کنشگران / عالمان دینی

متن خلاصه هوش مصنوعی

این رساله با اشاره به وضعیت اسفبار ایران تحت استبداد و نفوذ بیگانگان، به تبیین چرایی لزوم مشروطه می‌پردازد. در ابتدا، به نقش علما در آغاز نهضت مشروطه و تأکید بر حفظ شریعت اسلامیه در برابر ظلم و جور داخلی و طمع دول خارجی اشاره می‌کند. سپس با ذکر نمونه‌های تاریخی از سقوط ممالک اسلامی مانند اندلس و هند، خطر اضمحلال اسلام و ایران را گوشزد کرده و مشروطه را تنها راه علاج این ضعف و فتور می‌داند. در ادامه، به نقد استقراض‌های بی‌رویه و وابستگی به خارج می‌پردازد و آن را بدتر از قرارداد رژی می‌شمارد. رساله در فصلی دیگر، به اعتراضات علیه مشروطه، از جمله ظهور فساد و هرج و مرج، پاسخ می‌دهد و این مشکلات را ناشی از جهالت ملت و کارشکنی مستبدین می‌داند. همچنین، به اهمیت حفظ وطن به عنوان مقدمه‌ای برای حفظ بیضه اسلام در عصر غیبت امام اشاره می‌کند. در فصول بعدی، به تفاوت سلطنت مشروطه و مستبده می‌پردازد و وعده‌ها و بهانه‌های محمدعلی شاه را برای مقابله با مشروطه نقد می‌کند. در پایان، تکلیف مشروطه‌خواهان را استقامت، عمل به عدالت، امر به معروف و نهی از منکر دانسته و عاقبت کار را در صورت عدم تحقق مشروطه، نابودی و ذلت می‌داند.

متن کامل گزارش

رسالة لالان آنی که زبان بی‌زبانان دانی گر خوانمت از سینه سوزان شنوی باسمه تعالی احوال دل شکسته‌بالان دانی ور دم نزنم زبان لالان دانی عریضه مشروطه‌طلبان از زبان مشروطه بی‌زبان، به حضور انور حضرات آیات‌الله فی‌الانام حجج‌الاسلام [۱]، مدّ ظلهم العالی که زبان لالان دانند.ادم اهالی ایران که همیشه در زیر بار استبداد و حرکات خودسرانه سلاطین و حکام مضمحل بودند، جمعی از هشیاران هر طبقه و هر مملکت که درد را آشکار و علاج را در منع استبداد می‌دیدند، کم‌کم معنا و لذت مشروطه را بر اهالی حالی کرده و آن مقدمات و نتایج به عمل آمد که همه می‌دانند. در بدو امر، علمای اعلام پیش افتادند و اشخاصی تقدم کردند که نزد حضرات آیات‌الله فی الانام موثق و معتَمد، بلکه نیابت نیز داشتند. و در این اثنا، اشارت با بشارت از حضرات آیات‌الله نیز رسید و اسباب دلگرمی گردید و مشروطه‌طلبان پی مشروطه رفتند و در ثانی احکام مفصله و فتاوی صریحه، شرف صدور یافت و اسباب پشتگرمی زیادتر شد و ما مشروطه‌طلبان، عقاید خودمان را درج کرده و در این رساله معروض نظر شریف و محترم می‌داریم و عرض می‌کنیم: [عقاید مشروطه‌خواهان و اقدامات و مقاصد اجانب در ممالک اسلامی] عقیده مشروطه‌طلبان، لزوم سعی است در حفظ اساس شریعت اسلامیه و می‌گویند با این همه ظلم و جور و خودرأیی و عدم مساوات در حقوق مملکتی و با آن همه تسلط و نفوذ و کثرت و قدرت و علم معاش، و علاوه بغض اسلام و طمع در ممالک اسلامیه که دول خارجه را هست و منکر آن، یا جاهل صرف و یا معاند محض است، لابد و بالبداهه رخنه‌هایی که بر اساس بیضه [۲] اسلام وارد شده و می‌شود، کار به جایی خواهد کشید که اسلام بالمرّه مضمحل و موجب لعن حضرت ختمی مرتبت و اولاد طاهرین و تمامی آیندگان بر اهل عصر حاضر خواهد شد. پس غرض اصلی حفظ بیضه اسلام و اعتلا کلمه حقه و سعی در محافظت آن است که معاذ الله طوری نشود سلطنت [۳] اسلام، یا ایران که مذهبش طریق اثنی‌عشری است، متزلزل یا نستجیر بالله، منقرض شده، قوه جامعه و هیأت اجتماعیه اسلامیه که مرکز آن سلطنت است از دست برود و مسلمین ذلیل و زبون و خوار و لگدکوب ملل اجنبیه بشود. و علاج آن را در مشروطه شدن دولت و محدود نمودن سلطنت و منع استبداد آن دیدند و به این لحاظ، به تهیه و مقدمات آن که اُس اساسش دارالشوری است، مشغول شدند. می‌گویند چون ما عطف نظر بر سوابق ایام می‌نماییم، می‌بینیم که وقتی، امتداد مملکت اسلام از دیوار چین بود تا جبل‌الطارق و مملکت اندلس [۱]، آیا مملکت اندلس و اسپانیا هشتصد سال در تحت تسلط و استیلای اسلام نبود و قُرطَبه [۲] و غَرناطه [۳] ام‌البلاد مملکت نبودند؟ آیا اجانب متدرجاً مستولی بر آن ممالک نشده، بعد از صدمات متوالیه تسلط‌های تدریجی، بالاخره بعد از هشتصد سال بالتمام مستولی و اسلام را بالمره مستأصل نکردند و مساجد آن دو شهر معظم را کلیسا ننمودند و دو کرور [۵] کتب از مؤلفات مسلمین را آتش نزدند که عقلای فرنگ خود نیز تأسف آن را می‌خورند و مرتکب آن را نفرین می‌نمایند؟ آیا پنج هزار مجلد قرآن عظیم‌الشأن در جزو آن کتب مُحَرقه [۶] به آتش عُدوان [۷] نسوخت؟ آیا فیلیپ سیم [۸] در سنه ۱۰۰۷ [هجری] قریب دو کرور مسلمانان را از غرناطه و اسپانیا اخراج نکرد؟ آیا جماعت کثیره از مسلمین از زجر و عذاب‌هایی که جماعت انگیزیسیون" بر آن بیچاره‌ها کردند، ترک جان یا تبدیل مذهب نکردند و جماعتی لایُحصی [۱۰] زنده زنده به آتش نسوختند؟ آیا سلاطین غیر مُسلِمه، شامات و سواحل را تا بیت‌المقدس فتح نکردند و هشتاد و چند سال در دست اجانب نبود که دوباره صلاح‌الدین ایّوبی آنها را استرداد کرد؟ و اگر همت او نبود، حالا تمامی آن ولایات دیگر نیز مانند اندلس در دست اجانب بود؟ آیا ممالک وسیعه هند که چندین ایالت معظمه‌اش در تحت استیلای اسلام و شیعه بود، به انواع حِیَل و تدابیر به تصرف دیگران نرفت؟ آیا الجزایر و فاس و مراکش، سلطانش مسلمان نبود که اولی در دست دولت فرانسه و دویمی در کشمکش و تحت نفوذ دول مشترک‌المنافع خارجه است؟ مصر و آفریقا وضعش چه بود و حالیه حالش چیست؟ قفقازیه و هرات چه بودند و چه شدند؟ آیا قبرس و قره‌طاغ [۱] و عربستان حتی یونان جزو ممالک اسلامیه نبود؟ آیا دول اجنبیه دائماً در حال برچیدن اساس کلیه [کشورهای اسلامی] نیستند و حیل و وسایل برای منع آن نمی‌انگیزانند؟ آیا گلادستون نخست وزیر انگلستان نبودکه قرآن عظیم‌الشأن را در پارلمانت به دست گرفته و گفت: این قرآن است که مانع از تمدن است، باید آن را از میان برداشت؟ شما را به خدا علت این فتور در ممالک اسلامیه جز عدم اتحاد پولتیک [۲] سلاطین استبداد و اصرار ایشان در منافع شخصیه و اختلاف کلمه ایشان علتی دیگر دارد؟ آیا دول خارجه که در سر خاک چین و مانچوری این همه نزاع تا پولتیک اقتضا می‌نمود با هم جنگ و بعد صلح و وجه مصالحه را از کیسه دیگری ادا کردند، در سر بقیه اسلام و بقیه ایران نخواهند کرد؟ آیا این همه احتیاج خاک اسلام بر خارجه در لباس و سایر [نیازها] و قلّت صادر[ات] از وارد[ات]، مستوجب ذلت و فقر و فنا که نتیجه تسلط دول خارجه بر خاک اسلام و ایران است، نیست؟ و اگر کسی این معروضات را باور ننماید و باز خود را فریب دهد، حسابش با کرام‌الکاتبین نیست؟ و اگر حکایت گذشتگان را قصه شماریم و خود را از ابتلا به امثال آن بلایا آزاد انگاریم، نباید اینقدر غفلت کرده و از وضع حالیه و رفتار دیگران با خودمان تَجاهُل [۳] نماییم؟ وضع حرکت خارجه با ما بدیهی است و تحکماتشان بر ما مستغنی از بیان است و به محض اشاره، بعضی را ذکر خواهم کرد .... اما وضع اجحافات و تعدیات غیر محصوره داخله در بیان آن همینقدر کافی است که: قانون حقوق دول وانگهی شرافت نفس ایرانی [۴] است که مانع از تبدیل تبعیت شده، و الا کار بر رعیت ایران چنان تنگ بود که شب و روز در فکر آزادی خود از دست ظُلاّم [۵] ایران بود. به هر ترتیب و وسیله در صدد بودند که خود را در آذربایجان و رشت و خراسان به دولت روس و در فارس و کرمان به دولت انگلیس ببندند و می‌بستند؛ چنانچه بالعیان دیدیم که هر کس اندک مناسبتی با تبعه خارجه داشت تا چه درجه از تعدیات خارجه آزاد و تا چه پایه صاحب تحکمات بود. و اغلب مردم درصدد تحصیل این مناسبت بودند و به همسایگی طَبّاخ [۱] فلان تبعه خارجه افتخار داشتند. آیا وضع تعدیات مأمورین خارجه خودمان در داخله ایران، یا خارجه، مانند تفلیس و بادکوبه و اسلامبول و شام و جده بر احدی مخفی است؟ کدام حاجی است که این داغ سیاه را ندارد؟ آیا چندین تاجر معتبر از خانواده‌های نجیب، از تعدی مأمورین ایران در مصر تبعه دولت انگلیس نشده‌اند؟ از تقلبات مأمورین داخله ایران، چه حقوق ایرانی خصوصاً و عموماً به باد فنا رفت و از خیانت‌های کارگزاران، چه مال‌ها از مسلمانان و چه خاک‌ها و چه حق‌ها که ضایع و تلف نشد! از جور و تعدی حکام و سلب امنیت از کافّه [۲] ایرانی و عدم مساوات در حقوق و حدود که از اولین احکام اسلامیه است - و چه بدبختی‌ها و چه خاکساری‌ها و چه ذلت و وهن‌ها که روی نداد! در تسلط و نفوذ خارجه همین مطالب معروضه گویا کافی باشد، ولی مِن باب تِذکار [۳] عرض می‌شود: آیا این مسیونرها، یعنی مأمورین مذهبی که به خاک ایران ریخته و در اَقطار [۴] آن، بنای مدارس گذاشته و مشغول نشر مذهب خود هستند، در رخنه انداختن به مذهب اسلام کافی نیست و مقدمه تسلط و استیلای ملل اجنبیه، ولو بَعدَ حین [۵] نخواهد بود؟ آیا راه تسلط بر مملکت چین را با همین حیله باز نکردند و کشته شدن دو نفر کشیش را بهانه کرده به خاک چین نتاختند؟ آیا چند سال قبل نبود که یک نفر کشیش در عرض راه سلماس و خوی (هر دو از توابع آذربایجان است) کشته شد و تا به حال ایران در کشمکش صدمه آن است و مردمان بزرگ مانند حاج نظام‌الدوله و غیره چه صدمه‌ها که نکشید[ند] و پنجاه هزار تومان خون‌بها نخواستند و خوانین دشتی را مقصر نکردند و عالِم معتبر ارومی را جلب تبریز و مدتی توقیف نکردند و کشتی جنگی بر بندر بوشهر نیامد؟ [ضرورت تحدید استبداد و برقراری مشروطه برای علاج ضعف و فتور] برویم سر مطلب. آیا این همه ضعف و فتور که بر ارکان اربعه مذهب اسلام وارد می‌آید، علاج آن منحصر به محدود نمودن دولت و مشروطه کردن سلطنت نیست و واجب نیست که هر چه زودتر به علاج آن بکوشیم؟ آیا فعلاً به مملکت‌ها کفار نمی‌تازند؟ آن تواریخی که در فنا و اضمحلال چندین ممالک عظیمه اسلامیه خواندیم و این همه اقدامات و دسیسه‌کاری‌ها با تمام قوای مادیه و معنویه خود در حق ممالک اسلامیه می‌نمایند و بعضی از آن را ما با وجود بداهتش یادداشت کردیم، در توضیح مقاصد خصم‌ها کافی نیست؟ آیا جهاد در صورت خوف بر بیضه اسلام واجب نیست؟ و در حال حاضر خوف بر بیضه اسلام حاصل نیست؟ پس فعلاً که قوه جهاد ظاهری نداریم، آیا واجب نیست که لااقل خندقی بر دور مملکت اسلام بکنیم و در حفظ حصار اسلام با قوای معنویه خود بکوشیم؟ آیا لازم نیست که نظیر اسلحه مادی و معنوی خصم که فعلاً اسباب غلبه و نفوذ ایشان است، به حکم آیه شریفه وَ اَعِدُوا لَهُم مَّا استَطَعتُم مِن قُوَّةٍ و مِن رباط الخَیل [۱] تحصیل نماییم؟ آیا لازم نیست که تأسیس مکاتب کرده و مطابق آیه شریفه فَمَن اَعتَدی عَلَیکُم فَاعتَدوا عَلَیهِ بمِثل مَا اَعتَدی عَلَیکُم [۲] بتوانیم تحصیل ثروت و علوم نافعه در معاش و علم پولتیک و علم سد باب احتیاج به خارجه که اولین وسیله تسلط کفار بر خاک اسلام است، بنماییم و بر آنان از آن راه بتازیم که ایشان تاخته‌اند و در سایه اسلام و اسلامیت، به زور شریعت طاهره بکنیم آنچه باید کرد؟ آیا اقدام به این اعمال و نتیجه برداشتن از آن، بی‌تحصیل امنیت و عدالت و بدون قطع ید استبداد - که برق خانمانسوز هر خشک و تر است - امکان دارد؟ و بدون مشروطه نمودن و محدود کردن قوه مرکزیه علاجی دارد؟ استمرار استقراض و وابستگی با تداوم استبداد مشروطه می‌گوید که دولت، یا خود ملت ایران مقروض خارجه شده و گمرکات به درک رفته و صاحب طلب سر گمرکات نشسته، اگر فکر ادای این قرض و سد راه تزاید [۳] آن نشود، گمرکات که سهل است، کلیه مملکت رسماً و حقیقتاً از دست سلطنت، یا خود ملت بیرون خواهد رفت. صدمه‌ای که ما امروز از گمرکچیان بلجیکی [۴] می‌کشیم، هزار مرتبه بالاتر خواهد شد و مفاسد آن بدیهی است. و اگر دولت، مشروطه نشدی ملت به هیجان نیامدی. آیا تلخی استقراض قدیم از مذاق ملت نرفته، دوباره عقد استقراض جدید کرده؟ نمی‌دانیم کدام مَدخُول [۵] را به گرو آن نگذاشتندی و آروزی سفر فرنگ را که مدت‌ها است در خاطر بود، بجا نیاوردندی و خون تازه از ملت گرفته به همان مسیل که وجوه استقراضی سابق رفته، نمی‌رفتی؟ آن هیجان عمومی ایامی که تنباکو را [کمپانی] رژی [قبضه] کرده بودند، چه بود و برای چه بود؟ آن پافشاری حجج‌الاسلام و علمای اعلام و ایستادگی ملت در حفظ حقوق دینی و مُلکی، منشأش چه بود و که بود؟ [۱] آن قیام و اقدام در وقت استقراض شوم که وخامت عاقبتش هزار برابر رژی است، کجا رفت و چه شد؟ اگر رژی به علت بیع [۲] اجباری بودن ممنوع بود، با معایب عدیده مُلکی و تجارتی - که علما بر معایب و مفاسد شرعیه و پولتیکه آن ملتفت شده، جداً به مقام مخالفت و عدم مُطاوعَته [۳] دولت برآمدند - آوخ و افسوس که در استقراض بیجا و مسافرت‌های نابهنگام و خرج‌های لاابالیانه گزاف و گروگذاشتن گمرکات که معایب و مفساد شرعیه و مُلکیه و پولتیکه‌اش هزاران هزار از رژی تنباکو بیشتر است، سکوت شد. آنان که به صد زبان سخن می‌گفتند آیا چه شنیدند که خاموش شدند اگر در رژی مخالفت آیه شریفه: لا تَأکُلُوا اَمواَلکُم بَینَکُم بالباطِل اِلا اَن تَکُونَ تِجارَةً عَن تَراض [۴] بود، این استقراض شوم و گروگذاشتن مَشئوم [۵]، مستلزم تسلط کفار بر مسلمین و مخالف آیه شریفه لَن یَجعَلَ اللهُ لِلکافِرینَ عَلَی المُؤمنینَ سَبیلا [۶] و مستوجب مزید کردن گمرک از صدی دو بر اَضعاف [۷] بود و شد. اگر کسی متعرض جواب نشود، ما گوییم چون رژی امری بود عمومی و مبتلابه عامه، و در داخله مملکت اشخاص هشیار و مستعد و نافذالقول از هر طبقه خاصه و عامه بود، و مردم ضرر بالفعل والحس رژی را می‌دیدند، لذا به دستیاری عوام و پشت‌بندی خواص، هیجان عام شد. موجی به جنبش آمد، برخاست کوه کوه. بر خلاف استقراض و گروگذاشتن گمرکات که در صورت ظاهر و بالفعل، ضرری بر عوام نداشت و عقلا [۸] مثل سابق نفوذ کلمه نداشتند و وزراء، کوته‌بین و نفس‌پرست و خائن و جاه‌طلب بودند، لهذا از کُشته و مرده خواص و عوام، آواز برنیامد و در سوگواری ملت «ابری به بارش آمد و بگریستی زار زار». مجملاً، علت آن منع، حکم مشروطه بود؛ یعنی قیام ملت بر حفظ حق، و جهت این سکوت، امر استبداد بود؛ یعنی خاموشی و فراموشی ثمره آن هیجان، نجات و حیات [۹] ابدی بود و نتیجه این خُمول و ذُهول [۱۰]، خِذلان و هَوان [۱۱] سرمدی. حالا عموم بر حقوق خود واقف شده و مانند مسأله رژی، نفع عاجل [۱۲] را به ضرر آجل [۱۳] نمی‌خواهند بفروشند و همان اقدام را که در ایام رژی‌گری کردند، در این موقع پیش گرفته‌اند و می‌گویند: اگر در امر استقراض و گروگذاشتن گمرکات، مانند رژی‌گری منع عاقلانه و تدبیر عالمانه کردندی، ما امروز خاکسترنشین عالم اِدبار [۱] نمی‌شدیم و طعن خودی و بیگانه را نمی‌شنیدیم؛ ولی تقدیر الهی چنین بود که آن مقدمات پیش آید و این نتایج روی دهد و چنانچه از آن غفلت، یا خودِ تغافل، آن نتایج ناگوار ظاهر شد، از سکوت مطلق ملت در حکم امروزه، انقراض دولت و اضمحلال ملت روی نمودی، ملت ندای اکِلتُ یَومَ أُکِلَ الثّورُ الابَیضُ [۲] می‌کند، ولی افسوس!!! شما را به خدا!! آیا ملت، حق این دعوی را ندارد و داوری این مظلمه [۳] را نباید بکند و نباید بگوید که چرا آن استقراض شد و چرا آن گروکاری به عمل آمد که از اثر شوم آن گمرک، قیمت اجناس بالا رفت و کاسه دولت خالی و کیسه دشمن پر گردید و کفار بر ما مسلط شدند و چرا همه مُهر خاموشی بر لب زدیم و همه سکوت کردیم و تن به ذلت دادیم تا این که حال، ناله ملت بلند شود و طنین بر نُه گنبد دوار بیندازد؟ آخ! ای ملت مظلوم که وقتی مظلوم سکوت شدی و روزی، مظلوم نطق. مشروطه می‌گوید: های به زر می‌توان لشکر آراستن ده تبرستان به لشکر توان کینه‌ها خواستن زر ملت نثار سر کدام عروس شد که لشکریان دست در بغل ماندند، و اسب لشکر یدک کدام داماد گردید که سواره پیاده ماند؟ معادن که ثروت خدادادی وطن محترم ما است، چرا زیر خاک مانده و مالیات که آحاد رعیت به صد خون‌جگر تحصیل [۴] و به دولتیان تحویل می‌نمایند و بایستی در حفظ ثغور و مراقبت آسایش ملت صرف شود، چرا در خارج از حدود خود صرف گردید و جان و مال تیول ابدی جمعی از هواپرستان شد؟ مشروطه می‌گوید: چرا خرج ایران شش کرور فاضل از دخل [۵] است؟ چرا که وقتی ناصرالدین شاه مرحوم شد، جاخالی مملکت قریب یک کرور و نیم بود و قرضی که به خارجه داشتند، قرض صدمه رژی و مختصریات دیگر بود؟ پس از آن، گنج شایگان دولت که ذخیره چند قرن بود، به رایگان فروخته شد و مداخل چند کرور افزود و جا خالی بودجه مملکت به شش کرور رسید و علاوه قرضی فوق‌الطاقه نیز به ذِمَّت ملت فرود آمد که کمر ملت را شکست و اگر سد باب و علاج آن مفاسد نشدی، روز به روز کسر بودجه به درجه قُصوی [۱] و قرض بر خارجه بر مرتبه علیا [۲] رفته بود؟ حال، تمامی مسلمین خاک اسلام عموماً و سکنه ایران، خصوصاً دست مسئلت از آستین مَسکنت برآورده، عرض می‌نمایند که: ای رؤسای مذهب و حافظان شریعت! حضرات خیرالانام و نُواب امام علیه السلام! هجوم حوادثِ مُهلکه محسوس، و ابتلاء به مخاطرات عظیمه، قطعی‌الحصول، و سیاسیون فرنگ، مدت سلطنت اسلامیه را دویست سال تخمین می‌کنند و این خود پولتیکی است که منظور داشته، قوّت قلبی بر خود و القای ضعفی بر مسلمین می‌نمایند، چاره ما چیست؟ [ضرورت جهاد روحانی برای حفظ استقلال کشور] آیا باز [چاره]، صبر و تحمل است بر استبداد و چنانچه سَلف [۳] کردند و مقدار کلی از خاک اسلام و جانب عظیمی از قوه ایران رفت و پامال سیل حوادث استبداد شد، ما نیز تأمل نماییم که بعد از اندک زمانی که این حُشاشه [۴] در دست مانده تمام شود و شوکت اسلام در آغوش ما تسلیم روح نماید و خاک ما مانند خاک اسپانیا و قفقاز و غیره بشود که حال اسلام و مسلمین در آنجاها معلوم است؟ و تأمل نماییم که اعقاب ما اسمشان از جریده اسمای مسلمین محو شده، مبدل به آلبرین بن آلفونس بن گریگور بن محمد بشود؟! چنانچه در اندلس و غیره شده؟ [۵] یا باید دامن همت به کمر زده، با جان بکوشیم تا دامن مقصود به کف آریم و یک حرکت غیورانه و جنبش عالمانه و عاقلانه کرده، مسلمین را از ذل اسارت برهانیم؟ آن قُمریم که طاقت بالم نمانده است چشم امید مانده بدان سَرو سرکشم هان نمی‌گوییم که جهاد جسمانی نماییم بلکه جهاد شرفی روحانی بنماییم و جهاد اکبر کنیم تا بتوانیم در آتیه حفظ استقلال خود را بنماییم و ناموس مذهبی و ملی خود را محافظت کنیم. آیا چاره آن جز مشروطه شدن دولت، امری دیگر هست و سد این سیل عظیم را جز در پناه مشروطه می‌توان کرد؟ آیا لازم نیست که در حفظ شرف مذهبی ایران که نتیجه زحمات علمای ربانی و پادشاهان صاحب قدرت است، سعی نماییم و سلطنت شیعه را که به زور بازوی صفویه در ایران استقرار یافته، مصون داریم؟ همه می‌دانند، حتی بدیهی کافّه [۱] ارباب تمییز [۲] است که قوّت هر امری موقوف بر قوّت حامیان آن امر است. وقتی که صاحبان مذهبی خوار و زبون شدند، مذهب نیز رو به تزلزل بگذارد و در حکم مذاهب میته [۳] شود. [تربیت استبدادی و مستبدین مشروطه‌نما، عوالم برخی تندروی‌ها] فصل [اول]: اعتراضی که بر مشروطه می‌نمایند، ظهور فساد و احراق [۴] دما و سلب اموال و حرکات وحشیانه عوام و شیوع آقاویل [۵] باطله فاسده است که از توهم آزادی مطلقه ظاهر شد. این همه مفاسد را از لوازم و یا نتایج مشروطه می‌شمارند، در صورتی که مشروطه می‌گوید که نسبت این شَنایع [۶] بر لوزام مشروطیت، ظلم بین است. بلی، این مطلب را نتوان انکار کرد که پاره‌ای مفاسد بعد از ظهور مشروطه شایع شده و باعث آن، جهالت ملت و عدم مداخله عقلا و دانایان است و در غالب موارد اثر استبداد و از تصادم دو قوه مشروطه و استبداد شد و هست، زیرا مشروطه استبداد را اخراج می‌نماید و استبداد دل رفتن ندارد و همین باعث هیجان می‌شود. به همین نحو است اثر دوا در مزاج مریض که طبیعت با مرض، مُکاوحَت [۷] کند و مرض مقاومت نماید و دوا خواهد اثر خود را ظاهر سازد و انقلابی کلی در مزاج ظاهر شود و وقت بحران مریض برسد و جاهل چنان پندارد که دوا ضرر کرده و شاید پرستار جاهل نیز از دلسوزی خبط کند و دست و پای خود را گم نماید و حال مریض منقلب شود. خود مشروطه می‌گوید که فعلاً ابتدای کار و ایام انقلاب و تصادم و تزاحم دو قوه متکافی [۸] مشروطه و استبداد است، و مسلّم است که رفع باطلی نخواهد شد، مگر با صدمات و زحمات. و هیچوقت خصم قوی به رضای خاطر، تمکین از حق نخواهد کرد و همیشه راه ترقی را خواهد بست که مبادا بهمن تاجدار شده خون اسفندیار را به جوش آرد. و کار را به طبیعت گذاشتن و به جریان احوال تابع شدن خلاف رأی خردمندان است و وقتی تا یک درجه تصدیق توان کرد که خصم داخلی و خارجی هر دو از نیرنگ‌بازی و ضعیف کردن ملت غفلت نمایند، و الا مادام که هر دو بیدارند [۹]، صاحب حق وقتی بیدار شود که سر او را در رختخوابش بریده‌اند! بلی، در اول امر اگر اندک درجه تمکین می‌شدی و عقلا رشته را که به دست عوام افتاده بود، به دست بگرفتی و از صدمات و حملاتِ جهان روگردان نشدی، کار به این پایه نرسیدی. ولی افسوس که از یک طرف جان‌های به لب رسیده و دل‌های کباب شده و ستم کشیده، وقتی که ندای مشروطیت شنیدند و منادیان نوشدارو به میان افتاده صلای عدالت دادند، مانند تشنه‌ای که به آب زلال رسد خود را روی این سرچشمه حیات انداخت و از ازدحام مردم غوغا برخاست و چشمه پاک پر از خس و خاشاک و گیل و لای گردید و پاره‌ای اشخاص که همیشه پاپی [۱] دخل و تابع قوّت بوده‌اند و یا اغراض [۲] فاسده داشتند، خود را داخل جماعت مشروطه‌طلبان کردند و جمعی از اعوان و انصار استبداد نیز تبدیل لباس کرده، دامن‌زن آتش فساد شدند، چنانچه غالب اعضای دارالشورا طالب شاه بودند تا سرچشمه حیات گل‌آلوده شد و مشروطه متهم و مشروطه‌طلب حقیقی متنفر گردید. و معلوم است که درختی را با همچو آبی آبیاری نمایند و استبدادش تَلقیح [۳] کنند و تبدیل لباس‌دهندگان باغبانی‌اش نمایند، ثمری جز هرج و مرج نخواهد داد. [حفظ وطن، حفظ بیضه اسلام است در عصر غیبت] و بعضی را گمان این است که مشروطه اگر حُسنی داشته باشد، راجع به سلطنت است و حسن و قُبحش راجع به اساس شریعت نیست تا آن را مقدمه حفظ شریعت نماییم و در هر بلدی می‌توان حفظ دین کرد، چنانچه در قفقازیه و هند و غیره وطن‌پرستی که در السنه و افواه بعضی هست و در حقیقت نوعی از جهادپرستی و خارج از اسلام‌پرستی است. مشروطه جواب این توهم را نمی‌دهد و حواله بر انتقال سامِع [۴] می‌نمایند، ولی از ذکر جواب مختصر ناچار است و می‌گوید: اولاً: وطن تنها خاک و آب نیست، بلکه وطن مسلمین خاک ایران است و شاید در لسان حضرت ختمی مرتبت صلی الله علیه و آله که می‌فرمایند: جُعِلَت لِیَ الأَرضُ مَسجداً و طَهُوراً [۵]، اشارتی به این معنا بوده باشد. و هیأتِ جامعه مرکبه از این مملکت و لسان و شرف وطن خاص و غیره، نوع مخصوصی است از وطن. ثانیاً: حفظ همین آب و خاک و حراست همین سلطنت حاضره غیرمشروعه، مقدمه عطیه حفظ بیضه اسلام است و شوکت دین با قوّت اجتماع سلطنت آن است که قوه مجریه مملکتی است. آیا نمی‌بینید که هر وقت سلطنتی معین و معاون علم شریعت یا یکی دیگر از علوم بوده، آن علم تا چه پایه ترقی کرده؟ آیا شهرت و نفوذ شیخ مفید و سید مرتضی و شیخ طوسی که معاصرین سلاطین شیعه بویه‌ای بودند و هکذا، قدرت خواجه نصیر طوسی و علامه حلی و شیخ علی محقق ثانی و غالب علمای عهد صفویه در اِعلای کلمه حقه و حرمت بر خدمت به شریعت طاهره بیشتر است، یا خدمت سایر علمای اعلام؟ بلی، در هند و قفقاز بعضی آداب و رسوم شریعت تا یک درجه باقی است، بلکه در لندن و آمریکا و چین نیز بحمد الله ملت مسلمان هست و در بعضی بلاد غیر ایران نیز مذهب شیعه موجود است. آیا در آن ممالک، قوّت اسلامیت و لوای اسلامیت و نفوذ اسلامیت حتی در بعضی از آنها سوق [۱] اسلامیت نیست؟ و اگر خواهیم مجاری حالات قفقازیه و سلوک دولت غالبه [۲] را با اهالی مذهب اسلام و علمای مسلمین ذکر نماییم، از حوصله این لایحه خارج است و فرق است میانه بقای بعض احکام اسلام با زوال شوکت و ملکوت آن، و بقای قدرت و ملکوتش با عدم عمل بر بعض احکام؛ چنانچه فعلاً تمام احکام شرعیه کما هو حقه [۳] در ایران جاری نیست، ولی دولت سلطنت اسلامیت باقی است و مشروطه می‌خواهد پایدارترش نماید. و ما را کافی است ملاحظه حال اسلام در زمان سلطنت کافره مغول در ایام سایر سلاطین اسلام و مطالعه حال شیعه و علمای شیعه قبل از زمان دیالمه و بعد از آن و قبل از سلطان اولجایتو و صفویه. و همین مثل معروف اَلناسُ عَلَی دین مَلُوکِهم [۴]، مصداق حال ما است. باز می‌گوییم که حفظ بیضه اسلام فعلاً که امام ما غایب است ممکن نیست، مگر با حفظ همین آب و خاک که وطنش نامند و با حراست و حمایت همین سلطنت خارج از مرکز؛ چنانچه تا حال بوده و قبل از مشروطه هم انقیاد [۵] بر او بود. از ارباب بصیرت، انصاف می‌طلبیم: علت انقراض دول و انتقال سلطنت از خاندانی به خاندانی که باعث فِتّن عظیمه و مَهالِک بزرگ در ممالک شده، چیست؟ آیا علتی جز استبداد دارد؟ دولت قوّیه صفویه چرا منقرض شد؟ آیا علتش این نیست که وزرای خائن، وصیت شاه سلیمان را که در حق پسر ارشدش سلطان مرتضی کرده بود، قبول نکرده، شاه سلطان حسین ساده‌لوح را چون دستخوش وزراء و سهل‌القبول بود، بر سلطنت انتخاب نمودند و در عهد سلطنت او چندین قطعات معتبره از خاک ایران مجزا و افاغنه مسلط شد و آخرش منجر به انقراض گردید و او بود که پطرکبیر را به مدد خود می‌خواست [۶] و مقداری از مملکت را پیشکش او می‌کرد؟ [۷] نادر شاه که فرنگیان او را ناپلیان [۸] شرق نامند، با آن عزم خدادادی خاک ایران را از لوث بیگانگان پاک کرد و عراق عرب را مجدداً تسخیر نمود و به هند تاخت برد و بر نکته مملکت داری ملتفت شده، خواست مذهب جعفری را به عنوان مذهب خامس داخل إِجماع اهل سنت نماید و برای ایشان در حول کعبه مقدسه مانند سایر ارباب مذاهب اربعه محلی برای اقامت نماز جماعت معیّن کند، آیا جهت چه شد که دولتش مستقر نشد و پسرش رضاقلی میرزا خودسری آغاز کرد و آن نتایج روی داد که در تاریخ معیّن است و نادر آن همه نیات حسنه را با خود به خاک برد؟ آیا جهتی جز استبداد و عدم اجرای قانون عدل و مساوات یعنی مشروطه نبودن، علتی دیگر داشت؟ همچنین کریم خان زند که سلطنتی شبیه به مشروطه داشت و از جمله مختصات او است که راضی به افتتاح باب تجارت مابین ایران و فرنگ نشد [۱]، جز این که قَوایم [۲] سلطنتش بر ارکان قویمه [۳] مشروطه نگذاشته بود، انقراضش علتی دیگر دارد؟ و اگر حوادث و تزلزل دولت حاضره را بنویسیم، از منظور خارج خواهیم شد. وانگهی محسوسات را تکرار، مُستَحسن [۴] نیست. همینقدر از خواص و عوام سؤال می‌کنیم که آیا قوت شریعت در اواسط صفویه بیشتر بود یا اواخرش؟ و هکذا، عهد اول قاجاریه نسبت به این اواخر که دولت هر چه ضعیف‌تر شد، نفوذ شریعت کم‌تر گردید؟ و هکذا حال رعیت که هر چه ضعیف‌تر شد نفوذ شریعت کم‌تر گردید؟ و هکذا، حال رعیت که هرچه پایین‌تر آمد، مظلوم‌تر و ذلیل‌تر گردید؟ پس، از این قیاس می‌توان فهمید که اگر خدای نخواسته، سلطنت منقرض و مملکت دست اجانب افتاده، یا مانند افغانستان و مصر شود، حال چه خواهد بود؟ [مشروطه راه ممانعت از استیلای اجانب بر اسلام و ایران] از تطویل [۵] کلام عذر خواسته، برمی‌گردیم بر اصل مطلب و می‌گوییم: مشروطه بعد از حس کردن افکار دول خارجه درباره اسلام و سعی آنها در زوال آن و وجوب محافظت آن بر کافه مسلمین، می‌گوید که: علاج این امر یکی از دو کار است: اولی: تبدیل سلطنت، به سلطنت شرعیه که نواب امام علیه السلام، متصدی امر سلطنت شوند و اجرای عدل مذهبی نمایند و تمامی بدَع [۶] و امور مخالف [۷] شرع را محو کنند که آن را به اصطلاح جمهوریت ... [۸] گویند. دویمی: محدود [و] مقید ساختن سلطنت حاضره و امنای ملت را بر آن ناظر گماشتن و تأسیس دارالشورا دادن و در امورات عرفیه، با شور عقلاء و اُمناء راه رفتن و رشته امورات را از دست استبداد گرفتن است. در حال حاضر که نواب [۱] ائمه علیهم السلام، خود را مکلف به سلطنت عامه نمی‌دانند و امور شرعیه و غیر شرعیه، چنان به هم پیچیده که تفکیک آن را از همدیگر و موقوف نمودن آن قوانین غیر مشروعه، یا منع متصدیان غیرلایق امکان ندارد و غفلت و بی‌اطلاعی ملت بی‌پایان است، باید بالضروره قِسم دوم را اختیار کرد، چنانچه از زمان قدیم رویه ائمه علیهم السلام و نواب ایشان همین بوده؛ یعنی ترک اشتغال به امور سلطنت، و الا هر دو مسلک را ترک کردن و سلطنت را به حال خود گذاشتن و خود را به تنبلی زدن و اصلاح آنچه راکه در تحت قدرت و اختیار است، تکلیف خدا دانستن تیشه بر ریشه خود زدن و جبری مذهب شدن است. [هدف مشروطه تقیّد سلطنت است، نه مذهب] و بعد از ذکر این همه مقدمات و این همه تطویل، لازم نیست بگوییم کار مشروطه با سلطنت است که قابل و مستحق شرط و تقیّد است، نه مذهب و احکام عرفیه مستوجب اصلاح است و نه احکام شرعیه و قوانین عرفیه محتاج به شور است، نه قوانین شرعیه؛ و شرعاً نیز شور در موضوعات است نه در احکام. و این که در افواه بعضی دایر است که مشروطه باید مشروعه باشد، مقصود از آن درست معلوم نشده که مقصود، تبدیل سلطنت به سلطنت شرعیه حقیقیه است، یا اصلاح سلطنت حالیه؟ اولی که ممکن نیست و احکام شرعیه، مشروطه، یا مشروط نتواند بشود و موقع، مقتضی بیان تفصیل سلطنت شرعیه و کیفیت آن نیست و غرض گوینده نیز آن نیست. و در قِسم ثانی، با بقای قوانین غیر مشروعه متداوله و عدم امکان تغییر هزاران منکرات موجوده، اسم آن را مشروع گذاشتن تناقض است. و اگر مقصود این است که دولت، مقید و مشروط باشد که کدام احکام شرعیه را اجرا نماید و در وضع قوانین جدیده، یا اجرای قواعد عرفیه سابقه، حکم اقرَب [۳] به عدل را منظور دارد و قانونی بر خلاف اصول مذهب و خلاف مذاق مملکت وضع ننماید و به عبارت صریحه: مشروطه ایرانی، مقلد مشروطه دول خارجه نباشد، در این صورت نزاعی نخواهد ماند و در قانون اساسی رعایت این نکات شده است و مشروطه ایرانی نمی‌خواهد که بدعتی در دین گذاشته شود و قانون عرفی را قانون شرع الهی واجب‌الاتباع خداوندی داند و نمی‌خواهد پاره‌ای اصول منکره را داخل مملکت نماید، بلکه می‌گوید: چنانچه مالیات و گمرک و غیره از معاملات دولتی که تا حال معمول بوده، مِن بعد نیز به طور عِدل [۱] عرفی جاری شود و متصدیان امور عرفیه، عالِم و در کار خود امین باشند و رشوه نگیرند و اغماض از حق نکنند. مجملاً چنان باشند که در حق ایشان خیرالظلمه گفته شود و مالیات که از مردم گرفته می‌شود، صرف آبادی مملکت شود و لقمه خادمان ملت و مساکین باشد، نه طعمه اخوان‌الشیاطین. [شورا و تفکیک قوای سه گانه اساس نظام مشروطه] اساس مشروطه منع اراده شاهانه و لزوم شورا است در امور عرفیه و مدار آن بر سه قوه است: قوه مقننه؛ قوه قضاییه؛ قوه مجریه. و افتراق و امتیاز این سه قوه از همدیگر. قوه مقننه: فقط برای وضع قانون است در امورات مملکتی از تعیین حدود [اختیارات] شاه و رعیت و اخذ و عطا و حدود داخله و خارجه و گرفتن مالیات و سرباز و صلح و جنگ و غیر آنچه در اداره مملکت‌داری لازم است و قوام مملکت و سلطنت با او است. و در ایام استبداد نیز به نحو عادت و جاری بودند، نه نحو قانون. قوه قضائیه: نیز بر دو قسم است: یکی قضائیه شرعیه؛ و دیگری محاکمات عرفیه. اما شرعیات: حکم آن همان است که در شریعت مطهره معین شده و در قانون مشروطه ایرانی تغییر ناپذیر است [۲]، بلکه نیت مشروطه آن است که در این باب تا قوه دارند، مطابق شریعت بوده و نااهل را راه ندهند و دکان‌داری شرع‌فروشی را که در غالب کوچه و بازارها معمول است، موقوف دارند و اسناد معاملات را طوری نمایند که خریدار از شرور معلومه که معلوم است، ایمن بماند و غیرذلک که تفصیل آن طولانی است و این رساله نه گنجایش ذکر مفاسد امورات معموله دارد و نه حوصله ذکر محاسنی که در استحکام و سد باب عیوبات هست .. و دیگر محاکمات عرفیه است: از قبیل محاکمات عسکریه و مالیه و محاکمات جراید و مأمورین که تابع قوه دیگر است، باز ربطی به احکام شرعیه ندارد. [قوه مجریه]: اجراءِ آن [غیر از] دو قوه فوق‌الذکر است و همیشه در دست اشخاصی بوده که شرعاً و عرفاً نیز حق مداخله بر امورات نداشته‌اند، و آن قوه سلطنت است که تسلط نفوذ در تمام مملکت دارد و مالک آن را در اصطلاح پادشاه یا رئیس جمهور می‌نامند و در دوره استبداد تمام این قوا در دست پادشاه بود و هر که زور بازویش بیشتر بود، در نزد پادشاه، یا حاکم، او پیشتر بود. امضای احکام علما و مراجع [۳] به دلخواه بود؛ گاهی نوشته فلان شخص نالایق با شَرَق [۴] دست، جاری و حکم فلان عالِم مقبول، زیر نمد می‌ماند. و برگشت تمام معایب بر قوه مجریه بود و علمای حقیقی و عقلا نیز از این معاملات نهایت دلتنگی و دلسردی داشته، دائماً معارضه با دولتیان می‌کردند، و امر از شدت وضوح خفا پذیرفته [۱]. و از عدم انتظام نوشتجات بود که پطروف قونسول سابق روس، دو ورقه متناقضه از یک نفر ملای محاکمه‌نشین «دکان‌دار»، به دست آورده، هر وقت رعیت روس محکوم بر رجوع بر شریعت می‌شد، فوراً پطروف همان دو ورقه را از کشو[ی] میز بیرون می‌آورد و می‌گفت: رعیت روس به شریعتی که ملای آن این قِسم نوشتجات متناقضه را می‌دهد، رجوع نمی‌کند. فهماندن این که صاحب این دو ورقه ملا نیست، دستفروش است و شریعت منکر این مطالب و مسایل است، کار حضرت فیل بود، خاصه بر خصم عَنود بی‌انصاف. [سلطنت قانونی غیر مشروطه، سلطنت مستبده است نه مشروطه] و اساس مشروطه، فارق [۲] است میانه سلطنت مشروطه و سلطنت قانونی مستقله (دیکتاتوری) که اراده شاهانه و قدرتش بر نقض تمامی قوانین، سرلوحه آن است. سلطنت قانونی غیر مشروطه، همان سلطنت مستبده است، به علاوه قانون‌داری که سپری از قانون بر روی خود بگیرد و با شمشیر استبداد به روی ملت دو اسبه بتازد؛ بلکه در دولت مستقله قانونی، مجلس مشورت نیز هست و قانون حکم می‌کند بر لزوم مشورت در امورات؛ ولی با وجود مجلس شوری، باز مشروطه نیست، چرا که حاکم و طرف مشورت و اعضا، همه از جانب دولت است و ملت را دخالتی نیست. وانگهی، رأی شاهانه مقدم بر رأی تمامی اهل مشورت است. مثلاً سلطنت خونریزانه چنگیزیه با وجود قانون که "یاسای چنگیزی"ش می‌نامیدند و با وجود مجلس مشورت که «قوریلتای»ش می‌گفتند، باز دولت مستبده بود. بعد از عرض این مقدمات معروض می‌داریم: مهاجمات مادی و معنوی و پولتیکی دول خارجه بر ممالک اسلام و عالم اسلامیت محسوس و در خطر عظیم بودن بیضه اسلام بر هر ذی‌حس، بی‌اقامه برهان، واضح و آشکار و وجوب حفظ اسلام از ضروریات دین است. و فعلاً تبدیل سلطنت به سلطنت مشروعه صحیحه، ممتنع و رفع این خطرات مقدور نیست، مگر با قوه اجتماعیه تمامی قوای علمیه و عملیه و مادیه و معنویه مسلمین که مرکز آن قوه را سلطنت نامند و اعمال رویه و تدبیر در علاج کار و تعاطی افکار. و این اجتماع و مبادله آراء اثری نبخشد مگر با دفع خودرأیی و استبداد قوه مرکزیه که مرکز قوه فاعله و مجریه است؛ و منع آن از فعال مایشاء [۳] و الحاکم لما یُرید [۴] بودن [است]. و بنابراین مقدمات بود که حضرات عالیات [۵]، ملت را بر سلطنت ناظر قرار دادند و سیاستِ تحت نظارت قرار دادن و مراقبت کردن از مرکز را مقرر داشتند، تا با این واسطه آنچه ملت به حکم الجاء [۱] ضرورت مُجبَره [۲] می‌دهد، لااقل صرف اباطیل نشود و در تعمیر [۳] ملک و آبادی مملکت سعی و صرف شود و امنیت بر رعیت حاصل شده، هر طبقه بتواند با فراغت خاطر از حکم استبداد، پی شغل مخصوص، از کسب و تحصیل معاش و اختراع اسباب تسهیل امور معاشیه برود. [حضرات عالیات، نه تنها این سیاست را] تجویز، بلکه حکم بر وجوب آن فرمودند و ما مشروطه‌طلبان نیز به حکم انقیادی که بر آن بزرگواران داریم، مُطاوعت کردیم. این است خلاصه عقاید مشروطه‌طلبان که در این رساله معروض داشتیم. «بس که گفتم، زبان من فرسود». ملت چه می‌خواهد، دولت چه می‌گوید؟ چاره چیست؟ عاقبت کار چیست؟ ملت چه می‌خواهد؟ ملت دو چیز می‌خواهد: یکی حفظ سلطنت و شوکت اسلام و مذهب جعفری؛ و دیگری باقی مُلک ایران بر[ای] ایرانیان، یعنی سلطنت ایران دو جنبه دارد: یک جنبه سلطنت اسلامیت و مذهب؛ دیگری جنبه تاجداری مُلک کیان. اولی به لحاظ روحانیت و داخل معنویات است؛ دویمی به ملاحظه جسمانیت و داخل مادیات، و فعلاً این هر دو عنوان در یک هیکل جمع است که آن را سلطنت اسلام و ایران نامند. در عنوان اولی، کافه مسلمین عموماً و شیعه مذهب خصوصاً متحدالرأی و متفق‌الفکر[ند] و در این مسأله فرق میان مسلمین ایران و سایر ممالک روی زمین نیست. و به عبارت اُخری، سیصد میلیان [۴] مُسلم همه طالب تشیید [۵] سلطنت اسلام و اجرای احکام آن است. دل هر ذره را که بشکافی آفتابیش در میان بینی و همه این ملت واحده که تابع یک قبله و افراد یک قبیله هستند الا آنکه یا غافل است، یا مُتجاهِل [۶]، دراین امر اتفاق و اتحاد دارند و اختلاف مذهب و کثرت فِرَق مسلمین در این مسأله سرمویی اسباب اختلاف نمی‌تواند بشود. آن گونه اختلافات هر چه باشد، نزاع خصوصی است و مانع از اتحاد حقیقی مرکزی نیست و نباید بشود. پیغمبر واجب‌التکریم صلی الله علیه و آله می‌فرماید: اَلمُومِنونَ اِخوَةٌ تَتَکافی دِمائُهُم وَهُم یَدٌّ عَلَی مَن سِواهُم [۷]. یعنی: تمامی مؤمنین با هم برادرند و در خون برابر، یعنی قیمت خون همه یکی است و در قاتل و مقتول از هر طبقه باشند، ولو یکی پادشاه باشد و دیگری گدا، حکم قصاص علی‌السویه است. و تمام مؤمنین دست همدیگرند در دفع دشمنان خود و در این عنوان تعدد سلاطین مضرتی ندارد و منافی این مسلک نیست. در صورتی که در حفظ مرکز حقیقی که حفظ نوع اسلامیت است، اتحاد پولتیک داشته. و چنانچه پیغمبر فرموده در دفع ضرر و جلب منفعت متحد و متفق باشند. بلی اسلام، بلکه اهالی تمام روی زمین، وقتی در زیر بیرق سلطان واحد جمع خواهند شد و جز یک تن در بساط زمین سلطنت نخواهد کرد و جز یک قانون، معمول و مُجری نخواهد شد و شرع و عقل این نوید را داده و روزگار ضامن همچو روزی است، ولی عجالتاً تا آن روز نیامده، تکلیف فعلی کافّه مسلمین و همه سلاطین آن همین است که گفتیم؛ اگر چه هر مملکت سلطانی و هر سلطان، مشرب خاصی داشته باشد تا وقت موعود برسد و سلطان معهود ظاهر شود. یک نکته در این معنی گفتیم و همین باشد. در امر دویم که سلطنت خاک ایران و تاجداری مملکت کیان است، تمامی ایرانی نژاد، هر جا باشد و هر مذهب داشته باشد، به حکم این که فرزند این مادر است، سعیش در حراست وطن و استقلال عزت و ثروت وطن است و همیشه در صدد این است که بیرق پادشاه مملکتش بالای همه بیرق‌ها و حُکمش مافوق حکم‌ها باشد و رعیت خود را چنان نگهداری کند که محسود [۱] دیگران باشد و درخت همایون سلطنت چنان تناور و بارور گردد که همه مظلومین و ملهوفین [۲] و دلسوختگان از اقطار عالم پناه به درگاهش آورند. و هر کسی که تاریخ خوانده، می‌داند که ایرانی، وقتی ضعیف شده و تمکین از دیگری کرده، یا هر وقت که قوت گرفته، بیگانه را دور کرده است، جز به سلطنت ایران نژادان تن در نداده است [۳]. این هر دو مسلک و این هر دو، چون شارع عام [۴] و شاهراهی است که ملت را راهنمایی می‌کند به مقصد واحد که کعبه آمال همه است و آن عبارت است از: سعی در پایداری سلطنت اسلام و ایران. و علاج آن نیز منحصر است به مشروطه بودن دولت که علت تامه بقای سلطنت و شوکت اسلامیت و ایرانیت می‌باشند. حجج‌الاسلام به ملاحظه مقتضیات عصر و حفظ جنبه روحانیت، حکم بر وجوب مشروطیت دادند و آن را مقدمه عقلیه بقای شوکت اسلامیت دانستند و وجوب عقلی و پولتیکی آن هم بر همه، الا بر غَبی [۵] یا مُتَغابی [۶]، واضح و لایح [است]. و تجربیات بر ما ثابت کرده که مادام که رشته امورات در دست یک نفر است و آن یک نفر فعال مایشاء است و سلطنت را برای وجود خود می‌خواهد، نه وجود خود را برای سلطنت؛ چنانچه حکیم سعید گوید: گوسفند از برای چوپان نیست بلکه چوپان برای خدمت او است [۱] جز خرابی مملکت و پریشانی ملت را چشم داشتن، تخم بیهوده در شوره‌زار کاشتن است. ایران هشتاد و چهار سال قبل قدرت آن را داشت و جرأت آن را کرد که با دولت روس جنگ نمود، اگرچه از خیانت رؤسای لشکر مغلوب شد. محمد شاه بر سر هرات لشکر کشید، اگرچه کاری نکرد، اما باز حشمت سلطنت تا این درجه بود که دو سال مرکز ایران خالی ماند و دولت اگر منفعتی نبرد، مملکت نیز اختلال نیافت و ناصرالدین شاه هرات را فتح کرد، اگرچه در مرو شکست خورد. بعد از آن، اگرچه مملکت‌داری یک مرتبه به عیش‌رانی مبدل شد، اما باز صورت ظاهری حفظ می‌شد و لااقل دولت، یا خود ملت قرضی نداشت. تاریخ بعد آن را نمی‌گویم، زیرا که همه می‌دانند. ملت از خواب برخاسته و برای حفظ بقیه ایران مشروطه می‌خواهد حال از عقلا می‌پرسم و انصاف را به داوری می‌طلبم که دولت ایران و روس هر دو سلطنت استبدادی بود و حکومت افغان در عِداد دول محسوب نمی‌شد، پس چه شد که در عرض هشتاد و چند سال دولت روس این همه پیش آمد و دولت ایران عقب رفت و افغانستان ادعای استقلال نمود؟ آیا معاذ الله اس

اطلاعات تکمیلی

زمان وقوع: 1287
محل وقوع: تبریز (استان آذربایجان شرقی)
زبان اصلی: فارسی
نوع کنش: نامه سرگشاده

کنشگران و ذینفعان

مخاطب کنش: ملا محمد کاظم خراسانی, شیخ عبدالله مازندرانی
حاکم زمان: محمدعلی شاه قاجار

موضوعات و دسته‌بندی‌ها

منبع

مکتوبات و بیانات سیاسی و اجتماعی علمای شیعه(جلد ۱ تا ۹)
محمدحسن رجبی (دوانی)