کنشگران / عالمان دینی
متن خلاصه هوش مصنوعی
سخنرانی با تبیین مفهوم استقلال و وابستگی در سطح فردی (صغیر، برده) و اجتماعی (نظامهای فئودالی) آغاز میشود. سپس به وضعیت ایران در دوران پهلوی پرداخته و وابستگی سیاسی و اقتصادی کشور به ابرقدرتها، به ویژه آمریکا، را تشریح میکند. در ادامه، بر اهمیت استقلال فرهنگی و فکری تأکید شده و آن را خطرناکترین نوع استعمار میداند. در پایان، به نقد رویکردهای التقاطی و تطبیق اسلام با مکاتب غربی و شرقی میپردازد و این اقدامات را خیانتی بزرگ به ملت و در خدمت استعمار میداند و بر لزوم حفظ استقلال مکتبی برای بقای انقلاب اسلامی تأکید میکند.
متن کامل گزارش
بسم الله الرحمن الرحیم
مسئله استقلال و آزادی موضوعی است که امشب میخواهم درباره آن گفتگو کنم. یک طفل، مادامی که صغیر است و تحت ولایت و قیمومیت پدر، پدربزرگ یا مادر زندگی میکند، از خودش استقلال ندارد. خودش برای خودش نمیتواند تصمیم بگیرد، برای انجام هر کاری میباید اجازه بگیرد. این یک نوع، و یک درجه از عدم استقلال و وابستگی است.
نوع دیگر از افرادی که استقلال ندارد بردگانند. اگر فردی، برده دیگری باشد، قهراً نمیتواند مستقیماً درباره خود تصمیم بگیرد، بلکه یا دیگری برای او و به جای او تصمیم میگیرد، یا آن که تصمیم گرفتنش موکول به اجازه دیگری است. به جز دو مورد که ذکر کردم، موارد دیگری هم وجود دارد که به واسطه آنها استقلال از افراد - بدون آن که نام صغیر یا مجنون روی آنها باشد - سلب میشود؛ فیالمثل در بسیاری از خانوادهها، نوکرها و کلفتها حالت عدم استقلال دارند. در رژیمهای به اصلاح فئودالی، خصوصاً در شکلی که در مغرب زمین وجود داشته است[۱] سرفها یا دهقانان وابسته به زمین، غیرمستقل بودهاند ... این موارد که به عنوان نمونه ذکر شدند و بسیاری موارد دیگر، شکلهای مختلفی از عدم استقلال و وابستگی افرادند.
همانطور که درباره یک فرد مسئله استقلال و عدم استقلال مطرح است، درباره جامعه و کشور نیز به طریق اولی چنین مسئلهای مطرح است. در زمان ما و در میان افراد، مسئله بردگی، مسئله ارباب و رعیتی و ... دیگر به شکل قدیم مطرح نیست. اما در سطح کشورها، روابط آقایی و بندگی به شدت رواج دارد. نگاهی به نقشه سیاسی جهان به خوبی نشان میدهد که پارهای از کشورها، آقا و فرمانده هستند و در مقابل، کشورهایی هم قرار دارند که اسماً مستقلاند اما عملاً تحت سیطره کشورهای دسته اول قرار دارند. این امر را ما در کشورهای خودمان به خوبی تجربه کردهایم. میدانیم که در خلیج [فارس] و نیز در اقیانوس هند، مبارزات سیاسی شدیدی میان ابرقدرتها برقرار است، امریکا میخواهد خلیج [فارس] را برای خودش حفظ کند، متقابلاً کشورهای دیگر چنین مقصود و خواستی دارند. در این زمینه اما، امریکا تا قبل از انقلاب ایران، از سایر حریفان جلوتر بود. آنها بدون این که آشکار کنند، در منطقه نوکری داشتند به نام «شاه» و ایران و البته ظاهر امر این بود که ایران میخواهد امنیت خودش را حفظ کند.
آنچه که آمریکاییها در این میان انجام میدادند از این قرار بود: از یک سو، با پول ایران، نفت ایران را در مقیاس وسیعی-که به غارت بیشتر شباهت داشت - استخراج میکردند، و از سوی دیگر اعظم پولی را که بابت خرید نفت به ایران پرداخت میکردند به اسم فروش اسلحههای مدرن، دوباره از ایران پس میگرفتند، و در عوض ایران را به شکل ژاندارم منطقه و حافظ منافع خود در آورده بودند. ادعای رژیم شاه هم این بود که ما سیاست مستقل ملی داریم و این اسلحهها را نیز برای دفاع از خودمان خریداری میکنیم. این از جنبه استقلال سیاسی.
در زمینه استقلال اقتصادی هم شاهد بودیم که ایران محکوم بود به این که کشاورزی و دامداری خود را تقلیل دهد تا گندم و شکر و گوشت و ... را از خارج وارد کند. محکوم به این بود که صنایع مونتاژ و مصرفکننده و طفیلی غرب را داشته باشد. در زمینه مواد غدایی، بنا به اعتراف روزنامههای خود رژیم، حتی نود و پنج درصد احتیاجات کشور از خارج وارد میشد و در هیچ موردی نبود که ما بتوانیم به خود اتکا داشته باشیم.
آنچه که ما در سابق دچارش بودیم، بدترین نوع اسارت و بندگی بود. نه تنها در مسائل اقتصادی ما را وابسته کرده بودند بلکه در سایر زمینهها، آنها بودند که برای ما تعیین تکلیف میکردند. امام در همان اوایل اقامتشان در پاریس، مکرر در اعلامیههایی که به ایران میفرستادند، مردم را تشویق به کشاورزی و به خصوص کشت گندم میکردند. و میدانیم که این فرمان تا چه حد مؤثر واقع شد؛ به خصوص که به لطف خدا، امسال، سال بسیار پربرکتی بود.
ببینید وقتی کشوری میخواهد روی پای خود بایستد، خودش برای خودش تصمیم بگیرد، میتواند با یک همت مردانه قید و بندهای بندگی را پاره کند. امسال شاید همین ایرانی که گندمش را از امریکا وارد میکرد بتواند به خودکفایی برسد. و دور نیست آن روزی که با همت مردم این سرزمین، مملکت ما بتواند، در همه زمینهها روی پای خودش بایستد و بینیاز از غیر شود.
یادتان میآید که مردم در تظاهرات چه شعار بامعنایی میدادند؟ «استقلال، آزادی، جمهوری اسلامی». این نشانه این است که یک ملت میخواهد مستقل باشد. میخواهد از نظر سیاسی، خودش برای خودش تصمیم بگیرد؛ از نظر علمی خودش برای خودش طرحریزی کند؛ خودش برای اقتصاد خودش نظر بدهد؛ و بالاتر از همه اینها میخواهد، استقلال فرهنگی، فکری و مکتبی خود را به دست آورد و خودش برای خودش فکر کند و فرهنگ بسازد.
بیشک در میان انواع گوناگون استعمار، خطرناکتر از همه، استعمار فرهنگی است، مگر ممکن است ملتی را از نظر اقتصادی و سیاسی استعمار بکنند، بدون آن که قبلاً او را استعمار فکری کرده باشند؟ برای بهرهکشی از فرد باید شخصیت فکری او را سلب کنند، او را به آنچه مال خودش است بدبین کنند و در عوض، او را شیفته هر آنچه که از ناحیه استعمارگر عرضه میشود بسازند. میباید در مردم حالتی به نام تجددزدگی به وجود بیاورند به طوری که از آداب و رسوم خودشان متنفر بشوند، اما از آداب و رسوم بیگانه خوششان بیاید.
میباید آنها را به ادبیات خودشان، به فلسفه خودشان، به کتابهای خودشان به دانشمندان و مفاخر علمی و فرهنگی خودشان بدبین کنند و در عوض مسحور ادبیات و فلسفه و کتابهای دیگران کنند.[۱]
در دنیای امروز، علوم و فنون در کشورهای مخلتف به طور مشابه مورد استفاده قرار میگیرد و هیچ ملتی نمیتواند ادعا کند که علم خاصی متعلق به اوست. اما علوم با مکتبها و ایدئولوژیها و راه و رسمهای زندگی تفاوت دارند. اینجاست که ملتها حسابشان را جدا میکنند. هر ملتی که خود مکتبی مستقل و استقلال فکری و رأی داشته باشد و زیر بار مکتبهای بیگانه نرود، حق حیات دارد و هر ملتی که مکتب نداشته باشد و بخواهد مکتبش را از بیگانه بگیرد، ناچار تن به بردگی و بندگی بیگانه خواهد داد. این، متأسفانه همان بلایی است که در گذشته بر سر ما آوردهاند. در مملکت ما گروه به اصطلاح روشنفکران خودباخته-که تعدادشان هم کم نیست-دو دستهاند. یک دسته میگویند ما باید مکتب غربیها را از کشورهای آزاد بگیریم: «لیبرالیسم»، و عدهای دیگر میگویند ما باید مکتب را از بلوکهای دیگر غربی بگیریم: «کمونیسم».
در سالهای اخیر، بدبختانه گروه سومی هم پیدا شدهاند که به یک مکتب التقاطی معتقد شدهاند. اینها قسمتی از ریش کمونیسم را گرفته با چند تار مویی از سبیل اگزیستانسیالیسم ترکیب کردهاند و بعد هم به ریش اسلام چسباندهاند. آن وقت میگویند مکتب اصیل و ناب اسلام این است و جز این نیست.
من در اینجا هشدار میدهم، ما با گرایش به مکتبهای بیگانه، استقلال مکتبی خودمان را از دست میدهیم. حال میخواهد آن مکتب کمونیسم باشد یا اگزیستانسیالیسم یا یک مکتب التقاطی. با این شیوهها و با این طرز تفکر، به استقلال فرهنگی نخواهیم رسید و به ناچار محکوم به فنا خواهیم بود. این اعلام خطر بزرگی است که من میکنم. ما اگر مکتب مستقلی نمیداشتیم، خوب در آن صورت میگفتیم چارهای نداریم، باید یا به این گروه ملحق شویم یا به آن گروه. ولی درد، بر سر این است که چنین مکتب مستقل و غیرنیازمند به غیری را داریم. این از خودباختگی ماست که فکر میکنیم آنچه که داریم باید از دست بدهیم و کالای دیگری را مورد استفاده قرار بدهیم.
در جامعه خودمان به کرّات دیدهایم که کسی فیالمثل شیفته منطق دیالکتیک است، و تازه واقع مطلب این است که همان منطق را هم به خوبی نفهمیده، بلکه جسته و گریخته از گوشه و کنار به گوشش خورده و چیزی در ذهنش جای گرفته است. بعد همین آدم ادعا میکند که منطق اسلام هم همان منطق دیالکتیک است، بدونِ این که توجه کند هر اصل منطق دیالکتیک، دین او را و اسلام او را از ریشه میکند و نابود میسازد. و یا دیگری میبیند که در دنیا مد شده که میگویند زیر بنا اقتصاد است، او هم بدون تعمق و طوطیوار میگوید زیربنای اسلام هم اقتصاد است، بدون این که بفهمد معنی این سخن که زیربنا اقتصاد است، محو و طرد هرگونه معنویت است؛ معنویتی که اسلام بر اساس آن بنا شده است. یا خودباخته دیگری میبیند مبارزه با مالکیت، امروز شایع و رایج است؛ او هم بدون آن که با ضوابط و معیارهای اسلامی آشنایی داشته باشد میگوید: آقا! مالکیت اختصاصی نباید وجود داشته باشد، اسلام هم منکر مالکیت اختصاصی است. من نمیخواهم بگویم در این موارد سوءنیتی در کار است؛ ولی اگر کاری یا عملی، خطری بزرگ به دنبال داشته باشد، بروز خطر دیگر ربطی ندارد که سوءنیت در کار باشد یا نباشد. در نظر بگیرید اگر کسی در ساختمانی بنزین بریزد، بعد هم کبریت بکشد، حتی اگر کبریت را برای روشن کردن سیگارش استفاده کند، باز در اصل فاجعه تفاوتی رخ نمیدهد. وقتی که فضا پر از گاز قابل اشتعال باشد، ولو سوءنیتی هم جود نداشته باشد، کبریت که زدیم آتش مشتعل میشود و انفجار رخ میدهد. به دلیل همین نگرانیها است که من بر روی مسئله استقلال، و بالاخص استقلال مکتبی زیاد تکیه دارم. ما اگر مکتب مستقل خودمان را ارائه نکنیم، حتی با این که رژیم را ساقط کردهایم و حتی با این فرض که استقلال سیاسی و استقلال اقتصادی را به دست آوردیم، اگر به استقلال فرهنگی دست نیابیم، شکست خواهیم خورد و نخواهیم توانست انقلاب را به ثمر برسانیم.
ما باید نشان بدهیم جهانبینی اسلامی، نه با جهانبینی غرب منطبق است و نه با جهانبینی شرق، و به هیچکدامشان وابسته و محتاج نیست. این چه بیماری است که حتی جهانبینی اسلامی را میخواهند با جهانبینیهای بیگانه تطبیق بدهند؟
بعضیها به آیات قرآن که میرسند، آنقدر آنها را تأویل و توجیه میکنند تا این که به هر ترتیبی شده، آن را با یکی از مکاتب غربی یا شرقی منطبق کنند. این نکته را قبلاً هم مکرر گفتهام که بعضیها، تا اسم مَلک و فرشته میآید، تلاش میکنند به طریقی آن را تعبیر و تفسیر کنند. من صریحاً میگویم که این روش خطاست. اگر شما هنوز به درک این مفاهیم قرآنی نائل نشدهاید، باید کوشش و مجاهده کنید تا آن را دریابید. شما چه بخواهید چه نخواهید، در قرآن دهها معجزه ذکر شده است. اینها از مفاخر قرآن است. اگر این مسائل نبود اصلاً دین، نیمی از رسالت خودش را از دست داده بود. دین آمده است تا دید ما را وسیع کند. امر حسی که نیاز به آمدن پیامبران ندارد. دین آمده است ایمان به غیب برای ما ایجاد کند. دین میخواهد ارزش انسان را تا آنجا بالا ببرد که بتواند از قوانین معنوی استفاده بکند و حتی آن را بر ضد قوانین مادی به کار اندازد. قوانین مافوق مادی آنگاه که در قوانین مادی دخل و تصرف بکند، نام «معجزه» بر آن میگذاریم. در قرآن تا دلتان بخواهد معجزه ذکر شده است.
من نمیدانم گویا عدهای رودربایستی دارند؛ تا در قرآن به معجزه میرسند شروع میکنند به تأویل و تعبیر کردن. تا میرسند به شکافتن دریا برای موسی، میگویند مقصود این است که در آن موقع دریا در حالت جذر بوده، و در زمان غرق شدن فرعون هم دریا حالت مدّ پیدا کرده است. اگر عصای موسی اژدها شد، مقصود این است که قدرت منطق و قوه بیان موسی، بر سلاح تبلیغ آنها غلبه کرد و چون اژدها، منطقهای آنها را بلعید. معنای چنین سخنانی انکار صریح قرآن است. معنایش این است که ما استقلال در فکر نداریم، معنایش این است که ما قرآن را پیشوا قرار ندادهایم، بنا را بر این گذاشتهایم که مکتبهای دیگر را بپذیریم و بعد آیات قرآن را بر اساس آنها توجیه و تفسیر کنیم. من به عنوان نصیحت میگویم: کسانی که اینچنین فکر میکنند یعنی میخواهند مکتب اسلام را با مکاتب دیگر تطبیق دهند و یا عناصری از آن مکتب را در اسلام وارد کنند، چه بدانند و چه ندانند در خدمت استعمار هستند. خدمت اینها به استعمار، از خدمت آنها که عامل استعمار سیاسی یا عامل استعمار اقتصادی هستند، به مراتب بیشتر هست و به همین نسبت خیانت آنها به ملت، بیشتر و عظیمتر است. از اینرو، برای حفظ انقلاب اسلامی در آینده از جمله اساسیترین مسائلی که میباید مد نظر داشته باشیم حفظ و اشاعه استقلال مکتبی و ایدئولوژیک خودمان است.
**پاورقیها:**
[۱] نوع نظام فئودالی در مغرب، با آنچه که در شرق به نام فئودالیسم خوانده میشود، تفاوتهایی داشته است. حالتی که در مغرب برای رعایا وجود داشته، چیزی مابین آزادی و بردگی بوده است؛ به این معنی که کشاورز، برده مالک نبوده، اما در عین حال از زمین نیز نمیتوانست جدا باشد. اما در مشرق زمین وضع بدین منوال نبود. در همین ایران خودمان رعایایی که در یک مزرعه، کشاورزی میکردند آزاد بودند که در آنجا بمانند یا آن که به جای دیگری بروند. اگر رعیت از اربابش راضی بود، سال دیگر هم نزد او میماند، چند سال دیگر هم میماند؛ ولی اگر احساس میکرد، ارباب، ارباب خوبی نیست و میشنید که در جای دیگر ارباب خوشرفتاری هست، دیگر هیچکس نمیتوانست جلو او را بگیرد. او آزاد بود که برود و میرفت، و این ارباب بود که بعداً مجبور میشد رضایت رعیت دیگری را جلب کند و او را به استخدام خود درآورد. در مغرب زمین کشاورز محکوم بود که به همراه خانوادهاش تا ابد در همانجایی که به دنیا آمده و کار کرده، بماند. اگر احیاناً میخواست به جای دیگر برود، جلو او را میگرفتند و بر فرض اگر مخفیانه هم میرفت و از مالک دیگری تقاضای کار میکرد، طبق قوانین، مالک حق نداشت او را بپذیرد و میباید او را به ارباب قبلیاش تحویل دهد. عدم استقلال این رعایا آنقدر زیاد بود که اگر فیالمثل زمین و مزرعهای خرید و فروش میشد، آنها نیز همراه زمین، فروخته میشدند.
[۲] یکی از آقایان فضلا نقل میکرد، در اواخر دوره رضاخان شخصی که در آن زمان وزیر فرهنگ بود و بعد سناتور شد، روزی در دانشگاه تهران برای دانشجویان سخنرانی میکرد. محتوای سخنش هم تجلیل از فعالیتهای فرهنگی دوره رضاخان بود. به دانشجویان میگفت: «شما باید قدر این دولت و تمدنی را که برایتان بوجود آورده است بدانید. شما میخواهید در این دانشگاه رشتههای گوناگون نظیر ادبیات، پزشکی و علوم را بخوانید و ان شاء الله در این زمینهها متخصص خواهید شد. اما آیا میدانید ما در گذشته چه داشتهایم؟» بعد برای نشان دادن دورههای گذشته، یکی از کتابهای خرافی مربوط به جادوگری و مارگیری و رمالی و از این قبیل را بیرون آورده و مقداری از مطالب کتاب را بر سبیل تمسخر و استهزا برای دانشجویان خوانده. دوست ما نقل میکرد که اتفاقاً در همان ایام، وزارت فرهنگ موضوعی را به مسابقه گذشته بود و از حسن اتفاق مقالهای را که من نوشته بودم برنده این مسابقه شد. طبق مقررات قرار شد که با آقای وزیر ملاقات کنم. وقتی مرا دید تعجب کرد که در لباس اهلعلم هستم. گفت: باورم نمیشد که یک آخوند توانسته باشد بهترین مقاله را بنویسد. بعد توضیح داد که فلان مطلبی که در مقاله شما بود، با آخرین نظریههای روانکاوی و روانشناسی امروز مطابقت میکند، و ما فکر میکردیم نویسنده این مقاله تحصیلکرده اروپا یا امریکاست. حالا میتوانی بگویی این مطلب را از کجا نقل کردهای؟ در جواب گفتم: این مضمون یک حدیث است و حدیث را برایش خواندم. بعد هم با عصبانیت به او گفتم: «آقای وزیر! تو که در اینجا نشستهای فاضلتری یا من؟ آن مزخرفات چه بود که آن روز در دانشگاه، به دانشجو میگفتی؟ چرا به ملت خیانت میکنی؟ آیا آنچه در مدارس قدیم ما تدریس میشود، آنهایی است که در آن کتاب نوشته شده بود؟ آیا اگر در مدارس قدیم ما ادبیات تدریس نمیشد، شما امروز میتوانستید اساساً دانشکده ادبیات داشته باشید؟ آیا تو خبر نداری که فقهی که در این مدارس تدریس میشود، با بزرگترین مکتبهای دنیا برابری میکند؟ یا اصولی که در آنجا تدریس میشود از نظر ملل پیشرفته، یک علم جدید است که فلسفههای غرب در نهایت امر دارند به آن شباهت پیدا میکنند؟ در حوزههای ما اشارات بوعلی و اسفار ملاصدرا و منظومه حاجی سبزواری و کفایه آخوند خراسانی و آثار شیخ مرتضی انصاری و صدها کتاب علمی و فلسفی و فقهی طراز اول تدریس میشود. تو همه اینها را نایدیده گرفتهای و به جمعی جوان بیاطلاع میگویی در حوزه، یک مشت اباطیل درس میدهند؟ راستی زهی شرافت و درستی.» در هر حال آنچه مسلم است این که از همان زمان نقشه بر این بود که از ابتدا فرزندان ما را به فرهنگ خود بدبین کنند و ارتباط آنها را با گذشتهشان از بین ببرند و به جایش پیوندهای تازهای با غرب ایجاد کنند.
اطلاعات تکمیلی
زبان اصلی: فارسی
نوع کنش: سخنرانی
کنشگران و ذینفعان
مخاطب کنش: ملت ایران
حاکم زمان: امام خمینی (ره)
موضوعات و دستهبندیها
منبع
مکتوبات و بیانات سیاسی و اجتماعی علمای شیعه(جلد ۱ تا ۹)
محمدحسن رجبی (دوانی)
