کنشگران / عالمان دینی

متن خلاصه هوش مصنوعی

این مقاله به دفاع از قصاص اسلامی در برابر شبهات مطرح شده می‌پردازد. در ابتدا، شبهه اصلی منتقدان قصاص، از جمله نویسنده‌ای با نام مستعار "نیش"، مبنی بر عدم تناسب اعدام با کرامت انسانی و بی‌فایده بودن آن مطرح می‌شود. در پاسخ، استدلال می‌شود که انسانی که مرتکب قتل می‌شود، از دایره انسانیت خارج شده و به موجودی حیوانی تبدیل می‌شود که شایسته احترام نیست. نویسنده با استناد به آیات قرآن و احادیث، امتیاز انسان را به نطق، عقل و علم می‌داند و فرد جاهل، بی‌دین و متجاوز را پست‌تر از حیوان و در زمره مردگان می‌شمارد. سپس، قصاص به عنوان راهی برای حفظ امنیت اجتماعی و احقاق حق مقتول معرفی می‌شود و با مثال قطع عضو فاسد از بدن، لزوم اعدام قاتل برای حفظ سلامت جامعه تبیین می‌گردد. در ادامه، مقاله به بررسی سه گزینه عفو، دیه و قصاص در اسلام می‌پردازد و با رد عفو و دیه به عنوان جایگزین‌های کامل، قصاص را تنها راه احقاق کامل حق و حفظ حیات جامعه معرفی می‌کند. در پایان، با طرح سوالی از منتقدان، تناقض درونی دیدگاه آنها را آشکار می‌سازد و بر این نکته تأکید می‌کند که قصاص نه تنها باعث حیات مردم است، بلکه عدم آن می‌تواند به هرج و مرج و افزایش قتل منجر شود.

متن کامل گزارش

قصاص باعث حیات مردم است وَ لَکُم فِی القِصاص حَیوةٌ یا اُولِی الآلباب لَعَلَّکُم تَتَّقُونَ [۱] بزرگ‌ترین شبهه که در نظر بدوی و سطحی بعضی از سست عنصران و کوته‌نظرانی که از شریعت تمدن و حقیقت سیاست بی‌بهره‌اند جلوه نموده و قتل قصاصی را باعث حیات مردم نمی‌دانند و می‌گویند اگر شخص، جنایت اعظم دنیوی را که قتل نفس باشد ارتکاب نموده، کسی دیگر را از حیات زندگانی محروم نماید و به این درجه جنون برسد که مثل وحشیان درنده همجنس خود را هلاک نماید، یک جمعیت عاقله بشری را هرگز سزاوار نیست که مرتکب این جنایت شده و از او به صورت اعدام انتقام بکشند؛ چنانچه جناب نیش [۲] و هم‌مسلکان ایشان فرموده‌اند. این است که بگویند انسانی که اشرف مخلوقات است و مصدر خیرات و مبرات مصدوقه وَ لَقَدْ کَرّمْنَا بَنِی أَدَمَ [۳] فَتَبَارَکَ اللَّهُ اُحْسَنُ الْخَالِقِینَ [۴] مظاهر اسماء و صفات حضرت یزدانی است و مجلای [۵] جمال و جلال قدرت سبحانی، معلم نوع است و مربی جنس می‌تواند از مقام مَلَکی گذشته و سیر درجات ملکوتی کند، سبب سعادت و نیکبختی یک دنیا هم جنس خود شود، و وسیله صلاح و فلاح یک عالم ابناءِ نوع خویش گردد، امثال خود را به شاهراه ترقی و تمدن سوق نماید و اَقران [۶] خویشتن را از حَضیض [۷] ذلت و مَسکنت رهایی بخشیده به اوج عزت و ثروت برساند. اگر کسی را از نوع خود به قتل رساند و از حیات زندگانی محروم نماید قتل و اعدام او چه حسنی دارد؟ و جز این که ما نیز به سبب اعدام او جنایت دیگری را مرتکب شده و خطایی چون خطای او بجا آریم، چه فایده و ثمری بر اعدم او مترتب می‌شود؟ و حال آن که انسان محترم است، انسان شرف دارد. هرگز تحقیر و تَضییع [۸] و توهین او جایز نیست تا چه رسد بر اعدام او. پس در جواب این شبهه یا سؤال مقدّر عرض می‌کنیم که: آری، انسان مادامی که انسان است همان است که مرقوم آمد. بلی، مقام انسان و انسانیت و درجه شرافت و احترام و امتیاز آن بالاتر و والاتر از آن است که در حَیّز [۹] تحریر و تقریر آید، و لکن: یا مُدَّعا فِی العِلم و الفَلسَفَهَ! حَفِظَتَ شَیَئاً وَ غابَت عَنکَ اَشیاءآ [۱۰]. شما از موضوع نزاع خارج هستید، زیرا که موضوع نزاع ما این انسان نیست، بلکه موضوع نزاع و قصاص ما انسان جانبی قاتل شرور وحشی بود که حیوانی است به صورت انسان، و این آدم صورت، آن دیو سیرتی است که از حد انسانیت و آدمیتی که لازمه وجود او علم و امانت و عقل و دیانت و عدم تعدی به حقوق مشروعه دیگران و هم‌جنسان خود است، خارج شده و از بعد ظهور این جنایت و قتلی که کاشف از خُبث طینت [۱۱] و فساد طَویّت [۱۲] او است خود را در جرگه بَهایم [۱۳] وجانوران داخل نموده است و این ثَمره انسان چون داخل در حیوانات است البته شرف و احترام ندارد. پس، ما جداً سلب و نفی مقام انسانیت را از شخص جانی و قاتل و شرور نموده، عقلا و شرعاً، حِساً و وجداناً ثابت و محقق می‌نماییم که این چنین انسانی صورتآ انسان و سیرتاً حیوان است و ابداً شرف و احترامی ندارد. لهذا اعدام و سایر سیاسات [۱۴] و مجازات او به اندازه تقصیر و جنایت او از باب حفظ تظلم هیأت اجتماعیه بشری و اخذ حقوق و حدود نوع انسانی، علاوه از آن که قابل اهمیت و ملاحظه و مناقشه نیست، لازم و واجب است، و عرضه می‌داریم که امتیاز انسان از حیوان اولا، به قوه ناطقه و نطق است و الا با حیوان و بهایم فرقی ندارد و این قولی است که جملگی اهل عالم بر آنند. امیرمؤمنان علیه السلام می‌فرمایند: مَا الاِنسانُ لَو لا اللِسّانُ اِلا صُورَةٌ مُمَثِّلَهُ اَو بَهیمَهٌ مُهملَه [۱۵]. ذیل این حدیث شریف را اشعاری است لطیف بر این که انسان بی‌زبان از بهایم جانوران پست‌تر است؛ زیرا که بهایم در حد خود مهمل نیستند و آن حضرت از این انسان به بهیمه مهمله تعبیر می‌فرمایند. شیخ می‌گوید: به نطق آدمی بهتر است از دواب [۱۶] و می‌گوید: تن آدمی شریف است به جان آدمیت اگر آدمی به چشم است و دهان و گوش و بینی دواب از تو به گر نگویی صواب نه همین لباس زیبا است نشان آدمیت چه میان نقش دیوار و میان آدمیت و ثانیاً، امتیاز انسان از حیوان و سایر افراد انسان، به قوه عاقله و علم است و الا آن نیز پست‌تر از حیوان است: آدمی را عقل باید داشتن ور نه جان در کالبد دارد حمار امیرمؤمنان علیه السلام می‌فرماید: اَلدّینَ وَ الأَدَبُ وَ العَدلُ نَتیجَهُ العَقل [۱۷]. و می‌فرمایند: الجاهِلُ مَیِّتُ بَینَ الأحیاءِ [۱۸] و می‌فرمایند: نُقیمُ بعِلم وَ مَا نَبغی بهِ بَدَلاً فَالنَاسُ مَوتی وَ اَهلُ العِلم اَحیاءً [۱۹]. چون بی‌دینی و بی‌عدالتی و بداخلاقی و بی‌علمی و بی‌آدابی همه از جهل است، این است که عالمان را در زمره زندگان شمرده و جهال را از جمله مردگان محسوب فرموده‌اند، و با قطع نظر از این اخبار، اگر انسان را دلی نورانی باشد، می‌باید و حس می‌کند و وجدانش شهادت می‌دهد که انسان بی‌علم، بی‌دیانت، بی‌عدالت، متجاوز به حقوق مردم، بد اخلاق، بی‌ادب، همان جزءِ مردگان است که از حیوانات هم محسوب نیست؛ چه، به حکم مقابله وجود و عدم و خیریت وجود، البته حیوان زنده از انسان مرده بهتر است؛ و لکن هیهات که هر جاهل بی‌ادب و عدالت، بداخلاق شروری این نکات دقیقه رقیقه را تواند دریابد و با وصف جهالت و نادانی خود، خویشتن را بتواند در عِداد و شمار مردگان تصور نماید و به این آدله و اخبار، اذعان و اعتقاد کند. باز شیخ می‌فرماید: اگر ز روی زمین، عقل منعدم گردد به خود گمان نبرد هیچکس که نادانم و بالجمله، چرا انسان جاهل در عِداد مردگان است و از بهایم هم پست‌تر است؟ برای این است که قوه عاقله در حیوان نیست، اما در انسان هست و اگر عقل موهوبی را نداشته باشد اکتساباً نیز می‌تواند تحصیل کند، و چون اعمال قوه عاقله را نمی‌نماید و استعداد فطری خود را ضایع و باطل می‌گذارد و به تحصیل علم و تهذیب اخلاق نمی‌پردازد، این است که ضررش بیشتر از حیوان و عدمش از وجودش بهتر و داخل در مردگان می‌شود. دل دارد ولی نمی‌فهمد، گوش داد اما نمی‌شنود، چشم دارد ولکن نمی‌بیند. این است که خدای تعالی در قرآن شریف، از حقیقت ذات و حال و عاقبت ایشان در سوره اعراف آیه ۱۷۹ حکایت نموده و به صریح کریمه وَ لَقَد ذَرَاَنَا لِجَهَنَّمَ کَثِیرًا مِنَ الجنّ وَالإنس لَهُم قُلُوبُ لا یَفقَهُونَ بهَا وَ لَهُم اُعْینٌ لا یُبصِرُونَ بهَا وَ لَهُم آذَانٌ لا یَسمَعُونَ بهَا أُولَئِکَ کَالأنعَام بَل هُم اُضَلّ أُولَئِکَ هُمُ الغَافِلُونَ [۲۰]، آنها را چون بهایم بلکه پست‌تر و رذل‌تر می‌شمارد. پس، معلوم و نمایان گردید که صورت آدمیت مَناط [۲۱] نیست، بلکه سیرت آدمیت و انسانیت مناط است. آری: گر به صورت آدمی انسان شدی احمد و بوجهل خود یکسان بُدی و بعد از آن که سیرت آدمیت مناط انسانیت و شرف و احترام و امتیاز گردید، واضح است که انسان جاهل خائن قائل شرور بی‌ادب بد اخلاق، علاوه از آن که جزءِ انسان نیست و ابداً شرف و امتیازی ندارد، قصاص و سیاست و مجازات و طرد و تبعیدش برای حفظ امنیت اجتماعیه بشری از جمله واجبات است. این است که امام علیه السلام در جواب یکی از مخالفین ما که به قانون بریدن دست سارق برای جزئی سرقتی رد و اعتراض نموده و این قانون مقدس را به غیر طریق عدالت تصور نموده و می‌گوید به چه دلیل دست یک انسانی را که آنقدر محترم است که اگر کسی آن را قطع کند نصف دیه قتل را که مثلاً پانصد تومان است باید بدهد برای یک قِران [۲۲] مثلاً دزدی باید برید؟ آن حضرت می‌فرمایند: آن دیه گزاف برای آن دستی است که امین است و خیانتی نکرده، اما وقتی که خیانت نمود و به سرقت، مال مردم را ربود چون دیگر شرف و احترامی ندارد، لهذا برای جزیی سرقتی قطعش می‌نمایند و قطعش باکی ندارد. و نیز اگر با نظری دقیق و فکری عمیق به قوانین حکمتی و فلسفی رجوع نموده و اهمیت جامعه بشری را به منزله یک نفر انسان تقدیر و تصور کنیم، و به حکم آن که بنی آدم اعضای یکدیگرند، هر یک از اصناف و افراد انسان را به جای عضوی از اعضای آن انسان حساب نماییم، در کمال ظهور و وضوح و حقیقت می‌بینیم همچنانی که قطع عضوی از اعضای فاسد شده یک انسان مانند پا و دست و امثالها برای ابقاء وبقای وجود آن انسان، عقلا و شرعاً و حکمتاً جایز، بل واجب و لازم است. همچنین قتل و اعدام یک نفر قاتل جانی وحشی که به منزله عضوی فاسد از اعضای هیئت جامعه بشری است، برای ابقاء و باقی حیات سلسله نوع بشر جایز، بل واجب و لازم است. و هم در این مقام در جواب از سؤال مقدری که گفته شود انسان چون عبث و لغو و مهمل خلق نشده بلکه برای اجرای مقاصدی صحیحه که از آن جمله است اصلاح مقاصد معاشیه و معادیه خود و ابناءِ جنس خود خلقت شده، پس خود و سایر اعضاء و اجزاءِ او برای نیل به این مقصد مقدس، از اهمّ مقاصد است خیلی عزیز و شریف و دارای اهمیت و امتیاز است، پس اعدام و قطع عضوی از اعضای او جایز و روا نیست، عرض می‌نماییم که: آری، چنین است، ولکن باز این مسئله، از موضوع نزاع ما تقریباً خارج است، زیرا که شخص صحیح و اعضای صحیحه غیر فاسده او این حکم را دارد که مطلق عضو چنانچه اگر ما ببینیم عضوی از اعضای انسانی مثل پا و دست، به سبب حادثه فاسد شده که اگر به حال خود باقی گذارده شود، کم کم بیشتر شده و موجب هلاک آن شخص می‌شود و آثار مترتبه بر وجود یک انسان را از میان می‌برد، عقلاً و شرعاً و حِساً قطع عضو را برای ابقاء و بقای آن نفس محترم واجب و لازم می‌دانیم. همچنین ما قاتل و شرور و جانی را که به منزله عضوی فاسد از اعضای هیئت جامعه بشری است، و مخل به حفظ صحت نظام جامعه انسانیت است، بالضروره نباید اعدام وقصاص نموده و جهان را از لوث وجود یک چنین عضوی فاسد بپردازیم. اقل: محمدتقی ابن الحاج محمدعلی نراقی وَ لَکُم فِی القِصاص حَیوةٌ یا اُولی الالباب لَعَلَّکُم تَتَّقُون [۲۳] و چون ما در نَمرات سابقه به دلایلی چند، رفع شبهات وارده بر قانون قصاص و اعدام جانی و قاتل را نموده و علت جواز و صحت بل وجوب و لزوم قتل و قصاص و اعدام را بیان کردیم، اکنون به دلیل عقلی و منطقی دیگر، وجوب و لزوم قصاص را انحصار حقانیت قانون مجازات قاتل را به اعدام و قصاص به بیاناتی مختلفه و عامیانه که ملایم با فهم عموم طبقات و اصناف مردم باشد و هر صنفی از بیانی مطلب را دریابد، مبرهن و مدلل می‌داریم و عرض می‌نماییم که اجبار و الزام صاحب حق به اخذ غیر مثل و جنس، حقش تضییع [۲۴] و تقویت حق او است و هر تضییع و تقویت حقی ظلم است. پس، اجبار و الزام صاحب حق به اخذ غیر مثل و جنس، حقش ظلم است و عرضه می‌داریم که در جزای قاتل، غیر قصاص و اعدام از مجازات دیگر مانند حبس و نفی و زجر و گرفتن دیه و غیرها چون از مثل و جنس اعدام و قتل است؛ لهذا اجبار و الزام اولیای دم که ورثه و قایم مقام مقتولند، به یکی از این مجازات ظلم است. و چون قبح ظلم بدیهی است، لذا شارع و قانونگذار ما اگر عالِم و عاقل و عادل و حکیم باشد، هرگز ظلم را تجویز نکرده و چیزی را که ظلم و قبیح باشد، برای مردم قانون نمی‌کند. این است که شارع و قانونگذار دین قَویم [۲۵] مستقیم اسلام، اعدام و قصاص قاتل را که مثل و جنس اعدام است، جزای قتل مقرر فرموده و به عدم رضایت اولیای دم به عفو کردن و دیه گرفتن که آن را نیز شارع مقدس دین اسلام برای مصالح و منافعی چند با رضایت اولیای دم تجویز و تصویب و تحدیدا [۲۶] نموده، جزای قاتل را فقط منحصر به قصاص و اعدام کرده و قصاص را باعث حیات مردم شرمنده و خاطر ارباب عقول و کمال را به صحت و استقامت و اِتقان [۲۷] این قانون متوجه فرموده‌اند. و نیز به بیانی دیگر، می‌گوییم که رد حق به صاحب حق عقلاً و شرعاً باید مثل با قیمتی باشد. یا مثلاً اگر کسی به رضایت و اختیار (مانند قرض و عاریه و خریدن و امثال ذلک) یا به قهر و غلبه و حیله و سهو و نسیان، مثل زور و دزدی و سهو، مال دیگری را گرفت و تصرف کرد و داخل مال خود نمود، آن مال هر چه باشد و از هر جنس باشد و هر مقدار باشد، باید مثل آن را یا قیمت آن را به صاحبش بدهد. بنابراین، فرض قتل نفس و اعدام چون گرفتن جان و اِزهاق [۲۸] روح است واعدام و قصاص مثل جنس و غنیمت او است، پس غیر قصاص او اعدام را بی‌رضایت اولیای دم به آنها نمی‌توان اجبار و الزام و تحدید کرد؛ زیرا که غیر قصاص از حبس و زجر و دیه و غیرها نه از مثل و جنس حق مقتول است، و نه قیمت جان او. چرا؟ برای آن که جان، عوض و قیمت ندارد؛ یعنی دنیا و آنچه در دنیا است به قیمت جان، برابری ندارد و نمی‌تواند قیمت جان واقع شود؛ چه، که جان قوه‌ای است روحانی، و لطیفه‌ای است ربانی، نقدی است بس نفیس و لطیف و سرمایه‌ای است بسیار عزیز و شریف. آری، گرفتن جان و عوض دادن آب و نان یا حبس و زجر و امثال آن، لِمَن کانَ لَهُ قَلبٌ اَوَ اَلقَی السَّمعَ وَ هُوَ شَهید [۲۹] از قبیل آسمان و ریسمان است. جان کجا، مال کجا؟ جان کجا، حبس و نفی [۳۰] کجا؟ در و گوهر کجا، خار و خَزَف کجا؟ مَا للثَّری وَ الثَّریا مَا للتَّرابُ وَ رَبُّ الآرباب [۳۱]. جان از اعلی علیین است و مال از اسفل السافلین، جان از خلد برین است و مال از سِجّین [۳۲]، جان نقد روان و سرمایه انسان، و دنیا مزرعه و مُستجرّ [۳۳] آخرت است. انسان می‌تواند به سبب این سرمایه و نقد خرد، دنیا و آخرت هر دو را تحصیل کند و در دنیا اسباب نیکبختی و عزت و ثروت خود و یک عالم همجنس خود گردد. یکی از اکابر و اعاظم اصحاب - که در نظر ندارم حضرت بوذر است یا سلمان [۳۴] \[که\] می‌فرماید: راضی هستم که تمام دنیا، یعنی همه کرات، را به روی سوزنی گذارند و نوک سوزن را به حدقه‌های چشم من نهند و با این حال من در دنیا باشم و مقامات انسانیت را تحصیل کنم و به علم وادب وتهذیب اخلاق، خود و همجنسان خود را تربیت و زینت نمایم. بلی، از این قبیل بزرگان قیمت جان را می‌دانند، نه آن کسانی که چون حیوان \[در\] طلب آب و نانند. پس، اگر با نظری عمیق و فکری دقیق بنگریم، می‌بنییم که جان هیچ قیمت و عوض و مِثل ندارد و قیمتش همه دنیا و آخرت است. شیخ \[سعدی\] می‌گوید: آن که ندارد عوض ای هوشیار امیرمؤمنان علیه السلام می‌فرمایند: عمر عزیز است غنیمت شمار لَیسَ شَییٌ اَعَزَّ مِن کِبریتِ الاَحمَرَ اِلا ما بَقِیَ مِن عُمر المُؤمِن [۳۵] این کلام معجز نظام، قدر و قیمت جان را به خوبی واضح می‌نماید، زیرا که کبریت احمر و اکسیر [۳۶] اعظم، علاوه از آن که قیمت ندارد، همه مس‌های عالم را هم طلا می‌نماید و به صریح این خبر، جان مؤمن از آن عزیزتر است؛ زیرا علاوه از آن که خود می‌تواند دنیا و آخرت و مقامات انسانیت را تحصیل نماید، اسباب هدایت و عزت و سعادت همجنسان خود نیزمی‌شود، و به تربیت و تهذیب اخلاق نوع خود، مس‌های تیره قلب آنها را نیز طلای خالص و زر ناب می‌نماید. وجود مردم دانا به سان زر طلا است، پس زهی پستی و مستی و سستی و کوته نظری و سست عنصری! که برای جان، از مال دنیا کسی قیمت گذارد و اکسیر اعظم و کبریت احمری را که به سبب آن می‌توان مس‌های وجود مردم عالم را طلا کرد، برای آن، بهایی قرار دهد و در عوض، نقد روان زُخرف [۳۷] و زیور ستاند. بلی، در عوض جان، آن کس مال بگیرد و به حبس و غیر آن راضی می‌شود که قیمت جان را نمی‌داند، و هر جانی را جان گرگان و سگان می‌شمارد، و مانند کودکان است که از روی بی‌تمییزی، گوهر عزیز خود را به بهای نانی می‌دهد و راضی می‌شود که اگر صد جان داشته باشد بدهد و صد دینار بگیرد یا ندهد. یا للعجب! سر مرا می‌شکنند و گردو به دامنم می‌ریزند! جواهر مرا می‌برند، خار و خزفم در عوض می‌دهند! سرمایه‌ام را که می‌توانم با آن اندک فرصت و مهلتی مالک دنیا و آخرت شوم می‌ربایند و به سرخ و زرد دنیا مرا می‌فریبند! با آن که حق من این است که آنچه را از من می‌گیرند، مثل آن را از آنها بگیرم. اگر خوب است مثل آن را می‌گیرم، بد است مثل آن را می‌گیرم. کم یا زیاد است مثل آن را حق دارم بگیرم. فَمَن اعتَدَی عَلَیکُم فَاعتَدُوا عَلَیهِ بمِثل مَا اعتَدَی عَلَیکُم [۳۸] یا أیهَا الذِینَ اَمَنوا کُتِبَ عَلَیکُمُ القِصَاصَ فِی القَتلَی الحُرّ بالحُرِّ وَ العَبدَ بالعَبدِ وَ الأَنثَی بالأنثَی فَمَن عُفِی لَهُ مِن أُخِیهِ شَیءء فَاتِّبَاعٌ بالمَعرُوفِ وَ اُدَاءٌ إلَیهِ بإحسَان ذَلِکَ تَخفِیفْ مِن رَبِّکُم وَ رَحمَةٌ [۳۹]. الخ. به به! عجب قانون و عجب مسلکی است! الحق جا دار که عقلا و متمدنین و فیلسوفان عالم به نکات دقیقه و رقیقه و مبانی و معانی و مقاصد فلسفیه این احکام و قوانین الهیه نظری نموده مصداق: وَ مَا ینطِقُ عَن الهَوَی. إِن هُوَ إلا وَحیّ یوحَی [۴۰]. کلمه [۴۱] شدیدالقوی را از کمال فصاحت و بلاغت و جَزالَت [۴۲] و شیرینی و عُذوبَت [۴۳] این الفاظ و عبارات و از نهایت صحت و استحکام و استقامت و متانت این احکام و قوانین، به دیده تحقیق و انصاف و عدالت مشاهده فرمایند. و نظر به اهمیت مقام جان و قیمت جان و ابقای حیات افراد انسانی بوده که شارع و قانونگذار دین قَویم [۴۴] اسلام چنین قانون کرده‌اند که اگر جماعتی هم شرکت در قتل یک نفر کرده باشند، اگرچه ده نفر هم باشند، اولیاءِ دم حق دارند و مخیرند که یا همه قاتلین را اعدام و قتل نموده و دیه ایشان را به استثنای یک نفر به ورثه آنها به نسبت بدهند، و یا این که یک نفر از آنها را کشته و اَسهام [۴۵] دیه سایر قاتلین را گرفته به ورثه این مقتول نسبتاً رد نمایند. و حاصل آن که اولیای دم حق دارند که همه قاتلین را اعدام و قتل نمایند. نهایت این است که دیه آنها را به جز یک نفر به ورثه آنها باید بدهند، زیرا که همه آنها اقدام به قتل مقتول کرده‌اند. و با قطع نظر از همه این دلایل و براهین، حِسّاً می‌بینیم که قیمت جان از دنیا و آنچه در او است بیشتر است؛ چه، اگر به کسی بگویند که تو را می‌کشیم و سلطنت دنیا را به تو می‌دهیم، البته خواهد گفت که نمی‌خواهم و حق هم دارد که نخواهد؛ زیرا که سلطنت دنیا وقتی خوب است که او زنده باشد و سلطنت کند، و الا سلطنت با نبودن او چه معنی دارد؟ و در حکمت خبریت وجود و این که شرور از عدمیات است، ثابت است؛ و در این که وجود ناقص هم بهتر از عدم صرف است جای شبهه نیست؛ زیرا که حِسّاً و وجداناً انسان راضی است که کور و کر و بی‌پا و دست باشد، بلکه همه قِسم درد داشته باشد و در دنیا باشد و از این حس و وجدان هم انسان می‌تواند صحت و واقعیت این مطلب را چنان که در اخبار است دریابد که اهل جهنم هم وقتی که از عذاب دردناک جهنم استغاثه [۴۶] می‌نمایند، خطاب به آنها می‌رسد که: شما مخیرید میان عذاب و مُخَلد بودن در آتش، و میان معدوم گردیدن؛ هر یک را خواهید اختیار کنید. پس اهل جهنم راضی به معدوم شدن نمی‌شوند و به عذاب راضی می‌گردند. پس، چقدر واهی و سخیف و بی‌معنی و ضعیف است این قانون که حبس قاتل را عوض قتل مقتول بیچاره قرار داده و تَشفی [۴۷] قلب اولیای دم و احقاق حق آنها را عکساً به حفظ جان قاتل در مکانی امین‌تر از مقام خود در مجلس مراعات کنند؛ و با این که بضاعتی مُزجات [۴۸] را که نزد عارفان و ارباب عقول همچون جیفه [۴۹] و مردار و خرمُهره است، در عوض جوهرالجواهر جان، جزا مقرر دارند به مقدار [۵۰]. طی این بیانات لطیفه شریفه، اکنون ما با صدای بلندی که انعکاسش فضای عالم را فراگیرد، از جناب نیش [۵۱] و هم‌مسلکان ایشان را از این عقیده فاسده - که ابدا در حق خود بدان قائل نبوده و هرگز بدان عمل نمی‌فرمایند - الزاما سؤالی نموده و جوابی می‌دهیم و صحت جواب و تصدیق این مسئله را به اربابان وجدان پاک و اهل انصاف و عدالت حوالت می‌نماییم. و سؤال ما این است: ای آن کسانی که به زغم خود، خود را از جمله جمعیت عاقله بشری شمرده و اعدام را از جَرگه مجازات کنار گذاشته و هرگز قبول ندارید که قتل باعث حیات مردم باشد و لهذا از حیث غلط‌بخشی و این که خرج از کیسه مهمان است، حاتم طائی شده و به خال هندوی یار، سمرقند و بخارا را می‌بخشید و چون خود مقتول و مظلوم واقع نشده، حق واقعی مقتول بیچاره را مراعات ننموده و در جزایقاتل رأی به حبس کردن قاتل یا دیه گرفتن می‌دهید! آیا بدین حکم و این قانون، در حق شخص خود هم قائلید و رأی می‌دهید که شما را ظلماً و عُدواناً کشته و ثمرات مترقبه وجود شما را از میان برده و نسل شما را تا آخر عالم منقرض نموده، آن وقت قاتل شما را با کمال نزاکت و ملاطفت، در مجلس خوبی محبوس نموده و آنها را نگهداری نماییم، یا این که خواهید فرمود مرگ خوب است ولی همسایه را؟ \[آیا\] ما برای خودمان این حکم را قرار نداده و برای دوستان و خویشاوندان خود قرار نداده‌ایم؟ یا که جهلا یا تفننأ از باب خوش‌گویی و خوش‌رأیی و صلح‌جویی و غلط‌بخشی، از کیسه مردم، این رأی را داده و این حکم را قرار دادیم؟ وَ لکُم فِی القِصاص حَیوهُ یا اُولی الآلبابِ لَعَلَکُم تَتَّقُون [۵۲] و چون ما در نمرات سابقه به بیاناتی برهانی و روشن، رفع شبهات را از قانون قصاص نموده و صحت قتل قصاصی و انحصار حقانیت آن را ثابت و مبرهن کردیم، اکنون باقی مانده است این مطلب را که ببینیم قصاص باعث حیات مردم است چنان که شارع مقدس دین اسلام در قرآن فرموده‌اند، یا آن که قصاص باعث حیات مردم نیست، چنان که جناب نیش و هم‌مسلکان ایشان می‌فرمایند؟ و چون ما بیچاره مردم، در این دوره تجدد دچار [۵۳] بعضی از لاابالیان و فرنگی‌مآبان بی‌دیانت (که شرح حالشان را در نمرات آتیه معروض می‌داریم) گردیده و ناچاریم از طول کلام، پس لازم است که تمامی قوانین مقرره متداوله بین ملل متنوعه را که در جزای قتل، اعم از صحیح و سَقیم [۵۴]، مقرر و معمول می‌دارند، نقل و تشریح نموده و با نظری بس دقیق و عمیق بسنجیم و ببینیم کدامیک از این قوانین می‌تواند باعث حیات مردم شده و جداً از مفسده قتل جلوگیری نماید. و قبل از دخول در این مبحث مقدمتاً این نکته را نیز خاطرنشان می‌نماییم که قانونگذار ما باید در جزای قتل و امثال آن، دو مطلب را منظور و مراعات نموده تا از روی حقانیت و عدالت بتواند قانونی وضع نماید: یکی، احقاق حق مقتول که حفظ حق شخصی است، یعنی دادن چیزی به عنوان عوض به اولیای دم که جبران خسارت جان مقتول شده و ترَضیه [۵۵] خاطرشان به عمل آید؛ و دیگر، احقاق حقوق نوعی که حفظ هیئت اجتماعیه بشری است، یعنی جلوگیری از مفسده قتل که باعث حیات مردم بوده و نظام عالم بر هم نخورد. پس بنابراین هر قانونی از قوانین مقرره قتل که مراعات این دو حق و ملاحظه این دو مطلب در آن نشده باشد، می‌دانیم و به خوبی می‌یابیم که آن قانون بی‌معنی و سخیف و غیره، مستقیم و ضعیف، یعنی از طریق حقانیت و عدالت دور است؛ چنان که در طی تشریح قانون جزای قتل به حبس یا نفی خواهی دانست که حبس و نفی قاتل، به علاوه آن که اصلاً و رأساً فاقد حق شخص مقتول و مُضّیَع [۵۶] حق او است و این خود ظلم واضحی است، حفظ هیئت اجتماعیه بشری را هم کاملاً دارا نبوده و از مفسده قتل جلوگیری نمی‌نماید. و نیز قبلاً باید دانست که قانونگذار اسلام سه چیز را با رضایت اولیای دم در جزای قتل تجویز و تصویب نموده و اولیای دم را به قبول یکی از این سه چیز مخیر کرده‌اند، چنان که از آیه مبارکه مذکوره معلوم گردید: یک، عفو است و دوم، گرفتن دیه و سیم، قصاص. اما عفو، بنابر مدلول اَلنّاسُ مُسَلَّطوُنَ عَلَی اَنفُسِهم وَ اَموالِهم [۵۷] که یکی از اصول و اساس تعلیمات و قوانین و احکام اسلامی است، جعل و تصویب آن، برای آن سلطنت و مختاریت و اقتدار و حریتی است که عقلاً و شرعاً یک انسان آزاد دارد و می‌تواند هر حقی که از کسی دارد دست از حق خود برداشته و به او ببخشد. به عبارت اُخری هر نفسی آنقدر حق و سلطنت دارد که از حقوق مالی و جانی خود دست برداشته و طرف را بری‌الذمه [۵۸] و آزاد نماید. پس، تجویز و تصویب این حکم با رضایت اولیای دم از این ره است و لذا شارع مقدس، آن را معروف و ممدوح و مُستَحسَن [۵۹] شمرده و عوض را به صاحب حق در آخرت وعده داده‌اند. ولکن چون این قانون در دنیا نه شامل حقوق شخصی بوده و نه حافظ حقوق نوعی می‌باشد، یعنی نه نفعی و عوضی به مقتول و اولیای دم می‌رسد، و نه از مفسده قتل جلوگیری می‌نماید، این است که آن را سبب حیات مردم ندانسته و به نحو اطلاق و انحصار، آن را قانون نکرده‌اند. اما گرفتن دیه، علت جعل این قانون و حکمت به تجویز آن نیز اساساً مبنی بر همان تسلط و اختیار و اقتداری است که یک انسان آزاد دارد و از این رو اولیای دم حق دارند و می‌توانند در عوض خسارت جان مقتول، با آن که جان قیمت ندارد، چیز دیگری از مال دنیا در عوض آن بگیرند؛ ولی این قانون نیز چون کاملاً حقوق شخصی را ادا نمی‌نماید و کافیاً باعث حیات مردم نمی‌تواند باشد، یعنی قدر قلیلی از حق شخصی را ادا می‌کند و اندازه غیرقابلی از مفسده قتل را جلوگیری دارد، این است که شارع حکیم ما، این .قانون را نیز باعث حیات مردم ندانسته و اطلاق و انحصار آن را قانون قرار نداده‌اند. و به عبارتی ساده‌تر و واضح‌تر این است که اگر فرض نماییم قاتل و اولیای دم هر دو می‌خواهند که حق واقع خود را گرفته باشند و دیناری از حق خود کمتر یا زیادتر نداده و نگرفته باشند، امکان ندارد که جز قتل و اعدام که مِثل و جنس، حق آنها است، چیز دیگری عوض آن بتوانند بگیرند و هیچ عاقل عادل حکیمی هم نمی‌تواند جز این حکم بنماید، زیرا که جان قیمت ندارد و آنچه در مقابل جان از مال دنیا کسی بخواهد عوض بدهد، مقابلی ننموده و عوض واقع نمی‌شود؛ چه، آن قطعاً قیمت جان کمتر یا زیادتر است. و ثانیاً، قتل و اعدام قاتل قویاً حافظ اجتماعیه بشری و باعث حیات مردم است، زیرا که یک نفر انسان اگر مالک تمام دنیا باشد و بداند اگر کسی را قتل و اعدام کرد همه را از او می‌گیرند، ممکن است که دل از دارایی خود کنده و آن کس را اعدام نماید؛ ولکن اگر بداند در عوض قتلی که می‌نماید، حکماً و حتماً خود او را اعدام نموده و از حیات زندگانی محرومش می‌نمایند و ابداً به مال دنیا راضی نمی‌شوند، هرگز راضی نمی‌گردد که دل از حیات زندگانی بردارد و به اعدام خود راضی شود. پس، اعدام و قصاص بهترین وسیله زندگانی انسانی و بزرگترین باعث حیات مردم است. این است که شارع مقدس دین اسلام با عدم رضایت اولیای دم به عفو کردن و دیه گرفتن، فقط قصاص را قانون جزای قاتل قرار داده و مجازات قاتل را منحصر به قصاص و اعدام فرموده و آن را باعث حیات مردم دانسته‌اند. و نظر بدین براهین، واضح است که جناب نیش هم در صدر لایحه "خاطره سنگین اعدام"، خود ساهیاً [۶۰] و غافلا سخن حقی بر زبانشان جاری گردیده، فقط جزای اعدام را برای استحصال [۶۱] مقصود، وسیله می‌داند و تکرار اعدام را در آینده برای جلوگیری از قتل، سدی دانسته و اعدام را در احتیاج جمعیت مدنیه بشری، آخرین وسیله می‌پندارند. و این کلمات با آن جِسّیات درونی ایشان که اعدام را از جرگه مجازات کنار گذاشته و هرگز قبول ندارند که قتل باعث حیات مردم باشد، تناقضی بس عجیب و غریب \[است\] و گویا جنایت نیش و هم‌مسلکان ایشان - چنانچه از عبارات صدر لایحه‌شان برمی‌آید - چنین گمان فرموده‌اند که جزاهای اعدامی و غیراعدامی وقتی قانونیت دارد و صحیح است و می‌تواند قانون باشد که مؤثر [۶۲] برای مقصود باشد؛ یعنی به سبب جعل این قانون، دیگر ابدا کسی نتواند مرتکب قتل و سایر جنحه و جنایات بشود، یا آن که قانون آن است که تقصیرات سابقه بشری را برگرداند. و چون قانون قصاص از این قبیل نیست، پس باعث حیات مردم نیست. این است که به این اصل غیر اصیل علل مُتفرِّع [۶۳] کرده‌اند که بهترین نمایندگان بشریت اعدام را از جرگه مجازات هم کنار گذاشته و هرگز قبول ندارند که قتل، باعث حیات مردم باشد و حال آن که در کمال ظهور و بداهت است که مجازات هر قدر هم که سخت و شدید باشد، تقصیرات سابقه بشری را برنمی‌گرداند و برای مقصود هم مؤثر نیست، بلکه مقصود از مجازات فقط همان است که خود هم بدان اعتراف و تصدیق کرده‌اند که برای استحصال مقصود فقط وسیله بوده و تکرار آن در آتیه سدی برای وقوع قتل و اعدام کشیده و در احتیاج جمعیت مدنیه بشری، آخرین وسیله و باعث حیات مردم باشد. اَلفَضلُ ما شَهدَت بهِ اَلاعداءُ [۶۴] بلکه اگر قانون‌گذار ما مطلقاً و منحصراً بی‌رضایت اولیای دم عفو کردن یا دیه گرفتن را جزای قتل مقرر فرموده و قصاص را قانون نکرده بودند، در حقیقت می‌توانستیم بگوییم که اذن عامی در قتل مردم داده و آدم‌کشی را در عالم اعلان و اعلام کرده‌اند، زیرا که در عفو هر قاتل فقیر و غنی و در گرفتن دیه هر متمول متکبری هر وقت با هر کس عداوتی پیدا می‌کردند، آن شخص را برملا و آشکارا می‌کشتند و فوراً دیه آن را در فرض دوم داده و سبیل‌های خود را تاب داده، با کمال وقار و افتخار در میان مردم راه می‌رفتند و کسی را نمی‌رسید آنها را مزاحمت نموده و اذیت رساند، زیرا که امتثال قانون را نموده و حق شرعی و عرفی خود را ادا کرده و دیگر کسی را حقی و بحثی بر آنها نبود. آری ما واضحاً می‌بینیم که اکثری از مردم هستند که اگر قصاصی در میان نباشد به واسطه آن تمول و پولی که دارند، هر روز بنای آدم‌کشی را گذارده و دشمنان خود را اعدام نموده و دیه آن را هر قدر باشد می‌دهند. پس، گرفتن دیه گذشت از آن که باعث حیات دم نیست، می‌تواند اعلان قتل مردم را به متمولین داده و بر هم زننده انتظام باشد. اما قصاص که عبارت از اعدام قاتل باشد، علت جعل این قانون و حکمت آن این است که قصاص قویاً شامل حقوق شخصیه و جدأ حافظ حقوق اجتماعیه بشری است و ما وقتی درست موشکافی کنیم می‌بینیم که اولا، قتل و اعدام قاتل کاملاً و وافیاً شامل و کافی حقوق شخصیه است، زیرا که بدون افراط و تفریط و بی‌کم و کاست مثل و جنس حق مقتول است و جز آن حقی ندارد. به عبارت دیگر، اگر اولیای دم خواسته باشند که به کمتر از حق خود راضی نشده باشند و فقط مثل و جنس خود را بگیرند و قاتل هم نخواهد کمتر از حق آنها را بدهد، یعنی بخواهد که حق آنها را کاملاً ادا نموده باشد و بریءالذمه بوده و مُعاقِب نباشد، پس چاره جز قتل و اعدام نیست. **پاورقی‌ها:** [۱] بقره، ۱۷۹: ای صاحبان خرد! برای شما در قصاص مایه زندگی است، باشد که بپرهیزید. [۲] نام مستعار نویسنده مقاله "خاطره سنگین اعدام"، در نقد قصاص در اسلام بود که در شماره ۱۲۱ روزنامه ایران نو، به چاپ رسید و انتقادات فراوانی را از داخل و خارج از کشور، از جمله مراجع مشروطه‌خواه نجف، به دنبال داشت. [۳] اسراء، ۷۰: به یقین فرزندان آدم را کرامت دادیم. [۴] مؤمنون، ۱۴: همیشه با برکت است خدا که نیکوترین آفرینندگان است. [۵] جلوگاه. در اصل: مجالی [۶] همانندها [۷] پستی، قعر [۸] تلف کردن، تباه ساختن [۹] محل [۱۰] ای مدعی دانش و فلسفه! چیزی را حفظ کردی و چیزهای زیادی را از دست دادی. [۱۱] خبث طینت: پست فطرتی [۱۲] نیت [۱۳] جمع بهیمه: حیوانات، چهارپایان [۱۴] جمع سیاست: تنبیهات [۱۵] اگر زبان گویا نباشد، بشر جز هیکل و نقشی و یا چهارپایی بیش نیست. [۱۶] جمع دابّه: چهارپایان، حیوانات بارکش [۱۷] دین و ادب و عدل نتیجه عقل است. [۱۸] نادان، مرده‌ای بین زندگان است. [۱۹] به علم و دانش می‌پردازیم و چیزی را بر آن ترجیح نداده، دنبالش نمی‌رویم. پس اهل دانش، زنده‌اند. [۲۰] مسلماً بسیاری از جنیّان و آدمیان را برای دوزخ آفریده‌ایم، آنان را دل‌هایی است که به وسیله آن درنمی‌یابند، و چشمانی است که توسط آن نمی‌بینند، و گوش‌هایی است که به وسیله آن نمی‌شنوند. آنان مانند چهارپایانند بلکه گمراه‌ترند، اینانند که غافل‌اند. [۲۱] معیار [۲۲] از واحدهای پول در دوره قاجار و پهلوی [۲۳] بقره، ۱۷۹: ای صاحبان خود! برای شما در قصاص مایه زندگی است، باشد که بپرهیزید. [۲۴] تلف کردن [۲۵] استوار، راست [۲۶] محدود نمودن [۲۷] استواری [۲۸] نیست و نابود کردن [۲۹] ق، ۳۷: برای کسی که نیروی تعقل دارد، گوش فرا می‌دهد در حالی که حاضر به شنیدن و فراگیری شنیده‌های خود باشد. [۳۰] تبعید [۳۱] خاک را چه به بلندای آسمان، و خاک را چه به پروردگار جهان؟! [۳۲] جایگاه ابدی تبهکاران در جهنم [۳۳] کشنده [۳۴] به خاطر نمی‌آورم [۳۵] چیزی گرامی‌تر از کبریت احمر نیست مگر باقیمانده عمر مؤمن. [۳۶] کیمیا [۳۷] طلا، زر [۳۸] بقره، ۱۹۴: پس هر که بر شما تعدی کرد، شما هم به مثل آن بر او تعدی کنید. [۳۹] بقره، ۱۷۸: ای اهل ایمان! در مورد کشته‌شدگان، بر شما قصاص مقرر شده: آزاد در برابر آزاد، برده در برابر برده، زن در برابر زن. پس کسی که از سوی برادر \[دینی\]ش مورد چیزی از عفو قرار گرفت، پس پیروی از روش پسندیده و پرداخت خون‌بها با نیکی و خوشرویی \[برعهده قاتل است\]. این تخفیف و رحمتی است از سوی پروردگارتان. [۴۰] نجم، ۳، ۴: \[پیامبر\] از روی هوا و هوس سخن نمی‌گوید. گفتار او چیزی جز وحی که به او نازل می‌شود، نیست. [۴۱] در اصل: عمله [۴۲] استواری [۴۳] شیرینی [۴۴] استوار، راست [۴۵] جمع سهم: بهره‌ها [۴۶] کمک خواستن، یاری خواستن [۴۷] تسلی، التیام [۴۸] بضاعت مزجات: مال اندک [۴۹] لاشه [۵۰] در اصل: بدار [۵۱] در اصل: فاسده ایشان [۵۲] بقره، ۱۷۹: ای صاحبان خرد! برای شما در قصاص مایه زندگی است، باشد که بپرهیزید. [۵۳] در اصل: دوچار [۵۴] غلط، نادرست [۵۵] راضی کردن [۵۶] تباه شده [۵۷] مردم بر جان‌ها و مال‌هایشان اختیار دارند. [۵۸] کسی که تعهد یا دینی در قبال دیگران بر عهده ندارد. [۵۹] نیکو، ستوده [۶۰] از روی سهو [۶۱] به دست آوردن [۶۲] دو جا در اصل: مرکز [۶۳] پراکنده [۶۴] فضیلت آن است که دشمنان به آن گواهی دهند. از سخنان امیرالمؤمنین (ع)

اطلاعات تکمیلی

زبان اصلی: فارسی
نوع کنش: گزارش نویسی

کنشگران و ذینفعان

موضوعات و دسته‌بندی‌ها

منبع

مکتوبات و بیانات سیاسی و اجتماعی علمای شیعه(جلد ۱ تا ۹)
محمدحسن رجبی (دوانی)