در این مجموعه آمده است.] [۱۳] انتخابات اولین دوره ریاست جمهوری اسلامی ایران، روز جمعه ۵/۱۱/۱۳۵۸ و با شرکت بیش از ۱۰۰ کاندیدای ریاست جمهوری برگزار شد. در این دوره طبق قانون اساسی، تعیین صلاحیت کاندیداها به عهده حضرت امام (ره) بود که ایشان طی اعلامیه‌ای این حق را به ملت واگذار کردند. تأیید صلاحیت کاندیداها در دوره‌های بعد به عهده شورای نگهبان قانون اساسی گذاشته شد. در این انتخابات ابوالحسن بنی‌صدر به عنوان اولین رئیس‌جمهوری اسلامی ایران انتخاب شد ولی به دلیل عدم شناخت دقیق فرهنگ اسلامی و همچنین سرباز زدن از فرامین حضرت امام (ره) پس از واقعه انفجار دفتر مرکزی حزب جمهوری اسلامی که به دست سازمان مجاهدین خلق صورت گرفت، توسط مجلس شورای اسلامی-به دلیل عدم کفایت سیاسی-از ریاست جمهوری عزل و به همراه سرکرده سازمان مجاهدین خلق (مسعود رجوی) و در لباس زنانه از کشور فرار کرد. [۱۴] همزمان با اوج‌گیری نهضت اسلامی در سال ۱۳۵۷ و قبل از ۲۲ بهمن و پیروزی قطعی انقلاب اسلامی، به تعبیر حضرت امام (ره) شورایی مرکب از رجال خوشنام کشور تشکیل شد. ترکیب این شورا در طول هیأت خود چند بار تغییر کرد. به ویژه این تغییر پس از استعفای دولت موقت و به عهده گرفتن تمشیت امور کشور توسط این شورا بارز است. اسامی تعدادی از اعضاء آن در دوره‌های مختلف عبارتند از: شهید مطهری، شهیددکتر بهشتی، آیت‌الله هاشمی رفسنجانی، مرحوم آیت‌الله طالقانی، شهید چمران، شهید باهنر، شهید رجایی، آیت‌الله خامنه‌ای، آیت‌الله منتظری، صادق قطب‌زاده، دکتر شیبانی، حسن حبیبی، مهندس بازرگان، و آیت‌الله موسوی اردبیلی. [۱۵] احمد سلامتیان عضو سازمان‌های اروپایی جبهه ملی بود. وی پس از پیروزی انقلاب اسلامی و در زمان تصدی دولت موقت بازرگان، معاون سیاسی کریم سنجابی-وزیر امور خارجه وقت - بود و در دوره اول مجلس شورای اسلامی از سوی مردم اصفهان به نمایندگی انتخاب شد. وی با توجه به این که از نزدیکان بنی‌صدر در سازمان‌های اروپایی جبهه ملی به شمار می‌رفت، توسط وی به مدیریت اطلاعات و اخبار سیما منصوب گردید و با این انتصاب، تبلیغات تلویزیون در دست بنی‌صدر افتاد. وی از کسانی بود که هنگام رأی‌گیری مجلس برای تصویب عدم کفایت سیاسی بنی‌صدر، با خروج از مجلس سعی کرد مجلس از اکثریت بیفتد. نهایتاً پس از فرار بنی‌صدر از کشور، وی که عضو کمیسیون امور داخلی مجلس بود به دلیل شش جلسه غیبت متوالی غیرموجه از این کمیسیون اخراج شد. [۱۶] متن حکم امام (ره) و همچنین حکمی که توسط بنی‌صدر صادر شده است، در روزنامه اطلاعات مورخ ۲۱/۲/۱۳۵۹ به چاپ رسیده است. [۱۷] در تاریخ سه‌شنبه ۳۰/۱۱/۱۳۵۸ حضرت امام (ره) در حالی که در بیمارستان قلب تهران بستری بودند حکم جانشینی در نیروهای مسلح را به نام ابوالحسن بنی‌صدر صادر کردند. این حکم در تاریخ یکشنبه ۲۰/۷/۱۳۵۹ و با دستور تشکیل شورای عالی دفاع برای به دستگیری زمام امور نیروهای مسلح و اداره نظامی-سیاسی و تبلیغاتی جنگ توسط این شورا، عملاً ملغی شد. [۱۸] بلافاصله پس از پیروزی انقلاب اسلامی، حزب جمهوری اسلامی توسط ۵ نفر از یاران حضرت امام تشکیل شد. این ۵ تن عبارت بودند از: آیت‌الله سید علی خامنه‌ای، آیت‌الله شهید دکتر بهشتی، آیت‌الله هاشمی رفسنجانی، [شهید دکتر باهنر] آیت‌الله موسوی اردبیلی و شهید دکتر حسن آیت. بنیانگذاران این حزب پس از مدتی فعالیت با کسب اجازه از محضر حضرت امام (ره) به فعالیت آن خاتمه دادند. [۱۹] قطب‌زاده، عضو سازمان‌های اروپایی جبهه ملی بود. وی به همراه امام خمینی (ره)، در تاریخ ۲۲/۱۱/۱۳۵۷ به ایران بازگشت. او از طرف مهندس بازرگان به مدیریت سازمان رادیو تلویزیون منصوب شد. پس از طرد لیبرال‌ها از حکومت، به اتهام شرکت در کودتای نظامی علیه جمهوری اسلامی ایران محاکمه و به اعدام محکوم شد. [لازم به توضیح است که قطب‌زاده، به فرمان امام خمینی به مدیریت سازمان رادیو- تلویزیون ملی ایران منسوب شد.] [۲۰] ساعت ۱۱ صبح روز یکشنبه ۱۳/۸/۱۳۵۸ حدود ۴۰۰ تن از دانشجویان مسلمان پیرو خط امام، سفارت امریکا را -که در واقع لانه جاسوسی این کشور در ایران بود - تصرف کردند و حدود ۱۰۰ نفر از جاسوسان را به گروگان گرفتند. اولین درخواست دانشجویان مسلمان پیرو خط امام، استرداد محمدرضا پهلوی بود. با تأیید حضرت امام خمینی (ره)، مردم مسلمان ایران نیز به پشتیبانی از این اقدام دست به راهپیمایی زدند. در اولین اقدام بشردوستانه و به فرمان امام (ره)، ۴ زن و ۶ گروگان سیاهپوست روز سه‌شنبه ۲۹/۸/۱۳۵۸ با حضور حجت‌الاسلام سید احمد خمینی آزاد شدند. اسناد به جا مانده از تصرف این مرکز، مبیّن جاسوسی عوامل داخلی و خارجی ضد انقلاب بود. از آثار مثبت تسخیر لانه جاسوسی آمریک

اطلاعات تکمیلی

زبان اصلی: فارسی
نوع کنش: سخنرانی

کنشگران و ذینفعان

مخاطب کنش: ملت ایران
حاکم زمان: امام خمینی (ره)

موضوعات و دسته‌بندی‌ها

منبع

مکتوبات و بیانات سیاسی و اجتماعی علمای شیعه(جلد ۱ تا ۹)
محمدحسن رجبی (دوانی)