کنشگران / عالمان دینی

متن خلاصه هوش مصنوعی

متن با تأکید بر لزوم تطابق قوانین با قواعد اسلام و اهمیت آن در جلب قلوب مردم آغاز می‌شود. سپس با استناد به تعریف عدالت از دیدگاه فقها، عرف عام و حکما (به ویژه خواجه نصیرالدین طوسی)، به تبیین مفهوم عدالت به عنوان تساوی و تناسب اجزا در هر مرکب می‌پردازد و نقش آن را در پایداری آسمان و زمین و نظام اجتماعی تشریح می‌کند. در ادامه، نویسنده افول جوامع اسلامی را ناشی از جدایی سه رکن اصلی (ناموس الهی، حاکم انسانی و دینار به عنوان معیار عدالت) می‌داند و به نقد عملکرد پادشاهان قاجار، فساد اداری، نفوذ بیگانگان و بی‌توجهی به شریعت پس از مشروطیت می‌پردازد. متن با هشدار به مسلمانان درباره خطرات انحراف از اسلام و دعوت به حفظ غیرت دینی و بازگشت به اصول شریعت و عدالت الهی به پایان می‌رسد.

متن کامل گزارش

از آنچه سابق نوشتیم [۱] ظاهر گردید که باید فکر تطابق قوانین را با قواعد اسلام از اهمّ فرائض خود شمرد که علاوه بر این که تکلیف مسلمانی و حق اسلامیت همین است، قواعد سیاسی نیز غیر از این حکمی ندارد؛ چه، اهم فرائض سیاست، جلب قلوب رعیت [۲] و تحاشی [۳] از تولید موجبات نفرت ملت است و سریع‌ترین جالب نفرت، مزاحمت با قواعد مذهبی یک ملت است. ما در این مقام ناچاریم به جهت کشف حجاب توهم و ازاله [۴] سوءِ تفاهم، پس از تمهید یک مقدمه نبذی [۵] از مراحل اغتراب [۶] اسلام را شرح دهیم و نفوس عامله و مصادر فعاله را متوجه اصلاحات لازمه نماییم. این است که مقدمتاً عرض می‌کنیم: عدل و عدالت در اصطلاح فقها، عبارت از ملکه ربانیه‌ای است که مانع از ارتکاب معاصی کبیره و اصرار بر صغیره گردد، و در عرف عام، در خصوص احقاق حق مظلوم مستعمل است، و در اصطلاح حکما که مقصود به ذکر در این مقام است، عبارت از تساوی اجزاءِ ترکیبیه و تناسب اعضاءٍ تألیفیه هر مرکب است، خواه مرکب حقیقی، خواه اعتباری. و عدل، به این معنی است که اگر از عناصر اربعه کناره گیرد، تولید موالید ثلثه صورت نگیرد، و اگر از الحان موسیقی دور گردد منظور گردد، و اگر از ملک به کنار افتد به خرابی گراید، و اگر از دولت انفصال جوید زوال یابد، و اگر از ملت دوری کند روی سعادت نبیند، و اگر از آسمان انفکاک [۷] جوید انفطار [۸] یابد، و اگر از ارض جدا شود، هبا [۹] شود. حدیث شریف **بالعَدل قامتِ السَّمواتُ وَ الارض** [۱۰]، ناظر به همین معنی است. رئیس‌الحکما خواجه طوسی می‌فرماید: "لفظ عدالت از روی دلالت مبنی از مساوات، و تعقل مساوات بدون اعتبار وحدت ممتنع، و چنان که وحدت به مرتبه اقصی و درجه اعلی از مراتب و مدارج شرف و کمال مخصوص و ممتاز است، سریان آثار او از مبادی اول که واحد حقیقی او است، در جملگی معدودات مانند فیضان انوار وجود است از علت اولی که موجود مطلق او است در جملگی موجودات. عادل، کسی بود که مناسبت و مساوات می‌دهد چیزهای نامناسب و نامتساوی را. مثلاً اگر خطی مستقیم را به دو قسمت مختلف کنند و خواهند که با حد مساوات بُرند، هر آینه مقداری از زاید، نقصان باید کرد و بر ناقص، زیاده کرد تا تساوی حاصل آید و قلت و کثرت و نقصان و زیادت منتفی گردد. و این کسی را میسر شود که بر طبیعت وسط واقف باشد تا رد اطراف کند از او، و همچنین در خفت [۲] و ثقل [۳] و رنج و خسران [۵] و دیگر انحرافات. پس اگر در خفت و ثقل، چیزی بر خفیف نهد و از ثقیل بردارد، تکافی [۶] حاصل آید، و اگر مُتکافی [۷] باشند، چون از یک طرف نقصان کند خفیف شود، و چون در دیگر طرف زیاده کند ثقیل گردد، و در رنج و خسران اگر کمتر از حق گیرد، در خسران افتد و اگر زیاده گیرد در رنج. و تعیین کنندة اوساط [۸] در هر چیزی تا به معرفت آن رد چیزها به اعتدال صورت بندد، ناموس الهی باشد. پس، به حقیقت واضع تساوی و عدالت، ناموس الهی است؛ چه، منبع وحدت او است تعالی ذکره، و چون مردم [۹] مدنی بالطبع است و معیشت او جز به تعاون ممکن نه، و [به] تعاون موقوف بُوَد، بعضی خدمت بعضی کنند و از برخی بستانند و به برخی دهند تا مکافات و مساوات و مناسبت مرتفع نشود؛ چه، نجار چون عمل خود به صباغ [۱۰] دهد و صباغ عمل خود به او تکافی حاصل آید، و تواند بود که عمل نجار از عمل صباغ بیشتر بُود یا بهتر و بر عکس. پس به ضرورت به متوسطی [۱۱] و مُقوّمی [۱۲] احتیاج افتاد و آن دینار است. پس، دینار عادل و متوسط است میان خلق؛ لیکن عادل صامت است، و احتیاج به عادل ناطق باقی، تا اگر استقامت متعاوضان [۱۳] به دینار - که عادل صامت است - حاصل نیاید، از عادل ناطق استعانت طلبند، و او اعانت دینار کند تا نظام و استقامت بالفعل موجود شود، و ناطق انسان است. پس، از این روی به حکمی حاجت افتاد و از این مباحثه معلوم شد که حفظ عدالت در میان خلق بی این سه چیز صورت نبندد: یعنی ناموس الهی و حاکم انسانی و دینار. و ارسطاطالیس [۱] گفته است که دینار، ناموسی عادل است و معنی ناموس در لغت او تدبیر و سیاست بود و آنچه بدان ماند. و از این جهت شریعت را ناموس الهی خوانند". تا اینجا سخن خواجه طوسی است. پس از این مقدمه، قارئین محترم به خوبی خواهند دانست که اشد [۲] مراحل اغتراب [۳] اسلام که منتهی به ذلت امروزی اسلامیان شد، همانا تقطیع نوامیس ثلثه با تفکیک قوای اسلام از یکدیگر بود. حاکم انسانی، دینار را که میعار [۴] موازنه حقوق و تعدیل سهام بود، خاص خود گرفت و ناموس الهی را پشت سر انداخت. فلسفه نافعه اسلام که مُقوّم ترقی ملکی بود، بالمره [۵] منسوخ شد که نام و نشانی از او نمانده؛ اعضا و جوارح دیگر اسلام را نیز به طوری تقطیع کردند که منفعت مقصوده از هیچیک کَما هُو حَقّه [۶] دستیاب نشد. ماشطه تَدلیس [۷] تا از جهات ملت بیشتر بهره یابد، برگ و سازی که هیچ در خور هیکل مقدس اسلام نبود، به کار برد و هیکل نورانی اسلام را در زیر آن ابرهای تیره به چشم‌بندی و شعبده‌بازی در نظر عمیای [۹] عوام نمایش داد، معاینه دین محمدی (ص) مصداق شعر نظامی شد: دین تو را در پی آرایش‌اند در پی آرایش و پیرایش‌اند بس که بر او بسته شده برگ و ساز گر تو ببینی نشناسیش باز باز تا اوایل صفویه مراحل روحانی و اخلاقی و علمی و عملی و عبادی و سیاسی اسلام به مزید شکوه و نمودی مخصوص، و اسلام و مملکت اسلامی به همه شئونات تا یک درجه محفوظ بود و [با وجود] انفطار [۱۰] داخله و خارجه به اسلام و مسلمانی و مملکت اسلامی، ایران نظر اعتنا و اعتبار بود. در اواخر صفویه که از حدود اسلامیه تجاوز کردند، ایران ویران و دستخوش جمعی افغان شده، باز روح اسلام مددی کرد و "نادری" را برانگیخت که الحق شجاعت ایرانی و شهامت اسلامی را حیات جدیدی بخشیده، کوکب ملکی اسلام در آن دوره خوش درخشید ولی دولت مستعجل [۱۱] بود. دیری برنگذشت که سلطنت ایران به قاجاریه منتقل شد، و از همان ساعت، کوکب اسلامیت به سمت افول و انحطاط گراییده. تا چندی اگرچه شروع به کاستن ممالک اسلامی نشده بود، ولی شیوع ظلم، روح اسلام را معذب می‌داشت. چندی بر نگذشت که تیاتری بس معجب [۱۲] به میان آمد که سرتاسر ایران را محو چشم‌بندی خود داشت؛ چه، همگان به رأی العین [۱] می‌دیدند که مآثر پادشاهان وقت، به باد دادن ایران و مُلاعبه [۲] با نسوان است. با این همه درباره پادشاه به گزافه‌گویی معمولی اکتفا نمی‌شد، بلکه ماشطه مَلّق [۳] و ساحره قلم در کیفیت نزول سلطان حُسن، از عالم ملکوت در ذات ملکوتی صفات پادشاه، رنگ‌ها می‌ریخت و شاهنامه‌ها می‌خواند. قوای حاسّه ملت جاهله در تحت گزافه‌بافی چند تن خائن به طوری عاطل و باطل شد که تو گفتی ملت جاهل ایران را داروی بیهوشی داده‌اند. این ترتیب و تربیت طول کشید و در نفوس هر طبقه از طبقات ملت اثری بخشید. طبقه سافله [۵]، در تحت نهیب هَیمنت [۶] سلطنت، از احساس ظلم، خامد [۷] و به فشار جور، مُتعوّد [۸] شدند و **العاده کالطبیعه الثانیه** [۹]. طبقه وُسطی، برخی به کاسه لیسی و بعضی به چاپلوسی، نیم رمقی که صرف دعاگویی ذات اقدس نمایند، در کالبد بدن به عاریت داشتند. اگرچه این طبقه را در ازاءِ وظیفه دعاگویی وجیبه [۱۰] [ای] نبود، ولی اگر اجره‌المثل عمل را از فشار به طبقه سافله استیفا می‌نمودند، به کرم عمیم [۱۱] قبول می‌شد. طبقه عالیه، اما اُمناءِ دربار و حکام دیار را در عمل، شرکتی مستقصی [۱۲] و در فایده سهمی اَوفی [۱۳] بود. و اما روحانیین ضعیف‌الایمان و قوی‌النفوذ، آنان را حق‌السکوتی محقر و شرکتی مختصر بود، ولی همان شرکت مختصر را در تضعیف اسلام اثری بسیار قوی بود، اما اقویاء الایمان [۱۴] و حمله القرآن [۱۵] در عالم یأس و حِرمان [۱۶] و کنج عزلت [۱۷] و غربت می‌زیستند. نتیجه این شد که بین دین و ملک تفرقه افتاد. اراده سَنیه [۱]، قائم‌مقام نوامیس الهیه و دینار خالصه سلطانیه شد. قوای عسکریه [۲] به طوری معدوم‌الاثر گردید که هر وقت صدای کُنده‌شکنی در کوچه‌ها بلند می‌شد، مردم می‌فهمیدند که صاحب این صورت در اصل سرباز دولتی بوده است. طبعاً معلوم است که با این حال، نفوذ اجانب در مملکت اسلامی تا چه پایه، و اطاعت سلطان از اِقتراحات [۳] آنان تا چه مایه خواهد بود. ولی پادشاه وقت به تمکین اجانب و تمکن در مرکز اکتفا نمی‌کرد یا وافی به حفظ خود نمی‌دید و سفر کردن و سر سپردن را از فرائض حتمیه می‌شمرد. عجب‌تر از همه این بود که با این که وجوهات عائده از رعیت‌فروشی به حکام و امتیاز بخشی به خارجه اضافه مالیات دولت و صَفقه واحده [۵] به کیسه معدودی انگشت شمار داخل می‌شد؛ معذلک پادشاه، محتاج و ملک، رهین قرض هنگفت بود که الباقی آن تا به حال به یادگار باقی است. تراکم این تطورات [۶] جان‌شکار بالاخره ملت را به ستوه آورده و ماده مستعده و قرحه [۷] باطنیه هیئت جامعه را منفجر کرد. دانایان ملت موقع را مغتنم شمرده، در مقام جمع شَمل [۸] نوامیس ثلاثه برآمدند و زیاده از سه سال در رفع موانع کوشیدند. هزاران جان‌های گرانبها در سر این کار شده. هنوز فریاد زن‌های بیوه و ایتام پدر کشته و غارت‌زدگان ستم رسیده به آسمان می‌رسد. پس از مجاهده فوق‌الطاقه و رفع موانع فوق‌العاده و قلع [۹] ماده استبداد که موقع آن شد که حاکم انسانی ناموس الهی را در میان نهد و احکام او را به موقع اجرا گذارد و دینار را معیار موازنه حقوق و مقرر دارد، برحسب مقتضیات وقت، موضوعات اجمالیه را که می‌بایست احکام الهیه در معضلات آن مُجری شود، ثبت و تبویب کردند و نام او را "قانون اساسی" نهادند و برای مزید تأکید در صدر عنوان کتاب مزبور نوشتند، که این کتاب، جای [۱۰] مذهب جعفری و مواد قانونیه آن ابدالدهر موافق قواعد مذهب خواهد بود. باز به جهت مزید استحکام، در صدر همان کتاب مقرر داشتند که همیشه اوقات، پنج نفر از منتخبین علمای اعلام و مجتهدین عظام ناظر در موافقت قوانین ملکی با قواعد مذهبی خواهند بود. پس از آن برای تقنین قوانین ملکی و شور در اصلاحات امور ملی و دولتی در پایتخت مَلِک، مجلسی مرکب از منتخبین قانونی تمامی مملکت تشکیل دادند و وکلاءِ مجلس، قرآن مجید را بین خود و خدا حَکَم قرار داده، قَسم یاد کردند که از مواد قانون اساسی تخطی [۱] نورزند و در هیچ باب به دین و دولت خیانت نکنند. الحق و الانصاف این وضع و ترتیب در غیبت امام زمان منتهی درجه افکار تمامی عقلاءِ عالم و سبب وحید اصلاحات ملکی و علت فرید ترقیات مملکتی و صیانت [۲] حقوق ملی و دولتی و اِعلاءِ کلمه دینی و مذهبی شناخته می‌شود و هیچ تردید نتوان کرد که اگر صحیحاً به موقع اجرا گذاشته شود، ضمانت اداءِ خونبهای جوانان رشید و تسلی قلوب بازماندگان شهداءِ سعید و حفظ بیضه [۳] اسلام از دستبرد اجانب تواند کرد. حالا باید دید که این ترتیب تصوری را نتیجه عملی چه شد؟ و این مفهوم بالغ الحسن را مصداق خارجی چه بود؟ و وزرا و وکلا و ملت و دولت چه کردند و چه نتیجه گرفتند؟ قلم اینجا رسید و سر بشکست. اما درباره حفظ بیضه اسلام که غرض اصلی از این همه جانبازی و جانفشانی بود، نتیجه حاصله این شد که از بدو مشروطیت ایران، قشون روس و انگلیس علاوه بر تجاوزات همیشگی، ایران را محل اُتراق [۴] قشون خود قرار داده، تجاوزارتی که هرگز معمول نبود، از قبیل ریختن به خانه علما و تعرض به زن‌های مسلمانان و حبس و زجر و قتل و اَسر [۵] مسلمین دقیقه‌ای فروگذار نکردند، و هر چه ملت بدبخت ایران فریاد زد که اجنبی درخانه ما چه می‌کند و به زن‌های ما چه کار دارد و از ناموس ما چه می‌خواهد؟ کسی به فریاد این ملت بیچاره نرسید و اقدام رسمیه از دولیتان دیده نشده. و اما امنیت داخلی، در این مدت ملت ایران یک ساعت از دستبرد دزدهای متشخص مانند رحیم خان و امثال او و دله دزدها مثل لشتی و بلوچ آسوده نبود و خواب راحت نکرد، و هرچه از آقایان مجاهدین زیاد آمده بود، به دست چپاول آنها داده شد. اما سیاست ملکی، هر موقع مغتنمی که از برای نجات ملک و ملت به دستیاری علماءِ اعلام به دست آمد، وکلا و وزرا از دست دادند و حرارت ملت را به تزیید [۶] موجبات نفرت سرد کردند. آقایان طلاب نجف محض تشویق ملت در عین گرسنگی و فلاکت، کتاب و کُماجدان [۷] فروختند و ملت را گرم قرض دادن کردند. از آن طرف وکلا، خود را به صحبت امتیاز چرم و صابون مشغول کردند و دولت به تزیید شعبات و تکثیر ادارات و خرج‌تراشی بیجا و ابداع مالیات‌های نفرت‌زا سرگرم شد و ملت را یکسره سرد کرد و موقع را از دست داد. بعضی که خواستند این یگانه وسیله فعلیه تا ابد عقیم بماند، خود را صندوق امانت ملت نام نهادند و به جای این که در اعانت به دولت پیشقدم باشند، علاوه بر مواجب مستمری که از مال ملت مظلوم می‌بردند، فقط به عنوان حق‌العمل قبض و تحویل جزیی، اعانه مجتمعه از خونابه دل ملت خون جگر شَطر مُعتدبهی [۱] بانهایت بی‌شرمی برایخود معین کردند، و هم امانت خود را به برهان فعلی حالی نمودند، و هم اَنموذَج [۲] خرج بقیه وجه را به دست دادند تا ملت دیگر یاد قرض دادن به دولت نکند واین سبب منحصر نجات مملکت نیز از دست برود. چنین کنند بزرگان! چه کرد باید کار؟ اما تنظیمات اداری. همانا آقایانی که از فرط درستکاری و حسن تربیت فرنگستانی برای گرفتن وجهی مجهول‌الوجه، در طعن و لعن ملانمایان مرتشی [۳] کتاب‌ها می‌نگاشتند و غلغله در آفاق عالم می‌انداختند و از برای ملت ستمدیده سنگ‌ها به سینه می‌زدند، نمی‌دانم چطور شد که به رنگ‌های مختلف و صِیَغ [۴] متعدد و شعب متشتت [۵] ریشه ملت بیچاره را به گاو و ماهی رساندند، و رعیت بیچاره را اَصفُرالکف [۶] گذاشتند. ای کاش در ازاءِ وجوهات مختلفه الالوان [۷]، دادخواهی از آنها کرده و احقاق حقی نموده بودند. این رشته به حدی بالغ است که انسان را به شبهه می‌اندازد که این تغییر اسلوب نه برای خیر ملت بود، بلکه چون در زمان استبداد پول ملت به کیسه معدودی ستم پیشه می‌رفت و آقایان بیکار از دور تماشا می‌کردند و آه حسرت می‌کشیدند، بالاخره فقط برای شکستن طلسم بی‌پولی بر سر آن شدند که گر ز دست برآید دست به کاری زنند که غصه سر آید! وگر نه، اگر واقعآ اقامه عدل و نَصَّفت [۸] و احقاق حقوق ملت و حفظ مال و جان و ناموس رعیت اندکی منظور می‌بود، ملت بیچاره از هر جا سر در می‌آورد، جلو بر او می‌گرفتند و بهره‌ای از حُریت به او می‌دادند. هیچم از یاد نمی‌رود و تا عمر دارم آن منظره وحشتزای جگرشکاف را از خاطر نتوانم سترد که یک نفر سید اولاد پیغمبر که از پای عاجز بود و به جای یک پا، چوبی در زیر بغل داشت، در انجمن ولایتی با حضور حکومت و اعضاءِ ادارات شکایت آورد که من با این حال عجز و ناتوانی از حقوق سیادت خود صرفنظر کرده، تن به سؤال [۹] نداده، روز را توبره‌ای از علف بیابان جمع کرده به پشت کشیده به شهر می‌آورم که به سه شاهی [۱۰] فروخته، قوت لایموت [۱۱] قرار دهم و پلیس نظیمه از این، حقوق قپانیه [۱۲] مطالبه می‌کند. واقعاً قصه این سید عاجز، عدل انوشیروانی را در نظر من مجسم کرد و معنی حریت را به اشاره حسیه ارائه داد، که با این که از این واقعه مدتی است گذشته، به هیچوجه خود را از آن تصور وحشتزای نمی‌توانم منصرف کرد، و از این مقوله بسیار است که قلم را یارای نگاشتن نیست. أما حفظ حدود شرعیه و نوامیس الهیه، در این باب به طوری مسامحه شد که تو گفتی مسلمانان زمان ما از مسلمانی ننگ می‌دارند و حتی‌الامکان ساعی‌اند که این لباس را از خود خلع کنند تا مگر در عِداد [۱] اُمم [۲] متمدنه شمرده شوند. مماطله مستطیله [۳] آنان عملاً وانمود کرد که آن تأکید اکید که در صدر عنوان قانون اساسی در حفاظت قوانین اسلامی شد، فقط محض صورت‌سازی و اغفال مسلمین بوده و به عینه کتاب حقوق بین‌المللی را ماند که روسی یا سودانی بنویسد. مصادر امور، این عنوان را از موضوع تکالیف خود الغا [۴] کردند و خارج شمردند و حریتی که در هیچ باب دستیاب نشده بود، در این باب به اقصی مدارج به عموم ملت داده شد. هر کس هر چه خواست بر خلاف گفت و هر چه توانست کرد و هیچکس جلوگیر نشد. عجیب‌تر از همه، این که در مجلس شورای ملی اسلامی به حمایت یک نفر روزنامه‌نویس که در مقابل قرآن به مبارزه علنی ایستاد، حرارت‌ها ابراز و حمایت‌ها بروز کرد که اگر جلوگیری علماءِ اعلام نبود و به همان نَفَس پیش می‌رفتند، دیری نمی‌گذشت که فاتحه دین اسلام خوانده شده بود. ای مسلمانان! اگرچه می‌دانم در گفتن اثری نیست - و این قضیه غلط است که در گفتن اثری است که در نگفتن نیست - و اگر هست در قول باطل است؛ من هم اگر بر آتش صبر می‌داشتم دم فرو می‌بستم و قلم را می‌شکستم و به کنجی می‌نشستم، ولی چه کنم که خدا می‌فرماید: **إنَّ الذِینَ یَکتُمُونَ مَا أَنزَلَ اللهُ مِنَ الکِتَاب وَیشتَرُونَ بهِ ثَمَنًا قَلِیلا أُولَئِکَ مَا یأکُلُونَ فِی بُطُونِهم إلاَ النَّارَ وَ لا یُکَلُمُهُمُ اللهُ یومَ القِیامَهُ وَ لا یُزَکّیهم وَ لَهُم عَذَابٌ أَلِیمٌ. أُولَئِکَ الذِینَ اشتَرَوُا الضَّلَالَةَ بالهُدَی وَ العَذَابَ بالمَغفِرَةُ فَمَا أصبَرَهُم عَلَی النّار** [۵]. این است که به آواز بلند می‌گویم: ای مسلمانان! برغیرت اسلام رحم کنید. ای مسلمانان! اگر بر اسلام ترحم ندارید، بر خود ترحم کنید و بترسید از روزی که دستگیر قدرت اسلام یا گرفتار کیفر اسلام گردید. ای مسلمانان! اولین قدم ترقی خود را به سوی آخرین ورطه هلاکت خویش برمدارید. ای مسلمانان! اگر وصیت پیغمبر خود را در حفظ اسلام مُجرا نمی‌دارید، خود را به وصایت پطر کبیر [۶] در اعدام اسلام نامبردار مکنید. ای مسلمانان! چیست شما را که بعد از هزار و سیصد سال مسلمانی امروز می‌بایدتان گفت: **قولوا لا اله الا الله تفلحوا** [۱]. ای مسلمانان! کعبه آمال خود را بتکده فرنگیان قرار ندهید. ای مسلمانان! بت‌های پاریسی را از طاق کعبه آمال خویش فرود آرید و در هم شکنید و اگر کعبه آمال شما آلوده نیست، کعبه دل‌های ملت را از لوث این تصورات پاک کنید. ای مسلمانان! اگر نصایح انبیا و رسل شما را کافی نیست، گفته اردشیر بابکان را به کار بندید که از هزاران سال پیش گفته است: **الملک والدین توأمان** [۲]. ای مسلمانان! اگرچه به جَفر [۳] و رَمل [۴] است، مأمور متدین پیدا کنید و کار به دانای دین بسپارید. ای مسلمانان! اولین واسطه ترقی شما اسلام بود، آخرین وسیله نیز اسلام است، راه نجات و ترقی خود را گم مکنید. ای مسلمانان! جام جم مشروطیت، یادگار صادع [۵] اسلام است. آنچه خود دارید از بیگانه تمنا مکنید. ای مسلمانان! مخالف کشتن را مخالفت جهت است، مؤالف کشتن را جهت چیست؟ ای مسلمانان! مسلمان کافرکیش شما در قبه‌الاسلام [۶] ایران، مشهد مقدس، پس از استماع اذان علناً می‌گوید: ما توپ ظهر را قرار دادیم که دیگر این صداها را نشنویم، و یک نفر مسلمان پیدا نمی‌شود که دهن او را بشکند، بلکه شاید با او هم ترانه شوند: کاین ورد و دعای صبحگاهی چیست تا مانده پیانو است و موزیکان ای مسلمانان! اینگونه میکروب‌های طاعونی را معدوم کنید پیش از آن که شما را معدوم کنند. ای مسلمانان! مواد مولده این میکروب‌ها را قلع باید کرد تا موجبات هلاکت فراهم نیاید. ای مسلمانان! از سخن خواجه [نصیرالدین] طوسی برای شما برهانی شد که قائم به قسط جز ناموس الهی نتواند بود، از صراط مستقیم انحراف مجویید. ای مسلمانان! اگر طالب عزتید: **وَ للِهِ العِزَّهُ وَ لِرَسُولِهِ وَ لِلمُؤمنین** [۷]. ای مسلمانان! دشمنان شما مُنتَهض [۸] فرصت‌اند که بر بی‌مبالاتی شما یک پرده افزوده شود که بدون زحمت شما را صید کنند. **هذا بَلاغُ لِلنَاس وَ لِیُنذَروُا به** [۹] لَعَلَّهُم یَتَذَکَروُنَ. خادم‌الاسلام: محمدهادی قائینی بیرجندی **پاورقی‌ها:** [۱] اشاره به مقاله مؤلف در شماره قبل حبل‌المتین، مورخ ۲۱ رمضان ۱۳۲۸ ق است. [۲] شهروندان [۳] خودداری کردن [۴] از بین بردن [۵] مختصر، شمه [۶] غریبی [۷] جدایی [۸] شکاف خوردگی [۹] ضایع و باطل [۱۰] آسمان و زمین با عدالت پابرجا می‌ماند. [۱] اثر کردن و جاری شدن چیزی در اجزاءِ چیز دیگر. [۲] خواری، سبکی [۳] سنگینی [۴] بهره [۵] زیان [۶] تساوی [۷] برابر شونده [۸] جمع وسط: میانه‌ها [۹] در اصل: مرم [۱۰] رنگرز [۱۱] میانجی [۱۲] قیمت‌گذار [۱۳] متعاوض: پذیرنده عوض و بدل [۱] ارسطو [۲] سخت‌ترین [۳] به غربت افتادن [۴] در اصل: میعاد [۵] یک باره [۶] آن طور که شایسته‌اش است. [۷] زن آرایشگر [۸] عوامفریبی [۹] نابینا [۱۰] شکاف خوردگی [۱۱] شتاب کننده [۱۲] شگفت‌انگیز [۱] مشاهده کردن [۲] شوخی و بازی کردن با یکدیگر [۳] ماشطه ملق: چاپلوسان [۴] قوای حاسّه: حواس پنج‌گانه [۵] زیر دست، پایین [۶] شکوه، جلال [۷] خاموش [۸] خو گرفته [۹] عادت در انسان، مثل طبیعت ثانوی است. [۱۰] واجب [۱۱] تمام [۱۲] کوشش تمام و بی‌نهایت [۱۳] کامل‌تر [۱۴] قوی ایمانان [۱۵] حاملان قرآن [۱۶] بی‌نصیبی [۱۷] گوشه‌گیری، انزوا [۱] بلند، بزرگ [۲] قوای عسکریه: نیروهای نظامی [۳] خواست‌ها [۴] جایگیر شدن، پابرجا شدن [۵] معامله، قولنامه [۶] دگرگونی‌ها [۷] زخم [۸] گروه [۹] کندن [۱۰] کذا فی الاصل [۱] سرپیچی کردن [۲] نگهداری کردن [۳] اساس [۴] در اصل: اوتراق، اقامت موقت در جایی [۵] اسارت. در اصل: اسیر [۶] زیاد کردن، افزودن [۷] دیگ مسی [۱] شطر معتدّبه: بخش بسیاری [۲] الگو. در اصل: انموزج [۳] رشوه گیرنده [۴] جمع صیغه: شکل‌ها، صورت‌ها [۵] پراکنده، متفرق [۶] دست خالی [۷] رنگارنگ [۸] انصاف [۹] درخواست [۱۰] از واحدهای پول در دوره قاجار و پهلوی [۱۱] قوت لایموت: بخور و نمیر [۱۲] حقوق قپانیه: مالیاتی که از وزن کردن اشیاء با ترازوهای بزرگ (قپان)، از صاحبان آنها می‌گرفتند. [۱] شمار [۲] در اینجا به معنی امت‌ها، جوامع [۳] مماطله مستطیله: تأخیرهای طولانی [۴] لغو کردن [۵] بقره: ۱۷۴ و۱۷۵: قطعاً کسانی که آنچه را خدا از کتاب نازل کرده، پنهان می‌کنند، و در برابر این پنهان‌کاری بهای اندکی به دست می‌آورند، جز آتش در شکم‌های خود نمی‌ریزند و خدا روز قیامت با آنان سخن نمی‌گوید، و برای آنان عذابی دردناک است. اینانند که گمراهی را به جای هدایت، و عذاب را به عوض آمرزش خریده‌اند، شگفتا! چه شکیبایند بر آتش! [۶] پطر کبیر (۱۶۸۲-۱۷۲۵)، امپراتور قدرتمند و بانی نوسازی روسیه که توانست آن کشور را به یک قدرت اروپایی تبدیل کند. [۱] به لا اله الا الله: اعتقاد بیاورید تا رستگار شوید. [۲] پادشاهی و دین‌مداری با هم هستند (دین و سیاست با هم است). [۳] دانشی قدمایی که بر اساس آن حوادث آینده را پیش‌بینی می‌کردند. [۴] عملی که با آن به پیشگویی رویدادهای آینده می‌پردازند. [۵] شارع. منظور، پیامبر اسلام (ص) است. [۶] مرکز اسلام [۷] منافقون، ۸ : عزت فقط برای خدا و رسولش و مؤمنان است. در اصل: ان العزه لله ... [۸] درصدد [۹] ابراهیم، ۵۲: این پیامی برای مردم است تا به وسیله آن هشدارشان دهند.

اطلاعات تکمیلی

زبان اصلی: فارسی
نوع کنش: گزارش نویسی

کنشگران و ذینفعان

مخاطب کنش: عامه مردم

موضوعات و دسته‌بندی‌ها

منبع

مکتوبات و بیانات سیاسی و اجتماعی علمای شیعه(جلد ۱ تا ۹)
محمدحسن رجبی (دوانی)