کنشگران / عالمان دینی

متن خلاصه هوش مصنوعی

این مکالمه خیالی میان «مقیم» و «مسافر» به بررسی ماهیت مشروطه و تفاوت آن با استبداد می‌پردازد. مقیم در ابتدا مشروطه را عامل خرابی ایران می‌داند و آن را امری جدید و خلاف شرع می‌پندارد. مسافر در پاسخ، مشروطه را همان قانون و دستورالعمل پیامبر اسلام معرفی می‌کند که در طول زمان به فراموشی سپرده شده و اکنون مشروطه‌خواهان به دنبال احیای آن هستند. او با استناد به آیات و روایات، مشورت و شورا را از اصول اسلام می‌داند و سلطنت مطلقه را خلاف شرع معرفی می‌کند. در ادامه، مسافر به تفصیل به تبیین پانزده تفاوت اساسی میان نظام مشروطه و استبداد می‌پردازد. این تفاوت‌ها شامل نحوه اداره کشور، جمع‌آوری و مصرف مالیات، اجرای عدالت، آزادی‌های فردی، ترویج علم و صنعت، و امنیت جانی و مالی مردم می‌شود. در هر مورد، میرزا هدایت‌الله (صاحبخانه) با ذکر حکایاتی از ظلم و فساد دوران استبداد، سخنان مسافر را تأیید می‌کند. در پایان، مقیم به شبهه «مشروطه مشروعه» اشاره می‌کند و مسافر با مقایسه آن با حیله معاویه و عمروعاص در جنگ صفین، این عنوان را دسیسه‌ای برای از بین بردن مشروطه و بازگرداندن استبداد می‌داند. او همچنین به این نکته اشاره می‌کند که برخی از مفاسد رخ داده در دوران مشروطه، ناشی از اقدامات دولتیان و مستبدین بوده و نباید به پای اصل مشروطه گذاشته شود.

متن کامل گزارش

مقیم: واقعاً بفرمایید وضع حالیه ایران را چگونه می‌بینید و عاقبت آن به کجا خواهد رسید؟ مسافر: عاقبت با خداست ولی وضع حالیه ایران را بسیار خراب می‌بینم. مقیم: عقیده بنده این است که تمام این خرابی‌ها از مشروطه و مشروطه‌طلب است، هرچه به آنها می‌گوییم این مطالب جدیده چیست که درآورده‌اید!؟ مگر پیغمبر تازه مبعوث شده و کتاب تازه نازل شده و دین جدیدی تأسیس شده که به این حرف‌ها دولت و ملت را به هم انداخته، ایران را هرج و مرج کرده‌اید، به گوش آنها فرو نمی‌رود و هر روز از گوشه‌ای غوغایی بلند می‌شود و از ناحیه‌ای آشوبی برپاست. صدق رسول الله که فرمود: شَرَّ الأمور مُحدثاتُهَا [۲]. مسافر: خیلی از شما این مطلب عجیب [۳] است که می‌فرمایید مشروطه، مطلب تازه و جدید است. اشتباه نشود، بدانید این که مشروطیین می‌گویند: همان قانون و دستورالعمل حضرت خاتم‌الانبیاء (ص) را می‌طلبند، امر حادث و تازه نیست. نهایت چون \[متعلق به\] هزار و سیصد و چند سال \[پیش\] است، رفته‌رفته از بین رفته؛ حال که طلب تجدید اثر می‌کنند، خیال می‌کنند حادث و جدید است [۴]. مقیم: شما را به خدا همان است؟ مسافر: بلی، خدا می‌داند، همان است. مقیم: شنیده‌ام بعضی گفته‌اند: مشروطه خلاف قانون اسلام است. مسافر: این قول ناشی از نفهمیدن مطالب و اخبار و بی‌علمی است، و الا بر تمام ملل و دول عالم معلوم است و تماماً، صریحاً متفقند بر اینکه: اول پیغمبری که قانون مشروطه را برای امت خود برقرار نمود، حضرت خاتم‌الانبیاء صلی الله علیه و آله است. مقیم: قدری راحت شدم؛ ولی اول بفرمایید معنای سلطنت مطلقه و مشروطه چیست و فرق آنها چه؟ مسافر: بسیار از در خوبی درآمدید و از طریقه صحیحی وارد شدید. اول باید معنای او را فهمید، بعد مذاکره شود که کی و از کجا تأسیس شده است. مقیم: استدعا دارم که معنای آن را به طور واضح که من بفهمم بیان فرمایید. مسافر: اول بدانید هر که فرمانفرمایی بر دیگری داشته باشد، آن را به اصطلاح "سلطان" یا حاکم یا آقا می‌نامند که حکم و قول او بر سایر بنی نوع انسان کلاً، او بعضاً نافذ و جاری باشد؛ خواه سلطان کل باشد که پادشاهش می‌نامند، یا سلطان جزء باشد که حاکم و ضابط و امیر و قاضی و آقا و مجتهد، تا برسد به نایب و فراش و کدخدا و داروغه. و این است معنای فرمایش حضرت خاتم‌الانبیاء که می‌فرماید: کُلّکُم راع و کُلّکُم مَسئولٌ عَن رَعِیته [۱]. نهایت بعضی بر صد کرور حاکم‌اند و بعضی بر ده نفر و پنج نفر و سه نفر. مقیم: بسیار خوب، اصل معنا را بفرمایید. مسافر: بعد از آن که این مطلب معلوم شد، \[که\] خلق بعضی به بعضی فرمانروا می‌باشند و بعضی به بعضی سلطان و حاکم‌اند، معنای سلطنت مطلقه و مشروطه خوب معلوم می‌شود؛ زیرا که اگر سلطان هرچه بگوید و بکند مطاع باشد، می‌خواهد حکم و فرمانش مطابق با قانون مملکت باشد یا نباشد، مطابق صلاح و شرع باشد یا نباشد، آن را سلطنت مطلقه گویند و این سلطان هرچه بگوید و بکند، کسی را حق گفتگو و لا و نعم [۲]، چون و چرا با او نیست؛ چنانچه گفته اند: «چه فرمان یزدان چه فرمان شاه». اما سلطنت مشروطه آن است که در صورتی اطاعت و امر و حکم آن پادشاه یا حاکم یا آقا لازم می‌شود که قول و امر و فرمان او مطابق با قانون مملکت باشد، یقین \[داشته\] باشد که اگر حکمی برخلاف قانون از او صادر باشد، مطاع نخواهد بود. پس در حقیقت در سلطنت مشروطه، حاکم قانون است، و شاه و امیر و حاکم و قاضی و آقا، بیان آن قانون را می‌نمایند. و چون در مملکت اسلامی قانون، کتاب‌الله و سنت پیغمبر است، در سلطنت مشروطه اگر حکم هر حاکمی مطابق با قانون اسلام باشد، مطاع است و اگر از روی هوای نفس باشد، و با وجود غرضی [۳] برخلاف قانون اسلام حکمی بنماید، به هیچوجه مطاع نخواهد بود. مقیم: فهمیدم معنای آن را؛ حال بفرمایید چگونه تأسیس مشروطه از حضرت خاتم‌الانبیاء شده است و دلیل آن چیست؟ مسافر: هرکس از تواریخ و اخبار اطلاع داشته باشد، می‌داند که قبل از بعثت آن حضرت تقریباً تمام عالم دارای سلطان و حاکم و قاضی و غیره بودند، از فرمانروایان. ولی غالباً به طور مطلقه بوده و ابداً مقید به قانونی نبودند و هرچه بزرگتران حکم می‌کردند، زیردستان اطاعت می‌کردند. وقتی که حضرت مبعوث شد عرض کردند شما پادشاهی؟ فرمودند: من پیغمبرم. یعنی از خود امر و نهی ندارم و از جانب خدا پیغام آورده‌ام. به مصداق وَ مَا ینطِقُ عَن الهَوی إن هُوَ إلا وَحیٌ یُوحی [۱]، احکام من از خودم نیست و از جانب خلاق عالم است که بالملازمه دلالت دارد بر این که چیزی اگر بگویم که مطابق با حکم و قانون خدا نباشد و از روی هوا باشد، اطاعت آن لازم نیست؛ چه، من پادشاه نیستم، بلکه پیغمبرم و حکم دیگری را بر شما ابلاغ می‌کنم. چنانچه بعد از وفات آن حضرت، تا سی و اندی سال هر وقت که می‌خواستند مسلمانان با خلیفه بیعت کنند، بیعت مشروطه می‌کردند و می‌گفتند: عَلی کَتاب الله وَ سُنَّهِ نَبیهِ. یعنی: با تو بیعت می‌کنم که اطاعت امر و حکم تو را بنمایم، مشروط به این که اوامر تو مطابق با کتاب‌الله و سنت باشد. یعنی اگر تو از جانب خودت حکمی و امری بنمایی اطاعت نداریم. این است حقیقت سلطنت مشروطه. و این قانون مشروطه، از اول اسلام بود تا زمان معاویه که در اخبار، مسلّم است که معاویه، عنوان خلافت را به سلطنت مبدل نمود؛ یعنی بنا را بر این گذارد که احکام و رأی خود را چه مطابق با قانون باشد چه نباشد، مُجری دارد و سلطنت خود را مطلقه نمود و الی زماننا هذا [۲]، سلاطین پیروی او را نموده و مشروطه را بالمرّه از میان برده‌اند؛ به حدی که حال \[چون\] بعضی از عقلا و دانشمندان درصدد احیاءِ آن برمی‌آیند، به نظر شما و دیگران از نادانان [۳]، امر تازه و حادث و جدیدی می‌نماید. و اگر بخواهم اخبار و آیات و شواهد این معنی را از قبیل: لا طاعَةَ لِمَخلُوق فی مَعصِیه الخَالِق [۴]، یعنی: اگر کسی امری بکند برخلاف امر خداوند و در معصیت الهی، اطاعت آن را نباید نمود. و آیه َ مَا کانَ لِمؤمِن وَ لا مُؤْمِنَهِ إِذَا قَضَی اَللَّه و رَسُولَة أمرَاً أن یکُونَ لَهُمُ الخِیرَةُ [۵]. معنی آن این است که: هیچ مسلمانی در چیزهایی که خداوند حکم آن را فرموده، کسی حق این که چون و چرا بکند ندارد و نمی‌تواند خلاف آن را اختیار نماید. و دیگر آیات و اخبار اگر بخواهم از برای شما بگویم، مثنوی هفتاد من کاغذ می‌شود. همین قدر کافی است. مقیم: الحق امروز مرا خیلی ممنون کردید و مرا از خواب غفلت بیدار کردید و این مطلبی را که با کمال وضوح مخفی بود، ظاهر کردید؛ ولی، این را هم لازم است عرض نمایم اگر مشروطه از زمان معاویه به بعد متروک شد و دارای این همه محسنات تامّه بود، پس در این مدت چه شد این همه علمای بزرگ که آمدند و همه دارای تمام نفوذ بودند، اقدامی در بازگشت [۶] آن ننمودند و کسی را هم امر در اقدام آن نفرمودند؟ مسافر: علت آن بود که هرچند ظلم از سلاطین اعصار و رجال دربار بسیار بود، لکن اصل اساس اسلام محفوظ و به واسطه قدرتی که سلاطین اسلام داشتند، هجوم اجانب و تسلط خارجه و اضمحلال محکمه اسلام بالکلیه نمی‌شد. اما این اوقات که سلاطین، بیت‌المال مسلمین را خرج شهوترانی و مصارف مضرّه به اسلام و تضعیف مسلمین نمودند و معاهده دول همجوار هم تمام شده و ما را مال‌المصالحه قرار داده و از برای دولت ما مقاومت با هیچیک از آنها به قدر یک ساعت نبود، ناچار به جهت حفظ اسلام، در مقام احیای قانون مشروطه و اتحاد و اتفاق و احیاءِ عدل و مساوات - که از اول امر هم مایه ترقی اسلام بود - برآمده که به این وسیله، اسلام را محفوظ و مسلمین را قوی و به فواید دینیه و دنیویه محفوظ دارند. مقیم: آیا به این اساس مشروطه، حفظ اسلام و ترقی مملکت و نجات ملت ممکن می‌شود یا خیر؟ و با این ضعف حالیه چگونه به مشروطه، علاج آن می‌شود؟ مسافر: بلی به این اساس، رفع تمام نواقص و استحکام اسلام و قوام ملت و ترقی مملکت اسلامی می‌شود؛ چنانچه اول اسلام که ضعف مسلمین به درجاتی از حیثیت نفرات و تجهیزات [۱] زیاده بر این بود، چهار نفر عرب سر و پا برهنه، به این قانون مشروطه، \[حاکم\] دو ثلث روی زمین و صاحب آن همه عزت و قدرت و تمکین شدند. مقیم: فرمودید که در مملکت اسلامی قانون، کتاب‌الله و سنت پیغمبر است، در این صورت جعل قانون که در مجلس دارالشوری می‌کردند یعنی چه؟ مطالب جنابعالی خیلی صحیح، ولی با مشروطه و ترتیبات آن اختلاف دارد. می‌گفتند مجلس کارش وضع قوانین است. مسافر: جنابعالی تند نروید، بپرسید تا جواب بگویم. مطلب صحیح است. در مملکت اسلامی قانون الهی همان قرآن مجید و سنت پیغمبر است. جعل قوانین در مجلس دارالشوری بر دو قسم است: یکی: در ترتیب اصلی قانون شریعت مقدسه اسلام است که به چه قِسم قوانین شرعیه را جاری کنند و به همه کس محول ننمایند که حیف و میل بنماید و تغییر و تبدیل بدهد؛ مثلاً حکم قرآن بر احقاق حقوق شرعیه و تساوی میان طرفین دشمن [۲] است که از روی دلیل و سوگند [۳] به طوری که در شرع مقرر است بشود [۴]. در مجلس، قانون می‌گذارند که چه قِسم محکمه‌های عدلیه را برقرار نمایند و چند نفر اشخاص متدین بی‌غرض در مجلس عدلیه بنشینند که حکم خدا جاری بشود و حاکم نتواند رشوه بگیرد، حق را باطل کند. یا این که اگر شخص ضعیفی عارض شود از شخص قوی، حاکم نتواند ملاحظه از آن قوی بکند. لهذا قانون عدلیه می‌نوشتند، کارها را تجزیه می‌کردند که کار به دست یک نفر نباشد و رشوه بگیرد یا ملاحظه بکند. ولی هیچ وقت قانون ننوشتند که بدون مدافعه شرعیه و صدور حکم شرع مطاع، مِلک زید را بگیرند و به عمرو بدهند، یا حاکم شرع بدون دو شاهد عادل، یا قَسم شرعی حکم کند. احکام اسلام همان است که بوده و تا روز قیامت حلالش حلال است و حرامش حرام. و در کیفیت اجراءِ احکام، قانون گذاردن چه ضرر دارد؟ قِسم دیگر، قانون در امور عرفیه جعل می‌کردند. مثلا می‌گفتند: اگر حاکمی به جایی رفت و ظلم کرد دیگر او را به حکومت نفرستند؛ یا این که وزرا به پادشاه اگر خلاف کنند، باید عزل او را از پادشاه بخواهند؛ یا این که، سرباز را چه قِسم بگیرند؛ یا مواجب آنها چقدر باشد. آنها امور عرفیه است که قابل تغییر و تبدیل است. قانون در اینگونه امور جعل می‌کردند و محکمترین دلیل بر صحت عرض من که گفتم در مملکت اسلامی، قانون قرآن مجید و سنت پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم می‌باشد، این است که مقید بود احکام مجلس دارالشوری به موافقت با قانون اسلام. و علاوه از این که، جمعی از علما در مجلس بودند، قرار داده بودند که در تمام اعصار پنج نفر علماءِ اعلام در مجلس نظارت داشته باشند که قوانین موضوعه مطابق با قانون اسلام باشد. مقیم: شما فرمودید مشروطه را پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله مقرر فرموده‌اند. چرا هیچوقت مجلس دارالشورای کبری نداشتند؟ این کاری است که فرنگی‌ها کرده‌اند که مسلمانان پیروی آنها را بکنند. مسافر: جنابعالی عمدتاً خود را به نادانی می‌زنید [۲] یا واقعاً اینقدر بی‌خبر هستید؟ اگر عرض کردم مشروطه را حضرت رسول (ص) قرار داده، مشورت کردن و دارالشوری داشتن از اول خلق عالم و آدم بوده است. تمام عقلاءِ عالم از انبیاء و سلاطین و علما در اموری که باید مشورت کنند، مشورت می‌کردند. اگر بخواهم شرح و بسط بدهم، خیلی طول می‌کشد. قبل از حضرت رسول (ص)، یک قصه عرض می‌کنم، که حال از قرآن مجید نظرم آمد و آن قصه حضرت سلیمان (ع) و بلقیس است. که چون نامه حضرت سلیمان (ع) به او رسید، وزرا و عقلاءٍ مملکت خود را جمع کرد: قالَت یا اَیُّهَا أَلمَلَوا أفتُونِی فِی أمری ما کُنتُ قَاطِعَه أمرًا حَتّی تَشهَدُون [۳]. یعنی: ای جماعت! رأی بدهید که من جواب حضرت سلَیمان (ع) را چه بدهم. من ابداً کاری را بی‌مشورت شما نمی‌کردم و حکم نمی‌نمودم تا شما حاضر نمی‌شدید رأی نمی‌دادید. پس معلوم می‌شود، دارالشوری و مشورت کردن از فرنگان نیست، همه وقت بوده است. آمدیم به زمان صاحب شریعت مطهره صلی الله علیه و آله. حضرت رسول همه وقت در اموری که قابل مشورت بود، با اصحاب مشورت می‌فرمود. با این که عقل کل بود و حاجت به مشورت نداشت، محض ارشاد بوده است؛ مخصوصاً در جنگ‌ها و غزوات و طریق حمله یا مدافعه دشمن، مشورت می‌فرمود و در قصد حفر خندق رأی سلمان را اختیار فرمود که عرض کرد: در عجم خندق حفر می‌نمایند. در قرآن مجید است تعریف مؤسسین؛ می‌فرماید که: وَ أمرُهُم شُورَی بَینَهُم [۴]. یعنی: آنها کارشان از روی مشورت است، تو هم با اصحاب مشورت بکن و آنها را طرف مشورت قرار بده که این مطلب نهایت مرحمت در حق آنها بوده است. و اما اخبار در باب مشورت بسیار است. برای شما دو خبر دارم. قال علیه السلام: مَن شَاوَرَ ذَوی الألباب دُلّ عَلَی الرّشادِ [۱]. یعنی: هرکس که مشورت کند با صاحبان عقل، دلالت می‌شود بر رشاد. و قال علیه السلام: اَلاستِشارَهُ عَینُ الهَدایهِ. یعنی: مشورت کردن چشمه هدایت است. مقیم: مسلّم داریم که مشروطه اُس‌اساس اسلام است و همین قِسم است که شما می‌گویید، ولی بعد از ملاحظه این که سلطان و دولتیان، مانع \[و\] در مقام ضدیت و مخالفت کردن [۲] با مشروطه - طلبان می‌باشند و اقدام در این امر، وقوع در تهلکه است، به نصّ کریمه: وَ لا تُلقُوا بأیدِیکُم إلی التَّهْلُکهِ [۳]، نباید اقدام در او نمود. مسافر: وقتی که معلوم شد مشروطه احیاء و حفظ اسلام است، اقدام در آن هرچند مخاطراتش زیادتر باشد، در نزد عقل و شرع مستحسن‌تر خواهد بود و جهال، وقوع در این مخاطرات را تهلکه می‌نامند؛ کما این که حضرت مقدس سیدالشهداء (ع) وقتی که شهادت خود را و اصحاب را احیاءِ دین مشاهده فرمود، در کمال شوق و شعف، با یقین به شهادت، قدم به عرصه میدان جانبازی گذارد و تمکین از یزید با آن قوت و سلطنت بزرگ که داشت که موجب هدم اساس اسلام بود، نفرمود و همین حرف‌ها را در آن زمان هم زدند و جهال گفتند که با قوت سلطنتِ یزید و عدم مقاومت آن حضرت با او، اقدام در این امر وقوع در تهلکه بود. مقیم: برویم بر مطلب علمی که به جهت اثبات مشروطه بیان فرمودید و تمسک به آیه شریفه: وَ مَا کانَ لِمُؤمِن، الخ نمودید. شبهه از برای بنده در آن آیه حاصل شد که ظاهر آن آیه این است که در مطالبی که خدا و رسول در او حکم فرموده‌اند، از برای احدی حق رأی و اختیار در او نیست. پس چگونه می‌فرمایند امورات در اسلام راجع به مشورت است و مجلس شوری است؟ مسافر: آیه فوق که می‌فرماید: وَ مَا کانَ لِمُومِن الی آخر را وقتی منضمّ بکنیم به آیه دیگر که در مقام توصیف و تعریف مؤمنین می‌فرماید: وَ أمرُهُم شُورِی بَینَهُم \[بنماییم\] که حاصل مضمون آن این است: و مسلمین اتفاق کنند در امور خودشان مشورت کنند، استنباط می‌شود که مطالب بر دو قِسم است: یک امری که خداوند در آن امر فرموده مثل حکم میراث و زنا و لواط و شراب و خمس و زکات و سایر واجبات و محرمات و احکام. در این قبیل احکام، احدی را حق سئوال و جواب و نفی و اثبات و تغییر و تبدیل و چون و چرا نیست؛ و باید تمام مسلمانان اطاعت آن را بنمایند. و \[دیگر\] یک امری است که حکم و قانون معینی در کتاب و سنت نوشته نشده، مثل حوادث اتفاقیه و امور عامه عادیه و خصوصیات نظم و انتظام بلاد و عباد و حفظ ثغور و استحکام و انتظام امر معیشت مسلمانان و امنیت طرق و شوارع و رواج کسب و تجارت و فلاحت و مصادیق احکام و امثال اینها که به مقتضای آیه شریفه: وَ أمرُهُم شُوری بَینَهُم، خداوند عالم، این امور را به مشورت ارجاع فرموده که مسلمانان مشورت و مصلحت‌بینی کنند و هر قِسم صلاح دانند رفتار نمایند. پس معلوم شد که مسأله شوری در امور هم، برحسب امر خلاق عالم است و اطاعت همان قانون است. از اینها معلوم می‌شود مشروطه عین اسلام و اسلام همان مشروطه است و مشروطه‌خواهی، اسلام‌خواهی است. مقیم: مگر شما ندیدید و ملاحظه نفرمودید که در این مدت ایس اشخاص مفسد به عنوان مشروطه‌طلبی در ایران چه خون‌ها ریختند و مردم را به کشتن دادند و چه فسادها کردند؟ مسافر: خیلی تعجب می‌کنم مگر شما خدای نخواسته مستبد هستید که این حرف‌ها را می‌زنید؟ مقیم: بنده مستبد نیستم، ولی اگر مشروطه این شکل است که دیدیم و شنیدیم، هزار رحمت به استبداد! مسافر: چه چیز مشروطه را شما منکر هستید و عیب آن کجاست؟ مقیم: اولاً، اسباب قتل نفوس و نَهب اموال شد و هرچه اسباب قتل نفوس و نَهب اموال باشد آن معلوم است که خوب نیست. مسافر: در این مسأله هم جواب اجمالی به شما می‌دهم، هم تفصیلی، هم نقضی و هم حَلّی. اولا، در ابتدای اسلام که پیغمبر(ص) مردم را دعوت به اسلام نمود، چقدرها که در این جنگ‌ها کشته و تلف شد و چقدر اموال که به غارت رفت. پس لازمه کلام شما این است که بفرمایید اسلام خوب نیست. اگر قبول کردید که حفظ اسلام و بقای استقلال سلطنت شیعه، موقوف به مشروطیت است، هر قدر در این راه کشته شوند، یعنی برای حفظ اسلام کشته شوند، شهید هستند. ثانیاً، معلوم می‌شود شما معنی احکام صریح صحیح علماءِ نجف اشرف، خداوند امثال آنها را زیاد کند [۳]، را نفهمیدید که مرقوم فرموده‌اند: اقدام در استقرار مشروطه واجب عینی است. یعنی بر فرد فرد مسلمانان مثل نماز و روزه واجب است. اگر کسی‌در راه برقرار کردن نماز کشته شود چه حالت دارد؟ علاوه از این که آنچه چند قتل در برقراری مشروطه شد، به عنوان دفاع بود که مستبدین به عناوینی چند، متعرض جان و عرض و مال آنها می‌شدند، مدافعه می‌کردند و اگر یکی دو یا چند قتل نفوس، به عنوان مدافعه واقع شده، غالباً خصومت شخصی بوده، مشروطه بهانه شده، خصومت می‌کنند. و از اینگونه وقایع خیلی اتفاق می‌افتاد؛ مشروطه را بدنام کردند. و ثالثاً، این اتلاف نفوس که شده مبتنی بر مخالفت مستبدین بوده است. اگر مخالفت نمی‌کردند، هیچ کس کشته نمی‌شد و مال کسی از میان نمی‌رفت و این حرف شما مثل حرف معاویه است که گفت: عمار را علی (ع) کشت که او را به جنگ ما آورد. اما اینکه گفتند هر چیزی که اسباب قتل نفوس باشد خوب نیست، به عموم صحیح نیست؛ چه اگر طلب حق منجر به قتل نفوس شود، حق ناحق نمی‌شود و قاتل در جهنم، و مقتول شهید است، و هکذا در اموال هم همین قِسم است. پس انسان عاقل اگر دید مسلمانی در راهی کشته شد نباید نفهمیده بگوید این کار بد بود، بلکه باید بفهمد اگر در راه شرع و حق کشته شده، او را شهید بداند و در روز قیامت با شهدای کربلا محسوب بخواهد و تمنا کند که کاش من به جای او در راه اسلام کشته می‌شدم. و رابعاً، خود شما از همه کس بهتر می‌دانید که اسباب این قتل نفوس از چه ناحیه واقع شد و چه چیز اسباب این قتل نفوس و نَهب اموال گردید و چرا در عثمانی مشروطه برقرار شد و احدی کشته نشد و ان شاء الله نمی‌شود؟ مقیم: بنابراین موارد جزئیات اختلاف مابین مشروطه و مستبده را مستدعیم بیان فرمایید تا مطلب خوب واضح شود. مسافر: اگرچه کلمه جامع مشروطه همان بود که گفتم، لیکن محض تشریح ذهن جنابعالی و عوام، موارد اختلاف را که فعلاً در نظر است عرض می‌کنم، دیگر خودتان به ذوق سلیم و عقل مستقیم ملاحظه فرمایید تفاوت ره از کجاست تا کجا. اول، مشروطه می‌گوید: در مطالب عادیه و امور دولتی و طریقه انتظام بلد و ولایات و اسباب ترقی ملت و تجارت و صناعت و زراعت خوب است صد نفر یا صد و پنجاه نفر از عقلای هر مملکتی را که «وکلا»یشان می‌نامند، در مجلس بنشینند، به هر قِسم صلاح ملت و مملکت را دانسته و رأی دادند، رفتار نمایند و طریقه نجات ملت مظلوم را در تسلط خارجه و سایر حوادث، معیّن و مهیا نمایند و به مقتضای وَ أمرُهُم شُوری بَینَهُم، در ترقی ملت و راه ترویج تجارت و صناعت و فلاحت، در این مجلس که او را «دارالشوری» می‌نامند مشورت کرده و نتیجه را به ملت اعلام نمایند و هر نوعی که صلاح اسلام و مسلمین را مشخص نموده مُجری دارند. و ایضاً وکلای ملت، نظارت و مراقبت تامّه داشته باشند که در آنچه از صاحب شریعت حکم آن معیّن و مبیّن شده، تغییر و تبدیل واقع نشود و حکم آن مابین شخص دون مرتبه [۱] و شریف و بزرگ و کوچک و شاه و گدا مُجری گردد و به هوا و هوس بزرگان و فرمانفرمایان تغییر و تبدیل و کم و زیاد نشود و احکام قوانین الهیه بر تمام بندگان علی‌السّویه جاری‌گردد. مستبده گوید: اختیار باید به دست یک نفر سلطان و فرمانفرمای مملکت بوده باشد. و چون همه وقت آن یک نفر عادل و عاقل و کامل نمی‌شود، گاه می‌شود شخص، جاهل و بی‌علم و صاحب قوای نفسانی و شهوانی و غضبانی باشد که به هر قِسم میل و رضا و شهوت‌پرستی او اقتضا نماید، تمام افراد مملکت بدون چون و چرا اطاعت و انقیاد او را نمایند «چه فرمان یزدان چه فرمان شاه». میرزا هدایت‌الله، صاحبخانه در این موقع اظهار داشت: مؤید فرمایش جنابعالی تفصیلی دارم، اگر اذن بفرمایید عرض کنم. مسافر: بفرمایید. میرزا هدایت‌الله: شنیدم پس از انفصال دارالشورای ملی ایران در بیست و سیم شهر جمادی‌الاول، عوض این که قلوب مجروحه ملت مظلوم را مرهمی و خاطر افسرده اهالی مملکت را به خود راغب و مایل نمایند، رأی مبارک پادشاه و اولیا دولت بر نظم و انتظام ایران به قوه جبریه شد و اردو به تبریز و شیراز و اصفهان و سایر بلدان فرستادند. آتش ظلم و بیداد افروختند و خانمان تمام اهالی را از مقصّر و بی‌تقصیر سوختند و بر احدی جاناً و مالا ابقا نکردند. هرکه دارای اندک چیزی بود به یک بهانه و دستاویزی از کَفَش ربودند و بر احدی رحم ننمودند و مقصر را از بی‌تقصیر تمییز نمی‌دادند. اشاعه فواحش و ارتکاب محرمات علانیه کردند و رسم شرع و شریعت را از میان بردند بدون پروا. پروانه‌وار شخص دون مرتبه و شریف را به آتش ظلم سوختند؛ احدی را یارا نبود که بپرسد تقصیر این بیچارگان چیست و به جز عنوان اطاعت و طاعت پادشاه از مشروطه و استبداد، تقصیر چه و مقصر کیست؟ ملت را بالمرّه از دولت مأیوس، ایران را ویران کردند و تمام اینها را مستند به رأی و اجازه و امر اعلیحضرت پادشاه اسلام‌پناه نمودند و کسی را قدرت آن که گوید این رأی ناصواب است و منقش را جرأت آن نه که گوید این نقش بر آب است. خیرخواهی نتوانست به عرض پادشاه برساند که اگر رأی مبارک، انصراف قلوب ملت از مشروطه است، علاج آن بذل عطوفت و رأفت و اجرای عدل و نَصَفَت است، نه اظهار غضب و سطوت. و دوای این درد بی‌درمان را دولتخواهی نتوانست عرضه بدارد \[که\] بسط معدلت و احسان است، نه اشاعه ظلم و عدوان. استعمال قوای قهریه، محلش سینه دشمنان است نه دل داغدیده دوستان. جذب قلوب رعیت به رعایت است، نه استعمال تیر و نیزه [۲]. تا آن که کردند آنچه کردند و دیدند، آنچه دیدند؛ چنانچه دیده و می‌بینی و رسیده‌اید و می‌بینید. شیرازه مُلک و ملت از هم گسیخت و خاک مذلت بر سر ایرانیان بیخت. باقی را به ذوق سلیم و وجدان جنابعالی می‌گذارم و لازم به اظهار نیست تا عاقبت آن کشمکش به کجا رسد و این درخت جهالت چه بر دهد؟ مسافر: مطلب بیش از این است که فرمودید ولی استدعا دارم قدری تأمل بفرمایید تا فرق مابین مستبده و مشروطه را عرض کنم آن وقت ملاحظه فرمایش جنابعالی هم می‌شود. دوم، مشروطه می‌گوید: این اموالی که به اسم مالیات و وجوهات از ملت فقیر بیچاره و نتیجه یک ساله زحمت فقرا و ضعفا است می‌گیرند، باید صرف در امور و اصلاح خود رعیت بشود که رواج تجارت و صناعت آنها را بدهند و راه‌ها و جاده‌ها [۳] آنها را ایمن، در امان [۴] و اسباب آلودگی آنها را فراهم و ارزاق آنها را ارزان نمایند و حفظ حدود و ثغور مملکت اسلامی کرده و از هر جهت ملت نجیب و فقیر را از قید اسارت و مذلت برهانند و تمام وجوهی که از آنها می‌گیرند به اطلاع وکلای مجلس دارالشوری، بلکه به اطلاع تمام افراد ملت، به مصارف خود آنها رسانیده، دیناری از آن را در غیر مصالح ملت و مملکت صرف ننمایند. مستبده می‌گوید: تمام وجوهاتی که به اسم مالیات از این ملت بیچاره گرفته می‌شود حق صدق و مِلک طِلق سلطان است. فلان پادشاه‌زاده که از مادر متولد می‌شود، پنجاه هزار یا صد هزار تومان کمتر یا بیشتر از این وجوه ببرد، ضرر ندارد! فلان شخص خوب خوانده یا خوب رقصیده، ده هزار تومان یا کمتر یا بیشتر به او بدهند، مانعی ندارد! حاصل این که، مستبد می‌گوید: باید از فقرا بدون جهت گرفت و به اغنیا بدون استحقاق داد! پس در این موقع میرزا هدایت‌الله اظهار داشت که: حکایتی به نظر دارم، اذن بفرمایید عرض کنم. مسافر: بفرمایید. میرزا هدایت‌الله: گذشته از این، شنیدم حکیم‌الملک که یک نفر طبیب مزخرف‌گویی بود، میز مرمری از فرنگستان به صد هزار تومان خریده؛ شنیدم نوجوان، پسربچه مفعول [۱] یهودی در حضور مبارکِ یکی از پادشاهان بزرگ قاجاریه خوب رقصیده و زنگ غم از دل مبارک برده، عمارتی که به سیصد هزار تومان تقریبآ از مال ملت تمام شده بود، به او بخشیدند و عاقبت از جهت رفع ننگ به شصت هزار تومان با هزار واسطه از او پس خریدند. سوم، مشروطه می‌گوید: این وجوهی که به عنوان مالیات از رعیت گرفته می‌شود به طور عدل و انصاف و صحت باید باشد، نه این که یک مالک که دارای هزار تومان عایدی است، ده تومان مالیات بدهد، یا معاف باشد، یا یک چیزی هم دستی بگیرد و یک مالک که صد تومان عایدی داشته باشد، نود تومان مالیات از او بگیرند. و باید ضعیف و قوی یکسان باشند. مستبده می‌گوید: هرچه ممکن شود به هر طریق امکان پیدا کند، باید اموال رعایا را گرفت و باید مالیات اولیاءِ دولت و صاحبان قدرت را تحمیل بر ضعفا کرد. باید مالیاتی که بر محلی جمع می‌نمایند به هر طور هست وصول کرد. آفت برسد یا نرسد، حاصل بشود یا نشود، صاحبش داشته باشد یا نداشته، ملک و مالکش خراب شد، بشود، صاحبش بی‌آبرو شد، بشود، مالیات باید وصول بشود. اگر صاحب ملک ندارد، مأمورین تندخوی خشن و سنگدل [۲] بروند در آن مِلک، زن و فرزند رعایا را شکنجه و عذاب کنند، انواع ظلم و بی‌عِرضی به مسلمانان بکنند تا وصول شود. وزیر دفتر، صاحب اختیار کل است؛ بعد از آن، مستوفی ولایت، بعد مأمور مالیه، بعد ضابط، بعد کدخدا، هر طور میل دارند و هر قدر که بخواهند باید گرفت و ابداً ملاحظه عدل و انصاف و رعایت را نباید نمود. باز میرزا هدایت‌الله اظهار داشت که حکایتی شیرین [۳] مطابق فرمایشات عالی به جهت خودم اتفاق افتاده. مسافر: بفرمایید. آمیرزا هدایت‌الله: در چند سال قبل که به مشهد مقدس مشرف می‌شدم در منزل آشپز [۱] وارد شدم. صاحب‌خانه التماس کرد که اگر چلو طبخ نمودید، آب آن را که خواهید ریخت به من لطف فرمایید. متحیر شدم جهت چه می‌خواهد و به طَبّاخ سپردم که آب چلو را به او بدهد و سفارش کردم که طباخ بفهمد که این آب چلو را جهت چه می‌خواهد. ساعتی نگذشت که طباخ مراجعت نمود. گفت در پشت اطاق آنها رفتم دیدم با کمال میل و شوق و شعف این آب چلو را از دست یکدیگر می‌ربودند و سبوس جو و ارزن در او ریخته می‌خوردند. دلم بر بیچارگی و پریشانی آنها سوخت و سفارش کردم که وقت کشیدن غذا، طباخ یک قاب چلو از جهت آنها ببرد. وقتی برد در عوض آن که مسرور و خوشحال شوند، به یک مرتبه صدای گریه از اطاق آنها بلند شد. خیلی حیرت کردم. با رفیقی که داشتم به منزل آنها رفتم، دیدم قاب چلو را در پیش خود گذاشته و گریه می‌کنند به قِسمی که بنده و رفیقم به گریه افتادیم. پس از مدتی به آنها قَسم دادم و سبب گریه \[را\] از آنها پرسیدم. صاحبخانه با گریه و نوحه در حالی که اشک از چشمش می‌ریخت گفت: این مسأله، ربطی به شما ندارد و از شما خیلی ممنونیم. ولی جهت گریه آن است که سال گذشته محصولی که از این جزیی مِلکی که داریم عاید ما شده بود، به قیمت نازل فروخته، بابت مالیات، تسلیم کارگزار [۲] محل نمودیم و دیگر چیزی برای ما باقی نمانده و بعد فروعات حواله کردند. دو عدد بز و گاوی که باقی مانده بود و مایه معیشتمان بود فروخته، وجهش را تسلیم آنها نمودیم، بعد از آن خرج ولایتی و رسوم پیشکاری حواله کردند، دیگر چیزی از برایمان نمانده بود که بدهیم. مأمورها هم به سختی مطالبه می‌نمودند. دختری داشتم به سن سه سال، ناچار او را برداشته به نزد بعضی از ترکمان‌ها که در نزدیکی ماها آمده بودند، بردم. او را هفت تومان و پنج هزار فروختم. وقتی خواستم دست او را به دست ترکمان بگذارم آن دختر که چشمش به ترکمانان افتاد، مثل جوجه مرغ به لرزید\[ن\] آمد و فریاد کرد و خود را به دامنم انداخت. من هم از راه محبت پدری او را به دامان خود کشاندم و نوازش کردم تا آن که در دامان من به خواب رفت. من چون چاره نداشتم سر او را از زانوی خود بر زمین گذاشتم و به شخص ترکمان که او را خریده بود التماس کردم تا من غایب نشوم او را از خواب بیدار نکند و خود با چشم گریان به خانه آمدم. دیگر نمی‌دانم از ندیدن من به او چه گذشت. خدا می‌داند امشب که شما این طعام لذیذ را برای من فرستادید، من و مادرش هر وقت یاد می‌کنیم که ما چنین غذای لذیذ می‌خوریم و دخترمان در چه حالی است و در کجاست، بی‌اختیار گریه و ناله می‌کنیم. از شرح این قضیه، تغییر در حال بنده و رفیقم پیدا شد، به قِسمی که آن شب نتوانستیم غذا بخوریم و هر وقت یاد آن می‌کنم، گریه امانم نمی‌دهد. سخن آمیرزا هدایت‌الله که به آنجا رسید تمام اهل مجلس به گریه افتادند. مسافر فرمود: امثال این وقایع در ایران تازگی ندارد. آمیرزا هدایت‌الله: شما را به خدا! آیا شاه از این مطالب اطلاع دارد و به این ظلم‌ها راضی است؟ مسافر: گمان ندارم مطلع باشد، ولی اطلاع نداشتن پادشاه از اینگونه مطالبی که در مملکت او واقع می‌شود، عجب‌تر است از این که مطلع بشود و اعتنا نکند. امثال \[این\] مطالب و ظلم‌های بی‌اندازه است که مردم ایران را به مشروطه‌طلبی وادار نمود و از جان و مال خود در راه مشروطه‌طلبی می‌گذرند. آخر ملاحظه فرمایید معنای پیشکشی، هدیه دادن [۱] گرفتن و مملکتی را به حاکم و عامل، کارگزار، مأمور وصول مالیات [۲] واگذار کردن، اذن و اجازه در رضایت به اینگونه مطالب است، و الا حاکم از کجا می‌تواند وجه تقدیمی با آن مخارج فوق‌العاده که دارد و خیال تحصیل ذخیره زمان معزولی خود را می‌نماید، با همگنان سر همسری در پارک و مبل و کالسکه و درشکه و خانه‌ها و باغات بزند؟ برویم بر سر اصل مطلب خودمان. چهارم، مشروطه می‌گوید: این مالیات که از رعیت می‌گیرند باید به طریق رفق و مدارا باشد و اقساط آن را به قِسمی که از برای رعیت اسباب ضرر و خسران نباشد، باید مقرر نمایند. مستبده می‌گوید: این وجوهات هر وقت میل ضابط و حاکم است، با فروعات ده در چهار پنج، با چماق درخت بادام از چوب بادام به دلیل سختی، به عنوان ترکه، یا چوب فلک استفاده می‌شد [۳] دریافت نمایند و اگر اندک مسامحه نمودند - ولو به فروختن اموال و زن و اولاد آنها بوده باشد - باید مالیات را از او دریافت نمود. مثلی است معروف: «مالیات دیوان اعلی، در سرمای زمستان کم نمی‌شود.» و شنیدم که در زمان ایالت حاج غلامرضا خان آصف‌الدوله [۴] در خراسان، حکومت قوچان که یکی از بلاد خراسان است از جهت أخذ مالیات و وجوهاتی که متعلق به دیوان است به بلوک و نواحی آن سامان مأمورین شدیدالعمل فرستاد که مالیات آنجا را وصول نمایند. چون در آن سال در آن نواحی ملخ خوارگی روی داده و قحط و غلا در آن مرز و بوم پدید گشته بود، اهالی آنجا فقیر و بی‌چیز شده بودند و قدرت بر ادای مالیات نداشتند. مأمورین، زن و فرزند اهالی آنجا را به حضرات ترکمان می‌فروشند و مالیات و اجحاف فوق‌العاده و جرایم بی‌اندازه دریافت می‌نمایند. هرچه آن اقوام اسرای فروخته شده در دارالخلافه به اولیای دولت علیّه و مقام سلطنت عظمی اظهار شکایت کردن [۵] و عرض حاصل می‌نمایند، قطع نظر از این که به عرض آنها نمی‌رسند، بعضی از آنها را گرفته، دستگیر کردن [۶] و محبوس می‌نمایند. برخی از آنها از خوف به امامزاده‌ها تحصن می‌جویند. حتی آن که کار آنها به کمک خواستن [۷] و به گدایی می‌رسد و هر یک پس از مدتی از تحصن فرار می‌کنند. از آنجا که روی معاودت به وطن نداشتند، به بلاد خارجه پراکنده می‌شوند. پنجم، مشروطه می‌گوید: مطابق حکم الهی در تمام حدود و مجازات مابین تمام افراد خلق، حکم تساوی باید باشد و حکم الهی بر شخص دون مرتبه و شریف، کوچک و بزرگ یکسان باشد. کسی که شرب خمر یا قتل نفس یا زنا یا لواط یا سرقت نمود، خواه حاکم یا محکوم، امیر یا مأمور باشد، در حکم شریک باشند. مثلاً هرکه سرقت کرد باید دستش را ببُرند؛ کذلک در سایر احکام فی ما بین تمام افراد از شاه و گدا و حاکم و محکوم و امیر و مأمور و شخص دون مرتبه و شریف یکسان باشند و حدود الهی بر تمام حاکم باشد. خاتم‌الانبیاء(ص) فرمود که: اگر فاطمه دخترم(ص) نعوذ بالله دزدی کند دستش را می‌بُرم. مستبده می‌گوید: اجرای احکام الهی بسته به میل و خواهش ضابط و حاکم و داروغه و کدخداست؛ مثلا دزد را باید تعظیم کرد و سجده نمود و یک دزد را باید خلعت داد و یک دزد را باید دست برید. یکی را باید کشت و یکی را باید غارت کرد. یکی را باید جریمه نمود و یکی را باید اخراج بلد کرد. یکی را باید نزدیکانش [۱] را جریمه نمود و یکی را باید حبس کرد. قاتل مثلا اگر شاه باشد، یا حاکم، یا ضابط، یا کارمند [۲] دیوان باشد، او را پرستش و ستایش نمود، و اگر دیگری باشد، یکی را باید کشت و یکی را باید خانه او را خراب کرد، یکی را باید جریمه، یکی را رها کرد. و زانی و شارب‌الخمر که از بلند مرتبگان [۳] مملکت، یا از دیوانیان، یا بزرگان بوده باشد، ابدأ مسئولیت در کار نیست. اگر از مردم طبقه متوسط باشد، یا از افراد طبقه پایین [۵] باشد، آن هم موقوف به میل حاکم، یا ضابط [۶] و غیره است. و هکذا فعلل و تفعلل [۷]. میرزا هدایت‌الله: در این بین گفت: خالویی دارم از اهل تقوی و درستی [۸] که همه او را می‌شناسید. سالی جهت سرکشی املاک خود به مزارع قُهپایه رفته بود. نقل کرد که در بین راه به محقر قریه‌ای وارد شدم. آشوب، هرج و مرج [۹] و وحشت غریبی در اهالی مشاهده کردم که بعضی از هر طرف فرار و بعضی مثل جوجه می‌لرزیدند. زنان و دختران آن قریه صدا به گریه و نوحه بلند کرده بودند. گفتم شاید از آنها عزیزی مرده باشد. از هرکس جویا شدم جوابی نداد. در خانه‌ای وارد شدم، از صاحبخانه سبب وحشت مردم را پرسیدم. گفت: مگر نشنیده‌ای که اردوی ایالت جلیله که به شکار می‌رود، امشب به این قریه وارد می‌شود و ماها که به نان ذرت و هیزم‌کنی معیشت می‌نماییم، آیا بر ما چه خواهد گذشت؟ در سئوال و جواب بودیم که دیدم اثاث و وسایل زندگی بزرگان که هنگام سفر پیشاپیش به محل روانه می‌کردند [۱] دولت وارد و فرّاش‌ها و کسی که اسب را تیمار و محافظت می‌کرد [۲] زن و مرد اهالی را شلاق‌کش نموده، مرغ و تخم\[مرغ\] و روغن و کاه و جو مطالبه می‌نمایند. دیگر خدا می‌داند که در آن وقت چه آشوب و غوغایی در آن قریه پدید گشت و صورت، تصویر [۳] روز قیامت نمودار شد. هرچه آن بینوایان التماس کردند که ما بیچارگان انبار و مخزن نداریم، این خانه ما هرچه در آن است ببرید، فایده نمی‌کرد. چون من به این مطالب آشنا بودم \[و\] مکرّر امثال این وقایع را دیده بودم، چندان استعجابی نکردم، ولی وقتی که موکب مبارک وارد شد و بردند آنچه بردند؛ یک مرتبه فرّاش و کارکنان [۴] طویله \[شاهی\] متعرض ناموس و زن و دخترهای اهل قریه شدند. نوعروسی بود که در حضور شوهرش به دست ده نفر مهتر و فراش اسیر بود. مختصراً عرض کنم: آن شب صبح نشد، مگر آن که زن و دختر و پسری که او را بی‌سیرت ننموده باشند نبود. نهایت کاری که بنده کردم، زن صاحبخانه را در اطاقی که منزل داشتم مخفی و از دست اشرار محافظت نمودم. دیگر ناموس سایرین به باد رفت. صبح هم حضرت ایالت بحمد الله به سلامتی شکار تشریف بردند. بنده هم روانه منزل خود شدم با دل بریان از مشاهدات آن قیامت عظمی. باز صدای گریه از اهل مجلس بلند شد. ششم، مشروطه می‌گوید: به غیر از حکم شریعت که کتاب و سنت است، هیچکس را بر دیگری، سلطه نیست و هیچکس نمی‌تواند متعرض مال و ناموس احدی بشود و باید از مال و جان و ناموس خود مأمون باشند. مستبده می‌گوید: باید اختیار مال و جان و ناموس اهالی مملکت، با پادشاه و حاکم و ضابط و اعیان دولت باشد. هرچه از آنها بگیرند، هرچه به آنها وارد نمایند، باکی نیست. و استبداد در مملکت، منحصر به سلطان [۵] و شاهزادگان و وزرا و امراء نیست. وقتی بنای سلطنت بر استبداد شد، تمام افراد به استبداد رفتار می‌نمایند. هر قوی و زبردست به ضعیف و زیردست خودش ظلم می‌کند. گاه می‌شود استبداد کدخدای ده از استبداد سلطان زیادتر می‌شود. یکی از دوستان من می‌گفت در روستای کوچک و کم اهمیت [۶] بودم، کدخدایش به کسی تغیّر می‌کرد و می‌گفت که به خیالتان نرسد؛ من دست می‌برم، سر می‌برم. شخصی از اهل اصفهان حاضر بود. گفت: حکایتی دارم. در اصفهان، در یکی از روستاها [۷] محقر، زن یک نفر از کدخدایان آنجا که بسته به شخص بزرگ دولتی بود، حمام آنجا را قرق کرده بود و زن رعیتی با طفلش غفلتاً، یا عمداً در آنجا رفته؛ زن کدخدا از این مطلب متغیر شد. حکم کرد که درب حمام را به روی آن زن و طفلش بستند و حمام را آتش کردند. صبح که درب حمام را باز کرده بودند آن زن و طفلش از تشنگی و حرارت مرده بودند و احدی را قدرت دم زدن نبود. هفتم، مشروطه می‌گوید: تمام خلق در غیر آنچه قانون کتاب و سنت آنها را مقید نموده، باید آزاد باشند. نه آزادی به این معنی که بعضی از نادانان خیال کرده و می‌گویند که مرادشان آزادی در مذهب باشد، بلکه همان حریت و آزادی مقصود است که خداوند در کتاب و سنت فرموده و آنها را آزاد فرموده در مقابل بندگی؛ و به عبارت آخری مشروطه می‌گوید: باید خلق، بنده خدا باشند و به جز بنده خدا، بنده دیگری نباشند، الا بنده [۱] و کنیزکان [۲] که از تحت عموم به حکم خداوندی خارج است. در اینجا نکته باریک [۳] است که تمام مردم آزاد هستند، ولی آزادی احدی تا اندازه‌ای می‌باشد که مزاحمت آزادی دیگری نباشد. مثلاً آزادی نیست برای کسی که سلب شرف و عزت، یا منع حقی را از حقوق دیگری بکند. مقامات و شئونات همه کس باید محفوظ ماند، و در حدیث وارد شده است. إنَ النَاسَ کُلهُم اُحرَارٌ وَ لکِنَّ اللهُ خَوَّلَ بَعضَکُم بَعضاً. یعنی: مردم تمام آزادند، ولی خداوند برتری داده بعضی شما را بر بعضی شماها. مستبده می‌گوید: تمام خلق، بندگان و عباد سلطان می‌باشند، دیگر می‌خواهند بندگی خالق را بنمایند و می‌خواهند ننمایند. هشتم: مشروطه می‌گوید: در مملکت باید قانون عدل مجری باشد و هیچکس بر دیگری ظلم و ستم نکند و کسی را به ناحق حبس نکرده و صدمه و اذیت نکنند و زنجیر ننمایند و هتک عرض و فحاشی نکرده، بد نگویند. مستبده می‌گوید: اگر از پادشاه یا ارکان دولت این امور صادر شود، هیچ نقصی ندارد، بلکه پسندیده [۴] است، دیگران هم بسته به میل آنها است، بلکه هر حاکم و نایب‌الحکومه که سفاک و بی‌باک و خونخوار باشد، مصدر خدمات بزرگ می‌شود و همین که حاکمی از طرف مستبدین به شهری وارد می‌شود، حتماً باید چند نفر باگناه، یا بی‌گناه را بکشد و چند دست ببرد و چند عصب [۵] درآورد و چند نفر را مهار [۶] کند تا آن محل نظم بگیرد، ضمناً دخل هم حاصل شود. شنیدم در فارس دزدی را گرفته بودند. به حاکم گفتند. یکی از کارکنان (دولت) [۷] آمد و گفت: قدری ترس مردم کم شده است، خوب است این شخص را بکشند که مردم چشمشان به حَبنات [۸] بیفتد. حاکم ساکت بود. فراش‌باشی برای دخل خودش فوراً رفت آن مسلمان را کشت. میرغضب با کارد خون‌آلود آمد از حاکم انعام بگیرد، حاکم تبسمی کرد و به آن شخص که از اجزاءِ نطق بود، گفت انعام میرغضب را شما باید بدهید. نهم، مشروطه می‌گوید: در مواقعی که حکم از صاحب شریعت رسیده و امر حتمی الهی در آن صادر شده، بندگان او باید در تمام امور مطیع اوامر و نواهی الهی باشند و تغییر و تبدیل در آن نباید داد. مستبده می‌گوید: اینها بسته به میل شاه و حاکم و ضابط است. هر حکم از احکام الهی را میل دارند و فایده برای آ

اطلاعات تکمیلی

زمان وقوع: 1287
محل وقوع: اصفهان (استان اصفهان)
زبان اصلی: فارسی
نوع کنش: گزارش نویسی

کنشگران و ذینفعان

مخاطب کنش: عامه مردم, مخالفان مشروطه
حاکم زمان: محمدعلی شاه قاجار

موضوعات و دسته‌بندی‌ها

منبع

مکتوبات و بیانات سیاسی و اجتماعی علمای شیعه(جلد ۱ تا ۹)
محمدحسن رجبی (دوانی)