کنشگران / عالمان دینی

متن خلاصه هوش مصنوعی

سخنرانی با طرح این دیدگاه آغاز می‌شود که آمریکا طرحی جامع برای فروپاشی جمهوری اسلامی ایران، مشابه فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی، طراحی کرده است. در ادامه، به اشتباهات محاسباتی دشمن در شناخت واقعیت‌های ایران، مردم، روحانیت و دین اشاره می‌شود که منجر به شکست‌های قبلی آن‌ها شده است. سپس پنج اشتباه اصلی دشمن در مقایسه ایران با شوروی سابق برشمرده می‌شود: تفاوت رئیس‌جمهور ایران با گورباچف، تفاوت اسلام با کمونیسم، تفاوت نظام مردمی جمهوری اسلامی با دیکتاتوری پرولتاریا، تفاوت ایران یکپارچه با شوروی متشکل از سرزمین‌های بهم سنجاق شده، و نقش بی‌بدیل رهبری دینی و معنوی در ایران. در بخش بعدی، به تفصیل به طرح آمریکایی فروپاشی شوروی پرداخته می‌شود و سه نکته کلیدی در این زمینه مطرح می‌گردد: همکاری گسترده بلوک غرب با آمریکا، وجود عوامل داخلی فروپاشی در شوروی (فقر اقتصادی، اختناق، فساد) که دشمن از آن‌ها بهره‌برداری کرد، و ماهیت غیرنظامی و عمدتاً رسانه‌ای این طرح. سپس نقش گورباچف و شعارهای پروستریکا و گلاسنوست، فریب خوردن او از غرب و ظهور یلتسین به عنوان عامل تسریع‌کننده فروپاشی شوروی تشریح می‌شود. در پایان، با تأکید بر اینکه روسیه پس از فروپاشی به برزیل دوم تبدیل نشد، به این نکته اشاره می‌شود که طراحان این سناریو برای جمهوری اسلامی نیز چنین خوابی دیده‌اند، اما واقعیت ایران با تصورات آن‌ها تفاوت اساسی دارد و مقایسه رئیس‌جمهور ایران با گورباچف یک اشتباه و توطئه است.

متن کامل گزارش

بنده به عنوان کسی که از اولِ این انقلاب تا امروز در مسائل گوناگون و در عرصه‌های مختلفِ این نظام، با جوانب و جریان‌های گوناگون مواجه بوده‌ام؛ هم آدم‌ها را و هم حرف‌ها را می‌شناسم و هم با تبلیغات رسانه‌ای دنیا آشنا هستم؛ به یک جمع‌بندی رسیده‌ام که به‌طور خلاصه این است: یک طرح همه‌جانبه امریکایی برای فروپاشی نظام جمهوری اسلامی طراحی شد و جوانب آن از همه جهت سنجیده شد. این طرح، طرح بازسازی‌شده‌ای است از آنچه که در فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی اتفاق افتاد. به نظر خودشان می‌خواهند همان طرح را در ایران اجرا کنند. دشمن این را می‌خواهد. من اگر بخواهم قرائن و شواهد این معنا را بگویم، الآن در ذهنم هست؛ نه این که بخواهم دنبال نشانه‌هایش بگردم؛ شواهد آشکاری در اظهارات خودشان وجود دارد. در طول این چند سال، از اظهارات مغرورانه و قدرتمندانه و احیاناً حساب‌نشده آنها که خودشان هم می‌گویند فلان مصاحبه‌ای که ما کردیم، عجولانه بود صحت این ادعا کاملاً آشکار می‌شود که آنها به خیال خودشان طرح فروپاشی شوروی سابق را منطبق با شرایط ایران بازسازی کردند و می‌خواهند در ایران پیاده کنند. البته در چند مورد هم دچار اشتباه شدند که این هم از الطاف الهی است. دشمنان ما در مواقع حساس در محاسبات خود دچار اشتباه می‌شوند. البته این‌ها اشتباهاتی نیست که اگر من ذکر کردم، آنها بتوانند اصلاحش کنند؛ نه، اشتباه در شناختِ واقعیت‌ها دارند. براساس این اشتباه، برنامه‌ریزی می‌کنند و برنامه‌ریزی، غلط از آب درمی‌آید؛ لذا موفق نمی‌شوند. آنها برای دفاع از رژیم پهلوی برنامه‌ریزی کردند و با همه قدرت هم ایستادند؛ منتها در شناختِ مسائل ایران، در شناختِ مردم، در شناختِ روحانیت و در شناختِ دین اشتباه کرده بودند؛ لذا شکست خوردند. اینجا هم سرنوشتشان جز این نیست و شکست خواهند خورد. اینها در چند مورد اشتباه کردند: اشتباه اولشان این است که آقای خاتمی، گورباچف نیست. اشتباه دومشان این است که اسلام، کمونیسم نیست. اشتباه سومشان این است که نظام مردمی جمهوری اسلامی، نظام دیکتاتوری پرولتاریا نیست. اشتباه چهارمشان این است که ایرانِ یکپارچه، شوروی متشکل از سرزمین‌های بهم سنجاق شده نیست. اشتباه پنجمشان این‌است که نقش بی‌بدیل رهبری دینی و معنوی در ایران، شوخی نیست. این اشتباهات را بعداً توضیح خواهم داد. اشاره‌ای به طرح آمریکایی فروپاشی شوروی بکنم. این چیزی که الآن از این تصویر در ذهن من هست، بخش عمده‌اش از یادداشت‌هایی است که خود من روز به روز در سال ۱۳۷۰ از خبرهای ماجرای شوروی یادداشت کرده‌ام. البته بعداً با اطلاعات فراوانی که دوستان ما از منابع مهم روسی و غیر روسی فراهم کردند و به بنده دادند، تکمیل شد که حال نمی‌خواهم به تفصیل آن‌ها را بیان کنم؛ اما ماجرای عظیمی است. وقتی می‌گوییم طرح امریکایی فروپاشی شوروی، لازم است سه نکته را در کنار این کلمه امریکایی عرض کنیم: نکته اول، این است که وقتی می‌گوییم طرح امریکایی، معنایش این نیست که بقیه بلوک غرب در این زمینه با امریکا همکاری نداشتند؛ چرا، همه غرب و همه اروپا در این زمینه به شدت با امریکا همکاری می‌کردند. مثلاً نقش آلمان و انگلیس و بعضی کشورهای دیگر به صورت بارز بود. این‌ها همکاری جدی داشتند. نکته دوم، این است که وقتی می‌گوییم طرح امریکایی، معنایش این نیست که ما عوامل داخلی فروپاشی شوروی را ندیده می‌گیریم؛ نخیر، عوامل فروپاشی در درون نظام شوروی وجود داشت و از آن عوامل دشمن‌شان بهترین استفاده را کرد. آن عوامل داخلی چه بود؟ فقر شدید اقتصادی، فشار بر مردم، اختناق شدید، فساد اداری و بوروکراسی. البته انگیزه‌های قومی و ملی هم در گوشه و کنار وجود داشت. نکته سوم، این است که این طرح امریکایی یا غربی - به هر تعبیری که می‌گوییم - یک طرح نظامی نبود. در درجه اول یک طرح رسانه‌ای بود که عمدتاً به وسیله تابلو، پلاکارد، روزنامه، فیلم و غیره اجرا شد. اگر کسی محاسبه کند، می‌بیند که حدود پنجاه، شصت درصدِ آن مربوط به تأثیر رسانه‌ها و ابزارهای فرهنگی بود. عزیزان من! مسأله تهاجم فرهنگی را که من هفت، هشت سال پیش مطرح کردم جدی بگیرید. شبیخون فرهنگی، شوخی نیست. بعد از عامل رسانه‌ای و تبلیغی، در درجه دوم، عامل سیاسی و اقتصادی بود. عامل نظامی هیچ نبود. و اما این طرح چه بود؟ گورباچف وقتی در سال ۱۹۸۵ حدود سال‌های ۶۴ و ۶۵ سر کار آمد، یک عنصر جوان در قبال دبیرکل‌های پیر قدیمی بود. روشنفکر و خوش‌برخورد بود؛ شعاری که او مطرح کرد، شعار پروستریکا در درجه اول و گلاسنوست در درجه دوم بود. تعبیر فارسی پروستریکا، بازسازی و اصلاحات اقتصادی است؛ و گلاسنوست یعنی اصلاحات در زمینه مسائل اجتماعی، آزادی بیان و امثال اینها. در یکی دو سال اول، به وسیله رسانه‌ها، آواری از حرف و تحلیل و تفسیر و تشویق و جهت‌دهی و پیشنهاد، بر سر گورباچف فروریخت و کار به جایی رسید که توسط مراکز امریکایی، گورباچف به عنوان مرد سال معرفی شد! این در همان دوران جنگ سرد بود؛ یعنی دورانی که آمریکایی‌ها شبح هر موفقیتی را در شوروی با تیر می‌زدند! قبل از گورباچف، اگر واقعیت‌های خوبی هم در شوروی وجود داشت، به شدت آن را انکار می‌کردند و علیه آن تهاجم تبلیغاتی راه می‌انداختند. اما ناگهان نسبت به گورباچف چنین وضعی را پیش گرفتند! این آغوش باز غرب، به عنوان یک مشوق بزرگ، گورباچف را فریب داد! من نمی‌توانم ادعا کنم که گورباچف کسی بود که غربی‌ها یا دستگاه‌های سیا او را سر کار آورده بودند آن‌چنان که بعضی کسان در دنیا ادعا می‌کردند. من نشانه‌های این را واقعاً نمی‌بینم و البته خبری هم از پشت پرده ندارم؛ اما آنچه که مسلم است، آغوش باز، چهره باز، چهره خندان، تجلیل و تبجیل و تشویق و احترام غربی‌ها، گورباچف را فریب داد. او به غربی‌ها و آمریکایی‌ها اعتماد کرد؛ اما فریب خورد. گورباچف کتابی به نام پروستریکا انقلاب دوم نوشته که انسان نشانه‌های این فریب‌خوردگی را در آن مشاهده می‌کند. در محیط اختناق آن روز شوروی، این شعارها به شدت فضاشکن بود. حدوداً در همین سال ۱۳۶۹ یا ۱۳۷۰ است - من در یادداشت‌های خودم این را نوشته‌ام - که گورباچف قید جواز عبور برای سفر از شهری به شهر دیگر در شوروی را برمی‌داشت! هفتاد و سه سال بعد از ایجاد شوروی، بعد از پایان یافتن دوره سی ساله استالین و دوره هجده، نوزده ساله برژنف و غیرذلک، آقای گورباچف از جمله کارهایی که در زمینه گلاسنوست کرد، این بود که جواز عبور را برداشت! در چنین جوّی شما ببینید فکر و طرح مسأله آزادی بیان به چه معناست. وقتی می‌گوید آزادی بیان، برای مردم چقدر شگفتی‌آور و چقدر فضاشکن است! در تمام این دوران، روزنامه مهم قابل توجه در تمام شوروی «پراودا» است که یک روزنامه عمومی است. یکی هم یک روزنامه مربوط به جوانان است. چند مطبوعه دیگر تخصصی هم وجود داشت؛ اما تکثر روزنامه‌ها و وجود کتاب‌های چنین و چنان اصلاً به چشم نمی‌خورد. نویسنده‌ای که از برخی مبانی سوسیالیسم - نه همه آن‌ها - انتقاد کرده بود؛ سال‌های متمادی اجازه خروج از شوروی را نداشت. البته آمریکایی‌ها روی او هم بسیار تبلیغ می‌کردند و بسیار حرف می‌زدند که بنده از دوره قبل از انقلاب این قضیه در یادم مانده است. در چنین فضایی این شعار توسط گورباچف داده شد؛ منتها اشتباهاتی کردند که من نمی‌خواهم این اشتباهات را الآن بگویم. در خلال صحبت، بعضی از اشتباهات‌شان معلوم خواهد شد. مدتی گذشت، سیل تبلیغات غربی و فرهنگ غربی و نمادهای غربی و سمبل‌های لباس و «مک‌دونالد» و از این چیزهایی که در واقع جزو سمبل‌های امریکایی است در شوروی راه پیدا کرد. این که من می‌گویم، تفکر یک طلبه گوشه‌نشین نیست؛ در همان روزها بنده در خود مجلات امریکایی تایم و نیوزویک خواندم که از این که قهوه‌خانه‌های «مک‌دونالد» در مسکو رواج پیدا کرده، اینها به‌عنوان یک خبر مهم و به‌عنوان پیشاهنگ فرهنگ غربی و فرهنگ امریکایی در کشور شوروی یاد کرده بودند! شعارهای گورباچف یکی دو سال رو به اوج بود؛ اما بعداً ناگهان یک عنصر دیگر به نام یلتسین در کنار گورباچف پیدا شد. نقش یلتسین، نقش تعیین کننده‌ای است. نقش او این است که مرتب پا به زمین بکوبد و بگوید که این شعارها فایده‌ای ندارد؛ این شتاب کم است؛ دیر شد؛ اصلاحات عقب افتاد! اگر آدم عاقل مدبری به‌جای گورباچف بود، شاید در طول بیست سال می‌توانست آن اصلاحات را بی‌دغدغه انجام دهد همچنان که این کار در چین اتفاق افتاد، اما همین مقدار خودداری و خویشتن‌داری را هم از دست گورباچف بیرون کشید. کار به جایی رسید که گورباچف معاون خود یلتسین را عزل کرد؛ اما رسانه‌های امریکایی و غربی نه فقط عزلش نکردند، بلکه تقویتش کردند! او حدود یک سال یا بیشتر، به‌عنوان یک چهره برجسته روشن‌بین اصلاح‌طلب مغضوب و مظلوم در تبلیغات غربی‌ها و آمریکایی‌ها مطرح شد. بعداً انتخابات ریاست جمهوری روسیه پیش آمد. می‌دانید که دیگر جمهوری‌ها انتخابات جداگانه داشتند (البته انتخابات که نداشتند؛ بنا شد انتخابات داشته باشند). یکی از کارهای گورباچف این بود که گفت انتخابات داشته باشیم. در کشور شوروی، از بعد از دوران تزارها، حتی یک انتخاب هم اتفاق نیفتاده بود. انتخابات در دوران تزارها هم شبیه انتخابات زمان شاه ما بود. اتفاقاً تاریخ مشروطیت‌شان هم با یک سال اختلاف دقیقاً منطبق با تاریخ مشروطیت ایران است. در دوره تزارها مجلس ملی «دوما» یک صورت بود؛ مثل مجلس شورای ملی ما در دوران رژیم پهلوی. بعد هم که کمونیست‌ها سر کار آمدند، مجلس، بی‌مجلس؛ انتخابات، بی‌انتخابات؛ تمام شد! حال بعد از گذشت هفتاد و سه سال، بناست اولین انتخابات در جمهوری روسیه نه همه شوروی انجام گیرد. کاندیدا کیست؟ آقای یلتسین! با رأی بالایی یلتسین یعنی همان عنصر تندرو رئیس‌جمهور شد. از اینجا داستانِ شیرینی است. از روزی که یلتسین در ژوئن ۱۹۹۱ یعنی ۱۳۷۰/۰۳/۲۴ رئیس‌جمهور شد، تا حدود چهارم یا پنجم دی‌ماه که رسماً شوروی منحل شد، حدود هفت ماه طول کشید. یعنی این چند سال صرف مقدمات شد. بخشی از مقدمات به‌دست گورباچف، برخی هم وقتی تاریخ مصرف گورباچف تمام شد، به دست یلتسین انجام شد و برنامه مورد نظر امریکا و غرب، تا رسیدن یلتسین به قدرت شتاب گرفت. به مجرد این که یلتسین به قدرت رسید و رئیس جمهور روسیه و نفر دوم شوروی شد، ابتکار عمل به دست او افتاد. در روز ۱۳۷۰/۰۳/۲۴ یلتسین رئیس‌جمهور شد و در روز ۱۳۷۰/۰۳/۲۶ یعنی سه روز بعد، جرج بوش رئیس‌جمهور امریکا اعلام کرد که سه جمهوری بالتیک لتونی، استونی و لیتوانی متعلق به شوروی نیست و شوروی بایستی این سه جمهوری را رها کند و استقلال آن‌ها را به رسمیت بشناسد؛ اگر به رسمیت نشناسد، کمک‌هایی را که امریکا قول داده است، قطع خواهد شد (البته من الآن درست یادم نیست که آیا کمک‌هایی بود که در زمان رونالد ریگان قول داده شده بود، یا در زمان بوش؛ به هرحال به آقای گورباچف قولِ کمک داده بودند). چندی بعد یلتسین اعلام کرد که ما استقلال جمهوری‌های سه‌گانه را به رسمیت می‌شناسیم! دو ماه بعد برای این که یلتسین چهره‌اش برجسته‌تر شود، کودتای معروف مردادماه شوروی اتفاق افتاد؛ کودتایی که در همان اوان کاملاً مشکوک به نظر می‌آمد. دوربین تلویزیون‌های امریکایی سی. ان. ان و غیره در مسکو فعال شدند و روی یلتسین متمرکز گردیدند. در اینجا تلویزیون خودمان تصویر سی. ان. ان را که پخش می‌کرد، دیدیم که یلتسین روی تانک رفته و در میان مردم شعار می‌دهد و می‌گوید که نخیر، ما تسلیم کودتاچی‌ها نمی‌شویم! بعد هم به مجلس رفت، اما کودتاچی‌ها با یلتسین که دم دستشان در مجلس ملی دوما متحصن شده بود، هیچ کاری نداشتند و به سراغ او نرفتند؛ ولی به سراغ گورباچف که در شبه‌جزیره کریمه مشغول گذراندن روزهای تعطیلاتش بود، رفتند و او را دستگیر کردند! یلتسین هم رجزخوانی می‌کرد و شعار می‌داد! یک جنجال رسانه‌ای در دنیا به وجود آوردند و البته از واقعیت هم چندان خبری نبود! یک تعداد تانک در خیابان‌های مسکو ظاهر شدند، اما سه روز هم نبودند؛ بعد از سه روز هم گفتند که کودتاچی‌ها را در خواب دستگیر کرده‌اند! نتیجه کودتا این شد که یلتسین که شخصیت دوم بود در حقیقت شخصیت اول شد! در همان اوقات وزیر امور خارجه ما سفری به جمهوری‌های آسیای میانه کرد و برگشت. من از ایشان پرسیدم چه خبر؟ ایشان گفت واضح است که رئیس شوروی یلتسین است نه گورباچف! در دنیا هم مشخص بود که قضیه این‌گونه است. بعد هم جمهوری‌ها یکی‌یکی طالب استقلال شدند. مثلا اوکراین ادعا کرد که می‌خواهد مستقل شود. گورباچف مخالفت می‌کرد، اما یلتسین می‌گفت ما قبول داریم؛ به ناچار بعد از دو سه روز گورباچف هم قبول می‌کرد! بنابراین مسأله‌ای درست شد که گورباچف یا مجبور بود برای عقب نماندن، خودش را جلو بیندازد و همان شعارها را هم بدهد؛ یا مجبور بود بعد از چند روز تبعیت کند؛ چون فشار تبلیغات جهانی مجالی نمی‌گذاشت برای این که غیر از آنچه که یلتسین گفته، بشود چیزی گفت. این روند از اواخر خردادماه شروع شده بود. به دنبال آن، کناره‌گیری گورباچف از دبیرکلی حزب مطرح شد؛ بعد پیشنهاد انحلال حزب کمونیست، سپس شکست کمونیزم اعلان شد-همان چیزی که آمریکایی‌ها بسیار از آن کیف می‌کردند -و بعد هم بالاخره شایعه استعفای گورباچف منتشر شد. در همان زمان طی مصاحبه‌ای از گورباچف سؤال شد که شما استعفا خواهید کرد یا نه؟ گفت: منتظرم وزیر امور خارجه امریکا به مسکو بیاید تا ببینم چه می‌شود! وزیر امور خارجه امریکا به مسکو آمد و قبل از آن که با گورباچف تماس بگیرد، رفت با یلتسین تماس گرفت؛ آن هم در کاخ اصلی ملاقات‌های کرملین. معنای کارش این بود که گورباچف تمام شد! سه روز بعد هم گورباچف استعفا کرد و انحلال شوروی اعلام شد! این طرح موفق امریکا در شوروی بود. یعنی یک ابرقدرت را با یک طرح کاملاً هوشمندانه، با صرف مقداری پول، با خریدن برخی اشخاص و با به کار گرفتن رسانه‌های تبلیغی، توانستند طی یک طراحی سه چهارساله و یک نتیجه‌گیری شش، هفت‌ماهه به کلی منهدم کنند و از بین ببرند! البته همین‌جا به شما بگویم که روسیه بعد از انحلال شوروی، آنطور که آنها می‌خواستند، تبدیل به برزیل دوم نشد. آنها می‌خواستند روسیه به یک برزیل یعنی یک کشور دست سوم دنیا تبدیل شود؛ تولید بالا، اما گرفتاری و فقر عمیق و بدون هیچگونه نقشی در سیاست دنیا. شما ببینید امروز در کجای دنیا حرف و رأی و نظر و حضور برزیل را کسی به خود متوجه می‌کند؟ می‌خواستند روسیه را این‌طوری کنند، اما نشد؛ چرا؟ چون روسیه ملت خوب و قوی‌ای دارد؛ از لحاظ نژادی مردم مستحکمی هستند؛ بعد هم پیشرفت صنعت‌شان، اتم‌شان، دانشمندان‌شان، تحقیقات‌شان و سایر امکانات‌شان قابل توجه است. طراحان این قضایا که نشستند خودشان بریدند و خودشان دوختند، برای جمهوری اسلامی نیز چنین خوابی دیده‌اند. آنها فکر نمی‌کنند که جمهوری اسلامی ایران اگر به سرنوشت شوروی دچار شود، کشوری مثل روسیه امروز خواهد شد؛ نه، آنها فکر می‌کنند که ایران کشوری در سطح کشور دوره پهلوی خواهد شد؛ یعنی در ردیف دهم بعد از ترکیه! چون تصور می‌کنند که در اینجا اتم که نیست؛ پیشرفت علمی آن‌چنانی که نیست؛ جمعیت سیصد میلیونی که نیست؛ کشوری به عظمت روسیه که امروز باز هم تقریباً بزرگترین کشور دنیاست که نیست. اما اکنون واقعیت چیست؟ واقعیت با آنچه که آنها طراحی کردند، به قدر زمین تا آسمان متفاوت است! اشتباه بزرگی را مرتکب شدند. من واقعاً دریغم می‌آید که اسم خاتمی عزیزمان این سید آقازاده شریف مؤمن دلباخته به معارف دینی و دلباخته به امام و طلبه‌ای مثل خود ما را آنطوری که غربی‌ها مطرح کردند، مطرح کنم و ایشان را با گورباچف مقایسه کنم؛ ولی آنها این مقایسه را کردند و صریحاً گفتند که در ایران هم گورباچفی به قدرت رسید! البته فراموش نکنیم که متأسفانه یک عده هم در داخل خوششان آمد و این اهانت را نفهمیدند و آن توطئه‌ای را که پشت این اهانت هست، به طریق اولی نفهمیدند! به مغرضان و آنهایی که می‌فهمند چه دارد اتفاق می‌افتد و چه می‌خواهند پیش بیاورند، کاری ندارم؛ اما یک عده از آنهایی که مغرض هم نبودند، نفهمیدند که چه شد و دشمن چه می‌خواهد انجام دهد. به آن تفاوت‌ها برگردیم. تفاوت اول، تفاوت رئیس‌جمهور ما با آقای گورباچف است. گورباچف روشنفکری بود که حتی به احتمال زیاد به اصل و مبانی مارکسیزم هم اعتقاد زیادی نداشت؛ آدمی بود که اصلاً ساختار شوروی را قبول نداشت؛ خود او هم به زبان‌های مختلف این را اظهار کرده بود. البته در آن وقتی که سر کار آمد، چندان صریح نمی‌توانست این‌ها را بگوید؛ اما بالاخره اظهار می‌کرد. برای رئیس‌جمهور ما، جمهوری اسلامی و دین، اعتقاد قلبی اوست؛ امام مراد و مقتدای اوست؛ یک روحانی است. آنها اول در خوش‌خیالی‌های خود حرف‌هایی زدند، هنوز هم سیاستمدارترین و موذی‌ترین‌هایشان آن حرف‌ها را می‌زنند؛ اما عده‌ای از آنها از این دو سال اخیر به وحشت افتادند و بارها در تبلیغات خودشان گفتند که نه، این هم از خودشان است؛ جزو همین بنیادگراهاست! اتفاقاً این را درست فهمیده‌اند! گورباچف به مبانی مارکسیزم بی‌اعتقاد و دلباخته غرب بود؛ حرف‌هایی هم که می‌زد، حرف‌های غربی‌ها بود؛ منتها با زبان روسی آن‌ها را بیان می‌کرد؛ و الا شعارهای او هم غیر از شعارهای آنها نبود؛ او دلباخته آنها بود! البته در اینجا قضایای بسیار ریزی مثل سفرها، امتیاز دادن‌های دروغین و بیخودی و ... هست که نمی‌خواهم آن‌ها را بگویم؛ چون جای این جلسه نیست؛ خود شما هم می‌توانید آن قضایا را پیدا کنید. **پاورقی‌ها:** [۱] KHAMENEI.IR

اطلاعات تکمیلی

زبان اصلی: فارسی
نوع کنش: سخنرانی

کنشگران و ذینفعان

مخاطب کنش: ملت ایران
حاکم زمان: آیت الله سیدعلی خامنه ای (ره)

موضوعات و دسته‌بندی‌ها

منبع

مکتوبات و بیانات سیاسی و اجتماعی علمای شیعه(جلد ۱ تا ۹)
محمدحسن رجبی (دوانی)