کنشگران / عالمان دینی

متن خلاصه هوش مصنوعی

سید عبدالله بهبهانی از حاج شیخ فضل‌الله نوری درباره علت تحصن ناگهانی در حرم حضرت عبدالعظیم سؤال می‌کند. حاج شیخ در پاسخ، به نقش خود در تأسیس مجلس و هزینه‌هایی که متحمل شده اشاره می‌کند و سپس به مخالفت خود با قوانین مغایر با شرع در قانون اساسی و توهین روزنامه‌ها به علما می‌پردازد. او توضیح می‌دهد که به دلیل این مخالفت‌ها و تهدید به قتل، مجبور به تحصن شده است. سید محمد طباطبایی در پاسخ، ادعا می‌کند که از این وقایع بی‌خبر بوده و تحصن را بی‌جا می‌داند و از حاج شیخ می‌خواهد که به شهر بازگردد تا با همکاری یکدیگر امور را اصلاح کنند. حاج شیخ در ادامه، سه خواسته اصلی خود را مطرح می‌کند: عزل و تبعید شش وکیل مجلس، توقیف جراید و تبعید مدیران آنها، و تبعید چهار واعظ یا منع آنها از منبر. او تأکید می‌کند که در صورت عدم تحقق این خواسته‌ها، بازگشت به تهران محال است. سید عبدالله بهبهانی و سید محمد طباطبایی در ادامه، ضمن تأیید برخی انتقادات حاج شیخ، بازگشت او را به شهر ضروری می‌دانند و پیشنهاد می‌دهند که با تدبیر، برخی از همراهان او را جدا کرده و به شهر بازگردانند و در نهایت، یکی از همراهان حاج شیخ را از خطرات همراهی با او برحذر می‌دارند و از او می‌خواهند که به شهر بازگردد.

متن کامل گزارش

آقای بهبهانی: سبب این حرکت ناگهانی شما به این مکان [حضرت عبدالعظیم] برای چه بود؟ بی‌خبر برای چه آمدید با اینکه کسی را به شما کاری نبود و حرفی به شما نداشتند؟ دلیل این حرکت ناگهانی خود را بیان نمائید. حاج شیخ: اینکه این حرکت چه بوده و کسی با شما سروکاری نداشت، جوابش این است: یا در حقیقت از اصل واقعه بی‌اطلاع هستید یا کاملاً باخبرید و عمداً تغافل و تکاهل [۲] می‌نمایید. اما آنقدر می‌دانم که این اتفاقات بزرگ، امروز بدون اطلاع [شما] امکان‌پذیر نیست. این مسئله را نیز می‌دانید که تأسیس اساسِ این مجلس، با اقدامات و اهتمامات من و شما بود که به همراهی یکدیگر، این‌کار عمده را از پیش برداشتیم؛ بلکه اگر من همراهی نمی‌کردم و چهار هزار تومان از بانک استقراض نمی‌کردم و به مصارف و مخارج و کرایه راه قم صرف نمی‌کردم و مخارج دویست سیصد نفر همراهان راه قم و توقف [در] قم را نمی‌دادم، شماها هیچوقت به مقاصد خود نائل نمی‌شدید بلکه دچار هزاران صدمه و محنت فراوان می‌شدید. به هر تقدیر، هر طریقی که بود کار را از پیش برداشتیم و با نیل مرام مراجعت کردیم. در انتخابات وکلا و برقراری مجلس هرچه لازمه کار بود کردید و من در بعضی موارد می‌دیدم خبط کرده‌اید، با گوشه و کنایه حالی شماها می‌کردم، به یک عذری متعذّر [۴] می‌شدید. من می‌دیدم این جزئی خبط، ضرری برای دنیا و آخرت و دین ما ندارد؛ خاصه اینکه اصلاح امور مسلمانان در این است. البته ایراد سزاوار نیست. این کار و امورات همین طور در شدت و ضعف بود تا زمانی که قانون اساسی و نظامنامه [۵] داخلی و بعضی قوانین دیگر دیده شد که با شرع مقدس اسلامی مخالف بود. کراراً گفتم: ما طبقه مسلمانان که دارای قانون و کتاب آسمانی هستیم چرا از روی قانون قرآن رفتار نکنیم و از روی قانون آلمان و انگلیس وضع قانون نماییم [۶]؟ کسی به این حرف‌های من اعتنایی نکرد بلکه در روزنامه‌ها مرا توهین کردند. با همه تفاصیل تا آن اندازه که در پیش خدا و رسولش مؤاخذه نشوم ایراداتی مختصر کردم، حُسن و قبح مطالب را به همه شماها واضح داشتم، مطالب و عرایض مرا کسی پذیرفت یا نپذیرفت بماند به جای خود. در این وقت جماعتی از این مردم، زبان بدگویی و بدنویسی بر ما گشودند تا آن اندازه که مرا از اظهارش شرم می‌آید. بعد از آنی که این مردم را این طور دیدم، تکلیف خود را در آن دیدم که در گوشه خانه نشستم و از مردم کناره‌گرفتم. چندی در خانه مقیم شدم. شما دو بزرگوار [۱] چند بار مرا با اصرار به مجلس بردید. در مجلس غیر از جمع اضداد و اختلاف آراء از وکلا ندیدم و جمعی را چنان با خود، طرفِ قهر و غضب دیدم که از چهره ایشان آثار قهر پدید بود که مرا از ملاقات با ایشان اندیشه بود. همان قدر که از این مجلس بازگشتم در خانه نشستم و در بر خلق بستم، زیرا که می‌دانستم این جماعت هیچ وقت سخن مرا نخواهند شنید، سهل است که آخر آبروی مرا هم خواهند ریخت. پس از آنکه در منزل مقیم شدم از ترس زبانِ مردم، از مجلس درس و بحث که وظیفه شرعی من بود چشم پوشیدم و موقوف کردم. با این حالت، آشنایان و نزدیکانم به خلوت‌گزینی من اعتنا نکردند، گاه و بیگاه نزد من آمد و رفت داشتند. برای اطلاع من روزنامه‌ها را می‌آوردند، می‌خواندند. می‌دیدم تا چه اندازه نسبت به ائمه اطهار توهین کرده‌اند. با این حالت ساکت بودم ولکن این جماعت مرا ساکت نمی‌گذاردند. از تکالیف شرعی و از حریّت و از آزادی در اسلام پرسش می‌کردند، جوابی می‌شنیدند. با این همه ترتیبات که پیش آمد، هیچ وقت نه امر به معروف کردم و از نهی از منکر صرف نظر نمودم. فعلاً چیزی‌که بود جمعی از نزدیکان و جماعتی از طلاب که در حوزه درسی من حاضر می‌شدند، نزد من آمد و رفت دارند. در آن وقت ملت غیور، خانه‌نشینی مرا گمان اسباب چینی کردند! در مجالس متعدده در دفع من سخن می‌گفتند، در مساجد و مدارس، جمعیت [۲] می‌کردند و در تنبیه و تبعید من حرف می‌زدند. آخرالامر جماعتی مخصوص، کمر قتل مرا سخت بستند و اصلاح امور مملکت اسلامی را در اعدام و اِفنای [۳] من دیدند. این بود [که] مردمانی که با من طرف مهر و محبت بودند مرا خبر دادند که امشب یا فرداشب جمعیتی از اشرار و شورشیان [که] قصد صدمه و آزار بلکه قصد تلف‌کردن شما را دارند، عنقریب به اینجا خواهند ریخت. البته اگر می‌توانید از این مکان به ضرورت، مهاجرت نمائید. در موقعی که این خبر را به من می‌دادند، چهار نفر از علما که الان هم در اینجا با من همراهند، در آنجا بودند و این خبر وحشت اثر را شنیدند. اما من به این حرف اهمیتی ندادم و وقعی نگذاردم زیرا که تقصیر و گناهی به خود تصور نمی‌کردم، و لکن همین علمای حاضر مرا به مهاجرت از خانه خود ترغیب می‌کردند و صلاح می‌دیدند که به حضرت عبدالعظیم مشرّف شوم و از شرّ شورشیان امت مرحومه در امان باشم. و لکن من از صلاح‌بینی حضرات تبرا داشتم. در همین گفتگو بودیم [که] دو نفر طلبه از درب وارد شدند و گفتند: چه انتظاری دارید؟ الان از بهارستان می‌آییم. جمعی از شورشیان در مسجد سپهسالار جمعیت‌کرده‌اند تمام با اسلحه و حربه [۱] منتظرند که مغرب شود و هوا اندکی تاریک گردد تا به این جا بریزند و شما را معدوم و نابود سازند. آن قدر بدانید که این مردمی که ما دیدیم از هیچ‌گونه شرارت و رذالت دریغ نخواهند کرد، خود دانید. این حرف را که شنیدم، هر دو قول را با یکدیگر موافق دیدم. دیگر توقف را سزا ندیدم. در آن وقت دو ساعت و نیم به غروب مانده بود. فوری نوکر خود را گفتم دو دستگاه درشکه حاضر کند. رفت عقب درشکه. در انتظار بودم تا درشکه حاضر شود حرکت‌کند. در همین وقت چند نفر از کسان و نزدیکانِ من هراسان وارد شدند. بدون مقدمه گفتند: فوری برخیزید خود را به جای امن برسانید که مخاطره بزرگ در پیش است. قصد شورشیان این است که اول شب به این جا بیایند، شما را دفع نمایند. شاید از حالا تا موقع ورود جمعیت شورشی یک ساعت دیگر طول نداشته باشد. من از شنیدن این حرف بیشتر مبهوت شدم و صدق این سخن را یقین کردم. هنوز گفتگوی با آن حضرات تمام نشده بود که نوکرم آمد گفت: دو دستگاه درشکه حاضر است. بی تأمل و تردید حرکت‌کردیم به اتفاق سه نفر از این علماء حاضر آمدیم. من و این سه نفر و یک نفر از طلاب در درشکه قرارگرفتیم. گفتم کروک [۲] درشکه را بالا زدند که کسی در توی درشکه پیدا نباشد. به حضرت عبدالعظیم روانه شدیم. همین قدر که از دروازه خارج شدیم، اطمینان قلبی حاصل شد. اول مغرب در حضرت عبدالعظیم پیاده به حرم مطهر آمدیم. از شدائد زمانه و حادثات روزگار ایمن شدیم و در اینجا از شرّ شورشیان چندی راحت توانیم زیست و زندگانی کرد. آقا [۳]! شما گفتید کسی با تو کاری نداشت؟ معنی کار نداشتن این طور است؟ اگر کسی با من کار داشت، آقا چه می‌کردند؟ اگر شما هریکی به جای من بودید و این حرکت را از مردمان وحشی می‌دیدید، غیر از این، تکلیفی برای شما بود؟ اما اینکه قبلاً گفتم‌که از این واقعات یا اطلاع دارید و یا ندارید، ولکن حالیه تصریحاً می‌گویم که این واقعات، امروز ابدا به شما مستور و از شما پنهان نیست. یقین است که امروز شما فتوای قتل و رقم کشتن مرا باید بدهید. اگر شما حکم افناء و اعدام مرا ندهید، کی در این امر خطیره و معصیت‌کبیره اقدام خواهد کرد و رقم کشتن مرا خواهد داد؟ راست‌گفته‌اند: «از ماست که بر ماست». آقای طباطبائی: آن قدر بدانید که روح من و آقا سید عبدالله و وکلای مجلس از این واقعات ناگوار که جناب عالی می‌گوئید، خبر ندارد. فقط چیزی که به ما گفتند این بود که حاج شیخ بنای اسباب چینی را گذاشته‌اند؛ بر علما و وکلا لازم است که در مقام مخالفت و جلوگیری برآیند. این بود که ما مردم را امر به صبر و سکوت کردیم. گفتیم: حکم طبقه علما با علما خواهد بود، ملت در این‌کار حق دخالت ندارد. روزها در درب مجلس مقدس جمعیت ملی هیاهویی می‌کردند، جوابی می‌شنیدند. یک وقت خبر به ما دادند که شیخ نوری با جمعی دیگر به حضرت عبدالعظیم متحصن شده‌اند. این است که برحسب تکلیف و وظیفه همکاری، صلاح در این دیدیم من و آقا [سیدعبدالله] شما را دیدار کرده، با همراهی یکدیگر به شهر برویم و با معاونت و همدستی یکدیگر امور مملکتی و ملتی را اصلاح سازیم و به مضمون مَضی ما مَضی [۱] از گذشته فرمایشاتی نفرمائید و حرفی در میان نیاورید و عرایض مرا که در کمال بی‌غرضی است، گوش دارید و بپذیرید. اوقات شریف را صرف اصلاح امور مسلمانان نموده، همتی گمارید که این مردم را از محنت ذلت نجات دهید و اجر خود را از خدا بخواهید. حاج شیخ: از گذشته سخن نگوئیم، بسیار خوب. آیا این را هم خواهید فرمود که از دین و آئین خود صرفنظر کنم و همواره به جان خود ترسان و هراسان باشم با اینکه راضی هستم مرا با بدترین عقوبت بکُشند و رخنه در دین محمدی و طریقه احمدی ننمایند؟ اما این را هم می‌دانم اگر دست شورشیان اشرار به من برسد، از هیچ‌گونه بی‌آبرویی و افتضاح و هتک شرف، مضایقه ندارند زیرا که این طبقه بی‌ایمان، امروز مرا مخل آسایش خویش می‌دانند و خبر دارند [که] من ممانعت از این حرکات دارم. این است که برای قتل من کمر بسته‌اند و برای تلف من ایستاده‌اند. لهذا می‌توان در اینجا از جنابعالی تمنی کرد که مرا در زاویه مقدسه به حالت خود واگذارید. در میان یک کرور [۲] جمعیت، یک نفر را نادیده تصور نمائید. شرط می‌کنم که در اینجا ابداً با نیک و بد دولت و ملت و مجلس و غیره، کار و طَرَفیت [۳] نداشته باشم، در صورتی که کسی درصدد صدمه و آزار من نباشد. اگر هم نمی‌خواهید در اینجا مقیم شوم، حرکت کرده به قم می‌روم. میل ندارید بمانم، به عتبات عالیات یا به خراسان می‌روم زندگی می‌کنم که چهار روزه آخر عمر دچار بعضی عوالمات [۴] نشوم. اما اینکه گفتید به شهر معاودت‌کنم، اولاً از جناب عالی می‌پرسم که آیا کسی از خانه و علاقه [۵] و اهل و اولاد، با اختیار صرف‌نظر می‌کند؟ موقعی که دیدم جمعیت شورش‌طلب می‌خواهند شبانه در خانه من بر سر یک مُشت اهل و عیال من بریزند، غیر مهاجرت چه تکلیفی بر من خواهد بود؟ ثانیاً، اگر می‌خواستم به همین شکلی که به اینجا آمده‌ام بازگشت کنم، چرا می‌آمدم؟ و این جمعیت را چرا زحمت آمدن و برگشتن می‌دادم؟ بر فرض که آمدم، آیا این حضرات به من چه خواهند گفت؟ وانگهی تصورکنیدکه الآن با شما حرکت و به شهر وارد شدیم، آیا جماعت شورشی دست از سر من برمی‌دارند؟ آیا تکلیفی که می‌فرمائید سزاوار است؟ حالیه بر شما است که علما و پیشوایان امت مرحومه هستید و چشم سی کرور جمعیت به شما روشن است، اولا، که قبول زحمت فرموده به این مکان آمده‌اید، ببینید آمدن این مردم در اینجا برای چه چیز است؟ دلیلش کدام است؟ البته [اگر] دردی و مطلبی دارند، برسید. اگر حرف این مردم شنیدنی است، بشنوید و در مقام اصلاحش برآئید. امروز تمام علاج دردهای ملت و مملکت در دست شما است. بعد از آنکه ترضیه خاطر این مردم را بجا آوردید، آن وقت من زودتر از تمام این مردم به شهر خواهم رفت. آقای طباطبایی: خوب دنباله حرف را دراز نکنیم. نوعی باید کرد [که] تولید فتنه و فساد نشود. اگر از بنده بشنوید با همراهی یکدیگر به شهر برویم هر مطلبی که دارید در مجلس [شورا] عنوان نمائید. من عهد و شرط می‌نمایم التزام و سند هم می‌دهم که با آقای آقا سید عبدالله جدأ در پیشرفت مقاصد و مطالب ایستادگی کرده مقاصد مهمه شما برآورده شود. شیخ: از شما و آقای آقا سید عبدالله خواهش و تمنا دارم، چون مجلس، مطالب شما را به خوبی می‌پذیرد، اگر ممکن است استدعا نمائید از من چشم بپوشند و بگذارند در آخر عمر در آستان حضرت عبدالعظیم عمری را صرف زیارت و توشه آخرت کنم. اگر این مطلب پذیرفته و قبول شد فبهاالمراد؛ اگر قبول نکردند، پس خوب است مقاصد و مطالب مختصر ما را برآورند تا ما از اینجا حرکت بکنیم. اگر هیچ‌کدام از این دو مسئله را قبول نفرمودند، اجازه دهند که ما به ولایات بعیده [۲] مسافرت بنمائیم. غیر از این سه راه، دیگر راهی ندارد، مراجعت ما غیرمقدور است. آقای طباطبائی: من و شما در یک طبقه هستیم. بد و خوب ما متعلق به یکدیگر است. من با شما همراهی لازمه [را] خواهم کرد که تمام مطالب شما انجام شود بلکه کسی بدون اوامر و نواهی شما اقداماتی نکند. هر طور میل شما است، رفتار نمایند. مقاصد شما چه چیز است و مستدعیات [۳] شما چه؟ بفرمائید ما هم بدانیم. شیخ: اما مستدعیات ما بدون مقدمه نمی‌شود تقریر کرد. اما پیشتر از این، مکرر بر مکرر این مطلب را گفته، باز می‌گویم: اساس این مجلس [شورا] و مشروطیت، من بودم و هستم و فعلاً در موضوع مشروطیت و مجلس و وکلا و حدود عرف ابداً حرفی نداشتم و ندارم. در حد سلطنت و حدود وزراء و دوایر دولتی حرفی نیست و این مجلس برای امروزه ما خیلی لازم است. یقین است زمانی که دارای مجلس بودیم وکلا از طرف تمام ملت باید در مجلس باشند. اما چه نوع وکیل برای این مجلس لازم است؟ دارای چه صفاتی باید باشند که وکیل سی کرور مردم ایران باشند؟ از تمام صفات او که صرفنظر کنیم، لااقل باید مسلمان و طریقه جعفری را دارا باشد، از خدا بترسد، دین به دنیا نفروشد و برای اجانب کار نکند. واضح‌تر و ساده‌تر بگویم، یعنی بهائی نباشد، نه اینکه در قانون اساسی بنویسید اشخاص خارج از اسلام به وکالت پذیرفته نمی‌شوند. خواهید فرمود که در میان وکلای مجلس اشخاص متهم، خاصه بهائی مذهب، هیچ نیست. آن قدر بدانید که انتخاب این وکلا از اصل نامناسب و غلط بود. می‌گوئیم ابتدای کار بود و از روی بصیرت انتخاب نشد، نقلی [۱] نیست، در مرتبه ثانی انتخاب، کامل می‌شود. گذشته از عدم بصیرت در این انتخاب جدید، آیا از سی الی سی و شش کرور جمعیت ایران غیر از سه چهار هزار نفرشان، بیشتر رأی داده‌اند؟ پس معلوم می‌شود که هیچ یک از اهالی ایران وکیل در مجلس ندارند. از تمام مردم طهران پرسش کنید ببینید رأی داده، وکیل در مجلس دارند؟ یا از این وکلای حالیه خبر دارند؟ مراد من همه اینجا است. وکیل مسلمان، مسلمان باید باشد. وکیل خارج از ملت اسلامی به درد ما نمی‌خورد [و] امور ما را نیز اصلاح نمی‌کند. ما جماعت، بلکه بیشتر اهل تهران این وکلا را نمی‌خواهند، اما نه تمام وکلا را بلکه هفت الی هشت نفر هستند که از متهمی گذشته، مسلمان نیستند. خود شما آنها را می‌شناسید. این جماعت، حاضرند که آن هشت نفر وکیل همه اهل تهران، نباشند. مدلل و ثابت نمایند که این اشخاص مذکور، خارج از طریقه اسلامی و باعث انقلاب و هرج و مرج و مخل آسایش مسلمانان هستند. پس یکی از مستدعیات ما این است که این چند نفر را از مجلس خارج نمایند و بر سایر مسلمانان نادان ترحم نمایند که عنقریب از احاطه این مردم متهم، یک نفر مسلمان پیدا نخواهد شد. خلاصه این چند نفر از مجلس باید خارج شوند. مطلب دوم. مجلس برای ما خیلی خوب است، مشروطیت خیلی بجا است، اما مشروطه باید قوانین و احکامش سرمویی از طریق شرع مقدس نبوی خارج نشود. پس ما را در موضوع مشروطیت ابداً حرفی نیست. اما آزادی که جزو مشروطیت نیست. وانگهی مگر شما دو بزرگوار نمی‌دانید که آزادی در اسلام کفر است، به خصوص این آزادی که این مردم تصور کرده‌اند؟ این آزادی، کفر در کفر است. من شخصاً از روی آیات قرآن بر شما اثبات و مدلل می‌دارم که در اسلام، آزادی کفر است. اما فقط در آزادی‌شان یک چیز است که فقط و فقط در خیر عموم [است]. اگر کسی خیر به خاطرش می‌رسد بگوید لاغیر. اما نه تا آن اندازه باید آزاد باشد که بتواند توهینِ کسی بکند. مراد از خیر عموم، ثروت است و رفتن در راه ترقی است و پیدا کردن معدن است، بستن سدهای عدیده است و ترقیات دولت و ملت. اما گفته‌اند کسی که دارای این آزادی است، باید توهین از مردمان محترم بکند؟ آیا گفته‌اند فحش باید بگوید و بنویسد؟ آیا گفته‌اند انقلاب [۲] و آشوب و فتنه در مملکت حادث کند؟ و پارتی اجانب باشد؟ برای دولتِ خارج کار کند؟ از همه این مراتب گذشته، آزادی قلم و زبان برای این است که جرایدِ آزاد نسبت به ائمه اطهار هرچه می‌خواهند بنویسند و بگویند؟ مگر شما روزنامه‌ها را نمی‌خوانید؟ یا اگر می‌خوانید ملتفت نمی‌شوید؟ اگر ملتفت می‌شوید، یقین از وظیفه خود خارج می‌دانید مؤاخذه نمائید. کوکب درّی [۱] را بخوانید تا بدانید من از چه راه است که این طور می‌شوم... جریده آزاده [۲] را خواندید؟ والله اگر امروز ما جلو این جراید را نگیریم، مورد مؤاخذه و قهر خدا و رسولش خواهیم بود. شما پیشوایان دین شریف هستید. برای چهار روز زندگی دنیا نمی‌شود این طور زیر بار مزخرفات این مردم رفت و هیچ نگفت. پس جراید آزاد در مملکت اسلامی بیجا است. اما مسئله سیّمین، شما را به خدا و به مسلمانی شما و وجدان شما، ببینید سزاوار است که پیشوایان و مجتهدین دین شریف اسلامی در پای منبر حاضر باشند و یک نفر واعظ متهم فاسدالعقیده [۳] در بالای منبر هزاران ناسزا نسبت به علما و پیشوایان و نسبت به بزرگان دین و نسبت به وزرا و اعیان و اشراف و غیرها بگوید و شما در پای منبر گوش کنید و خنده نمائید و از نطّاقی و لفّاظی او تعریف و تمجید نمائید؟ دیگر برای طبقه علما چه باقی گذارده‌اند؟ و شما فقط با عنوان آیت‌الله و «سیدین السّندین» [۴] و چهار شاهی پول هوایی، مغرور شده‌اید. اسم اینها را چه باید بگذاریم؟ والله بیخود، شما با این عبارات، خوشوقت و مغرور گردیده‌اید. این مردم با شما راه نمی‌روند. امروز چون محتاج به شما هستند، این است که شما را با لفظ، به مراتب عالیه رسانده‌اند، برای این که قوه و قدرتی به دست بیاورند. آن وقت شما را از درجات عُلیا [۵] به مرتبه سُفلی [۶] برمی - گردانند. اولین علامتش این است‌که میانه شما را با من چنان بر هم زده‌اند که هیچ وقت اصلاح نشود. امروز نوبت من است، چند روز دیگر نوبت شما می‌رسد. می‌دانم امروز ابداً این مطالب من به گوش شما فرو نمی‌رود و لکن به شما می‌گویم و می‌سپارم گول نخورید که این مردم [۷] بر ضد شما هستند. اگر شما از همین امروز ایراد سخت در کار نامشروعشان می‌کردید، شما هم به حالت من بودید. البته شما می‌توانید شنیدن ناسزا و توهین به شرع مقدس را تحمل نمائید و لکن از قوه من خارج است‌که با اختیار، تقویت از دشمنان دین کنم. آیا شنیده‌اید که همین واعظین و ناطقین که امروز راهنمای ما شده‌اند و جارچی [۸] ملت دلسوز و این مردم هستند تا ابتدای مشروطیت از ترس عمّال امور دیوانی و اولیای امور، دربدر ولایات بودند، امروز با خوشوقتی بازگشت کرده، می‌خواهند ما را به راه ترقی و سعادت راهنمایی نمایند؟ به هر تقدیر این چند نفر واعظ که قبح اعمال و نیت فاسد ایشان به همه‌کس مکشوف است یا باید از تهران مهاجرت نمایند یا قدغن شود قدم بر منبر بگذارند. فعلاً این سه مطلب مزبوره را انجام نمائید، ما از جزئیات صرف‌نظر می‌کنیم. و اگر می‌گویید مطالب مزبور غلط و بیجا است، با دلایل و براهین صحیحه جواب بگوئید که با این دلیل، بودن این اشخاص و بودن جراید برای امروزه ما لازم است. اگر جوابی ندارید و مطالب ما را بیان واقع و صدق می‌دانید در مقام اصلاح این سه کار مختصر برآئید. آقای طباطبائی: مطالبی که فرمودید تماماً بیان واقع است اما امروز کار این طور پیش آمد، چون اول کار است. اگر ما امروزه در مقام اصلاح برآئیم و بخواهیم این مردم را دفع دهیم، هیچ وقت نمی‌شود بلکه فتنه و انقلاب بزرگی حادث خواهد شد که دولت و ملت دچار محنت و مخاطرات شوند. پس بر ما لازم است‌که به مرور زمان باید به معاونت یکدیگر رهبری کرده، این معایب را رفع نمائیم و رفع شرٌّ این مردم از سر ما بشود؛ و لکن با این عجله و شتاب، دفع این مردم را نمی‌شود کرد. رفع این معایب و مفاسد به این زودی میسر و مقدور نیست. بهتر این است که شما از توقف در این مکان شریف بگذرید و از اینجا حرکت نمائید. ان‌شاءالله در شهر با همراهی و معاونت یکدیگر در دفع این جماعتی که قصد دارید، اقدامات و اهتمامات لازمه خواهد شد. حاج شیخ فضل‌الله: می‌خواهم سؤالی از شما بکنم. می‌گوئید امروز اگر در دفع جماعتی اقداماتی نمائیم، دچار اشکالات خواهیم شد، باید بعد از این به مرور زمان این جماعت را دفع کرد. چگونه این حرف را می‌توان پذیرفت؟ امروز که این جماعت، دارای قوّه و قدرتی نیستند اگر در دفع آنها دچار حادثات [۱] ناگوار شوید، فردا که قدرتی پیدا کردند، مسلمانان سست عنصر را دور خود جمع کردند، مخلوقی را از اطراف برای پیشرفت مقاصد در دور خویش حاضر کردند و جمعیتی شدند، در آن وقت می‌خواهید دفع نمائید؟ اگر از من‌گوش [شنوا] دارید ما را به حالت خود در اینجا بگذارید. شما بروید، زیرا که با این وضع، آمدن ما میسر نیست. اما آن قدر به شما می‌گویم که اولا شما قصد دفع کردن این جماعت را ندارید بلکه اگر حمایت از ایشان نفرمائید، هیچ وقت سعایت هم نخواهید کرد؛ بر فرض که باطناً این نیت و قصد را داشته باشید و انتظار موقع بکشید تا آن زمان این جماعت شما را به خاک سیاه خواهند نشانید. از این هم بیشتر گفتن، نشاید. طباطبائی: شما به شهر تشریف بیاورید. من ضامن و ملتزم می‌شوم که هر سه مطلب شما را انجام [داده] و شما را آسوده دارم. سند هم اگر بخواهید، خواهم داد. شیخ: جنابعالی از این ضمانت‌ها بسیار فرموده و التزام‌ها داده‌اید، زیرا که این داستانِ اولین ما نیست. فراموش نمی‌کنم که شما دو بزرگوار به خانه من آمدید و مرا از کناره‌جویی از مجلس مانع شدید. در واقع مرا از قصد خود بازداشتید. در حقیقت همین طور مثل حالیه ضامن و ملتزم شدید که من از قصد خود صرف‌نظر کنم و گاهی در مجلس حاضر شوم و شما هم با مردمان آشوب‌طلب، مخالفت نمائید. از قضا آمدن من به مجلس دو سه روز تأخیر افتاد و یک روز هم ملت در مدرسه مرحوم صدر جمعیت کرده بودند و در دفع من سخن می‌گفتند. جنابعالی هم در مدرسه مزبور تشریف بردید اما به جای اینکه مردم را از این حرکات بازدارید، فوری به منبر تشریف بردید و فرمودید: «شیخ فضل‌الله برای من قسم خورده با قرآن مجید و کلام حمید که دیگر بر ضد مجلس نباشد، انجمن دایر نکند، چادر برپا ننماید. اگر در دفعه دیگر این حرکات را بکند، من خودم او را از تهران بیرون می‌کنم». کاغذ دیگر هم دست گرفتید و گفتید: «این قَسَم نامه شیخ فضل‌الله است». چه کار که نسبت به من نکردید؟ اگر ما از خویشِ خود این ناملایمات را نبینیم، فلان واعظ بر ما تسلط پیدا نخواهد کرد. فعلاً این سندی که می‌خواهید به من بدهید مثل همان سند است! خیرْ سند ندهید، ضامن نشوید، به سلامتی به شهر بروید و مراتب را در مجلس مطرح نمائید. اگر صلاح دیدند و مختصر مستدعیات ما را انجام کردند ما همین طور که آمده‌ایم خودمان به شهر مراجعت خواهیم کرد. [مستدعیات ما]: اول، عزل و تبعید شش نفر وکیل از مجلس؛ دوم، قدغن موقوفی جراید و تبعید دو سه نفر از مدیران جراید از تهران؛ سیم، تبعید چهار نفر واعظ از تهران یا قدغن [آنان به] نرفتن منبر. اما اگر مراتب مزبور انجام نشد، آهن سرد بکوبید که برگشتن امروزه به شهر امری محال است. [سید عبدالله بهبهانی]: با اینکه تمام حرف‌های این مرد [۱] عین صواب است و مسئله بی‌جواب، اما اگر امروز ما بخواهیم از این مرد همراهی کنیم باید از این مجلس صرف‌نظر کنیم و با این ملت طَرَفیت [۲] نمائیم. آیا صلاح می‌دانید در موقع انقلاب مملکت و موقع بحران و شدت مرض، ما هم از طرف دیگر اسباب انقلاب فراهم آریم؟ پس امروز، موقع این حرف‌ها نیست، باید به مرور تدبیر کرد و نواقص را از پیش برداشت. امروز ابداً موقع این حرف‌ها نیست، فعلاً باید تدبیری‌کرد تا تمام این حضرات را به شهر عودت داد یا بعضی را از هیئت ایشان جدا کرد [و] به شهر برد. فعلاً در این‌کار این طور صلاح می‌دانم با هر تدبیر که بتوانیم آقا سید احمد مجتهد طباطبائی [۳] را اگر ممکن شود با یک نفر دیگرشان از این جماعت جداکرده به شهر ببریم. آن وقت که خللی در ارکان جمعیت آنها پدید شد دیگران را نیز به مرور می‌توانیم با تهدید و بیم و نوید و رعب، فریب داده به شهر عودت دهیم. [سیدمحمد طباطبایی] خطاب به یکی از همراهان حاج شیخ فضل الله: در این موقع، آمدن شما اینجا [۱] برای این است که به شما بفهمانیم: اولا، آمدن شما به همراهی شیخ [۲] در این موقع خیلی بیجا بود. ثانیاً، این را هم البته می‌دانید که طرفیت با دولت و مجلس و ملت کار پر خطری است. شخص عاقل که به دست خود، اسباب هلاکت خویش را فراهم نمی‌آورد. ثالثاً، جناب حاج شیخ ریاست می‌خواهد، مرجعیت می‌خواهد. البته مجلس نمی‌گذارد علما مانند سابق به میل خود هرچه می‌خواهند بکنند. این است که شیخ به این ملاحظات به این خیال افتاده و با مجلس ضدیت می‌کند و لکن صرفه ندارد. [...] چون شیخ یا برای ترویج شریعت یا برای ریاست یا خیالات دیگر به قصد ضدیت با مجلس برخاسته، به هرحال مقاصد شیخ به شما مربوط نیست. این حرکات شیخ دو حالت دارد: یا کار برای او پیشرفت می‌کند و کار بر مرادش می‌شود یا اینکه به عکس می‌شود. امروزه تکلیف شما بلکه تکلیف هردو شما [۳] این است که با ما به شهر بیائید. اگر کار شیخ بر مراد شد مجدداً بازگشت به مکان نمائید. اگر برعکس نتیجه داد لااقل شما دو نفر، جانی به سلامت به در برده‌اید. این طرفیت، فقط با مجلس نیست، بلکه با دولت و وزراء ضدیت کرده، بل با تمام ملت ایران طرف هستید. شما بیائید بر خودتان و اولاد و خانواده و فامیل خود ترحم‌کنید، خطر از خود دور دارید. شما در شهر هم که بودید کسی با شما کاری نداشت، محترم بودید، درب خانه شما باز بود، ریاست هم داشتید. برای چه به این مکان [۴] آمدید؟ اگر کسی از شما پرسش کند، چه جوابی خواهید داد؟ اگر از ما قبول نمائید تکلیف شما این است که خود را از مخاطره این کار برهانید و شیخ را به حالت خود گذارید. اگر ما امروز جلو شورش و هیجان ملی را نگرفته بودیم، [دشمنان] اقدامات لازمه کرده بودند. ما به وظیفه اسلامیت خود جلوگیری از ملت‌کردیم. اگر شیخ و همراهانش طالب افتضاح باشند دخلی به ما ندارد. البته او صلاح خود را این طور دیده و لکن شما برحذر از این کار باشید و در این شب با ما به شهر بیائید. **پاورقی‌ها:** [۱] منظور، مهاجرت وی و گروهی از یارانش به آستان حضرت عبدالعظیم (ع) در اعتراض به روند کار مجلس است. [۲] تغافل و تکاهل: خود را به غفلت و ناتوانی زدن [۳] مخارج... نمی‌دادم: منظور پرداخت هزینه سفر و اقامت مهاجران است. [۴] عذرخواه [۵] آیین‌نامه [۶] اشاره به تدوین متمم قانون اساسی براساس ترجمه قانون اساسی بلژیک و فرانسه است. [۱] منظور، سیدعبدالله بهبهانی و سید محمد طباطبایی است. [۲] اجتماع [۳] نابود کردن [۱] آلت حرب، مانند شمشیر، خنجر، کارد [۲] سقف متحرک [۳] منظور سیدعبدالله بهبهانی است. [۱] گذشته، گذشته است. [۲] یک کرور معادل پانصد هزار [۳] مقابله، دشمنی [۴] حالات [۵] دلبستگی [۱] از روزنامه‌های طرفدار مشروطه به سردبیری ناظم‌الاسلام کرمانی. [۲] روزنامه‌ای هفتگی منتشره در تبریز با چاپ سنگی و مصور به چهره بعضی از مشاهیر و وطن‌دوستان به مدیریت میرزا رضا تربیت (برادر محمد علی تربیت) که از اواخر سال ۱۳۲۴ ق منتشر می‌شد. [۳] احتمالاً منظور سید جمال الدین واعظ اصفهانی یا ملک المتکلمین است. [۴] لقبی که پس از مشروطه، مردم به سیدمحمد طباطبایی و سید عبدالله بهبهانی دادند. [۵] بالا [۶] پایین [۷] منظور، گروه مشروطه‌خواهان تندرو سکولار است. [۸] سخنگو [۱] جمع حادثه: پیشامدها [۱] منظور از حرف‌های این مرد، انتقادات حاج شیخ فضل الله نوری به روند مجلس و تدوین متمم قانون اساسی است. [۲] مقابله، دشمنی [۳] سید احمد طباطبایی، برادر کوچک سید محمد طباطبایی (از رهبران روحانی مشروطه) بود. وی گرچه در آغاز جزو علمای مشروطه‌خواه بود اما مدتی بعد به مخالفت با آن برخاست و همصدا با حاج شیخ فضل الله نوری به انتقاد از مشروطه‌خواهان پرداخت و همراه وی به حضرت عبدالعظیم (ع) مهاجرت کرد. [۱] منظور آستانه حضرت عبدالعظیم (ع) است. [۲] منظور حاج شیخ فضل الله نوری است. رسائل، اعلامیه‌ها...، ج ۳، ص ۲۰۲ - ۲۲۱. [۳] احتمالاً منظور از هر دو شما، یکی سید احمد طباطبایی و دیگری فردی ناشناخته است. [۴] منظور آستانه حضرت عبدالعظیم (ع) است.

اطلاعات تکمیلی

زمان وقوع: 1286
زبان اصلی: فارسی
نوع کنش: گفت و گو

کنشگران و ذینفعان

مخاطب کنش: شیخ فضل الله نوری, مجلس شورای ملی
حاکم زمان: محمدعلی شاه قاجار

موضوعات و دسته‌بندی‌ها

منبع

مکتوبات و بیانات سیاسی و اجتماعی علمای شیعه(جلد ۱ تا ۹)
محمدحسن رجبی (دوانی)