کنشگران / عالمان دینی

متن خلاصه هوش مصنوعی

سخنرانی با یادآوری روز خاطره‌انگیز ملت ایران و شخصیت دکتر محمد مصدق آغاز می‌شود. مصدق به عنوان نماد مبارزه علیه ظلم، استبداد و استعمار معرفی شده و وحشت دشمنان از نام و مزار او بیان می‌گردد. سپس به تحلیل علل شکست‌ها و پیروزی‌های ملت‌ها بر اساس آیه «إِنَّ اللهَ لا یُغَیّرُ مَا بِقَومِ حَتَّی یُغَیّرُوا مَا بِأَنفُسِهِم» پرداخته می‌شود و تغییر روحیات و اخلاق فردی و جمعی به عنوان عامل اصلی عزت و ذلت معرفی می‌گردد. در ادامه، به زندگی دکتر مصدق و تحول او از طبقه اشراف به مرد ملت اشاره شده و نقش او در نهضت ملی شدن نفت و همکاری با شهید مدرس در مبارزه با نفوذ روس و انگلیس تبیین می‌شود. سخنرانی به نهضت‌های پیشین مانند نهضت سید جمال‌الدین و نهضت تنباکو اشاره کرده و نقش علما در بیداری ملت را برجسته می‌سازد. سپس به شکست مشروطیت و ظهور رضاخان به دلیل نفوذ فرصت‌طلبان و غرب‌زدگان پرداخته و ضعف و زبونی رضاخان در برابر اجنبی را به تصویر می‌کشد. در بخش بعدی، به اوج‌گیری نهضت ملی شدن نفت با وحدت گروه‌های ملی و دینی و نقش مراجع و فداییان اسلام اشاره می‌شود. سپس علل شکست این نهضت، از جمله تفرقه و نفوذ جاسوسان در میان رهبران (آیت‌الله کاشانی و دکتر مصدق) و سوءاستفاده از غرور و هوای نفس افراد، تشریح می‌گردد. سخنرانی با تأکید بر لزوم تجربه‌اندوزی از گذشته، پرهیز از خودبینی و گروه‌گرایی، و هوشیاری در برابر دسیسه‌های دشمنان ادامه می‌یابد. در پایان، به اهمیت حفظ وحدت و همبستگی ملی، حمایت از دولت فعلی (با وجود کاستی‌ها)، بازسازی ارتش ملی و توجه به مسئولیت تاریخی ملت ایران در قبال نسل‌های آینده و جهان اسلام تأکید شده و با آیاتی از قرآن کریم در مورد برادری و اتحاد، به پایان می‌رسد.

متن کامل گزارش

رَبَّنَا عَلَیکَ تَوَکَّلنَا وَ إِلَیکَ أنَبنَا وَ إِلَیکَ المَصِیرُ. إِنَّ اللهَ لا یُغَیّرُ مَا بِقَومِ حَتَّی یُغَیّرُوا مَا بِأَنفُسِهِم. برادران! خواهران! فرزندان گرامی! امروز روز خاطره‌انگیزی است برای ملت ما، همه در پیرامون تربت شخصیتی مبارز و تاریخی جمع شده‌ایم. نام مرحوم دکتر محمد مصدق برای همه ملت ایران و برای تاریخ ما و نهضت ما خاطره‌انگیز است. نام دکتر مصدق، همان اندازه که برای هشیاری، بیداری، نهضت، مقاومت، قدرت ملی، خاطره‌انگیز است؛ به همان اندازه برای دشمنان ما، دشمنان داخلی و خارجی، استعمار خارجی و عوامل استعمار داخلی وحشت‌آور و نگرانی‌آور است. دکتر مصدق دوازده سال پیش در حال تبعید در میان این قلعه و بیابان چشم از جهان دوخت ولی قبر او، مزار او، نام او، همه اینها برای دشمنان ملت وحشت‌انگیز بود. چه سال‌هایی که گذشت و مردم ما، ملت باوفای ما، ملت هوشیار ما، برای زیارت قبر او، برای زنده کردن نام و نهضت او به سوی مزار او می‌آمدند و پلیس و مأمورهای دژخیم و طاغوت از زیارت کردن و فاتحه خواندن بالای قبر او وحشت داشتند و همه راه‌ها را به روی ما و همه ملت ما در این گوشه بیابان می‌بستند، چرا؟ مگر چه بود دکتر مصدق؟ از دکتر مصدق خفته در خاک و چشم از جهان دوخته، چه وحشتی داشتند؟ دکتر مصدق، نام او، راه و روش او مجموعه‌ای است از مبارزه بیش از نیم قرن ملت ایران. دکتر مصدق در پی نهضت‌های پیش از خود و ادامه نهضت‌های پس از وفاتش حلقه‌ای و واسطه‌ای بود برای ادامه نهضت مردم ایران علیه ظلم و استبداد و استعمار و استثمار. این نام و این مزار همیشه مورد توجه مردم ایران و دنیای آزاد و آزادیخواه بوده است و خواهد بود. امروز که ما در اطراف مزار او جمع شده‌ایم، پیش از اجتماع ظاهری ما، باید مرکز اجتماع فکری و اندیشه انقلابی ملت ما باشد. ما تا چندی قبل چنین روزی را باور نمی‌کردیم که همه ما از اطراف و اکناف در چنین مکانی با هم جمع بشویم و یاد مصدق و راه و روش او را باز زنده‌تر کنیم. دکتر مصدق مجموعه‌ای است از سلسله حوادث و موج‌های قبل از خود و بعد از خود. ما و شخص مخلص شما، با این وضع حال و مزاحم که اینجا نشسته‌ام، اگر هرچه بگویم و هرچه به یادم هست با همه ضعف حافظه کافی نیست. شاید اگر همه سکوت کنیم و در اندیشه فرو برویم و تذکرات گذشته را به یاد آریم، این سکوت بیش از هزار زبان گویا باشد و گذشته و وضع کنونی و آینده ما را ترسیم کند. آنچه من می‌توانم در این مکان و در این شرایط به شما ملت عزیز شرافتمند ایران بگویم فقط تذکرهایی است، یادآوری‌هایی است که شاید این تذکرات هرچه بیشتر نافع‌تر باشد، تذکرات شکست‌ها و پیروزی‌ها، تذکرات راه‌های مستقیم و منحرف، تذکرات علل شکست‌ها و پیروزی‌های ملت ایران که مانند موج دریا گاه طوفانی می‌شد و گاه آرام ولی در عمق، مواج و متحرک بود. دکتر مصدق چرا پیروز شد؟ دکتر مصدق - یعنی نهضت ملی و دینی ایران - چرا پیروز شد و چرا به شکست منجر شد؟ چرا این موج برخاست و دو مرتبه آرام گرفت؟ این آیه‌ای که در آغاز سخنم بیان کردم با همه فشردگی و کوتاهی و اعجازآمیزی، بیان علل شکست‌ها و پیروزی‌های ملت‌ها و مردم و امم است. إِنَّ اللهَ لا یُغَیّرُ مَا بِقَوم حَتَّی یُغَیّرُوا مَا بِأَنفُسِهِم. تغییر و تحول، شکست و پیروزی، عزت و ذلت، انهدام و سازندگی، همه مربوط به چیست؟ به روحیات، نفسیات و اخلاق و روش‌ها و منش‌های ملت‌هاست. دو اراده است: اراده انسان، اراده خدا و سنن جاریه الهی. تغییر با اراده انسان در خود انسان، تغییر نفسیات، اخلاق، روحیات، دید، بینش اگر به هر جهتی تغییر کرد، سنن الهی هم، آن ملت و آن امت را در همان جهت تغییر می‌دهد. تغییر از عزت و ذلت، تغییر از استقلال و سربلندی، تغییر به سوی خفت و تحقیر و سرشکستگی، تغییر از جهت قدرت، تغییر به جهت ضعف همه اینها از زبان قرآن مربوط می‌شود به تغییر انسان‌ها. چرا امروز ما عزت و پیروزی خود را درک می‌کنیم؟ برای این که فردفرد ما و گروه‌های ما تغییر کرده‌اند از آن وابستگی‌ها، خودخواهی‌ها، خودپرستی‌ها در برابر استبداد قهار و استعماری که در تمام شئون زندگی حیاتی ما، در اقتصاد ما، در اجتماع ما، در فرهنگ ما، در اخلاق ما رسوخ کرده بود؛ یک مرتبه هشیاری، بیداری، قاطعیت رهبری، همه را بیدار کرد. این بیداری، این هشیاری وقتی که به اوج کمال خود رسید همه قدرت‌هایی که علیه ما بودند، قدرت‌هایی که با همه قوا در سرکوب ما می‌کوشیدند، قدرت قهار خارجی و داخلی شکست خورد و ما پیروز شدیم. إِنَّ اللهَ لا یُغَیّرُ مَا بِقَوم حَتّی یُغَیّرُوا مَا بِأنفسِهِم، تغییر کردیم، سنن الهی هم به یاری ما آمد. در گذشته هم همینطور بود. زندگی گذشته، حیات اجتماعی، بلندی‌ها، عزت‌ها و ذلت‌ها، پراکندگی‌ها، اجتماعات، نهضت‌ها، و همه مربوط به همین است و باید ما هرچه بیشتر هشیاری و آگاهی خودمان را و تغییر نفسیات خودمان را توجه کنیم، و بشناسیم. شخص دکتر مصدق کی بود؟ دکتر مصدق مردی بود تحصیلکرده، ولی در زندگی اشرافی، در طبقه اشراف در دربار یا پیرامون دربار، تغییر کرد، تحول یافت، مرد ملت شد، مرد اجتماع شد، مرد نهضت شد، همانطوری که قرآن درباره موسی بیان می‌کند: فَالتَقَطَهُ آلَ فِرعَونَ لِیکُونَ لَهُم عَدُوّاً وَحَزَناً[۱] همانطوری که می‌گوید: یا موسی وَ اصطَنَعتُکَ لِنَفسِی[۲]: تو را درست کردم، ساختم که یک روزی به درد من بخوری، به راه من، مشیت من. دکتر مصدق مثل بسیاری از رهبران اجتماع، در درون طبقه اشراف بود، پوکی آنها را از نزدیک می‌دید، ساخت و سازهای دربارها را از نزدیک مشاهده می‌کرد، و همه اینها را دید، آن رعب، آن مقهوریتی که مردم از چنین قدرت‌ها دارند، در نظر او کاهش یافت و از بین رفت. پوکی و پوچی قدرت‌های ظاهری را همانطوری که موسی در درون دربار فرعون - این مرد خودخواه مغرور پوک ضعیفی که ادعای انا ربکم الاعلی، می‌کرد و ملتی را به اسارت و بردگی کشیده بود - او هم از نزدیک دید، و شناخت او توسعه پیدا کرد، انقلابی شد، به درد مردم رسید، و از نزدیک دید که مردم مقهور و منکوب و ذلیل چگونه مردمی هستند، مردمی که جز شهوت، جز هوس، جز هوی، جز خودخواهی اطراف خود را نمی‌بینند. مرحوم دکتر مصدق در ابتدای کودتای رضاخانی که با همکاری استعمار قوی انگلستان از همان ده «آق بابا» نزدیک قزوین با همان لباس ژنده- که می‌گویند جرأت نمی‌کرد در مقابل کنسول انگلیس صحبت کند - او را پیدا کردند، دیدند به دردشان می‌خورَد، دیدند برنامه‌شان را خوب اجرا می‌کند، دیدند انسانی است، فردی است که در نهضت مرحوم میرزا کوچک‌خان خوب توانست نهضت را با پشتیبانی استعمار شکست بدهد. مردی است دارای روح نظامی و در عین حال طماع و خودپرست. بسیار خوب پیدا کردند به وسیله او کودتا کنند، چرا کودتا کنند؟ برای چی؟ دکتر مصدق، رفیق مرحوم مدرس خوب می‌فهمید که این کودتا عاقبتش برای این ملت چه فاجعه‌ای خواهد بود. این کسی که استعمار انگلستان در بین همه مردم این کشور انتخاب کرده برای چیست و چه برنامه‌ای دارد؟ برای این که تمام قدرت‌های ملی و دینی را بکوبد، تمام عشایر را سرکوب کند و همه جناح‌ها و گروه‌هایی که درک و درد دارند اینها را یا بکشد، یا خانه‌نشین کند و راه را برای چپاول و غارت انگلستان باز کند. این برنامه آنها بود. آن روز کی می‌فهمید؟ آن روز چه مردمی بودند که عاقبت چنین حکومت و سلطنتی را ارزیابی کنند؟ عده‌ای معدود، یک اکثریتی متوجه نبودند، فریب وعده‌ها را خوردند، به عنوان امنیت و ثبات کشور، به عنوان سرکوبی اشرار از او حمایت می‌کردند. یک عده می‌فهمیدند ولی جرأت مقاومت نداشتند. در آن دوره‌ای که دو قدرت بزرگ روس و انگلستان در کشور ما راه نفوذ و راه پایگاه‌ها و استفاده‌ها را می‌جستند. هیأت حاکمه هم عده‌ای طرفدار روس بودند و عده‌ای طرفدار انگلیس. در این بین آن حقی که ملحوظ نمی‌شد و آن چهره‌ای که به چشم نمی‌آمد ملت ایران بود. دکتر مصدق با همکاری مرحوم مدرس این راه را باز کرد و این تز را نشان داد که نه روس و نه انگلیس، بلکه ملت، این ملت است که باید سرنوشتش را به دست بگیرد و راهش را بیابد و پیش برود. مدرس در تبعیدگاه مرد، و کشته شد، و رفقای او ... چه خاطراتی من از مرحوم مدرس به یادم هست که با پدر من روابطی داشت، نامه‌هایی که از تبعیدگاه می‌فرستاد به وسیله کاغذ سیگار که آن وقت معمول بود، و از وضع خودش شکایت می‌کرد و درد دل‌هایش و راه و روش‌اش را به بعضی از علما و مراجع دینی می‌فرستاد که: «من در تبعیدگاه هستم و می‌میرم ولی این راه را ادامه بدهید.» دکتر مصدق و مرحوم مدرس دنبال چه موجی و چه تزی بودند؟ سال‌ها ملت ایران و ملل اسلامی و خاورمیانه خواب بودند. در این میان از همین کشور ما، از همین سرزمین پاک ما، از میان همین ملت هشیار و آگاه ما، مانند سید جمال‌الدین قیام کرد، از این کشور به آن کشور، تا ملل اسلامی و ملل شرق را بیدار کند. اولین موج شروع شد، از کی بود؟ از سید جمال‌الدین که به عمق انقلابی اسلام و قرآن آگاه بود. همان وقتی که اسلام و قرآن وسیله تخدیر و وسیله بیهوشی و بیدادگری شده بود، این سید جمال‌الدین بود. [که موج را به وجود آورد]. چند شب قبل عده‌ای از نمایندگان جمعیت کشور آفریقایی پولیساریو آمدند [و با هم دیدار داشتیم]، مردمی که سال‌ها با استعمار انگلیس و فرانسه و اسپانیا جنگیدند و در میان صحرا، در محاصره استعمار بودند و چشم به این انقلاب ایران دوخته بودند که یار و یاور و پشتیبان آنها باشد، به مناسبتی نام سید جمال‌الدین به زبانشان آمد. گفتم: می‌شناسید، گفتند: بله، او منشأ همه نهضت‌ها بود، نهضت شمال آفریقا و دیگر کشورهای اسلامی. ولی گفت: سید جمال‌الدین افغانی. گفتم: اشتباه است، سید جمال‌الدین از ایران بوده، شهر او، خانه او هنوز در اسدآباد همدان باقی است و مردم ایران می‌شناسند. گفت: ایرانی بود؟ گفتم، بله، ایرانی بود. کواکبی هم ایرانی بود که منشأ حرکت فکری اسلامی در سوریه شد، اصلش اردبیلی بود. تعجب کرد، گفت پس همه نهضت‌های قومی که از ایران شما شروع شده، گفتم: بله، از همین جهت دشمنان ما هم بسیار نسبت به ما کینه‌توز هستند چون این نهضت‌ها از ایران بود. نهضتی بود از اصالت فکری اسلامی که در شخصیت‌های بزرگی بروز کرد. سپس نهضت تنباکو بود که یک مردم عالِم هشیاری در یک گوشه از عراق تمام جریان‌های آن روز ملت ایران را زیر نظر گرفت، در گوشه سامرا با آن همه دور بودن روابط، که وقتی قرارداد رژی را دربار ناصرالدین شاه امضا کرد، همه خواب بودند ولی او می‌دید که دنبال این قراردادها چه اسارت‌هایی است، چه کیدها است، چه فریب‌ها است، چه ذلت‌ها است با چند کلمه که «الیوم استعمال [توتون و] تنباکو [بأی نحو کان] در حکم محاربه با امام زمان است» تمام مملکت از جا بلند شد. زن و مرد ایرانی علیه این قرارداد قیام کردند، قلیان‌ها را شکستند، وقتی زنان ناصرالدین شاه از تهیه قلیان برای شاه ابا کردند، ناصرالدین شاه گفت: شما زن من هستید نه این که مقلد آن شیخ و آخوند که در یک گوشه دیگر است! گفتند: بله، ما زن تو هستیم ولی به حکم همان ما بر تو حلال شدیم و اکنون او حرام کرده. ما هم به تو قلیان نخواهیم داد. این نهضتی بود که در عمق خانه‌ها، در دهات، در همه گوشه و کنار دربار، ناصرالدین شاه را با آن تظاهرات دینی و اسلامیش متزلزل کرد، از آنجا موج آمد تا مشروطیت. برادرها، فرزندان! نهضت‌های ایران را با هشیاری ارزیابی کنید، تعصب، یک جهتی بینی، یک بُعد بینی همیشه ما را بیچاره و مخذول کرده است. نهضت مشروطیت از کی بود؟ با همه مخالفت‌ها، با همه این که یک عده قشریان از نام مشروطه وحشت داشتند، غیر از علمای بزرگ و هشیاری که در نجف و در ایران بودند، چه کسانی از مشروطیت حمایت کردند؟ چرا نهضت مشروطیت شکست خورد؟ و از میان مجلس مشروطه و آن خون‌هایی که ریخته شد و آن همه فداکاری‌ها سر و کله رضاخان مستبد بیرون آمد؟ برای این که یک عده فرصت‌طلب، یک عده فراماسونر، یک عده غربزده، خودخواه، آن مسیر مشروطیت را تغییر دادند و مشروطیت که باید حق ملت باشد در انتخاب دولت و نماینده و سرنوشت‌شان، بدل شد به آلت و وسیله‌ای برای قدرت‌های استبدادی و استعمار خارجی، این هم مشروطیت ما بود. خاموش ماندیم، ساکت ماندیم در مقابل رعب استبداد رضاخانی، مردم زبانشان بسته بود، ولی دل‌ها می‌تپید، قلب‌ها در حرکت بود، منتظر فرصت بودند، چه شد؟ شهریور بیست پیش آمد، ملت هشیار شد، پوکی دعاوی رضاخانی را فهمید. آن کسی که در مقابل ملت شمشیری بود بر سر همه[۱]، در مقابل اجنبی چقدر ذلیل و زبون بود، چقدر بدبخت بود. به قول آن زن عرب که به فرزندانش که در مقابلش ستیزگی می‌کردند، و او را ناراحت می‌کردند، می‌گوید: اَسَدٌ عَلَیَّ وَ بِالحُرُوب نعامَهٌ (شما بچه‌ها فقط برای من شیر هستید ولی در جنگ‌ها شترمرغ‌اید). من به خوبی یادم هست همینقدر که رادیوی انگلستان اولین حمله را متوجه رضاخان کرد، بیچاره خودش را باخت. در همین قصر سعدآباد هر شب و هر روز در زیر یک درختی و در گوشه‌ای از وحشت می‌خزید، چندبار فرار کرد از بین راه او را برگرداندند. صندوق‌های جواهرات را مثل پسر خلفش در کامیون گذاشته بود، می‌رفت و برمی‌گشت، مثل بچه گربه بیچاره‌ای، پشت گردنش را گرفتند و بردندش به جزیره موریس. تازه مردم غافل ما فهمیدند این قدرت چقدر پوشالی بود. خوب، مرد حسابی یا ناحسابی! تو شاه شدی مگر برای مرهم روی دمل مردم؟ برای این بود که در مقابل اجنبی ایستادگی کنی. خوب، بر فرض کشته می‌شدی، چرا در رفتی؟ آن هم با این زبونی و بدبختی؟ بعد هم شد رضاشاه کبیر! اگر در نمی‌رفت پس چی می‌شد با آن ذلت و بیچارگیش؟! همانطوری که پسرش هم در رفت. دفعه اول خوب تو برای چی در رفتی؟ اگر ملت با تو بود، چرا فرار کردی؟ اگر خطر اجنبی بود، تو باید در مقابل خطر با ملت بایستی، وقتی که ملت فهمید چیست و درونش چه بود، حرکت شروع شد. جنگ بین‌المللی [دوم] پیش آمد، در این بین مردم آگاه شدند که باید نجات پیدا کنند. شخصیت دکتر مصدق مانند پزشک ماهری، انگشت روی نقطه درد گذاشت و گفت ما باید در دنیای شرق و غرب بیطرف باشیم، تز «عدم تعهد» را ابراز کرد، همان تزی که دنبال آن، مرحوم ناصر، نهرو، سوکارنو، دنبال کردند و اکنون رو به توسعه است و گفت: بدبختی ما همین انبارهای نفت ماست. ما نفت نمی‌خواهیم، گرسنه می‌مانیم، ولی آزادی و استقلال می‌خواهیم. نهضت اوج گرفت، چه شد که اوج گرفت؟ باز می‌رسیم به همین اشاره آیه قرآن: إنَّ اللهَ لا یُغَیّرُ مَا بِقَومِ حَتَّی یُغَیّرُوا مَا بِأَنفَسِهِم. آن وقتی که وحدت نظر بود، گروه‌های ملی و دینی و مذهبی همه در یک مسیر حرکت کردند، مراجع دینی مانند مرحوم آیت‌الله خوانساری، آیت‌الله کاشانی، فداییان اسلام اینها هر کدام با هم شروع کردند به حرکت و به حرکت درآوردن ملت، هر کدام به جای خود. فداییان اسلام با جوانان پرشور و مؤمن راه باز می‌کردند، موانع را برطرف می‌کردند، یک مانع را از سر راه برداشتند[۱]. انتخابات آزاد شروع شد، مانع دیگر را برداشتند[۲] صنعت نفت در مجلس ملی شد، فتوای مراجع و علما برای انتخابات و پشتیبانی از دولت ملی در تمام [شهرها و] روستاها و در میان کارگرها [منتشر شد]، همه یک شعار شد، همه یک حرکت بود، همه یک هدف بود. بعد چه شد؟ از کجا ضربه خوردیم؟ پیش از ضربه خارجی، ضربه از درون خودمان خوردیم. اینها همه برای تذکر است، بیان واقعات است، برای این که موضع و موقع کنونی خودمان را درک کنیم برگشت می‌کنیم به همان روحیات و نفسیات انسان. همانطوری که انواع میکروب‌ها در پیرامون انسان موجود است ولی وقتی که بدن علیل شد، زخم و جراحتی پیش آمد، از همان جا بیماری نفوذ پیدا می‌کند. در روحیات و اخلاق انسان‌ها هم مسأله همینطور است. عوامل استعمار، استبداد داخلی، جاسوس‌ها، اطراف این قدرت‌ها، شروع کردند به تفحص کردن، نقطه‌ضعف‌ها را پیدا کردن. به فداییان [اسلام] گفتند: شما بودید که این نهضت را پیش بردید، فداییان می‌گفتند: ما حکومت تامه اسلامی می‌خواهیم، اینها به آنها می‌گفتند: دکتر مصدق بی‌دین است یا به دین توجه ندارد و نمی‌خواهد خواسته‌های شما را انجام بدهد. آنها به دکتر مصدق می‌گفتند: اینها جوانان پرشور و تروریست‌اند از آنها باید بپرهیزید. من که خودم در این میان می‌خواستم بین اینها تفاهم ایجاد کنم دیدم نمی‌شود. امروز صحبت می‌کردم فردا می‌دیدم چهره‌ها عوض شده است، باز خصومت، باز موضعگیری. مرحوم دکتر مصدق می‌گفت: من نه مرد مدعی حکومت اسلامی هستم، و نه می‌خواهم همیشه حاکم و نخست وزیر شما باشم؛ مجال بدهید، بگذارید من قضیه نفت را حل کنم. آنها می‌گفتند: ما سهم بزرگی داریم باید خواسته‌های ما را انجام بدهید. این جناح را جدا کردند. نتوانستیم آن ترکیب، آن وحدت، آن نیروی انقلابی مسلحانه را دو مرتبه التیام بدهیم. آنها یکطرف رفتند. آمدند دو مرتبه سراغ مرحوم آیت‌الله کاشانی باز از راه نفسیات که: این نهضت مال توست، دکتر مصدق چکاره است؟ تمام دنیا به دست توست، دور آن پیرمرد را جاسوس‌هایی که ما از نزدیک می‌شناخیتم گرفتند، او را از دکتر مصدق جدا کردند. یادم هست روزی که گفتگو در بین مردم بود که مرحوم آیت‌الله کاشانی حمایت از زاهدی می‌کند و توطئه‌ای در کار است، به تنهایی رفتم منزل ایشان در همین قسمت پل چوبی، تنها بود. در اتاقی به انتظارش نشستم، آمد. ظرف خربزه‌ای در دستش بود، به عنوان تعارف جلو من گرفت. تا خربزه را دیدم گفتم: حضرت آیت‌الله! دارند زیرپایت پوست خربزه می‌گذارند، مواظب باش! گفت: نه اینطور نیست من حواسم جمع است. گفتم: من شما را مردی پاک و مبارز می‌دانم، مبارزه‌های شما در عراق علیه انگلستان، در نهضت عراق فراموش شدنی نیست. شما این مزایا و این سوابق را دارید، درست متوجه و هشیار باشید تفرقه ایجاد نشود، گفت: خاطرتان جمع باشد. با همین مسائل جزیی و خصلت‌ها و غرورها! پناه بر خدا از غرور، از هوای نفس! همانطوری که ما معتقدیم شیطانی که در قرآن برای ما توصیف می‌کند، از نقطه ضعف درونی انسان کار را شروع می‌کند. یک نقطه ضعفش مال‌دوستی است. از همانجا آنقدر مال را در نظرش بزرگ می‌کند تا خودش را و شخصیت‌اش را و انسانیت‌اش را در راه مال از بین می‌برد و پوچ می‌شود. یکی شهوت دارد، یکی جاه‌طلب است. همینطور این شیاطینی که مظهر شیاطین درونی هستند، جاسوس‌ها، کارکشته‌ها، افراد، گروه‌ها می‌گردند: بابا! تو چنین هستی، نهضت مال توست، سهم بزرگ مال توست. این بیچاره را بادش می‌کنند، آن دیگری را همینطور و اینها را مقابل هم قرار می‌دهند. و از هم جدا کردند. آن چند نفری را هم که دور و بر مرحوم دکتر بودند، آنها را هم در گوششان گفتند: این دکتر، پیرمرد است، عقلش کم شده است، مردنی است تو باید بیایی جای او را بگیری، باد به آستین او کردند، او را به یک طرف بردند. همان دکتر مصدقی که با یک حرکتش، با یک فرمانش، مردم اجابت می‌کردند، وقتی که از درون، این قوا و نیروها متلاشی شد با یک ضربه ۲۸ مرداد چنین فاجعه‌ای برای ملت ایران پیش آوردند. یک عده لات و لوت، یک عده بدکاره، اینها راه افتادند با چند دینار پول، رفتند خانه‌اش را تاراج کردند، اثاثش را از بین بردند، خانه‌نشین‌اش کردند و به محاکمه‌اش کشیدند، به زندانش افکندند، به آن هم اکتفا نکردند، بعد از انقضای زندان، سال‌ها در همین قلعه [احمدآباد] زندانی بود، که یادم می‌آید وقتی که ما در زندان بودیم احوال ایشان را می‌پرسیدیم، می‌آمدند می‌گفتند دکتر تنهاست، خانواده‌اش هم همیشه فرصت ندارند که اطرافش باشند و می‌گوید یک کاری بکنید که مرا هم بیاورند پیش شما که با شما باشم؛ ولی تزش را حفظ کرد، هدفش را حفظ کرد. برادرها، فرزندها! چقدر انسان باید تجربه بکند؟ کافی نیست؟ تجربه‌های گذشته کافی نیست که یک مقداری از خودبینی‌ها و گروه‌بینی‌ها بکاهیم، مردم‌بین باشیم، خدابین بشویم، خودمان را در این راه فراموش کنیم، آینده‌مان را بنگریم و ببینیم چقدر دشمن‌ها در کمین ما هستند. نهضت دکتر مصدق دنیای خاورمیانه را تکان داد، به دنبالش مصر انقلاب شد، الجزایر انقلاب شد، ولی ما محکوم شدیم، ما متلاشی شدیم، باز غارتگران بین‌المللی بعد از ۲۸ مرداد آمدند، کشتند، بردند، خوردند، جوان‌های ما را پی‌درپی در مقابل مسلسل‌ها و گلوله‌ها قرار دادند و عده‌ای اوباش و دزد و ناچیز و پست را بر همه حیات و زندگی ما مسلط کردند. در مصر و در مکه نماینده‌های الجزایر و دیگران می‌آمدند و می‌گفتند ما دنبال نهضت شما حرکت کردیم، شما چرا به چنین روزی افتادید؟ من خجالت می‌کشیدم چه بگویم؟ این تاریخ گذشته ماست، این تاریخ دکتر مصدق ما است، این تاریخ نهضت‌های ماست. گذشت، ولی ملت ما اگر به ظاهر زبانش بسته بود، با هزار زبان گویا، حرفش را می‌زد، تفاهمش را می‌کرد، گروه‌های نهان و آشکار مبارزه را ادامه دادند. پس از شکست حکومت دکتر مصدق و پیشامد ۲۸ مرداد، «نهضت مقاومت ملی» تشکیل شد برای این که این چراغ خاموش نشود، امید مردم هنوز باقی باشد. از عده‌ای فرزانگان، شخصیت‌های ملی که جایشان خالی است در اینجا، آیت‌الله حاج آقا رضا زنجانی که فعلاً پیرمرد و ضعیف و در خانه نشسته است، آقای مهندس بازرگان، و دیگر رفقا و دوستان این چراغ را روشن نگه داشتند، آگهی مردم را بیشتر کردند، و ادامه پیدا کرد مانند دریا: گاه طوفانی، گاه آرام ولی در درونش پر از طوفان. این نهضت ادامه پیدا کرد. چه بود این نهضت؟ از کجا شروع شد؟ از شخصیت‌های سیاسی هشیار و بیدار، شخصیت‌هایی که آگاه به سیاست‌ها، و شیطنت‌ها بودند با پشتیبانی ایمان، با پشیتبانی شخصیت‌های اسلامی و مذهبی. آیا می‌شود این را نادیده گرفت؟ از نهضت تنباکو و سید جمال‌الدین گرفته تاکنون، کیست که نادیده بگیرد؟ می‌توانیم این واقعیات را نادیده بگیریم؟ ملت ایران این هستند. فرزندان من! من نمی‌خواهم مبارزات گروه‌ها را نادیده بگیرم، اینها همه فرزندان ما هستند، من دلم برای همه می‌تپد، در زندان‌ها از هر گروهی که می‌شنیدم یا خبر می‌دادند که کسی را در جلو تیر گذاشته‌اند، مثل این که به قلب من تیر می‌زدند، ولی آیا می‌شود نادیده گرفت؟ برادرها، عزیزها! شرایط کشور، اخلاق این مردم، روحیاتشان، و ایمانشان را می‌شود نادیده گرفت؟ در تمام واحدها، کارخانه‌ها، این کارگرهایی که از اطراف آمده‌اند، این کارمندها، اینها شعارشان چیست؟ چه می‌گویند؟ این شعور از کجاست؟ این شور و شعور از کجا جوشیده؟ از آن عمق ایمانی و اسلامی مردم این کشور ... عرب فقط ناقل اسلام بود مثل سیم نقاله، ولی در ایران اسلام جوشید، این همه فلاسفه، این همه علما، فقه و ادب و عرفان و همه چیز، همه‌جور علوم غرب و علوم سابقین را گرفتند و با حرکت اسلامی، رهبری اسلامی، تعالیم قرآن، اینجور شکوفا کردند و به دنیا رساندند. این ایران بود، این ایران است. همه دنیا، این اهمیت و موفقیت و شخصیت مردم ایران را می‌شناسند، هر جا فلسفه‌ای است، هر جا علمی است، هر جا عرفانی است، هر جا آگاهی است، در دنیای شرق و غرب معترفند که پایه اصلیش از ایران بوده است، این ایران است، عرب آورد، خلفای اموی و عباسی مسلط بودند ولی به قول جبران خلیل جبران که می‌گوید: علی، علی این شخصیت بزرگ، این نمونه عالی اسلام در زمان خودش شناخته نشد، غریب بود، مردم زمان خودش (عرب) علی را نشناخت «حتی قام قوم من الفرس»[۱]: علی ناشناخته ماند تا مردم هوشمندی از ایرانیان و فارس برخاستند، همان‌هایی که بین جواهر و سنگریزه تمییز می‌دادند، آنها علی را شناختند، راه علی را پیمودند، منطق علی را فهمیدند. این سابقه ما ایرانی‌هاست، شما ایرانی‌هاست، کشور امامت، کشور علی‌شناس، کشور امام‌شناس، کشور غنی از فرهنگ، کشور غنی از ثروت‌های مادی در بین شرق و غرب، یک معبر بزرگ تاریخی و فعل و انفعال‌های دنیا. ما در میان همه این طوفان‌ها سربلند برخاستیم و هیچوقت برای همیشه تن به ذلت و استعمار و استبداد و بردگی ندادیم. اگر بدنمان به بردگی کشیده شد، قلب‌ها و فکرهای ما به بردگی کشیده نشد. اکنون ما، ما ملت، ایران انقلاب[۲] کردیم. بعد از ۱۵ خرداد [۱۳۴۲] یک شخصیت علمی، یک شخصیت دینی، یک مرجع مصمم و قاطع فریادش علیه رژیم بلند شد، همان وقتی که اکثریت مردم ما و رهبرهای ما، رهبرهای خوب ما جرأت نمی‌کردند که انگشت روی درد بگذارند که رژیم سلطنت، دربار شاهنشاهی، درد بی‌درمان است. این مرد بلند شد و گفت: [درد] این است، این رژیم تا هست قانون نمی‌شناسد، تا [چه رسد] قانون اساسی بشناسد. اینجا را انگشت گذاشت؛ همانجایی که همه مردم دردشان همان بود. قانون [اساسی] و مشروطیت، آلت‌دست رژیم استبداد و سلطنت است. نشد، نمی‌شود، نخواهد شد، به قول دوست ما آقای مهندس بازرگان، «اعلیحضرت»ی با مشروطیت و قانون سازگار نیست. او خودش را اعلی می‌داند، یعنی مرتبه خدایی، فوق خدایی. چطور می‌شود سازگار باشد؟ مردم حرکت کردند، جان دادند، خون دادند، ۱۵ خرداد پیش آمد؛ ولی ملت ایران چون به دردشان، به موضع درد، به موضع بدبختی‌شان، انگشت گذاشته شده بود، دیگر ساکت ننشستند، شرایط تغییر کرد، خفقان زیاد شد، کشتار زیاد شد، گروه‌های مسلح به میدان آمدند، وظایفشان را انجام دادند. فَمِنهُم مَن قَضَی نَحبَهُ وَ مِنهُم مَن یَنتَظِرُ وَ مَا بَدَّلَوا تَبدِیلاً. امروز ما یک مرحله بزرگ تاریخی را پشت سرگذاشتیم، ولی مرحله‌ها در پیش داریم. دستگاه استبدادی و سلطنت منهدم شد ولی باز تجربه‌های سابق را باید در نظر بگیریم. در زمان دکتر مصدق چی شد؟ یک قسمتش را گفتم: خصلت‌ها، نفسیات، روحیات بود. یک قسمت‌اش هم، متأسفانه، گروه‌ها، گروه‌های راست و چپ که هر دوی اینها در مقابل نهضت ایستادگی کردند؛ چپ‌نما یا چپ، راست‌ها یا راست‌نماها. همان وقتی که ملت ایران یک پارچه فریاد می‌زد: باید ما به سرنوشت خودمان دست یابیم، نفت باید به روی استعمار بسته بشود که این پایگاه اقتصادی، پایگاه استعمار است، پایگاه ظلم است، پایگاه کوبیدن ملت ماست، دیدید چه شعارهایی پیش آمد؟ شرق و غرب، نه روسیه از ما حمایت کرد نه دیگران. نه، حمایت نکردند، ما حمایتشان را نمی‌خواهیم، ما ملتی هستیم روی پای خودمان می‌ایستیم، حمایت نمی‌خواهیم، همه با ما دشمنی کردند، همه تحریک کردند، توده‌ای‌های نفتی درست شدند. من، به آن اصل‌هایشان جسارت نمی‌کنم، یک عده جوان‌های ناپخته هم آلت‌دست شدند، همه شعارها پشت سر شعار، چه شعارهایی؟! مصدق را متهم کردند که طرفدار آمریکاست!! منافع امپریالیزم را می‌خواهد تأمین کند، متهمش کردند به این که اهل سازش است. آیا این اتهامات به مصدق، این شخصیتی که در تاریخ امتحان خودش را داده، پنجاه، شصت سال در مبارزه بوده می‌چسبید؟ فراخور مصدق بود؟ فراخور نهضت ملی بود؟ نفت بسته شد بر روی استعمار، ولی همان کارگرها و کارمندهای شرکت نفتی که در دوره تسلط انگلیس‌ها سر به زیر بودند، تحریک شدند، پول نداشتیم، ولی حقوقشان داده می‌شد، اما هر روز بهانه‌ای: ما مسکن می‌خواهیم، ما تأمین بهداشت می‌خواهیم، چه می‌خواهیم، چه می‌خواهیم، چه می‌خواهیم آخر بگذارید یک مقداری هم نفس بکشیم! در مقابل این غول استعمار بگذارید ما حواسمان جمع باشد، این مملکت مال شما، نفت مال شما، هرچه می‌خواهید استفاده کنید، ولی مگر می‌گذاشتید. چه شد؟ در همین راه بُر زدند. بین مخالفت راست و چپ، چه‌ها کردند. یک مرتبه داستان ۲۸ مرداد پیش آمد، خوب شد؟! خوب نتیجه گرفتیم؟ بهره بردیم؟ نباید این تاریخ برای ما تجربه باشد؟ من وقتی که به مسجد آمدم دیدم اینقدر روزنامه، به عنوان چپی‌ها و توده‌ای‌ها، البته به عنوان آنها، ولی با شعارهای آنها: «تو را می‌کشیم»، همچی می‌کنیم، همه آخوندها را می‌کشیم، به دارتان می‌زنیم، اگر در راه ما، در حرکت ما، مقاومت کنی چنین و چنان می‌کنیم، بعد دیدیم بین ۲۵ تا ۲۸ مرداد برای همه مراجع دینی نوشته‌اند. شعارها این بود، البته ما می‌دانستیم دروغ است، می‌دانستیم دسیسه است، ولی [می‌گفتند که] کمونیستم می‌خواهند مسلط بشود، دین را می‌خواهد از بین ببرند. یک عده‌ای داد وا اسلام‌شان بلند شد، یک عده‌ای داد شعارهای از این طرفی. این وسط چی شد؟ چه نتیجه‌ای گرفتیم؟ چند سال است؟ چند سال ذلت؟ چقدر قربانی دادند؟ نباید ما متنبه بشویم؟ این مطالبی که گفتم، امیدواریم که همه فرزندان و برادران و عزیزان ما با حسن نظری که شاید اکثریت به من دارند، به عنوان پند، تذکارهای پدر رنجوری که اواخر زندگیش را می‌گذراند که جز خیر و صلاح ملت را نمی‌خواهد، از این نصایح من کسی دلخور نشود. من صلاح همه را می‌خواهم، من هیچ کشش یا محبت خاصی به هیچ گروهی ندارم، و من فقط خیر و صلاح ملت را می‌خواهم. ای ملت شریف! ای ملت رنجدیده! مواظب باشید در بین این چپ‌گرایی و راست‌گرایی باز هم دچار عوامل استعمار و استبداد و اسرائیل و جاسوس‌های اینها نشویم! اگر باز شدیم، همه ما کوبیده می‌شویم، این یک اعلام خطری است که به شما می‌کنم، به همه ما که مثل بعد از ۲۸ مرداد و بدتر از آن [پیش نیاید]. دندان‌های آنها تیزتر شده است، عقده‌شان بیشتر شده، سر تا پا خشم هستند علیه ما، با همه قوایی که دارند، با همه دسیسه‌ها و وسایل نظامی و غیرنظامی در کمین نشسته‌اند. هشیار باشید! این تفرقه‌افکنی‌ها، این موضع‌گیری‌ها این شعارهای بیجا را کنار بگذارید. همانطوری که در انهدام این قدرت کوشیدید، در سازندگی بکوشید. به اندازه کوه‌ها بار مشکلات اقتصادی و اجتماعی و سیاسی، در پیش داریم. این دولتی که فعلاً این مسئولیت خطیر را در پیش گرفته و به دست گرفته - بارها گفته‌ام، نه دولت[۱] ایده‌آل شماها، چپ‌گراها، راست‌گراها، نمی‌دانم هر چه اسمش را می‌گذارید، [است] ایده‌آل من هم نیست، اما ایده غیر از واقعیات است و این را باید اعتراف کنیم که اینها مخلصند، هوی‌پرست نیستند، مشکلات دارند، گاهی در جلسات که از گوشه و کنار شرکت می‌کنم، گوشه‌ای از مشکلات را نشان می‌دهند من وحشت می‌کنم، بکوشید و انتقاد بکنید، هرچه دلتان می‌خواهد، در انتصابات انتقاد بکنید، در کارها انتقاد بکنید ولی باید همکاری کنید، برادرانه با محبت بکوشیم که این مشکلات را از پیش پا برداریم. رفتند و هزاران نوع خرابی پشت سر گذاشتند. در همین اطراف کرج باغ‌هایی که هست الان دارد از بین می‌رود. می‌گوییم بروید اداره بکنید، می‌گویند روزی میلیون‌ها خرج دارد، بودجه کجاست؟ وضع ارتش متلاشی شده، اینقدر شعار متلاشی [شدن] ارتش ندهید. خدا می‌داند که این شعار به مصلحت نیست، ارتش باید باشد، ارتش ملی، ارتش تصفیه شده. میلیون‌ها خرج این ارتش شده، خرج این تجهیزات شده، خرج این وسایل جنگی شده، اینها را باید تو دریا بریزیم؟ خوب بالاخره باید متخصصینی، کارشناس‌هایی، کارکشتگانی باشند، بشناسند. دانشکده دیده‌هایی، دانشگاه دیده‌هایی، همه اینها که [بد نبودند]؛ نظام ارتش بد بوده است، نه ارتشی، مگر ما فراموش کرده‌ایم که [پرسنل] نیروی هوایی چه کردند؟ چه خون‌ها دادند؟ چه حماسه‌ها؟ سربازهایی که شب‌ها به منزل ما می‌آمدند، افسرانی که می‌آمدند چه گریه‌ها، چه ناله‌ها! اینها برادران ما هستند، اینها فرزندان ما هستند، همین پلیس‌ها، اینها همه‌شان که بد نبودند، در یک نظام فاسد در یک محیط سراپا فساد، بالاخره هر کسی دامنش آلوده می‌شود و گناهکار می‌شود، هیچکدام نمی‌توانیم خودمان را تبرئه بکنیم. منی که با این سن اینجا نشسته‌ام و ناله می‌زنم در مقابل شما، خدا می‌داند من خودم را گناهکار می‌دانم. با این که می‌دانید سعی کرده‌ام که در خدمت این ملت و در خدمت دینم باشم؛ چه رسد به دیگران، همه باید استغفار کنیم، یعنی برگردیم، یعنی به خدا برگردیم، یعنی به صلاح ملت. برادرها! خواهرها! کارگرها! کارمندها! ملت ایران! باور کنید این مملکت مال شماست. هنوز هم نمی‌خواهید باور کنید، چون سال‌ها نمی‌خواستند باور کنیم این کارخانه‌ها مال شماست، این منابع طبیعی مال شماست، حق شماست، مال دیگری نیست، ولی مهلت بدهید که اینها به راه بیفتد، این منابع جاری بشود، این کارخانه‌ها به کار بیفتند، این زراعت ما سر و صورت پیدا کند، این زمین و آب و صحرا همه مال شماست. پس مال کیه؟ آنها می‌گفتند، مال ماست، شما از صدقه سر ما می‌خورید. ما می‌گوییم: نه، مال شماست، این نظام و ارتش مال شماست، دیگر در مقابل شما نخواهد بود، تصفیه خواهد شد، امروز هم دیدید که بعضی‌هایشان را تصفیه کردند، با شدت هم تصفیه خواهد شد، هیچ مجالی نخواهید داد به کسانی که جنایت و ظلم کردند ولی همه که اینطور نبودند. ارتشی قوی همانگونه که گفتم از حیث کیفیت قوی و از حیث کمیت فشرده برای تعلیم ملت، برای تهیه کردن گارد ملی، در شهر و روستا که همه پاسداران انقلاب و ادامه‌دهندگان راه انقلاب، برای ما باشند. امروز برادرها! خواهرها! فرزندان! شرق و غرب دنیا چشم‌ها به شما دوخته است، از هر سو به سراغ ما می‌آیند. این نهضت ما را معجزه می‌دانند. چندی قبل که به ملاقات حضرت آیت‌الله خمینی رفته بودم به ایشان گفتم: باور می‌کردید یک چنین روزی را؟ گفتند: نه والله! می‌گفتند: «معجزه است، معجزه قرن است، معجزه دنیاست.» اینک از همه جای دنیا به ما متوجه‌اند، کشورهای اسلامی، کشورهای خاورمیانه منتظرند ببینند ما چه می‌کنیم، امیدواریم که بتوانیم این مسئولیت عظیم تاریخی را نه درباره خودمان بلکه برای سرنوشت دنیایی که در زیر بار سلطه هست و در بندها گرفتار است، بتوانیم در آنها هم مؤثر باشیم. قدر خودتان را بدانید، شخصیت خودتان را حفظ کنید، همبستگی خودتان را نگه دارید، آینده‌نگر باشید، اطراف خودتان و جوانب خودتان را بدانید، از خودخواهی‌ها و خودبینی‌ها بیرون بیایید. امیدوارم که لطف خدا و همت والای شما ملت عزیز، همیشه شامل حال همه ما، باشد و بتوانیم هرچه بیشتر این نهضت را شکوفاتر کنیم. ما مُردنی هستیم، همه‌مان می‌میریم، باور بکنیم که می‌میریم ولی تاریخ ما، سرنوشت ما، مسئولیت ما نسبت به نسل آینده باقی می‌ماند. مبادا کاری کنیم که مورد لعن و نفرت آیندگان قرار بگیریم. ما بالای تربت مرحوم دکتر مصدق، این شخصیت شاذ و نادر، الان جمع شدیم و در زیر این آسمان و زمین که مظهر قدرت و اراده عظیم پروردگار مدبر است با هم عهد کنیم، سوگند یاد کنیم که همه با هم، همه یک‌قدم، هم یک‌دل، همه یک‌زبان در راه نجات ملتمان بکوشیم و این نهضت را به ثمر برسانیم. من فراموش نمی‌کنم که یکی از خصوصیات خُلقی مرحوم دکتر مصدق، این تضاد روحی و اخلاقی او بود. همانطوری که قرآن درباره مؤمنین می‌گوید: أشِدّاءُ عَلَی الکُفّارِ رُحَمَاءُ بَینَهُم[۱]. اساساً این سرّ پیروزی است، سرّ فتح است، اتفاقاً این آیه هم در آخر سوره فتح است. وصف مؤمنین را اینطور بیان می‌کند: در بین خودشان بسیار رحیم، مهربان، دلسوز؛ در مقابل دشمن، شدید، قوی، مقاوم مثل سدّ می‌ایستند. افلاطون[۱] در شرایط رهبری مدینه فاضله‌اش می‌گوید: حکام مدینه فاضله باید چنین باشند، بعد هم مثالی می‌آورد، می‌گوید: باید بسیار نرم و مهربان باشند در بین خود برای امت خود ولی در مقابل بیگانه باید پرخاشجو قوی و بی‌باک باشند. می‌دیدیم که مرحوم دکتر مصدق در مقابل ملت مثل خاک خضوع می‌کرد ولی همین پیرمرد که در مقابل مردم، در مجلس، در خانه‌اش در میان خیابان، آنطور خاضع بود، در مقابل آن استعمار قوی انگلستان که رعبش و سیطره‌اش همه دنیا را گرفته بود مثل شیر می‌غرید. ما هم، و هر فردی از کسانی که دارای خصلت عالی انسانی و تربیت قرآنی باید باشند، باید اینچنین باشیم. بین خود، مهربان دلسوز. خوب، تو، تِزَت، راهت، عقیده‌ات با من مخالف است؛ خیلی خوب، دعوایی نداریم که بیاییم ببینیم می‌توانیم باهم بسازیم، صحبت می‌کنیم با هم، همدیگر را قانع می‌کنیم، تو آن جور فکر می‌کنی، من اینجور فکر می‌کنم، ولی در اصل سرنوشت نباید وحدت نظر داشت؟ أشِدّاءُ عَلَی الکَفَّارِ رُحَمَاءُ بَینَهُم تَراهُم رُکَعاَ سُجَداَ در حرکاتشان، در اعمالشان، تمام حالات خضوع، خشوع نسبت به حق که این خضوع و خشوع در عبادت و نماز ظهور می‌کند. خسته شدم شاید شما را هم خسته کردم ولی شاید مجالی بیشتر از این نمی‌دانم، خدا می‌داند تا چند روز دیگر تا چند مدت دیگر با این وضع مزاجم بین شما باشم. آنچه که یادم بود، در خاطرم بود از گذشته تاریخ، روابط تاریخ، سلسله تاریخ، نهضت‌ها تا به امروز آنچه که خودم در میانش بودم، آنچه که در تاریخ دیده بودم خصوصاَ این صد سال اخیر، این قرن اخیر که نهضت شروع شده، مِن باب تذکار عرض کردم و الان رسیدیم به یک سرفصل تاریخی. دولتی داریم که نمی‌توانید به این دولت، افراد این دولت، سابقه بد، سوءاستفاده، سوءنظر، عدم اخلاص، هیچ این اتهام‌ها نمی‌چسبد. همانطوری که دکتر مصدق با همه دشمن‌هایی که داشت -دشمن‌هایی نو به نو-در این مسیر که سرمایه یک ملت است در این مسیر پنجاه شصت سال مبارزه تاریخیش، با این که در طبقه بالای کشور بود، ذره‌بین گذاشتند در زندگیش یک نقطه ضعف پیدا کنند که این مرد، جایی از مردم سوءاستفاده کرده، جایی کار بی‌بندوباری کرده، دچار فحشا بوده، ساخت و سازی با کسی داشته، با همه ذره‌بین‌هایی که گذاشتند، نتوانستند؛ فقط بعضی‌ها که می‌دانستیم چگونه عنصرهایی هستند، گفتند او آدم بی‌دینی بود. همین. دکتر مصدقی که سرتاپایش توحید بود و وصیت‌نامه‌اش به نماز به روزه به حج، شاهد این بود که این مرد چقدر ایمان داشت، متهمش کردند او بی‌دین است. عقیده به خدا و پیغمبر و رسالت ندارد. نتوانستند نقطه ضعفی در او پیدا کنند، این مهمترین مسأله است و الان از همانجا شروع می‌کنند. همانطوری که جاسوس‌های سیا بعد از فوت مرحوم عبدالناصر گفتند ما هرچه گشتیم یک نقطه ضعفی در او پیدا کنیم، باجی به قوم و خویشانش داده باشد، کسانش را سر کار بیاورد، عزل و نصب‌هایش، دیدیم هیچ نتوانستیم بیابیم، سوءاستفاده‌ای برای خودش و کسانش نتوانستیم. این است که ندانستیم از کجا بکوبیمش. دکتر مصدق نیز همینجور، بلکه بالاتر از او بود. این افرادی هم که در رأس حکومت هستند ممکن است یک شذوذی داشته باشند. از حیث این که اخلاق من فرض کنید با او جور در نمی‌آید، روش او با من جور در نمی‌آید، ولی از جهت صداقت، راستی، سابقه زندگی، مهم‌ترین مسأله است. ممکن است ضعف‌هایی داشته باشند ولی خوبی‌اش این است که می‌شناسیم، اگر ضعفی هم دارند، نه یک آدم ناشناسی، نه یک چهره ناشناخته‌ای، چون می‌شناسیم، ضعف‌ها باید جبران بشود و آن قسمت‌های مثبت باید تقویت بشود. یک ملت، با رشد یک ملت هشیار و بینا، باید هر فردی مثل باغبان باشد، باغبان آن قسمت‌های آفت‌زده که قسمت‌های ضعف باغ و کشاورزی را از بین می‌برد و درختانش و کشاورزیش را رشد می‌دهد. یک ملت هم باید نسبت به هم همینطور باشند. کیست که بتوانیم ادعا بکنیم انسان کاملی است؟ همین شما که شیعه مرتضی علی هستید، چپ و راست دم از علی می‌زنید؟ کیست که علی را قبول نداشته باشد ولی علی که از دنیا رفته و شهید شده است. به یقین می‌دانم همین علی اگر بیاید امروز حکومت شما را قبول بکند، همان مخالفت‌هایی که بعد از عثمان و داستان‌ها پیش آمد با او هم پیش خواهد آمد. فرشته را از آسمان بیاوریم همین است. همین ملتیم، همین ماییم. باید ضعف‌ها را جبران کنیم، قسمت‌های منفی را از بین ببریم، مثبت‌ها را تقویت کنیم و سرنوشت‌های کلی و تاریخی را فدای مسائل جزیی و خصوصیات اخلاقی و گروهی خودمان نکنیم تا خداوند و اراده و مشیت ازلی او، همانطوری که تا به حال به ما یاری داده است، باز هم یاری خواهد کرد و این بارهای سنگین مسئولیت را از پیش خواهیم برد. هوای بدی برای من نیست، چهره‌های درخشانی هم در مقابل‌اند، کنار یک قبر یک مرد تاریخی هم نشسته‌ایم. هی می‌خواهم حرف بزنم ولی از یک طرف دیگر می‌بینم خسته شدم، از همه شما عذر می‌خواهم، خداوند همه شما را حفظ کند، خداوند تأیید

اطلاعات تکمیلی

زبان اصلی: فارسی
نوع کنش: سخنرانی

کنشگران و ذینفعان

مخاطب کنش: ملت ایران
حاکم زمان: محمدرضا شاه پهلوی

موضوعات و دسته‌بندی‌ها

منبع

مکتوبات و بیانات سیاسی و اجتماعی علمای شیعه(جلد ۱ تا ۹)
محمدحسن رجبی (دوانی)