کنشگران / عالمان دینی
متن خلاصه هوش مصنوعی
متن با اشاره به تهاجم اجانب و رفتارهای استبدادی مأموران دولتی و مجاهدنماها آغاز میشود و به فساد حکام و ادارات اشاره میکند. نویسنده ابتدا از ناامیدی و واگذاری امور به خدا سخن میگوید، اما سپس با استناد به آیات و روایات، بر لزوم تلاش و تغییر از سوی خود مردم تأکید میکند. در ادامه، به اهمیت تهذیب اخلاق و اصلاح سه مجرای «حلق، جلق و دلق» (شکمپرستی، شهوترانی و زبان) برای اصلاح جامعه میپردازد. نویسنده از مسئولان میخواهد که با جدیت با مفسدین برخورد کنند و به جای انتصاب افراد فاسد، از جوانان تحصیلکرده و بااخلاق در مناصب حکومتی استفاده شود. در پایان، به خطر تسلیم شدن به اجانب و از دست رفتن استقلال کشور هشدار میدهد و وضعیت نابسامان اقتصادی و اجتماعی را نتیجه بیکفایتی و فساد داخلی میداند.
متن کامل گزارش
مسلماً مشهود خاطر شریف است از جراید خارج و داخل ایران که چقدر ممالک اسلامی و این قطعه ارض باقیه دچار تهاجم و تَکالب اجانب شده. دستهای از معروفین اردوی دولتی و مجاهدنمایان ملتی چه حرکات استبدادی و چه کردار زشت بیدادی میکنند. حکام بلاد متدرجاً آداب و افعال کهنه قدیمه فراعنه را پیش گرفته مظلومین را میچاپند، مخربین شرع و شریعت و بر باددهندگان دولت و ملت و مملکت که اقلاً در هر اداره از ادارات یکی دو نفر وجود دارند چه اظهار عقیدههای فاسده و افشای سرپردههایی کاسده میکنند. مستبدین حقیقی هم منتظر و مترَصّد[۳] وقت هر لحظه نقشهها کشیده، طرحها میریزند، آب گلآلود میکنند، با این حال غیر از حالت تحیر و هیجان، چیز دیگر و علاج آخری به نظر میرسد؟ گمان نمیکنم.
حالا این خرابکاریها را به شخص معینی میشود نسبت داد تا بگویم اگر فلانی نباشد کارها ساخته است، کما این که سابق عقیده کل بر این بود که اگر مرکز و دوایر آن[۴] از میان برخیزند کارها انجام میشود، این هم که حاصل شد و مقصود غیرحاصل. حال چه باید کرد و چه باید گفت؟ بعد از خیالات بسیار، عازم شدم و با خود گفتم دیگر حرف نزنم و از این خیالات خود را ملول و مکدّر نسازم. تمام امورات را موکول به قضای حق و رضای قادر مطلق نمایم، هر طور صلاح داند همان خواهد شد. "جهان را صاحبی باشد خدا نام" یَدُ الله فَوقَ اَیدیهم[۵]، یُقَلِبُ الامور کَیفَ یَشاء[۶].
چون قضای آسمانی شد به در
ما شاء اللهُ کانَ وَ ما لَم یَشاء لَم یَکُن[۷]
کس نتواند گرفت دامن دولت به زور
عاقلان گردند جمله کور و کر
کوشش بیفایده است وسمه[۸] بر ابروی کور
ان شاء الله حضرت حجت ولی منتظر (عج) تشریف خواهد آورد، امورات خالق را کما هی[۹] اصلاح میفرماید، مملکت اسلام را از گرداب لُجَج[۱] نجات میدهد، برای چه غصه میخوری؟ دایه از مادر مهربانتر نمیشود. جدش میفرماید: اَنَا وَ عَلیٌ اَبواهُ هَذِهِ الأمَهِ[۲]. این شخص بزرگ هم اولاد همان پدر است، غصه اولاد خود را - که این امت مظلومه باشد - بهتر میخورد، قدری خیالم را به اینطور آسوده و راحت نمودم، مجدد خیالات تازه بروز نمود، مطالب پیش را برد، برای آن که با ملاحظه عالم قدر، از طرف دیگر دستورالعمل میفرماید: مَا أصَابَکَ مِن سَیئَهْ فَمِن نَفسِکَ[۳] و میفرماید: انَّ اللهُ لا یُغَیرُ مَا بقَوم حَتّی یُغَیرُوا مَا بأنفُسِهم [۴]. وَ إِن لَیسَ لِلإِنسان إِلَّا مَا سَعی[۵]. وَ اِنّ سَعیَهُ سَوفَ یُری[۶] . فرستاگان حق میفرمایند: مَن طَلَبَ شَیئاً نَجَدَ وَجَدَ مَا مِنَا مَن تَرَکَ دُنیاهُ لِلآخِرَهِ[۸]. اَبی اللهَ اَن یَجریَ الأمُورَ اِلا باسبابها[۹]، و غیر ذلک.
فیلسوفان و حکماءِ عصر قدیم و جدید گویند. دار طبیعت و اسباب را باید اهالی او به دست خود تعمیر و ترمیم نمایند. مباشرت اهل عالم بالا برای اصلاح امور عالم مادون، طفره و محال است. وَ لَو جَعَلناهُ مَلَکاً لَجَعَلناهُ رَجُلاً[۱۰]. آدم ابوالبشر برای تعمیر این نشئه طبیعت به جرم حبهای از بهشت خلد به در آمد. حَبّ مَال فِی القُدس[۱۱]. جُعِلَت مَعِصِیَهُ أَدَمَ سَبَباً بِعِمارَهِ العالَم[۱۲]. شاید بعضی بگویند:
ناخلف باشم گر ایران به جویی نفروشم[۱۳]
پدرم روضه رضوان به دو گندم بفروخت
لیک باید ملتفت شد که بین معاملتین فرقی است بسیار و مطالبی است بیشمار.
بالجمله، در حق صاحب امر و حجتالله ابن الحسن (عج) که تمام ماها دست روی دست گذاشته شب و روز خرجهای باطل، قرضهای شخصی و نوعی برای خود و مملکت فراهم مینماییم و منتظریم تشریف آورده قروض ما را ادا کند، امورات را اصلاح فرماید، اخلاق ما را مُهذّب نماید، مملکت را مرتب سازد، اسلام را شوکت و قوت بخشد، تمام خرابیهای کلی و جزیی خارجی و داخلی، دینی و دنیوی ما را اصلاح فرماید. بزرگان دین در حق همچه شخص بزرگ متصرف فیالکل میفرمایند: وُجُودُهُ لُطفٌ وَ تَصَرَّفُهُ لَطف آَخَر وَ عَدَمُه مِنًا[۱]. بلی:
هر چه هست از قامت ناساز بیاندام ماست
ور نه تشریف تو بر بالای کس کوتاه نیست
بعد از همه قیل و قالات معلوم شد مطلبی که اتفاقی کل است، شخص باید خودش برای خود کار کند، منتظر همسایه ماندن، شب بیشام خفتن را باید مسلّم داشت.
بلی، ما خودمان باید کاری کنیم تا مشیت حق و تقدیر تفضلی واجب مطلق، برای اصلاح کارهای ما جاری شود تا مصداق ما اَصابَکَ مِن حَسَنَهِ فَمِنَ الله[۲] و طُوبی لِعَبدٍ اَجریَ اللهُ اَلخَیرَ عَلَی یَدَیهِ[۳] واقع شویم، باید خودمان کاری کنیم تا عدم ظهور حضرت حجت مستند به اعمال و افعال و کردار ماها نشود. بلی، ما باید بکنیم. مثلی است معروف: آدمی هرچه میکند از بد یا خوب، خود به خود میکند: "زبان سرخ سر سبز میدهد بر باد".
ف الحدیث: مَن وَقی شَرّ قَبضِهِ وَ لَقلَقِهِ وَ ذَبذَبهِ فَقَد وَقَی الشُر کُله[۴]. تمام مفاسد دنیا و آخرت از حلق[۵] و جلق[۶] و دلق[۷] است. پلی، فساد هر یک از این مجاری ثلاث، فساد شعبات و خرابی اداره عدیده را در بردارد. هکذا، اصلاح و صحت این مجاری سه گانه، منتهی به اصلاحات عمده مهمه میشود که محل توجه حق میشویم، منظور و مؤید اولیای او میگویم امورات ماها رو به مجبور صحیح میآورد، حجت عصر هم تأیید میفرماید، متدرجاً خرابی به آبادی مبدل میشود. ان شاء الله صاحب امر زودتر تشریف خواهد آورد و تمام خلق را راحت فرموده.
به عبارت اُخری[۸] باید تهذیب اخلاق را پیش گرفت تا قهراً و بالخاصیه کارها رو به صحت و صلاح آید. حال باید یک دسته مردان از همه چیز گذشته، پشت به دنیا و مافیها زنند، قد مردی علم نمایند، فرمایش بزرگان دین را نصب عین و سرمشق قرار داده، تهذیب مجاری را بنمایند، امتحان کنند ببینند دنیا و آخرت هر دو را دارا میشوند یا نه؟ تمام کارها و خرابیهای عصر به توجه حقیقی به زودی اصلاح میشود یا نه؟ شاهد بر مقالند، ماه گذشته را اتفاق حقیقی نمودند، از صمیم قلب جهد وافی فرمودند، چشم از هستی خویش پوشیدند، به اندک زمانی کامیاب و مشهور عالم شدند.
ای کاش مردمی از همه ایران به در شدی
تا از سر زنان بربودی کلاه را
کما این که ربودند ولی باز همگی استدعا میکنند: مثنوی را چون تو مبدأ بودهای
گر بیفزاید تواش افزودهای
باری، تهذیب زبان آن است به قَدح[۱] و عیب کس به زبان در نیاورند؛ هر چه گویند راست و حقیقت صدق و صفا باشد؛ قول محض نگویند. لله و فی حق عباد الله سخن سراینده اگر در حقشان حرف ناحق و خلافی گفته شد، مثل بزرگان دین فَمَضَیتُ ثَمَّهَ قُلتُ لا یَعنینی[۲] اعتنا نفرموده، در جاده مستقیم و صراط مُستوی[۳] خیرخواهی عمومی که در پیش دارند قیام نمایند مکدر و مشمئز نشوند. تمام حرفهای لاطائل غیر را جزءِ هوا دانسته، به خیال صحیح اصلاحخواهِ خود استقامت فرمایند. بر صاحب قول و یا به کلمات غرضآلود فلان جریده گوش نداده، اعتنا نکنند؛ زیرا مه فشاند نور و ... هر کس بر طبیعت خود میباشد، افعال و کردار بزرگان دین و دنیا زحمات و خدماتشان چون لله و طَلَباً لِمَرضاتِ الله[۴] بدون طلب اجر و مزد جاه بوده، در نزد صاحبان وجدان سلیمه و خرده[۵] بینان روزگار و خالق لیل و نهار محفوظ و در تاریخ عصر مضبوط است، محو نخواهد شد.
بر مقتضای وقت همه سازند آشکار
ثبت است کردههای تو در نزد روزگار
حفظ شر خلق، آن است [که] طمع و حرص و اخذ جمع غیرها را از خود دور سازد، قناعت به مخارج ضروریه خود کند، اسب و استر، پارک و باغ [و] بستان مشجر را تخفیف دهد تا محتاج به تکالب و اخاذی[۶] نشود که هم ثروت ملت محفوظ میماند و هم فضولات[۷] مخارج را صرف احیا و آبادی مملکت سازد و دستگیری از عجزه[۸] نماید.
حفظ شر ذَبذَب[۹] که عبارت از حفظ شهوترانی و هوای نفس باشد، آن است [که] مُشتَهیات[۱۰] نفس امّاره را جلوگیری کند، ذرهبین قوه عاقله را جلو گذارده، طمع و طلب جاه مال و منال و حب ریاست خودسری، خودخواهی، نفود کلمه، تَفَرَّد[۱۱] رأی، استقلال در اراده، واداشتن خویش را به عیاشی، وشب و روز سر بردن با باده، و ساده و نشستن پای بید و آب جاری، و تکیه بر وساده[۱۲] تفرج[۱۳] باغ و بستان و سیر امصار[۱] و بُلدان، به طوری که عادات قدیمه سالفه[۲] بوده دور اندازد، که با خلوت کردن هر لحظه با یک مادام اروپایی، یک قطعه از مملکت مُجَزّی و مُثله[۳] گشته، واقعاً آب شور دریا به درد چه میخورد؟...
بالجمله، اطاعت فرمایش بزرگان در کلمات ثلاث که حفظ حلق و جلق و دلق باشد، در حقیقت حفظ تمام مفاسد، بلکه مِفتاح اصلاح کلیه خرابیهای شخصی و نوعی مُلکی و ملکوتی است، زیرا حفظ زبان از کلمات زشت و باز کردن به مدح و حقیقتسرایی، باعث اتحاد و اتفاق است که تمام ستونهای جراید و اوراق، برای این دو کلمه مملو است.
گفت پیغمبر که اندر ساق عرش ذلت اولاد آدم بیخلاف
خامه نور این چنین بنمود نقش ز اختلاف است ز اختلاف است ز اختلاف
حفظ شکم که عبارت از قناعت کردن به حق خود و بیطمعی در مال غیر، ترک فضولات[۵] از مخارج شخص، که باعث ترقی ثروت مملکت و ابناءِ اوست، صفحات مجلات در بحث از این مقوله مشحون است.
حفظ جلق که بالاخره راجع به مفتخواری مملکت، و ترجیح دادن فواید و مصالح عامه و نوع است، بر خیالات و اغراض شخصی و هواهای نفسانی و شهوترانی شیطانی، چیزی است که جملگی بر آنند.
آنانی که امروزه به تأیید الهی مصدر حل و عقد امور جمهورند، یک عده هستند معدود؛ گرچه تمام ملت شریکند، ولی کلیه در هر امر معدودی پیشقدم بودهاند. اگر این عده که اصلاح اسلام عامه و حال ملک و ملت را به ذمه گرفتهاند، ازحرفهای مغرضین و مستبدین و یا جُهّال مملکت از وظیفه خود خدای ناکرده صرفنظر فرمایند، تسامح و تَساهُل[۶] و تَقاعُد[۷] ورزند، چیزی نکِشد که حال همه خراب و تباه، لکه تاریخی در این قرن به روی تمام اهالی ایران گذارده خواهد شد، اسلام را محو و ضایع نموده، فردا پیش قاضی وجدان و خالق یزدان شرمسار و سیه روزگار خواهیم بود، جز خسران دنیا و آخرت فایده نخواهیم برد.
چو[۸] گردد باغبان خفته بیدار
به باغ اندر نه گل بیند نه گلزار
خجالت و انفعال و ننگ در مقابل سایر ملل و نحل، بالاتر از تمام دردها است، که آنها از روی متون و حقایق قوانین ما اتخاذ کرده، آبادی مملکت را تکمیل کرده، فعلاً در عِداد[۱] ملل متمدنه حَیّه[۲] دنیا بشمارند؛ بر عکس، ماها با داشتن دستور سرمشق از قانون الهی برای اصلاح همه کارمان، با قوت و قدرت و توانایی متحیر و سرگردان، مات و مبهوتیم. خدایا زین معما پرده بردار! باز بگویم خدایا تو اصلاح فرما! ماها خوابیم، ماها نفاق داریم، پول نداریم، غرض داریم، مرض داریم، آدم نداریم ... نه چنین است؟ خداوند ما را عقل داده، هوش داده، فاعل مختار نموده، حس و حرکت، اراده و قدرت داده، خودمان اصلاح کنیم آباد کنیم، میگوییم چه؟ وقت نداریم، فرصت نداریم، ملاحظه داریم، به حال نیست، کارها زیاد است، نفاق، غرض، تفتن، تکذیب، گوش شنوا هم نیست، پارتیهای متخالف متنافِر[۳] و ... .
خیلی خوب، دیگران هستند به هر بهانه به سرعت برق و پرند تمام خرابیها را اصلاح میکنند، ولی آن وقت عزیز بیجهت نمیشود شد، بلکه مثل عبید[۴] در پیش مَوالی[۵] و میت بین ید غَسّال[۶] خواهیم بوده: یَتَصَرَّفُوا فِی اُمُورنا وَ اَحوالِنا کَیفَ یَشاءُ مَا اَرَیهُمُ اللهُ لِمِثلِ هَذَا الیَوم[۷]. آن وقت حق نداری بگویی من شریعتمدارم، یا حضرت مستطاب اجلم، حضرت والا، و یا امیرالامرایم، عمدهالتجارم و یا خیرالحاج و جلالتمآبم و یا پارک من، ملک من، زن من و اولاد من ... و الله غیر از این نیست. نمونه بسیار وخارج از شمار است، باور نداری قدری از سرحد عالیه ایران خارج بشو تا مشاهده نمایی.
با این حال، انصافاً دیگران تقصیر ندارند. تمام عیوب و خرابی از خودمان است. ما به دست خود میخواهیم خانه و لانه و کاشانه خود را تسلیم اجانب کنیم، از اعلی تا ادنیا[۸]، از شاه تا گدا، از وزیر تا دبیر، و از امیر تا فقیر، هر یک به یک اسم و رسم و عنوان میخواهیم پیش همدیگر تفاخر کنیم، آردق[۹] بزنیم، باد کنیم. بلی، من سپرده به فلان اداره، و رعیت فلان دولت و بلیط و امتیاز از بهمان قونسل دارم، مِنبعد پارهها را جفت به طاق میزنیم، ابدأ کاری به کسی نداریم، مشروطه\[طلب\] باشد خواه مستبده، هر کس با من کاری دارد برود با کارگزار و یا اکنت[۱۰] و قونسل و شهبندری[۱۱] و غیره طرف شود،. آفرین بر همت ماها، مرحبا بر اسلامیت و ایرانیت ما، بارکالله برمشروطهخواهی و ... ماها.
خدایا! کدام درد را چاره کنیم؟ چه علاجی پیش بگیریم؟ ای بیچاره! ... فکر کن چیزی نمیکشد موضوع از میان میرود. ایرانی باقی نمیماند تا مشروطه باشد یا مستبده. والله گول محبت و مهربانی موقتی دو روزه را که هزاران پلتیک[۱] است نخورید که عاقبت بس وخیم است وناگوار. عجالتاً یک ضرر فعلی را محض نمونه عرض کنیم. در سابق و سَنَوات ماضیه[۲] برای فروش تخم نوغان (یعنی کرم پیله ابریشم) هر فرنگی به ایران میآمد با صاحب املاک کل طرف میشد، هر قدر ارباب ملک پیشکی پول میخواست میداد، یا بیتنزیل و یا به نزول کمی، بلکه بارها مبلغی هم مجاناً به صاحب ملک میداد محض این که با او طرف شود و از دیگری تخم نوغان برای خود و رعایای خود نگیرد. اما حالا بیا تماشا بکن که همان ارباب ملکهای دو سال قبل گیلان قادر نیستند به رعیت خود بگویند یک باب کرم پیله کمتر بگیر، زیرا اغلب ملاکین کل، املاک خود را به عنوان اجاره و عناوین دیگر به خیالات واهی[۳] راجع به خارجه نمودهاند، آنها هم با کمال فرصت و اطمینان و استقامت هر قدر کرم پیله بخواهند میآورند بد یا خوب، بدون چون و چرا به حلق رعایای بیچاره فقرا میریزند. از خدا میخواهند که عمل رعیت خراب بشود و نزول پول بالا بکشد. اجاره پنج سال به ده سال بکشد تا متدرجاً طلب خود را از اربابان ملک وصول نمایند، رعیت قادر نیست لا و نعم[۴] حرف زند، زیرا صاحبش کتف بسته وی را تحویل خارجه کرده. چه کند بدبخت رعیت گوسفند که چوپانش وی را به چنگال ...[۵] انداخته است. یک روز در انجمن بودم، یکی از محترمین کاغذی به انجمن نوشت که فلان رعیت را در فلان اداره فرنگی چوب بستهاند، آیا در شهر اسلام تا حال این نحو شده است که فرنگی، مسلمان را به چوب ببندد؟ خداوند شاهد است در آن وقت حالم منقلب شد، کما این که حالا حالت گریه در تحریر[۶] عارض شده است، زیرا بعضی افعال و حرکاتشان نسبت به مسلمانان و رعایای فلکزده وارد شده ومیشود که نمیشود تمام را در خَیّز تحریر در آورد. مثلاً پیرمردهای رعیت بیچاره را به چه کارها وا میدارند و ...
خدایا! باز خودت تفضلی فرما! رحمی بکن! این یک مشت مسلمین باقیه را نجات بدها پیش از این راضی مباش که دچار محذورات اَشَد واقع شوند. والله، شخص هر قدر مقروض باشد یک دو پارچه ده را بفروشد به قرض خود بدهد به مراتب بهتر است تا به دست خود این خانه وطن عزیز را آتش زند، این مرض مُسریه مُهلکه[۷] را که ظاهراً صحتنما است در مملکت اسلامی رواج و نشر دهد. نمی دانم تاجر در ایران قحط است و مستأجر داخلی نایاب یا به اندازه چهل، پنجاه هزار تومان پول در تجارتخانه ایران یافت نمیشود که به فلان آقا بدهند قروض را بدهد تا متدرجاً از محصول املاکش بردارد؟ گویا هیچیک از اینها نباشد، شاید تجار داخله اطمینان ندارند برای چه؟ برای این که قول ما قول نیست و به هیچ چیز ما اطمنیانینیست، مجازات هم بحمد الله بعد از عفو عمومی برداشته شده. یک چندی بانک ملی تشکیل دادهایم، هیچ معلوم نشد چه وصول شد و کجا رفت؟ شرکت عمومی تشکیل یافت، پول تمام پیرزنها رفت. حالا هم سر راه آستارا نزاع است. "عیب از بس که فزون است شمردن نتوان".
کدامیک را عرض کنم؟ همه را ننوشته میخوانید و ناخوانده میدانید. تمام اینها درد بود. علاجش اجمالا به عقیده قاصرم اولا اتحاد و اتفاق حقیقی است بین امناءٍ ملت و رؤساءِ مصادر امور و نظارت تامه و تفتیش به هر شکلی که ممکن است به اجرای کلیه ادارت، و حکام شهر هر کس تجاوز و تخطی از درستی و عدالت و صداقت نماید، بعد از استنطاق[۲]، به مجازات سخت گرفتار شود بدون استثنا و ملاحظه.
ای شخص ...[۳]! اگر صبر کنیم تا قوانین از مجلس مقدس صادر شود، بعد مخالف قانون را مجازات دهند، باعث اختلال امور بلکه عدم صدور قوانین از مجلس میشود. مسلمآ تقلب و خلاف تعدی ظلم را اجمالا همه میدانند و بد است. درستی و صداقت حقانیت را - و لو بر حسب دماغ و کله خود هر ذیشعوری میفهمد و ممدوح است - معذلک عمل نمیکنند.
پس، علاج کار در هر وقت غیر از مجازات، چیز دیگر نیست. شاهد بر مقال، هر کس در ایام بلوا رولیسیون[۴] گیلان در مرکز رشت بوده، میداند که با آن همه انقلاب و کمی قوه و دشمنان خارجی و داخلی و مدافعه با معاندین، کمال آزادی و امنیت را نقاط گیلان و مرکز آن حاوی بود. احدی قادر بر تعدی نبود، تمام امور بر محور خود دور میزد، بَلَدیه رشت در آن حال مشغول تنظیف و ترمیم شهر بود، برای این بود که اتفاق حقیقی بود و تمام جاها مُفَتِش[۵] داشت، بر حال همه مطلع میشدند. هر مخالفی را بعد از ثبوت، به مجازات سخت گرفتار میکردند. ابدأ جای ملاحظه و شفاعت نبود هر که میشد. از این جهت کارها انجام و مقصود زود حاصل \[می\]شد. اما حالا اگر معلوم شود یک نفر خیانت فاحشی کرده است بر عکس، به شغل مهمتر منصوب میشود؛ با این حال مسلماً امید بهبودی نیست.
پیشآمد کار و ترتیب اصلاح امور را عین بلوا در رشت دیدم. با خود گفتم اگر مرکز قبضه شود، به اندک زمان کلیه ایران بهشت ارم میشود؛ بر عکس میبینیم که چند ماه است بلدیه طهران در سر کمپانی نان و گوشت مُقاوله[۶] و مدافعه دارند، ابداً به جایی نرسیده\[اند\]. از هر شهری هم از دست حکام، بنای تظلم و شکایت را گذاشتهاند که مداخله در اداره دیگر میکنند. احکام ادارات در حق فقرا و ضعفا مجری است، کما این که سابق هم بود. اغنیا و اعیان و متنفذین ابداً مشمول احکام نیستند، اعتنا هم ندارند، خدا پول بیپیر را به سلامت بدارد، آخر ملاحظه تا کی؟ تا چند؟ والله جان خلق به لب آمده. همه میدانند به مساوات رفتار نمیشود، جهت را غیر از عدم مجازات به چیز دیگر نمیشود حمل کرد. از این که از مبدأ دوریم و از حقیقت امر مهجور، شاید نکات دیگری باشد ما ندانیم؛ ولی اگر گفته شود مجازات و سرکوبی پول میخواهد و اردوی منظم، صحیح است. عرض میکنم فلان شخص در فلان اداره، فلان جا، مثلاً وقتی که خلاف کرد، بدون ملاحظه اگر مجازاتش دهند هم عبرت دیگران میشود و هم مایه ندارد! بالجمله، بس که حالم پریشان و حواسم درهم بود، رعایت قوانین تحریر[۱] نشد. امید است ناظرین متعمق خرده نگیرند. در این خاتمه عرایض، دو مطلب مختصری هم عرض میکنم: اولا درحق بعضی اصناف، اردوی دولتی است که باز آثار و خیالات استبدادی از ایشان بروز میکند... خوب است اولیای امور همچه صنف را تغییر اسم و وضع و هیئت لباس دهند، هر ده نفر، پنجاه نفر را مثلاً به یک سرکرده بسپرند برای ساخلوی[۲] فلان محل و سرحد پراکنده و مأمور سازند تا قهراً قواءشان مستهلک و به مرور ایام خیالات طاووسی که حاصل از نمایش وضع عصبآمیز است مرتفع گردد. گرچه به حکم اَلعادَهُ کَالطبیعَهِ النَّانَویّهِ صَعبُ الزَّوال.[۳] هرکه در خوردَیش ادب نکند چوب تر را چنان که خواهی پیچ
در بزرگی فلاح[۴] از او برخاست نشود خشک جز به آتش راست
ولی امید است تا یک مقداری ثمر بخشد و فایده دهد.
ثانیاً، در باب حکام بلاد است. اشخاصی که از معلمخانههای خارجه و داخله ایران بیرون آمدهاند، هنوز اذهانشان خالی و الواح سینهشان عاری از نقوش و رذائل است، بلکه یک اندازهای هم مایل به عدالت و درستی هستند. خوب است حکومت بلاد را به این دسته از اشخاص مرجوع دارند که هم مخارجشان کم است و هم خیالات استبدادی و اخانی[۵] را در سر جای ندادهاند. مسلماً فلانالدوله و یا فلانالسلطنه مثلا که حاکم جایی میشوند از خود شخصاً قوه و قدرت ندارند که قلمرو خود را منظم سازند و از دولت قشون و مخارج نخواهند، علاوه مواجب زیاد هم میخواهند. عادات قدیمه ... هم از سر به در رفته حشمت و ابهت عناوین آنها، هم باعث بر مَرعوبیت[۶] اهالی بلد میشود. وقتی که اهالی را مرعوب دیدند بنای چاپیدن را میگذارند. حالا انجمن فلان شهر مسبوق بشود یا نه، بعد از اطلاع جلوگیری بکند یا نه، کار به این مطلب فعلاً نداریم، زیرا دامنهاش وسیع و عرض عریض دارد بماند، ولی بر عکس، اگر اشخاص متعارف متوسط از طبقات ثانیه و ثالثه منصوب شوند اولاً، عادت به چاپیدن نکردهاند. ثانیاً، ضعف حشمت و نقض عظمت آنها طبعاً رادع[۱] از تعدی و مداخله در سایر ادارات است... مواجبشان هم خیلی کمتر است، همان اضافه مواجب بر عده قشون ساخلویی افزوده میشود.
عجالتاً گویا مانعی برای مصادر امور در اجرای این امر متصور نباشد، بلکه فعلاً مادامی که قوانین ادارات صادر نشده است لازمتر است، زیرا اگر بنا شود عجالتاً امورات بر حسب دماغ بگذرد، این طبقات تحصیلکرده بهتر دماغ خالی از نوابت رویه را دارا هستند. تا صلاح اولیای امور و اُمناءِ جمهور چه تقاضا فرمایند.
**پاورقیها:**
[۱] جمع لُجّه: میانه دریا
[۲] من و علی پدران این امت هستیم. عیون اخبار الرضا (ع)، ج ۲، ص ۸۶.
[۳] نساء، ۷۹: آنچه از بدی به تو میرسد از خود توست.
[۴] رعد، ۱۱: در حقیقت خدا حال قومی را تغییر نمیدهد تا آنان حال خود را تغییر دهند.
[۵] نجم، ۳۹: برای انسان بهرهای جز سعی و کوشش او نیست.
[۶] نجم، ۴۰: سعی او (انسان) به زودی دیده میشود (و به نتیجهاش میرسد).
[۷] آنچه خدا بخواهد میشود و هر آنچه را خدا نخواهد نمیشود.
[۸] رنگ نیلی که بانوان بر ابرو میکشند.
[۹] چنان که هست.
[۱۰] انعام، ۹: ما اگر پیامبر را فرشتهای قرار میدادیم، ناگزیر او را هم به صورت مردی میفرستادیم.
[۱۱] بذری که متعلق به بهشت است.
[۱۲] گناه آدم دلیل شد برای آبادانی زمین.
[۱۳] تضمین از شعر حافظ: پدرم روضه رضوان به دو گندم بفروخت ناخلف باشم اگر من به جویی نفروشم
[۱] وجود امام (عج) لطف است، تصرف امام (عج) لطفی دیگر و عدم تصرف او از جانب ماست. (قاعده لطف از شیخ طوسی).
[۲] نساء، ۷۹: هر چه از خوبیها به تو میرسد از جانب خداست.
[۳] این حدیث در اصول کافی به این شرح است: ... طوُبِی لِمَن اَجرَیتُ عَلی یَدَیه الخَیر (خوشا به حال کسی که نیکی را به دستش جاری ساخته).
[۴] کسی که شرّ عصبانیت، بیهوده گویی و ندانم کاری را نگه دارد، همه شر را نگه داشته است.
[۵] شکمپرستی
[۶] شهوت
[۷] لباس کهنه و ژنده، کذا فیالاصل.
[۸] دیگر
[۱] بدگویی، عیبجویی
[۲] من بر دشمن پست عبور میکنم. مرا دشنام میدهد، [اما با خود] میگویم مقصود او من نبودم.
[۳] هموار، راست و درست
[۴] برای به دست آوردن رضایت خداوند
[۵] همه جا در اصل: خورده
[۶] رشوه گرفتن، باج گرفتن
[۷] زوائد
[۸] جمع عاجز: ناتوانان، ضعیفان
[۹] کذا فیالاصل.
[۱۰] خواستهها
[۱۱] تک روی و جمع ناپذیری، متفاوتگویی
[۱۲] پُشتی، متکا
[۱۳] گردش
[۱] جمع مصر: شهرها، سرزمینها
[۲] گذشته، پیشین
[۳] تکهتکه شدن، تکهتکه کردن
[۴] قلم
[۵] تشریفات، زواید زندگی
[۶] سهلانگاری
[۷] کنارهگیری کردن
[۸] در اصل: چه
[۱] شمار
[۲] زنده
[۳] ناخوشایند، ناموزون
[۴] فرمانبردار، مطیع
[۵] جمع مولی: سروران، فرمانروایان
[۶] مردهشوی
[۷] در احوال و امور ما هر گونه که بخواهند تصرف میکنند. خداوند مثل چنین روزی را نشان آنها ندهد.
[۸] اعلی تا ادنی: افراد شریف تا افردون دون مرتبه
[۹] باد گلو
[۱۰] نماینده، وکیل، پیشکار
[۱۱] رئیس گمرکخانه بندری
[۱] سیاست
[۲] سنوات ماضیه: سالهای گذشته
[۳] بیاساس
[۴] لا و نعم: نه و آری
[۵] همه جا سه نقطه در اصل.
[۶] نگارش
[۷] کشنده
[۱] قوانین تحریر: آداب نویسندگی
[۲] پادگان، سربازخانه
[۳] عادت، مثل فطرت دوم است که سخت از بین میرود.
[۴] رستگاری، پیروزی
[۵] کذا فی الاصل
[۶] ترس، هراس
[۱] بازدارنده
[۲] کذا فی الاصل
[۳] یک کلمه ناخوانا
[۴] واژهای فرانسوی در اینجا به معنی قیام
[۵] کارآگاه، مأمور مخفی
[۶] قرارداد، قول و قرار گذاشتن
اطلاعات تکمیلی
زبان اصلی: فارسی
نوع کنش: بیانیه عمومی
کنشگران و ذینفعان
مخاطب کنش: حکومت
موضوعات و دستهبندیها
منبع
مکتوبات و بیانات سیاسی و اجتماعی علمای شیعه(جلد ۱ تا ۹)
محمدحسن رجبی (دوانی)