کنشگران / عالمان دینی

متن خلاصه هوش مصنوعی

متن با حدیثی از پیامبر اکرم (ص) در مورد وظیفه عالم در برابر بدعت‌ها آغاز می‌شود. نویسنده به برادران دینی خود یادآور می‌شود که بهترین قوانین، قوانین الهی است که در اختیار شیعیان امامیه قرار دارد و جامع تمام نیازهای سیاسی و اجتماعی است. او تأکید می‌کند که نیازی به جعل قانون جدید نیست و هرگونه تلاش برای تغییر یا تکمیل قانون الهی، منافی با اعتقاد به خاتمیت پیامبر (ص) و کمال دین است. نویسنده به شدت با جعل قانون توسط مجلس شورا مخالفت می‌کند و آن را کاری پیامبرگونه می‌داند که تنها از طریق وحی ممکن است. او مساوات و آزادی را که از اصول مشروطیت است، با احکام اسلام در تضاد می‌داند و معتقد است که این اصول به تضعیف اسلام و ترویج کفر و فساد منجر شده است. نویسنده به نمونه‌هایی از سخنان و اعمال افراد و گروه‌هایی اشاره می‌کند که به زعم او، با آزادی بیان و مساوات، به اسلام توهین کرده و عقاید انحرافی را ترویج داده‌اند. او همچنین به نقش بیگانگان (مانند انگلیس) و گروه‌های ضاله در حمایت از مشروطه اشاره می‌کند و آن را نشانه‌ای از عدم مشروعیت این حرکت می‌داند. در ادامه، نویسنده به مردم هشدار می‌دهد که فریب ظاهر مشروطه را نخورند و به عواقب سوء آن، از جمله هرج و مرج، تضعیف دولت اسلامی، و از بین رفتن امنیت اشاره می‌کند. او از علمای نجف که مشروطه را جهاد نامیده‌اند و کشته‌شدگان آن را شهید خوانده‌اند، انتقاد می‌کند و فهم یک شخص فرنگی را در این زمینه برتر از آنها می‌داند. در پایان، نویسنده از مردم می‌خواهد که به وظایف دینی خود عمل کنند، از تحصیل علم الهی غفلت نکنند، از رباخواری و کم‌فروشی بپرهیزند و به حفظ عفت زنان و دختران خود اهمیت دهند. او همچنین از شاه می‌خواهد که ناموس شرع و عدالت اسلامی را حفظ کند و از وعاظ می‌خواهد که از گفتن کذب به خدا و رسول (ص) در منابر خودداری کنند.

متن کامل گزارش

إذا ظَهَرَتِ البِدَعُ فِی اَمَّتی فَعَلَی العَالِم اَن یُظهرَ عِلمَهُ فَاِن لَم یَفعَل فَعَلَیهِ لَعنَهُ الله. تذکره الغافل و ارشاد الجاهل بسم الله الرحمن الرحیم و له الحمد و بعد: این خادم شرع مطاع احمدی به عرض برادران دینی و اَخلاّءِ [۳] روحانی می‌رساند که اگرچه حفظ نظام عالم، محتاج به قانون است و هر ملتی که تحت قانون داخل شدند و بر طبق آن عمل نمودند، امور آنها به استعداد قابلیت قانونشان منظم شد، ولی بر عامه متدینین معلوم است که بهترین قوانین، قانون الهی است و این مطلب از برای مُسلِم، محتاج به دلیل نیست و بحمد الله ما طایفه امامیه بهتر و کامل‌ترین قوانین الهیه را در دست داریم. چون که این قانونی است که وحی فرموده او را خداوند عالم به سوی اشرف رسلش و خاتم انبیاءاش و وحی فرموده [که]: اَلیومَ أکمَلتُ لَکُم دینکُم وَ أتمَمتُ عَلَیکُم نِعمَتِیَ؛ [۴] لکن هزار حیف که افراد ملت ما را ابداً رغبت تحصیل علم به آن نبوده و نیست و حال آن که جامع است جمیع ما یحتاج الیه الناس [۵] را. و گویا ماها جهل را محبوب‌ترین اوصاف یافته‌ایم و معلوم است که این قانون الهی ما مخصوص به عبادات نیست، بلکه حکم جمیع مواد سیاسیه را بر وجه اکمل و آوفی [۶] داراست؛ حتی ارش الخدش [۷]. لذا ما ابداً محتاج به جعل قانون نخواهیم بود؛ خصوص به ملاحظه ماها باید برحسب اعتقاد اسلامی، نظم معاش خود را قِسمی بخواهیم که امر معاد ما را مختل نکند. و لابد چنین قانون، منحصر خواهد بود به قانون الهی، زیرا اوست که جامع جهتین است؛ یعنی نظم دهنده دنیا و آخرت است. بلکه اگر کسی را گمان آن باشد که ممکن و صحیح است جماعتی از عقلا و حکما و سیاسیین جمع شوند و به شوری ترتیب قانونی بدهند که جامع این دو جهت باشد و موافق رضای خالق هم باشد، لابد آن کس از ربقه [۱] اسلام خارج خواهد بود. و چون اسلام بدون اقرار به نبوت، محقق نیست و اقرار به نبوت، به غیر دلیل عقلی متصور نیست و دلیل عقلی بر نبوت سوای احتیاج ما به چنین قانونی و جهل و عجز ما از تعیین آن نمی‌باشد، [۲] و اگر خود را قادر بر آن بدانیم، پس دیگر دلیل عقلی بر نبوت نخواهیم داشت. بلکه اگر کسی را گمان آن باشد که مقتضیات عصر، تغییر دهنده بعض مواد آن قانون الهی است یا مکمل آن است، چنین کس هم، از عقاید اسلامی خارج است به جهت آن که [پیغمبر ما(ص)] خاتم انبیاء است و قانون او ختم قوانین است و خاتم، آن کسی است که آنچه مقتضی صلاح حال عباد است الی یَوم الصّور [۴] به سوی او وحی شده باشد و دین را کامل کرده باشد. پس بالبدیهه چنین اعتقاد، کمال منافات را با اعتقاد به خاتمیت و کمال دین او دارد و آنکار خاتمیت به حکم قانون الهی، کفر است. و توضیح این مطلب را در سئوال و جواب عقل و عاقل، به بیان واضح و برهان قاطع لایح [۵] در همین اوان نموده‌ام. پس جعل قانون، کلاً ام بعضاً [۶]، منافات با اسلام دارد و ایس کار، کار پیغمبری است. لذا هر رسولی که مبعوث شد از برای همین کار بود. بعض از احکام پیغمبر سابق را امضاء می‌فرمود و بعضی را تغییر می‌داد تا آن که خاتم انبیاء صلی الله علیه و آله مبعوث شد و دین خدا را کاملاً بیان فرمود. لذا او خاتم انبیاء است و قانون الهی که او آورد دیگر نقص نخواهد داشت. حتی نسبت به تمام ایام و نیز نسبت به تمام مردم. ولی تمام حَسب‌الوحی بوده نه به استحسانات [۷] شخصیه، مَا یَنطِقُ عَن الهَوَی إِن هُوَ اِلا وَحیٌّ یُوحی. [۸] آیه قرآن است، یعنی پیغمبر(ص) کلامی نمی‌فرمود مگر وحی به او شده باشد. حاصل آن که: مُسلِم را حق جعل قانون نیست. والله ابداً گمان آن نداشتم که کسی جعل قانون را امضاء کند و از برای مملکت اسلام، قانونی جز قانون الهی بپسندد و مقتضیات عصر را مغیِّر [۱] بعضی مواد قانون الهی بداند. و معذلک، او معتقد به خاتمیت و اکمال [۲] دین محمد صلی الله علیه و آله باشد. بلی، اگر کسی بخواهد به جهت امور شخصی خودش ضابطی مقرر کند، منع و قبولش، چون مربوط به عموم ناس نیست، ربطی به احدی ندارد، مگر آن که مشتمل بر منکری باشد؛ در این صورت با اجتماع شرایط، مورد نهی از منکر است از روی قانون الهی. و لذلک اگر سلطان اسلام‌پناه اراده فرماید که دستورالعملی به جهت عمل مأمورینش [معین] نماید که اهل مملکتش مورد تعدیات اشخاص مأمورین واقع نشود، آن هم در صغرویات، بسیار خوب است، اهل و محل [۳]. ولی امضاء و انفاذ [۴] آن ربطی به وظیفه نواب عام و حجج اسلام ندارد و وظیفه آنها منحصر به آن است که احکام کلیه که مواد قانون الهی است، از چهار دلیل شرعی استنباط فرمایند و به عوام برسانند و آن چهار: قرآن و اخبار و اجماع و عقل است، آن هم به نحو مخصوصی که مقرر شده. و عمده آن است که باید ملاحظه فرمایند که در مقام استنباط، قیاس [۵] و استحسان را دخالت ندهند، چون که در شرع امامیه حرام است که از روی استحسان و قیاس تعیین احکام الهیه بنمایند. پس این دارالشوری که مردم خواستند منعقدش نمایند و از روی موافقت [با] طِباع [۶] با اکثریت آراء تعیین قانون کنند، اگر مقصودشان جعل قانون جدید بود - چنان که ایس هیأت [۷] را مقننه می‌خوانند، بی‌اشکال تصدیق به صحت آن - منافات با اقرار به نبوت و خاتمیت و اکمال [۸] دین داشت. اگر مقصود، جعل ترتیب قانون موافق شرع بود، اولا، آن که ابدأ ربطی به آن جماعت نداشت و بالکلیه از وظیفه آن هیأت خارج بود. و ثانیاً، آن که عمل به استحسان عقلی [۹] است و حرام. و اگر مقصود آنها تعیین قانونی بود مخصوص به صغرویاتِ اعمال مأمورین دولت - که ابداً ربطی به امور عامه که تکلم در آن از مخصوصات شارع است - نداشت، پس اسم شرع و قرآن چرا می‌بردند و متمسک به ذیل امضاء و انفاذ حجج اسلام چرا می‌شدند [۱۰] و مخالف آن را چرا محاد و معاند [۱] با امام می‌خواندند؟ و اگر مقصود آنها تعیین قانون الهی و اجراء و تقویت آن بود، عوام و فِرَق مختلفه را چه مدخلیت در این امر بود و چرا از آنها در امور عامه رأی می‌طلبیدند و چرا اسمی از دلیل شرعی آن نمی‌بردند؟ و در صورت مخالفت هر یک از آنها که اسم مطابقه می‌برد، تعرض به او می‌کردند؟ ای برادر عزیز! اگر مقصودشان اجراءِ قانون الهی بود و فایده مشروطیت، حفظ احکام اسلامیه بود، چرا خواستند اساس او را بر مساوات و حرّیت [۲] قرار دهند، که هریک از این دو اصل مُؤذّی [۳] خراب، نماینده رکن قویم [۴] قانون الهی است! زیرا قوام اسلام به عبودیت است نه به آزادی؛ و بنای احکام آن به تفریق مجتمعات و جمع مختلفات است، نه به مساوات. پس به حکم اسلام، باید ملاحظه نمود که در قانون الهی، هرکه را با هرکس مساوی داشته، ما هم مساویشان بدانیم و هر صنفی را مخالف با هر صنفی فرموده، ما هم به اختلاف [با] آنها رفتار کنیم تا آن که در مفاسد دینی و دنیوی واقع نشویم. و مگر نمی‌دانی که لازمه مساوات در حقوق، از جمله آن است که فرق ضاله و مضلّه و طایفه امامیه، نهج [۵] واحد محترم باشند؟ و حال آن که حکم ضالّ یعنی مرتد، به قانون الهی آن است که قتلشان واجب است و زنشان بائن [۶] است و مالشان منتقل می‌شود به مسلمین از وراثشان، و جنازه آنها احترام ندارد، غسل و کفن و صلوه و دفن ندارد، بدنشان نجس است، معامله با آنها باطل و حرام است، و عملشان اجرت ندارد. اما یهود و نصاری و مجوس حق قصاص ابدا ندارند و دیه آنها هشتصد درهم [۷] است. پس اگر مقصود، اجرای قانون الهی بود، مساوات بین کفار و مسلمین نمی‌طلبیدند و این همه اختلافات که در قانون الهی نسبت به اصناف مخلوق دارد، در مقام رفع آن برنمی‌آمدند و مساوات را قانون مملکتی خود نمی‌خواندند، با این که، تغییر احکام از مختصات رسل است به وحی، مادامی که خاتم رسل مبعوث نشده باشد. پس ای کسی که میل آن داری مساوی با مُسلِم باشی در بلد اسلام! تو اسلام قبول نما تا مساوی باشی، و الا به حکم خالق قهار باید در بلد اسلام خوار و ذلیل باشی و محض آن که زمانی به ظلم و قهر مبلغ خطیری مال و در عوض خون کافری از مسلمانان گرفتند، نمی‌شود که جایز شود تغییر بدهند قانون الهی را و جعل قانونی برخلاف آن نمایند؛ ولی در یک مورد، زیرا مخالفت عملی قانون الهی فسق است، ولی تغییر دادن آن کفر است، چون که تخطئه قانون الهی است نسبت به این زمان. پس ای کسی که طالب مساوات بودی و او را قانون مقرر داشتی! اگر دعوی نبوت داری و یا انکار اصل نبوت می‌نمایی و یا تخطئه حکم پیغمبر [(ص)] می‌کنی بگو تا آسوده شوم؟ ای برادر عزیز! مگر نمی‌دانی که آزادی قلم و زبان از جهات کثیره منافی با قانون الهی است؟ مگر نمی‌دانی فایده آن، آن است که بتواند فِرَق ملاحده و زنادقه، نشر کلمات کفریه خود را در منابر و لوایح بدهند و سب مؤمنین و تهمت به آنها بزنند و القاءِ شبهات در قلوب صافیه عوام بیچاره بنمایند؟ ای عزیز! اگر اساس این [مشئووم]، مؤدّی [۲] به ضلالت اعطاءِ حریت مطلقه نبود، پس چرا جلوگیری از لوایح کَفَره نمی‌شد؟ کدام جریده نوشته شد که مشتمل بر طعن به اسلام و اسلامیان نبود؟ کدام اداره بود که جریده‌اش خالی از کفر بود؟ اگر اساس آن، حریت نبود، جمال زندیق [۳] و جهنمی ملعون و آن فخرالکفر [۴] مُدلِس [۵] و اخوه [۶] آنها، این همه کفریات در منابر و مجامع و جراید خود نمی‌گفتند و مردم چون قطعه‌ای چوب خشک استماع آن زندقه نمی‌نمودند و اگر کسی می‌گفت: منع فرمایید آنان را، در جواب نمی‌گفتند: که ما محتاج به آنها هستیم و آنها معین و مُقوِّم این اساس‌اند. اف به آن اسلام که مرتدین و اقوال ضاله و مضلّه آنها، مُقوِّم آن باشند. آه، از نفهمی مردم! ای عزیز! اگر اعطاءِ حرّیت نشده بود، آن خبیث در محضر عمومی، این همه انکار ضروری نمی‌کرد و از جمله آن که نمی‌گفت: «مردم حق خود را بگیرید. در قیامت کسی پول سکه نمی‌زند. آخوندها از خودشان [درآوردند] که قسم بخور برو پی کارت» [۷]. و آن مرتد نمی‌نوشت که «اصول دین دو است. توحید: یعنی اتحاد و اتفاق، و عدل: یعنی مساوات». و آن دیگری نمی‌گفت که «زکوه در غلات اربعه واجب است و ما غیر او را، به او ملحق کردیم». و آن صور [۸] ملعون نمی‌نوشت که «توسل به هر اسم و رسم، شرک است» و نمی‌گفتند که «آن دارالفِسق، بل الکفر، [۹] چون مکه معظمه محترم است». و آن دیگری تعظیم به طرف آن دارالفسق نمی‌کرد و آن خبیث دیگر، در ملأ نمی گفت که «واجب است، هر روز به زیارت آن بروند» و آن ملحد نمی گفت که «قانون، مثل قرآن محترم است»، و آن بی‌دین در جریده نمی‌نوشت که «باید عمل به قرآن کنیم و امروز این قانون، قرآن ماست و مجلس، کعبه [۱] و باید در حال احتضار پا را به سوی آن بکِشند». خدا دهانت را بشکند. و اگر حریت نبود، در مجامع مسلمین آن رباخوار را که قاتل نفس خود و غیر خود می‌گفتند، شهید نمی‌خواندند و در تجلیل او آن کفریات را نمی‌گفتند و تعرض به علماءِ سلف نمی‌کردند و توهینات ظاهره به شعائر اسلام نمی‌کردند. وای به حال ما مسلمین! و احترام سید و مولای ما ابوالفضل (ع) آن مظهر ورع امیرالمؤمنین (ع) را نگاه می‌داشتند و شرافت تربت را غنیمت می‌شمردند و تشیع را فخر خود می‌دانستند، نه آن که انکار او را در جراید خود بنمایند و مسالک [۲] طالب‌اوف که طریق اضمحلال تشیع را نوشته به اعلی قیمت بخرند. اگر حریت نبود، آن خبیث [۳] نمی‌نوشت که قانون قرآن امروز ما را کافی نیست، باید سی هزار حکم جعل کنیم تا اداره امروزه ما را کافی باشد. اگر حریت نبود این همه منکرات در معابر شایع نمی‌شد. اگر مساوات نبود به عنوان سرسلامتی و تحبیب به خانه کفار نمی‌رفتند و آن کلمات کفرآمیز [را] در منبر نمی‌گفتند. اگر مساوات نبود آن زنادقه چند نفر مُسلِم را به لوث قتل یک نفر گبر [۵] با سوءٍ حال نمی‌کشتند و در آن حال فریاد زنده باد دین اسلام بلند نمی‌کردند و حال آن که ابداً در قانون الهی ما چنین مجازات مقرر نشده. آه از سوءِ رفتار ما مسلمین! در مقام حمایت از اسلام که بشنویم این افتراءِ بیّن را بگویند و به صاحب شرع مطهر نسبت بدهند و ماها باز حمایت از آن اساس مشئوم [۶] داشته باشیم. آیا حالا هم معلوم ما نشده که این عده قلیل به تدلیس و تلبیس [۷] می‌خواستند که قانون و دین اسلام را تغییر بدهند، چنان که آن سامری دین موسی (ع) را از میان برد که اول ترغیب کرد مردم را به خدای موسی (ع)، پس از آن گفت که این گوساله، خدای موسی (ع) است و مردم نفهم هم قبول کردند، به تفصیلی که در محلش مورّخ [۸] است. اگر این جماعت، مقصودی جز اجراءِ قانون الهی نداشتند، چرا قانون مجازاتشان تمام بر خلاف قانون الهی بود؟ تو نگو که قانون دولتی بود. مگر دولت می‌تواند شرعاً اعراض از قانون الهی بکند و خود را از تحت آن قانون خارج کند و خود قانونی جعل کند و در مملکت مُجری دارد و به این وسیله، قانون الهی‌متروک شود؟ اگر مقصود حفظ حمای [۱] اسلام و مسلمین بود، چرا عدلیه را مجمع این اشخاص معلوم - الحال کردند [و] چرا آن قاضی ملحد هتّاک لامذهب را به قضاوت فلان اداره مقرر نمودند و چرا به گرفتن رشوه، محض خوشی خاطر زن گبری، اسلام را خوار و ذلیل کردند و چرا میزان رفع خصومات را به استنطاق - که قانون کفره است - معین کردند و چرا دو حق استیناف دعوی از برای متخاصمین تعیین نمودند؟ اگر این اساس به جهت تقویت اسلام بود، چرا تمام اشخاص لاابالی در دین و فرق ضاله، از بهایی و ازلی و کلیه اشخاص فاسدالعقیده و دنیاخواهان جاهل و یهودی و نصاری و مجوسی و بت‌پرست‌های هند و تمام ممالک کفر و کلیه فِرَق عالم، مگر خواص از مؤمنین، طالب قوّت آن بودند و تقویت آن می‌نمودند و محبوب القلوب تمام فِرَق ضاله و مضلّه از طبیعیین [۲] و غیرهم بود؟ ای عزیزا اگر مقصود تقویت اسلام بود، انگلیس حامی آن نمی‌شد و اگر مقصودشان عمل به قرآن بود، عوام را گول نداده، پناه به کفر نمی‌بردند و آنها را یار مُعین و محل اسرار خود قرار نمی‌دادند [۳] و حال آن که چند آیه در کلام‌الله هست که می‌فرماید کفار را ناصر و دوست و محل اسرار خود قرار ندهید. آخر این مقبول کدام احمق است که کفر حامی اسلام شود و ملکم نصاری [۴] حامی اسلام باشد و عدل اسلامی را که اساسش بر اختلاف حقوق است، بین افراد مخلوق خواهان باشد؟ بلی حمایت عدل به معنی مساوات و حرّیت را که قوام حقیقت ظلم به این دو امرست، خواهد نمود، چنان که کرد. من تعجب دارم از بی‌تصوری این جماعت! آخر ای بی‌ملاحظه! چگونه تصدیق آن می‌کنی که همان ظلامُ [۵]، خواهان عدل اسلامی باشند و تمام فُسقَه [۶] و اراذل و اوباش خواهان آن باشند، ولی اشخاصی که قدس و ورع آنها مشهود عامه ناس است و گوشه‌نشین دیار شما بودند و ابداً ربطی به اعضاءِ دولت نداشتند، زحمت‌ها بر خود راه بدهند در تخریب اساس عدل اسلامی؟ اف بر این دانش که قبول کند این جریده‌نگاران معلوم‌الحال و فِرَق مختلفه ضاله و ملکم نصاری و امثال اینها مؤید اساس عدل اسلامی و جانفشان از برای آن باشند، ولی این مقدسین و ائمه جماعات که بالکلیه از امور عامه معزول داشته‌اند خود را، سعی در تخریب اساس عدل اسلامی بنمایند و اینها در مقام تضییع و تخریب شرع باشند و آنان در مقام حفظ شرع برآیند! ای عزیز! اگر مقصود حفظ شرع بود، نمی‌گفتند که مشروطه محبوب ماست، نخواهیم راضی شد که کلمه مشروعه نزد او نوشته شود! اگر در این کار قوت اسلام بود، پس چرا اشخاص معروف به تقوی و زهد و ایمان و شعائر اسلام، خوار و موهون [۱] شده بودند، ولی فِرَق ضاله و مَلاحِده [۲] و آثار کفر، قوی ظاهر شده بود؟ چرا این همه در جرایدشان تکریمات از فرقه زردشتی و سلاطین کیان [۳] می‌کردند و آنها را که اَخبَث طوایف‌اند [۴]، طایفه نجیبه می‌خواندند؟ و چرا این همه جرایدِ پر از کفر را که سبب تضعیف عقاید مسلمین بود منع نمی‌کردند؟ و اگر گرفتن و منع آنها ممکن نبود، پس چگونه گرفتن و مجازات کردن آن ملای پیرمرد ریش سفید و مقتدر و امثال آنها ممکن بود؟ اگر بنای آن به امر به معروف و نهی از منکر بود، چرا حسب القانون سدّ این [باب] شده بود و به هرکس حرفی از این باب زده می‌شد، می‌گفت که شرف مرا بردی؟ اگر بنای آن بر حفظ دولت اسلام بود چرا یک عضوی از روس پول می‌گرفت و دیگری از انگلیس؟ و چرا هر روزی یک ماده فسادی برپا می‌کردند و نمی‌گذاشتند که شعله فساد و ظلم و تعدی و هرج و مرج بخوابد؟ حاصل، اگر بخواهم مفاسد و کفریاتی که منشأ اشاعه آنها بلکه سبب وقوع آنها، این اساس مشئوم شده بنمایم، مثنوی هفتاد من کاغذ شود. ولی شکر خدای عالم را می‌کنم که بر احدی ظهور این مفاسد مخفی نمانده است و معلوم همه شد که این مفاسد یا از مقتضیات مجلس بوده و یا از لوازم وجودش؛ لذا می‌گفتند منع آنها مخالف با عنوان مشروطیت است! ای بیچاره، برادر عزیزم! [بدان که] حقیقتِ مشروطه عبارت از آن است که منتخبین از بُلدان [۵] به انتخاب خودِ رعایا در مرکز مملکت جمع شوند و اینها هیأت مقننه مملکت باشند، و نظر به مقتضیات عصر بکنند و قانونی مستقلاً مطابق با اکثر آراء بنویسند، موافق مقتضی عصر به عقول ناقصه خودشان، بدون ملاحظه موافقت و مخالف آن با شرع اطهر؛ بلکه هرچه به نظر اکثر آنها نیکو و مُستَحسَن [۶] آمد، او را قانون مملکتی قرار بدهند، مشروط به این که اساس تمام مواد آن قانون به دو اصل مشئوم که مساوات و حرّیت افراد سکنه مملکت است، باشد و سوای این، آنچه به تو گفته‌اند کذب محض است. اگر در اساسیه، [۷] محض تَدلیس [۸]، از باب لابدی نوشتند باید موادش مطابق شرع باشد، ولی باز در همان نوشتند که تمام مواد قانونیه قابل تغییر است؛ و از جمله مواد، ماده موافق شرع بودن [۹] اوست و او را استثناء نکرده‌اند و به حکم این ماده آن هم تغییر داده می‌شد، به قوه جبریه قانون مشروطه مطلقه و حالا هم محض بستن دهان من و تو، اسم شرع را به زبان می‌رانند و لذا عملشان تماماً برخلاف و فاسد بود چنان که مشاهده کردید. [و] این مطلب اگرچه خلاف قانون الهی است، چنان که توضیح نمودم سابقاً، ولی یا لیت [۱] مقصود مُقدِمین [۲] و حامیین [۳] همین بود. نه به جان عزیزت، بلکه این مطلب را اسباب تحصیل اغراض فاسده خود قرار داده بودند. مراد، آشفته کردن میدان بود تا آن که دزد دین و جان و مال، در میدان آشفته کار خود را بکند. و یا لیت، غرض فاسد یک چیز بود، هر صنفی به غرضی اقدام در این کار کرد. شاید در جریده دیگری با برهان به سمع عامه برسانم. ای عزیز! آیا به قرآن قَسم خوری که همراهی با این مفاسد بکنی؟ بدان که حقیقت قسم خوردن تو به قرآن که همراهی با مشروطه بکنی آن است که به قرآن قسم یاد کرده باشی که مخالفت قرآن کنی، زیرا بنای احکام قرآن بر اختلاف حقوق اصناف بنی نوع انسان است و تو به قرآن قسم خوردی که همراهی با مساوات کنی و بنای قرآن بر آزاد نبودن قلم و لسان است. و تو قسم خوردی که همراهی‌کنی با آزادی دادن به آنها و قرآن فرموده مُسلِم را از برای کافر قصاص نمی‌کنند. تو قسم خوردی که همراهی کنی در اثبات حق قصاص از برای کفار. ای عزیز! آخر این قسم یاد کردن به قانون الهی ما حرام است و عمل کردن بر طبق آن هم حرام. اولا: باید دانسته باشی که حقیقت و ثمره مشروطه چیست و بدانی که شرعاً رجحان دارد، آن وقت قسم بخوریو بعد از قسم یاد کردن اگر معلوم شد که خطا کرده بودی، آنچه را که به او قسم خوردی، شرعاً رجحان نداشته، بلکه مرجوح بوده و یا آن که فساد بر او مترتّب می‌شده و یا می‌شود. بلکه همانقدر فهمیدی که بودن و نبودنش مساوی است، باز واجب نیست عمل بر آن قَسم. و اگر نکردنش را بهتر دیدی شرعاً حرام است عمل به آن قسم. و تشخیص این مطلب هم جای تقلید نیست. پس اگر هزار مجتهد بنویسند بنای این مجلس به امر به معروف و نهی از منکر و اجراءٍ قانون الهی و اعانت مظلوم و اِغاثه [۴] ملهوف [۵] و حفظ بیضه اسلام است و تو مشاهده کنی که چنین نیست و آنها اشتباه کرده‌اند، بلکه بنای آن بر سدّ باب امر به معروف و نهی از منکر است، چون بنای آن بر آزادی است، آن نوشتن مجتهدین ابداً لازم‌العمل نخواهد بود؛ خصوص اگر مشاهده کنی‌که منشأ بروز و شیوع هرج و مرج و این همه مفاسد است و [به] سبب آن، ظلم عالم را فرو گرفت. اگر چشم باز کنی می‌بینی که ظلم شدیدتر و ظالم تغییر کرده. و اشد [۶] از همه آن که ظلم به دین اسلام زیاد شد که مقدم بر جان و مال است. آیا نمی‌بینی که عقاید اسلامی غالب مردم چقدر تغییر کرد؟ مگر نمی‌دانی که حکم قانون الهی آن است که اگر عمل کردن به واجبی محتاج به اسباب و مقدمه حرامی باشد، باید آن واجب را ترک کرد، زیرا که حرام مقدمه واجب نمی‌شود؟ حال فرض می‌کنیم که آن غرضی که خواستند انجام بدهند واجب بوده، ولی چون قوام گرفتن آن موقوف به نشر کفریات و اشاعه منکرات و وقوع هرج و مرج عظیم بود، حرام بود بر ما که همراهی با آن بکنیم. ولی اف بر ما که می‌شنیدیم که می‌گفتند این درخت باید به خون آبیاری شود [و] ماها ابداً جلوگیری از آن گوینده نمی‌کردیم، بلکه همراهی می‌کردیم؛ به سبب اشتباهاتی که از بعضی بزرگان شده بود. [۱] ای مردم! چه شده است شما را که خود را به نفهمی وادار می‌کنید. تعیین موضوع، ربط به حاکم شرع ندارد، به عهده خود تو است. اگر هزار حاکم شرع بگوید که این حیوان گوسفند است و تو بدانی که او سگ است باید بگویی او اشتباه کرده و او را نجس بدانی. ای عزیز! آن قسم‌ها که مخالف با حکم شرع بود، یاد کردی. اگر مُسلِمی، توبه کن. این قسم یاد کردن و عمل به آن حرام است و احدی از علمای امامیه نگفته‌اند که قسم بر امری که مرجوح [۲] شرعی باشد و منشأ فساد دینی یا دنیایی باشد، جایز است. تماماً می‌گویند که قانون الهی ما آن است که چنین قَسم حرام است. من نمی‌دانم شما مردم چرا اینقدر بی‌میل هستید به تحصیل علم و به قانون الهی که به شما امامیه عطا شده. ای عزیز! بر فرض که این اساس از برای جعل قانون جدید که کفر است نبود، ولی لابد بودند که تکلم کنند در امور عامه، یعنی در اموری که مربوط به تمام افراد رعایای مملکت باشد، بلکه سوای امور عامه را از وظیفه خود خارج می‌دانستند. با این وصف پس چرا به اعضای آن وکیل می‌گفتند: مگر نمی‌دانید که در امور عامه، وکالت صحیح نیست و این باب، باب ولایت شرعیه است؛ یعنی تکلم در امور عامه و مصالح عمومی ناس، مخصوص است به امام علیه السلام، یا نواب عام او و ربطی به دیگران ندارد و دخالت غیر آنها در این امور حرام و غصب نمودن مسند پیغمبر(ص) و امام علیهم السلام است؟ آیا نشنیدی که ائمه ما فرمودند: در زمان غیبت، فساد به حدی می‌رسد که تکلم می‌کنند در امور عامه، اشخاصی که حق تکلم در امور عامه را ندارند؟ ای عزیز! مگر نمی‌دانی که اگر غیر اهل در این مسند نشست، واجب است منع آن از این شغل و حرام است حمایت او؟ مگر نمی‌دانی که این کار از غیر نواب عام، غصب حق محمد (ص) و آل محمد است؟ ای عزیز! گبر [۳] را چه که پا بر مسند امور عامه بگذارد؟ حتی در امور عامه، کفار سکنه مملکت اسلام و فِرَق مرتّده و ضاله را چه که در حریم این مسند عبور نمایند؟ ولی چه کنم؟ اول کسی که در آن مجمع حاضر بود، همان فِرَق ضاله بودند و جانفشانی آنها از همه زیادتر بود، بلکه کار را به جایی رسانده بودند که در واقع، اقوی [۱] عضو این اساس آنها بودند، بلکه همان مجمع که او را مجلس می‌خواندند، بیکاره صرف بودند. یک مطلب برخلاف رأی سایر مجامع کفر و الحاد نمی‌توانستند رأی بدهند و در واقع بر اولوالالباب واضح بود که اهل مجلس آلت منفعله این فِرَق بودند. ای عزیز! درختی که این همه ثمره خبیثه را مربّی [۲] باشد، چگونه تصور دارد محبوب امام عصر باشد؟ آیا گمان می‌کنی که یک مُسلِمی با این اوضاع مشهوده شک داشته باشد در حرمت این اساس که دیده شد؛ اگر با خبر از قانون الهی باشد؟ و آیا عاقلی هست که نداند و نفهمد که این اساس را به اندک زمانی به جایی خواهند رساند که به سبب قوانین آن، اسمی و رسمی از اسلام باقی نماند؟ خصوص اگر قلیل زمانی این مدارس جدیده و آن ملاحده از وعاظ به همان حالت دو ساله باقی باشند، و بعض معلمین فعلی معلم آنها باشند؟ من نمی‌دانم حال اسلام آن اطفال چه خواهد شد. وای به حال سادات مدرسه سادات و امثال آن. و با این حال گمان ندارم که مُسلِمی شک داشته باشد در وجوب قلع و قمع این اساس. ای عزیز! اگر محض حب دنیا اقدام در این امر کردی و دست از وظایف دینی برداشتی به جان عزیزت که خطا کردی، آخرالامر میزان مالیه را که مشروطه باید از رعیت و سکنه مملکت بگیرند از هر صد، نود است. «با خبر باش که سر می‌شکند دیوارش» [۳]. ولی کم‌کم به هزار اسم گرفته می‌شود. مثلاً همان بلدیه در سال، تقریباً به صد اسم از تو پول می‌گیرد و هر حاکمی سالی دو مرتبه حق دارد اعانه بگیرد، چنانچه در اساسیه نوشتند و همان عدلیه به صد اسم از تو پول می‌گیرد و هکذا. حاصل، باید رعیت جان بکند و کیسه بانک ملی [۴] پر شود و امر تجارت آنها منظم گردد و تمام امور خیریه هم به قانون متروک شود. چه کنی، حق داری، در باغ سبز از برای تو باز کردند. ای عزیز! بر فرض بگوییم مقصود اینها تقویت دولت اسلام بود، چرا اینقدر تضعیف سلطان اسلام‌پناه را می‌کردند و حال آن که ابدا قوه مجریه از جُندیه [۵] و حَربیه [۶] نداشتند؛ بلکه در این دو سال مخصوصاً جندیّه را فانی کردند. و چرا به همه نحو تعرضات احمقانه نسبت به سلطان مسلمین کردند؟ الحق، چقدر حلم و بردباری و رعیت‌پروری فرمود. تمام این مراتب را دید، صبر فرمود، به اشراف مملکت کردند آنچه کردند، صبر فرمود. به علماء عصر توهینات نالایق نمودند، صبر فرمود. و به علمای سلف جسارت‌ها کردند، صبر فرمود. ولی بر همه واضح است که متعرض به امور دینی و اعتقادی و ترتیب مقدمات اضمحلال دولت اسلامی، مطلبی است که صبر در آن روا نیست و خلاف مقتضای سلطنت اسلامی است؛ خصوص دیده شود که چند نفر مسلمان به لوث قتل گبری [۱] به اَسوَءِ [۲] حال کشته شوند و این عمل را قانون الهی بشمارند. و چون لَیسَ لِلباطِل اِلا الجولَه [۳] و این حق ما را، صاحبی است قادر و نگهبانی است مقتدر، بحمد الله که شاهنشاه ما مسلمانان هم به حکم اسلام، صبر را به کنار گذاشتند و در کمال متانت، مطالبه معدود قلیلی از مفسدین معلوم‌الحال را فرمودند [۴] و آن کفره و فَسقَه مضایقه کردند. باز مطالبه فرمودند، محض قلع فرمودن ماده فساد. و آن جماعت ضاله، مأمورینش را کشتند. هرچه فریاد کردند که نزنید، نکشید، ما مأمور به زدن نیستیم، فایده نکرد. مأمورین را به نارنجک کشتند، بیگناهان را هدف گلوله کردند و سنگرهای قوی معین کردند و مناره‌های مدرسه [سپهسالار] را سنگر نمودند و آلات حرب زیادی در سنگرهاشان جمع کردند. چون حضرت شاهنشاه مطلع به تمام این وقایع بودند و فساد عمومی عاقبت این امر، مشاهدشان بود، بعد از آن که خارج از قدر مترقب تأکید فرمودند که شاید بدون غضب و مقاوله [۵] دست [۶] این ملاحده و مفسدین از این اساس کوتاه شود، نشد. لذا با کمال ملاحظه حفظ دماءِ مسلمین، بحمد الله به تأیید ولیّ مسلمین، آن کفرخانه را که ملاحده، حِرز [۷] و منشأ ضرار [۸] بر اسلام و مسلمین قرار داده بودند و او را سپر و جُنّه [۹] خود کرده، از برای متمکن بودنشان از قتل مسلمین و اِنجاح [۱۰] مقاصد فاسدشان خراب کردند و اهل آن را متفرق نموده و مفسدین را دستگیر کرده و خانه‌نشین فرمودند. وَ مَن یَعمَل مِثقَالَ ذَرَّةٍ شَراً یَرَهُ [۱۱]. کو آن کسی که بر منبر پیغمبر صلی الله علیه و آله بالا می‌رفت و می‌گفت که: «ای مردم! ایران الان دیگر بالطبیعه مشروطه شد، محال است برگردد. توپ‌های عالم جلوی طبیعت را نخواهد گرفت». هرجا که هستی ببین چهار توپ پنبه‌ای به امر خالق و مدبر و مُقَلِب [۱۲] طبیعت، چنان اجزاءٍ طبیعت را متفرق کرد که اثری از آنها پیدا نخواهد شد و تمامشان متحیر و شرمنده و بیچاره شدند. کو آن ملاحده که می‌خواستند برحسب مقتضی عصر، قوانین طبیعیین را - آن هم به عقول ناقصه خود - در ایران جاری کنند و اطفال را طبیعی [مذهب] تربیت نمایند؟ کو آن اشخاصی که می‌گفتند و می‌نوشتند که لازم است به تعلیم اجباری اطفال ایران در مدارس جدیده به خط جدید و لسان پهلوی قدیم تعلیم داده شوند تا آن که دیگر نتوانند بخوانند این کتبی را که علماء در عهد صفویه نوشتند و سبب شدند که این خلافِ مشئوم شیعه و سنی بین مسلمین افتاد که صفویه، محض مملکت‌گیری، این خلاف را بین مسلمین انداختند و علما هم بهره‌ای از این آتش به خرمن خود بردند و این کتاب‌ها را جعل کرده و نوشتند، و بر ما لازم که این کتاب [ها] را چون منشأ این خلاف است از بین برداریم و طریق آن همین است که نوشتیم؟ الحمد لله قبل از آن که شما متمکن شوید که این کتاب‌ها را متروک کنید، سید و مولای ما شیعیان، به ید قدرت سلطان اسلام، ارکان شما را در هم شکست و جمع شما را متفرق فرمود. آخر ای ملحد غلط‌گو! مگر آن علماء که این کتاب‌ها را در عهد صفویه نوشتند، آیا یک خبری بی‌سند نوشتند؟ پس ببین بحار مرحوم مجلسی و غیر آن را که هر خبری که نقل فرموده‌اند، اسم آن کتابی را که از او نقل نموده، ذکر فرموده‌اند و اکثر آنها کتبی است که نهصد سال یا هزار سال یا هشتصد سال قبل نوشته شده و غالب آنها را فریقین قبول دارند. همین غلط‌ها را کردید که خدا خانه شما را خراب نمود. ولی الحمد لله آن مقدار از قتل نفوسی که مترقب بود [کشته شوند]، نشد و حفظ دماءِ مسلمین شد، اگرچه خود را سپر بلای ملاحده کرده بودند. از جمله ملاحظات ملوکانه که در مقام انتصار [۱] از اسلام فرموده بودند آن بود که مباشر توپ اشخاص مُسلِمی که از اعضاءِ توپخانه و قزاقخانه بودند، مقرر فرمودند. الحق خدمتی از جهات متعدده به اسلام شد که احدی گمان آن نداشت. ذلِکَ فَضلُ الله یؤتِیهِ مَن یشَاَءُ [۲]. نعم قالَ اللهُ تبارکَ و تَعالی: حَتّی إذا استَیأسَ الرّسُلُ وَ ظَنُوا اُنَّهُم قَد کُذِبُوا جَاءَهُم نَصرُنَا [۳]. الحمد لله که نصر الهی آمد در حالتی که تمام مؤمنین مأیوس شده بودند و دل‌هاشان در درونشان مثل نمک آب شده بود. ایها الناس! نظر کنید به حال این فراعنه و عبرت بگیرید که مقلب الاحوال در دو ساعت چگونه حال عالم را منقلب فرمود. بگویند به آن ملحد: دیدی که مملکت مسلمانان را صاحبی است توانا؟ قال اللهُ تَبارکَ وَ تَعالی: فَلَمَّا نَسُوا مَا ذُکرُوا بهِ فَتَحنَا عَلَیهم أبوابَ کُلُّ شَیءٍ حَتّی إذا فَرحُوا بمَا أُوتُوا اُخَذنَاهُم بَغتَه فَإذَاهُم مُبلِسُونَ [۴]. یعنی: پس زمانی که فراموش کردند آنچه را که پیغمبران ما به آنها فرمودند، باز کردیم از برای آنها جمیع ابواب نعم دنیوی را، همین که فرحناک شدند و مغرور شدند به آنچه که به آنها داده شده، به نزول عذاب دنیوی آنها را گرفتیم و مقهور کردیم به ناگهانی، به نحوی که دیگر آنها مأیوس باشند از نجات و رحمت و باقی ماندند پشیمان و حیران و سرگردان. الحال، بر تمام ما افراد مسلمین لازم است شکر این موهبت عظمی را بنماییم لیلاً و نهاراً [۱]. باقی داشتن این نصر [۲] را از خالق خود بخواهیم تا آن مزخرفات و کفریات در منابر و مجامع و معابر گفته نشود و در لوایح منتشر نشود و معابد مسلمین مجمع کفره و زنادقه و اوباش نگردد و در منابر مردم را ترغیب به دنیا نکنند و در بلد اسلام، کَفَره و مسلمین مساوی در حقوق و حدود نباشند. و بر شما باد که بعد از این، تحصیل علم به قانون الهی بنمایید تا بدانید که قانون الهی ما را کافی است و احسن و اکمل قوانین است. ای بیچاره! قانون اسلام را بدان و عمل کن و راضی به رضای خالقت باش تا در دنیا و آخرت بهره‌مند باشی. ای علمای امامیه! به وظیفه نوکری خود رفتار کنید. پادشاها، ملکا، خسروا! حفظ ناموس شرع و نشر عدالت اسلامی را تکمیل فرما و ای وعاظ مسلمین! راضی نشوید که دیگر کذب به خدا و رسول (ص) در منبر پیغمبر (ص) گفته شود و بر شماها است که اصلاح مفاسد آن کفره [۳] را بفرمایید. ایها الناس! بدانید که دنیاخواهان جاهل به مکری و شیطنت، گوش و چشم و قلب شماها را به خواب غفلت پر کردند، بلکه حسن ظاهر شما را هم از شما سلب نموده. چشم سر باز کنید و گوش قلب فرا دارید، مصلح را از مفسد تمییز دهید، گول چهار نفر اراذل و اوباش که در تبریز [۳] جمع شده نخورید. حالاتشان را مشاهده نمایید و از جو، طمع درویدن گندم نداشته باشید. ای برادران اثنی‌عشری! بدانید و آگاه باشید و بشنوید و تفکر بفرمایید و اغراض نفسانیه دنیویه را که عاقبت سوء دارد به کنار بگذارید و بدانید که طبع مملکت ما را غذای مشروطه اروپا دردی است بی دوا، جراحتی است فوق جراح [۴]، زیرا علاوه بر آن که منافی قواعد اسلام ماها است، ایران ما را سه خاصه‌ای است که تا آن سه خاصه در آن باقی است ایجاد پارلمنت جز منشأ هرج و مرج فوق‌الطاقه نخواهد شد. یکی از آن سه خاصه، وجود مذاهب مختلفه؛ و دیگری کمی عده جندیه؛ سیمی کثرت ایلات بادیه. و در ممالک خارجه این سه وجود ندارد. اما کثرت جندیه آنها که مشهود است؛ و اما اختلاف مذاهب در آنجا نیست، زیرا فِرَق مختلفه آنها را کلمه کفر جامع است. لأنّ الکُفرَ مِلَهٌ واحدَه [۵]، لذا عناد قلبی بین آن فِرَق نیست. و اما ایلات آنها تمام اهلی شده‌اند، چنان که بر همه مکشوف است. و اما ایران ما چون مقابله نور و ظلمت و کفر و ارتداد و اسلامیت است، این دو هر آن، طارد [۶] یکدیگرند و تمام فِرَق ایران، با یک عده قلیل اثنی‌عشری کمال معاندت را دارند و در ضمیر تمام آن فِرَق نیست مگر افناء و اعدام [۱] این فرقه، و هکذا عکس و مشهود است که بعضی از این فِرَق با یکدیگر هم همین مخالفت را دارند و در این صورت به ایجاد این اساس مشئوم به سبب اظهار عقاید و اعمال اهالی این فِرَق مختلفه و اظهار عناد آن قهراً چنان هرج و مرج عظیمی در بلدان ما ظاهر خواهد شد که احدی مالک جان و مال و عِرض خود نباشد و آنی هیچ کس در خانه خود آسوده خاطر نخواهد بود، چنان که نمونه آن مشهود عامه شد. و معلوم است بر همه که، مؤمن اثنی‌عشری چه بسیار عده کمی خواهند بود. اِنّ النّاسَ لَدَی الحَقّ قَلیلٌ لَقَلیل [۲] و لذا امر منتهی به آن خواهد شد که اثری از این طایفه باقی نماند و از اسلام واقعی نماند جز اسمی، بلکه نماند مگر اسم فِرَق ضاله حادثه [۳] در اسلام. این حال بُلدان معموره [۴] ایران؛ و اما طُرُق و بَوادی [۵] به کلی مسدود و مختل خواهد شد به سبب طغیان ایلات و قُطّاع‌الطریق [۶] که از هر زاویه سری بلند خواهند نمود و هر رمه را گرگ‌های خونخوار احاطه خواهند نمود و اموال عام اهل ایران به تاخت و تاراج خواهد رفت و اختلال امر به حدی خواهد رسید که ولو خارجه هم اعانت کند، اصلاح‌پذیر نشود، مگر به قتل عام و نَهب اموال، آن هم در مدت متمادی، بلی، اگر ابتداء به تقویت سلطان ذی‌شوکت مملکت پرداخته شود و به علوٌ همت آن اعلیحضرت یک کرور جندیه حاضر تحت‌السلاح تهیه شود و در هر بلدی و طریقی و ایلی به قدر لزوم متفرق شوند و عده‌ای مُعتَدّبه [۷] در رکاب اعلیحضرت حاضر باشند، آن وقت ممکن است جلوگیری شود، تا آن که به ایجاد این اساس مخالف با دین اسلام، هرج و مرج ایران را فرو نگیرد. ولی عجب دارم از شما برادرانم که چرا تصور عاقبت و آخرت خود نمی‌کنید و به دست خود ریشه خود را می‌کنید. و اَعجَب [۸] از این، شبهه و مساعدت بزرگان سکنه ظَهرکوفه است [۹]. و اعجب از این، جهاد نامیدن این معرکه است. و اعجب از این، شهید خواندن مقتولین در این راه است [۱۰] و حال آن که بهانه آنها جز ظلمی که مدعی‌اند چیزی نیست. ای برادر! مگر قطع ظلم مورد جهاد است؟ مگر جنایت وارد نشده را قصاص می‌کنند؟ من نمی‌دانم رجاءِ [۱۱] وقوع چه ظلمی را در نظر گرفته‌اند که اعظم است از اضمحلال دین و سفک دماءِ مسلمین و نَهب این اموال محترمه؟ شاید وحی جدیدی به سوی آنها شده باشد! لانّا لاَ نجدُ فِیمَا أُوحِیَ اِلی الرّسُول شَیئاً مِن ذلکَ. و اعجب از کل، آن است که مخالفت این اساس مشئوم و این شجره خبیثه را که تربیت آن به اِهدار [۲] دماء مسلمین باید بشود و به قول خودشان مُحاده [۳] با امام زمان می‌خوانند. والله خجلم از فهم یک شخص فرنگی با این که آنها فهمی [۴] جز تکمیل حس ظاهر و قوای نُکرویه [۵] ندارند و عقولشان مُغَطّی [۶] به اَغطِیه [۷] کثیره کثیفه شده. یا لیت که این مطلب را یکی از این اشخاص [۸] می‌فهمید و دیگر مخالفت آن را محاده با امام زمان عجّل الله فرجه نمی‌خواند. و فهم آن شخص فرنگی این است که گفت: مجلس پارلمنت و دارالشورای ملی که در نظر ما اروپاییان جوهره‌ای است گرانبها، تقریباً چهار صد سال است در این عالم ایجاد شده و ماها آن جوهره را پسندیده، به سمع قبول اختیار نموده و آیین خود مقرر داشتیم و مفتخریم به آن. و از برای شما مسلمانان آیین و طریقه‌ا است که صاحب آن را امام زمان می‌خوانید و موافقت آن را موافقت با امام زمان و مخالفت آن را مخالفت با آن جناب می‌شمارید و آن آیین شما مخالفت تامه با آیین ما دارد؛ لذا ما را مسلمان نمی‌دانید؛ با این که مشروطه را اختیار نموده‌ایم و ابدا اقرار به طریقه و آیین شما مسلمانان ننموده‌ایم و در این اوان [۹] شما مسلمانان اراده آن نموده‌اید که آیین ما را در مملکت خود مُجری دارید، حال ما تعجب داریم که چگونه مخالفت آیین ما را مخالفت با امام زمان خود می‌شمارید و حال آن که مخالفت آیین سابقه شماها مخالفت با امام زمان شما است، نه مخالفت مشروطه که آیین ماها است؟ ای برادران عزیز! تصور در این کلام بفرمایید شاید کشف مطلب از برای شماها بشود. ای شیعه اثنی عشریه! آیا کفایت نکرد شما را شنیدن و دیدن این همه منکرات؟ آیا باز هم طبع اسلامی شما قبول می‌کند این اوباش بازیگر میدان شوند؟ آیا انصاف است که کِرام [۱۰] قوم شما پایمال اراذل گردند؟ آن نعمت امنیت تام که در بلدان و طرق ایران داشتیم دیدید که در این دو سال از دست ما رفته بود. آیا سزاوار است، ثانیاً خود را مبتلای به آن بلیّه [۱۱] بکنیم و اسباب پیشرفت مقاصد این فرقه ضاله [۱۲] بشوید و باز راضی می‌شوید که آن کفریات و تحریفات آیات قرآنی در السنه و افواه ناس منتشر شود؟ ای متدینین! آن وقت مُتعذّر [۱] می‌شوید به این که ندانسته مبتلا شده‌ایم. حال نگذارید. یا انصار الحُجه! و یا محامین عن الطریقه المُحَجّه! [۲] دیگر راضی نشوید این همه کفریات و کذب به خدا و رسول(ص) در منبر پیغمبر(ص) گفته شود و بر شماها است که اصلاح مفاسد آن کَفَره [۳] را بفرمایید. ای تجار! اینقدر دنیاپرست نباشید. محض تعمیر [۴] دنیا اینگونه اقدامات نکنید، ربا نخورید و نگویید ماها آنچه می‌دهیم و می‌گیریم، دهنده راضی و ما هم راضی هستیم. چون این رضای به حرام است، دو حرام کرده‌اید. البته آن کس که پول شراب می‌دهد، در کمال رضا می‌دهد، ولی خریدنش حرام و رضای به پول دادنش حرام دیگر است. حرام که به سبب رضا بودن، حلال نمی‌شود! ای کسبه! کم‌فروشی را به کنار بگذارید، جنس بد و خوب را داخل یکدیگر نکنید که بدون خبر دادن به مشتری بفروشید. اینقدر حرص دنیا نداشته باشید. ای مردم! از حضور جماعات و استماع مواعظ غفلت ننمایید. متاع فانی بدهید، متاع باقی بخرید و راضی به بی‌عصمتی زن‌ها و دختران خود نشوید. نگذارید از خانه بیرون بروند، مگر با لباس عصمت، نه با چادر چرخی. مردم قوه شهوت دارند، ریاضت که نکشیده‌اند. عَزَب [۵] در سر کوچه‌ها زیاد است. غیرت شما کجا رفت؟ زن‌ها با چادر چرخی در کوچه و بازار مشغول بیع و شرا [۶] هستند و کسی آنها را منع نمی‌کند. بترسید از خدا، بترسید از بلا، بترسید از عذاب. خواهید مرد و همه مسئول هستید. فکر آن روز هم باشید. ای کسانی که ایمان به خدا آوردید! مستقیم باشید. اَعاذَنا اللهُ مِن شُرور اَنفُسَنَا وَ مِن شَرّ الشَّیطان وَ مِن شَرِّ کُلِّ ذی شَر [۷] [والسلام] **پاورقی‌ها:** [۱] پژوهشگران تاریخ مشروطه، مؤلف رساله تذکره الغافل و ارشاد الجاهل را به علمای مشروعه‌خواهی چون حاج شیخ فضل‌الله نوری، شیخ عبدالنبی نوری، سید احمد طباطبایی یزدی منسوب کرده‌اند. اما مورخ نامدار معاصر، مرحوم علی ابوالحسنی با تحقیق و تتبع فراوان و مستند، مؤلف آن را حاجی میرزا ابوتراب شهیدی قزوینی، از ع

اطلاعات تکمیلی

زمان وقوع: 1287
زبان اصلی: فارسی
نوع کنش: بیانیه عمومی

کنشگران و ذینفعان

مخاطب کنش: عامه مردم
حاکم زمان: محمدعلی شاه قاجار

موضوعات و دسته‌بندی‌ها

منبع

مکتوبات و بیانات سیاسی و اجتماعی علمای شیعه(جلد ۱ تا ۹)
محمدحسن رجبی (دوانی)