کنشگران / عالمان دینی

متن خلاصه هوش مصنوعی

این روایت به شرح وقایع تبریز در اوایل جمادی‌الاول ۱۳۲۶ قمری می‌پردازد، زمانی که خبر تخریب دارالشورای اعظم به تبریز رسید. مستبدین محلات شتربان و سرخاب، با حمایت ایلات و عشایر، در "انجمن اسلامیه" گرد آمدند و به مخالفت با احکام آیات عظام و آزار و اذیت مشروطه‌خواهان پرداختند. نویسنده که خود را فردی بی‌طرف و مصلح معرفی می‌کند، ابتدا در خانه خود گوشه‌نشین می‌شود، اما پس از مدتی برای کسب اطمینان به خانه مقتدرالدوله می‌رود. او از مقتدرالدوله می‌خواهد که از رئیس انجمن اسلامیه (حاجی میرزا حسن) درباره وضعیت خود استخبار کند. حاجی میرزا حسن در پاسخ، به نویسنده اطمینان می‌دهد که کسی با او کاری ندارد و می‌تواند با خیال راحت در خانه خود بماند. با این حال، نویسنده که پیشتر برای جلوگیری از درگیری‌های محلی، تفنگ‌هایی را به مجاهدین ششگلان و باغمیشه سپرده بود، به اتهام همکاری با مشروطه‌خواهان دستگیر و به انجمن اسلامیه برده می‌شود. در آنجا مورد توهین و تحقیر قرار می‌گیرد و اموالش غارت می‌شود. او در بالاخانه‌ای محبوس می‌شود که در معرض گلوله‌باران مجاهدین قرار دارد و دو ماه را در شرایط سخت و با بیماری سپری می‌کند. پس از ورود عین‌الدوله به تبریز، نویسنده به اردوگاه او منتقل می‌شود و در آنجا بی‌گناهی خود را اثبات می‌کند. شاهزاده به او اجازه می‌دهد به خانه بازگردد، اما نویسنده به دلیل قولی که به حاجی میرزا حسن داده بود، برای مدتی به باسمنج می‌رود. در نهایت، پس از مغلوبیت قشون دولتی و فرار مستبدین، نویسنده در ۲۴ رمضان‌المبارک با فراغت خاطر به شهر بازمی‌گردد.

متن کامل گزارش

بسم الله الرحمن الرحیم در اوایل شهر جمادی‌الاولی ۱۳۲۶ پس از آن که خبر تخریب دارالشورای اعظم به تبریز تلگراف شد، مستبدین محله شتربان[۲] و سرخاب[۳]، مثل حاجی میرمناف و حاجی میرمحمدعلی و حاجی ملا محمدزبیر و حاجی حسین‌قلی، برادر وکیل خائن ملت، حاجی محمد مشهور حریری و حاجی محمدابراهیم صراف و حاجی ابراهیم صراف، بعد از ورود حاجی میرزا حسن و حاجی میرزا کریم که هر دو فدایی و حلیف غاصب سلطنت بودند، با سر شعبه اشرار، یعنی سید هاشم مفسد اعظم در مجلس "انجمن اسلامیه"[۵] که فی‌الواقع و نفس‌الامر، سقیفه بنی ساعده[۶] و دارالندوه[۷] بوده است، جمع و بر مخالفت احکام آیات الله، تحالف[۸] و تبانی نموده و به امر استبدادیان از ایلات و عشایر قراجه‌داغ و شاهسون اردبیل و غیرهم که یوماً فیوماً ، فوج فوج برای قتل و غارت و آسر[۱۰] اهالی مظلوم تبریز وارد و در این دو محله و در باغ صاحب‌دیوان ساکن و اردو می‌زدند و به این جهت مختصر قوّتی در جانب استبداد حاصل گردید. پس آنگاه اَلواد[۱۱] و اشرار این دو محله، به زور پول و به طعنه و غارت، به تحریک مؤسسین اسلامیه، یعنی حاجی میرمناف صراف و حاجی محمدتقی وحاجی میرباقر صراف و حاجی حسینقلی حریری و میرهاشم و حاجی ملا محمد زبیر و امثال آنها و به فتوای عالِم‌نمایان معتکفین[۱۲] سقیفه مزبوره که عبارت از آن دو نفر سابقی، با تمام آل احمد مغانی و حاجی میرزا محسن و اخوانش طُراً[۱] و خرمقدسین محلات، کلاً، معاریف[۲] و مشاهیر مشروطه‌خواهان و جان‌نثاران طریق شریعت مطهره را گاهی هدف گلوله نموده و یا گرفته به خواری[۳] و مذلت در اسلامیه حبس می‌نمودند و از هرگونه اِضرار و ایذاء از خسارت زدن، از غارت کردن بیوتات و اِحراق[۵] دکاکین آنچه می‌توانستند، مضایقه نمی‌کردند. بیچاره فرقه محقه احرار[۶] به هر قِسم صدمات وارده متحمل و شاکر و صابر شده، منتظر فرج بودند؛ از آن جمله حقیر در کنج خانه خود نشسته، سر به گریبان حیرت مبهوت و متفکر بودم. روزی خبر دادند که دو نفر از اجانب حاجی میرزا حسن آقا [مجتهد] و حاجی میرزا محسن آقا [مجتهد][۷] از اسلامیه آمده‌اند، مطلبی و سفارشی از حضرات دادند؛ لهذا بیرون آمده تحقیق مطلب نمودم. جواب گفتند که: "حضراتِ آقایان، ما را فرستاده‌اند که با کمال توقیر و احترام بر شما برسانیم. از آنجایی که شما شخص محترم و رئیس طایفه و همیشه مصلح و بیطرف بوده و هستید، نهایت درجه محبت را در حق شما خصوصاً داریم. بهتر این است که چند روزی در خانه خود نشسته، در را بر روی خود بسته، از مراوده مردم کناره جسته، مداخله به هیج کار ننموده و ابدا با این اشرار که شهر را به هم زده‌اند، افت و خیز نکنید. البته احدی را به خانه خود راه ندهید." حقیر هم با کمال امتنان اطاعت نموده، از آنجا که علی‌الظاهر عاقبت‌الامر به نظرم وخیم می‌آمد، در کنج خانه نشسته و با احدی سر [و] کاری نداشتم، معذلک باز از حرکات وحشیانه مأمورین غِلاظ و شداد[۸] اسلامیه که آناً فاناً در حق احرار و مشروطه‌خواهان در تزاید، و پیچیدگی را به اعلی درجه رسانیده بودند، نهایت خوف و هراس[۹] را داشتیم. بالاخره به جهت تحصیل اطمینان بعد از دو روز به خانه مقتدرالدوله رفتم، در حالتی که سردسته‌های اَلواد شتربان و سرخاب و سرکردگان سواران عشایر و ایلات قراجه‌داغ و اردبیل و غیرهم در مجلس حاضر بودند. از آنجایی که مشارالیه سمت نایب‌الحکومگی را داشت، سر سلسله این دو محله و سرکردگان سواران، راپورت[۱۰] اقدامات خود را آورده و دستورالعمل لازمه و انعام و جوایز گرفته، می‌رفتند. و چون مشارالیه را، دستورالعمل، معتکفین از اسلامیه می‌دادند، لهذا او هم به همان قرار به حضرات تفنگچیان رهنمایی می‌کرد. من بیچاره بس که در امر خود متحیر و پریشان هواس بودم، شرح حالم را به مقتدرالدوله اظهار داشته و درخواست نمودم که پاکتی به رئیس مجلس اسلامیه نوشته و از اصل خیال حضرات و خصوصاً میل او در ماده[۱] بنده و از تکلیف حالیه‌ام از ایشان استخبار نماید که هرگاه جناب رئیس و علماءٍ سوء، صلاح می‌دانند به جهت حفظ نفس خود و اقتضای وقت اگر لازم است، خودم نیز پیش حضرات می‌روم و از ملاقات ایشان تَحاشی[۲] ندارم و هرچه بگویند اطاعت دارم. پس به همین مضمون پاکتی به حاجی میرزا حسن نوشته، فرستادیم. بعد از دو ساعت با خط نحس و نجس خودش در هامش مرسوله[۳]، جواب به این مضمون نوشته بود که: "اولا، از نداشتن کاغذ و پاکت چون که بازار بسته است، عذر می‌خواهم؛ ثانیاً، در اینجا هیچکس در خصوص شخص جناب شیخ‌الاسلام تکلمی نکرده و نمی‌کند، لهذا با کمال اطمینان در خانه خود بنشیند. احدی به او مزاحمت و کاری ندارد". و اگر از بعضی جهال و عوام‌الناس واهمه نمی‌کردم، می‌گفتم: "به اینجا تشریف بیاورید، ولی لازم نیست. از هر جهت آسوده و مطمئن باشید، و السلام." فلهذا، بنده هم در نهایت قوت قلب و اطمینان خاطر و اعتمادی که به قول و نوشته آقا داشتم، خاطر جمع گشته در خانه خود بودم. از آنجایی که از ابتدای بلوا، اهالی محله ششگلان و باغمیشه به هیچوجه داخل در این بلوا نبوده‌ایم، حتی چند دفعه از ریش سفیدان محله جمع و کراراً مجالس اصلاح ترتیب داده، در مساجد محله خودمان در اِسکات[۴] این بلوا مذاکره و شور نموده، متعدد هیأتی از معتبرین و اشراف محله ترتیب داده، هیأتی در خیابان و هیأتی دیگر به محله نوبر و هیأتی به شتربان روانه، رفع نزاع و دفع غائله مکرر نموده بودیم و بالخصوص خودم هم با هیأت مبعوثه[۵] به محله خیابان رفته در حالتی که عموم اهل محله خیابان در مسجد کریم خان جمع و مسلح بودند، پس حقیر در مسجد مزبور بالای منبر رفته، به هزاران زبان التجا و مردم را نصیحت و موعظه کرده، اسکاتشان نمودم، جز این که شاید این جنگ خانگی و دو تیرگی[۶] را در این موقع از مابین این دو محله که اغلب آنها الواد و اشرار و مفسد و مستبد بیدین و طرفداران دولت و مؤسسین مجلس افسادیه بودند و میان پانزده محله دیگر که همه مظلوم و مشروطه و عدالت‌خواه و طالب حقوق مغصوبه[۷] خویش، [رفع] نموده، غرضی نداشته باشیم. لهذا محض به جهت سد طُرُق[۸] اشرار و الواد محله سرخاب و شتربان - که علی‌الاتصال در صدد و خیال حمله و یورش بردن و شبیخون زدن به محله خیابان بودند و راه حمله و تهاجم آنها هم منحصر بود که باید از محله ششگلان و سیلاب بروند تا به خیابان تاخت و تاز نمایند - لابداً چهل قبضه تفنگ ورندل کوتاه قد با مقداری فشنگ به موجب قبض جناب رشیدالملک و امیر تومان و شاهزاده مقتدرالدوله از مباشرین ارگ گرفته، به اطلاع حقیر و حاجی ناصر حضرت و آقا میرزا باقر به مجاهدین ششگلان و باغمیشه تقسیم نموده بودند که از معابر محله ما، اشرار و متهاجمین سرخاب و شتربان را مانع شده، نگذارند تا به خیابان حمله‌ور شوند. این هم فی‌الحقیقه، محض به جهت خوف و رفع اتهام بود که خدای نکرده اهالی، خیابان و سایر محلات، همدستی و اتحاد ما را با اشرار این دو محله تصور نماید. پس قبوضات تفنگ‌های مزبور را به رسم امانت به بنده سپرده بودند و چون در اواخر شهر مزبور که قوه استبدادیان از هر جهت تکمیل شد، اشرار و الواد این دو محله به حکم عمامه‌داران اِفسادیه، [مشغول] به جمع‌آوری اسلحه از محلات ثلاثه شهر، یعنی ششگلان و باغمیشه و تکیه حیدر گردیدند، از آن جمله عبدالله بیک قراجه‌داغی مشهور به (شمر عبدالله) و محمدباقر نجار سیلابی که داخل به اداره فُستاق[۲] شده بودند با برخی از اشرار مأمور این خدمت بودند. پس حضرات به خانه حاجی ناصر حضرت هجوم آورده، به شدت و سختی تمام مطالبه همان چهل قبضه تفنگ را نمودند. پس چند قبضه از آنها را که مشارالیه به کسان خود داده بود، جمع و به حضرات تحویل نموده و بنده را هم سفارش داد که قبوضات را حاضر کنم تا مابقی را هم از مجاهدین تحصیل نموده، رد نماییم. لهذا چهار قبضه تفنگ که به جهت حفظ خانه خودم به کسان خود داده بودم، موجود بود، با قبوضات دیگر برداشته به خانه حاجی ناصر رفتم که جملتان چهارده قبضه تفنگ حاضر و به حضرات تحویل داده و قرار شد تا فردا تتمه تفنگ‌ها را از مجاهدین تحصیل نموده، رد نماییم. قبوضات هم در پیش حقیر بود و به خانه مراجعت نمودم. در بین راه، عبدالله بیک سابق‌الذکر غیر مرحوم، با برخی از اشرار شتربان و سرخاب که از خانه حاجی ناصر به طرف اسلامیه می‌رفتند به سرم هجوم آورده، از گریبانم گرفته و گفت: حکم مجتهد آقا است که شما را باید به اسلامیه ببرم. از آنجایی که در این موقع باریک با این وضع شهر و حالت تهور که در وی مشاهده نمودم، به جز اطاعت و تمکین علاجی نداشته و چاره‌ای ندیدم. پس به زبان حال آیه کریمه اِنّا لله وَ اِنّا اِلیهِ راجعوُنَ[۳] را ملتزم شدم. آنگاه دسته الواد یمین[۴] و یسار[۵] مرا گرفته، جمعی به جلو افتاده و برخی در قفا، بنده را در نهایت تحقیر و بی‌شرمی به انواع اهانت و خواری و با هر قِسم بی‌احترامی، از میان کوچه و بازار به عنف می‌بردند. خدا شاهد است که نمی‌توانم به تحریر آورم که چه‌ها کشیدم و چه‌ها شنیدم تا به حیاط اول اسلامیه واردم کردند. جمعیت بسیاری از الواد و اشرار این دو محله را مسلح دیدم که صحن و اطاق‌ها مملو از تفنگچیان شهری و مرندی و قراجه‌داغی بودند. در راهرو حیاط دویم، یک نفر مرد خرفت فرتوتی را که در زمره تماشاچیان ایستاده بود دیدم. چون مرا دید، پیش آمده، بعد از شماتت زیاد تفی هم به صورتم انداخته، آنچه لایق و شایسته آباء و اجدادش بود از لاطایلات مضایقه ننمود. پس داخل حیاط دویمی شده، دیدم حضرات عالِم نمایان و سایر مفسدین فی‌الارض را از مؤسسین آن مَفسَقه[۱] در اطاق‌ها مجتمع و خود صحن هم نیز مثل صحن اول پر از حشرات‌الارض و وحشیان قراجه‌داغ و از اشرار آن محله کلا مسلح و چند اطاق دیگر هم به نظرم رسید که مملو بود از چند شیوخ نهروان و خرمقدسین و مفتخوران ابلیسسیرتان شهر که ساکنین محلات و بیچاره اهل شهر و عوام‌الناس را فریفته و به خودشان گرویده می‌نمایند. و بالجمله چون از میان جمعیت به هزاران زحمت بنده را به آستانه اطاق مفتیان خونخوار و اباحه‌کنندگان اموال و اَعراض مسلمین و شکنندگان ظَهر[۲] سیدالمرسلین و جانشینان قاتل خامس آل‌عبا، یعنی شُریح بیدین، خَذَلَهُمُ اللَهُ تَعَالَی فِی الدّنیا وَ الدِّین[۳] رسانیدند، فاذا[۴] یکی از فساق، بنده را استقبال نموده، به مأمورین گفت که مجتهد آقا[۵] می‌فرماید هنوز موقع ورود محضر ما نیست ببریدش به اطاق دیگر تا محبس برایش معین شود. پس بنده را عودت دادند به اطاق دیگرم بردند. اول کسی که در آنجا دیده شد، یک نفر مجهولی[۶] از اشرار شتربان در کمال بی‌شرمی و جسارت پیش آمده، اولا، تفی به صورتم اندخته و گفت: ای بیدین و لامذهب بابی، خدا لعنت کند بر تو و بر مذهب تو، امیدوارم در همین جا به سزایت برسانند. پس بلافاصله چهار نفر از اخیار[۷] اشرار و مفسدین که مقدم آنها حاجی ملا محمد معروف به زبیر و با حاجی حسینقلی حریری و حاجی میرزا علی، برادر حاجی میرزا کریم و حبیب آقا، داماد حاجی میرزا حسن که پسر حاجی میرزا صادق است و آقا میر آقا، پسر سید، با حسین با سه نفر از برادرانش وارد شدند عموماً مسلح. قبل از همه اینها زبیر پیش آمده، چنین گفت: سلام علیکم آقای رئیس بلدیه. عجب فتنه‌ها برانگیخته، شهر را به هم زدید. بنده گفتم: تهمت به من نبندید، از شما قباحت دارد. پس در کمال درشتی و تندی گفت: تو بدبخت خبیث بودی که در اول امر پیش آمده، مجالس ترتیب دادید تا بلدیه را تشکیل و مرتب ساختی. ای بیدین لامذهب! البته تو را در عوض حاجی میرزا محمد آقا مرحوم، محض تشفّی[۸] قلب این حاجی میرزا علی آقا در همین جا می‌کشم و به خانه‌ات آتش می‌زنم تا شیخ سلیم[۹] بابی حظ نماید. پس با قوّت هرچه تمامتر دو دستی بر سرم زده و تفی هم به صورتم انداخته و آنچه شایسته خود و آباء و اجدادش بود در هتاکی و فحاشی مضایقه ننمود. آنگاه حاجی میرزا علی دویده با شعف تمام هر دو دست خود را به گردن زبیر حمایل نموده، از صورت و لب‌هایش بوسیده و گفت: والله برای من تشفی قلب نمی‌شود، مگر به کشتن این ناسید و بس. بعد از آن حاجی حسینقلی حریری جلو آمده چنین گفت: ای ناسید بدبخت و بیدین! تو و امثال تو با شیخ سلیم بابی لامذهب کارها را به اینجا رساندید. ان شاء الله پدرتان را آتش خواهیم زد. غیر از اینها چه‌ها گفت، نمی‌توانم عرض کنم، زیرا که قلم از تحریرش شرم دارد (مسلمان نشنود، کافر نبیند). خداوند به عصمت جده‌ام صدیقه طاهره، سلام الله تعالی علیها به زودی انتقام مرا از ساکنین اسلامیه عموماً، و از همین اشخاص هتاک و فحاش خصوصاً بگیرد. بحمد الله و آله المظلومین. پس حاجی میرزا علی نزدیک آمد، به عنف تمام دست به بغلم برده از کاغذ و پاکت هرچه در جیب و بغل داشتم با کیف کاغذ که بعضی اسناد و قبوضات تفنگ‌های سابق‌الذکر هم در آن بوده است، بیرون آورده، با سرور تمام پیش عمویش حاجی میرزا حسن برد. بعد از آن زبیر فرمان داد که جیب‌ها و کمر و بغلم را به دقت جستجو کنند، از اسلحه و آلت حربیه هر چه دارم ضبط نمایند. پس مشهدی میر آقا سبقت کرده به دقت هرچه تمامتر جمیع خُلل و فُرَج[۱] لباس‌های مرا بگردید. قریب ده تومان پول سفید و کاغذ و سیاه، هرقدر نقدیه داشتم، أخذ و دریافت نمود. پس از آن ساعت طلای بسیار خوب و بزرگی داشتم، از بلغم بیرون آورده حتی انگشتر مرا از انگشتم و با چاقوی خوب راجز[۲] از جیبم درآورده، به این تفتیش قانع نشده، کمر مرا باز نموده، به دقت بند شوارم را هم تجسس نمود! پس از همه اینها بنده را حاجی ملا زبیر به آقا میر آقای ناظم مزبور تحویل داده، در حفظ و حراستم تأکیدات بلیغه نموده از پیش بنده اِزاله[۳] شدند. درهمین حال که می‌خواستم نفسی تازه کنم، فاذاً حبیب آقا (که می‌شناسیم) مجدداً وارد و دهان گشوده و چشم از عالَم آخرت پوشیده - با آن که خواهرش عروس ما و در خانه خواهرم است - بدون ملاحظه قرابت و بدون شرم از خدا و رسول، به اقتضای جبلّت[۴] و فطرت اصلیه‌اش که عبارت است از عداوت فطریه آل احمد مغانی با آل محمد (ص) و اهل بیت طاهره، هر قدر توانست و هرچه می‌دانست که لایق خود و سزاوار خانواده اش بود، از هر قِسم لاطایلات و هرزگی فروگذار نشده. حقیر به تمام آنچه می‌گفت، متحمل و متشکر بودم. در این بین به خیالم افتاد پاکت جوابیه حاجی میرزا حسن که به خط نحس و نجس خود در هامش[۵] کاغذ مقتدرالدوله نوشته و اطمینان داده بود که حقیر به آسودگی و خاطر جمعی در خانه‌ام نشسته، ابدأ هیچکس به حقیر متعرض نخواهد شد، فی‌الحال شخصی حسن مهربانی که او هم از جمله مُستَهزئین[۱] و شماتت‌کنندگان به بنده و از معتکفین اسلامیه بود، به نظر رسید. به هزار التماس وی را به نزد حاجی میرزا حسن روانه و پیغامی فرستادم که از قول من به شخص جناب مجتهد بگویید: "به موجب نوشته خودت من که از هر جهت بیطرف بوده و بی‌تقصیر هستم و مطمئناً در کنج خانه خود نشسته و در خانه‌ام را به روی خود بسته بودم. با این که قبل از وقت اذن و اجازه، ورود به محضر شما را هم استدعا کرده بودم، پس به چه تقصیر مرا به چنین فضیحت گرفتار و احترام مرا و خانواده‌ام را برده، این همه اهانتم نمودید؟ هرگز خداوند قهار به این عمل شما راضی نخواهد بود. نه سزاوار شما بود که مرا خواب خرگوشی داده، به افتضاحم گرفتار کنید." جوابی که از شیخ حسن برایم فرستاده بود، این است: "چون مقتضای وقت و تقاضای مصلحت حالیه این بود، می‌بایست چنین بشود. لهذا لازم است که یک چندی در اینجا بمایند، و الا شیخ‌الاسلام هرگز جرمی و تقصیری ندارد. انتهی." البته تناقض این کلام را با مضمون جواب سابقی آقا را هر ذی‌عقل و شعور ملاحظه خواهند نمود. و بالجمله تا دو ساعت به غروب مانده، مبتلای هر قبیل عذاب‌های روحانی بودم. الواد و اشرار و تفنگچیان این دو محله، فوج فوج در کمال بی‌شرمی، بنده را استهزا و شماتت نموده، گاهی تمسخر و گاهی با آلات ناریه[۲] تهدید و به یکدیگرم ارایه نموده، مژده می‌دادند که این است آن که در عوض حاجی میرزا محمد آقا آورده‌اند، به قصاص او این سید را خواهیم کشت. پس از آن که محبس مخصوص برایم معین نمودند، و آن محبس عبارت بود از یک بالاخانه بسیار مرتفع و مشرف به محله نوبر و خصوصاً به ارگ که با تمام محوطه‌اش از آنجا واضح و نمایان بود، محض به جهت اتلاف[۳] بنده که در ذیل معلوم خواهد شد، بنده را به آنجا بردند و از تفنگچیان مخصوص یک نفر قراول[۴] به سرپله‌ها گماشتند که ابداً احدی را نگذارد به نزد بنده بیاید. و از طلیعه صبح تا مغرب از سنگرهای محلات مقابل مجاهدین هر آنچه از توپ و تفنگ که به جانب دشمن انسانیت خالی می‌شد، لابد بالای سر بنده محبوس گلوله تفنگ‌های پنج تیر و توپ‌های شراپنیل با غرش هولناک و صدای مهیب رد می‌شد و یا به مراتب فوقانی آن مَفسَقه برخورده، می‌ترکید؛ چنانچه در این مدت دو ماه که حقیر در آنجا محبوس بودم، هشت گلوله پنج تیر از ارگ و سایر سنگرهای مجاهدین داخل محبسم شده، بی‌اختیار از جای خود جست و خیز نموده خیلی متوحش و هراسان می‌شدم[۵]. حتی یک دفعه هم گلوله توپ شرپنیل از سنگر ارگ با غرش تمام آمده، بالای صحن آن مفسقه در مقابل محبس بنده ترکیده، گلوله مثل تگرگ به در و دیوار خورده و به اطراف پخش گردید. چنان وحشت و دهشتی بر قلوب عمامه‌داران اسلامیه مستولی و جاگیر شد که از هیبت آن فی‌الحال حاجی میرزا حسن به مرض اسهال شدید مبتلا گشته، چند روز به عجله و سرعت تمام از صبح تا شام به جانب مستراح دویده ما فی‌البطن خود را به ارواح استبدادیان نثار و خبث باطن خود را هم ابراز و انتشار نمود! خلاصه، بنده در اَسوَءِ[۱] حال در بالاخانه مزبور موصوف و مکان منحوس، محبوس بودم و میرحسین نام - برادر دویمی میر آقای ناظم مزبور را که بسیار مرد شقی و قسی‌القلب و از مستبدین بیدین صحیح‌النسب خدانشناس سفاک و بی‌باک و از مستهزئین هتاک و فتّاک[۲] بود - مراقب و پاسبانم مقرر داشته بودند که از هر قِسم اهانت و شماتت آنها می‌توانست در خصوص بنده کوتاهی نکرده، به فعل می‌آورد و در تمام بیست و چهار ساعت، این خبیث سوهان روحم بوده، عذابم می‌نمود و قدغن اکید هم کرده بودند که هیچکس به پیش بنده اذن دخول نداشت. مدت دو ماه تمام در همین منوال مبتلا به عذاب اسیری و از حیات خود مأیوس و در مآل کارم متحیر و به تقدیرات الهی صابر و شاکر بودم. مقرر شده بود روزها غذا برایم می‌آوردند. سید حسین مومی الیه[۳] در غذا شریک و سهیم بود، ولی شب‌ها را وقت شام به اطاق تحتانی - مخصوص کشیک‌چیان و تفنگ‌چیان در سر سفره حضرات که بیست نفر بودند - مجبوراً احضارم می‌نمودند. عوض شام چه رَطب و یابس[۴] شنیده و چه‌ها از حرکات وحشیانه از ایشان می‌دیدم و به چه زحمت و مرارت به توهینات و تمسخر و خواری که در محضر آنها به من وارد می‌شد، متحمل بوده، صبر و شکر نموده، از ته دل می‌نالیدم. خدایم داناست زبان من از بیانش عاجز است، حتی اغلب شب‌ها جمیع از ایشان در حالت مستی وارد و در سر سفره شام، عربده‌کنان به بنده پیچیدگی می‌کردند. قادر متعال در آن جمع اشرار و محضر فُجّار[۵] در آن گیر و دار و با آن خیال که حضرات درباره بنده داشتند، در آن موقع باریک و خطرناک چگونه مرا نگهداری فرموده از شر اشرار نجاتم داد، نمی‌دانم. عقلم قاصر است، ولی همین‌قدر دانستم که قدرت کامله ذات باری، مرا از آن مهلکه هولناک نجات داده، حیات جدیدم بخشید و بس. باری از روز ورود من به آنجا نایره حرب[۶] مابین مجاهدین و قشون دولتی و استبدادیان اهالی این دو محله که با هم متفق شده بودند، آنا و فاناً مشتعل و در تزاید بوده، گلوله توپ و تفنگ و بمب، مثل تگرگ از هر طرف می‌بارید. فی‌الحقیقه شهر یکپارچه کوه آتش‌فشان شده بود. پس از چند روزی در حالتی که با کمال نومیدی در محبس نشسته و سر به گریبان فکرت بودم، فاذا پنج نفر از سواران قراجه‌داغ مسلح و به تحقیر هرچه تمامتر وارد و بی‌ادبانه نشستند. جوانی از ایشان که سام خوان[۱] اش می‌نامیدند، بنده را مخاطب نمود، گفت: شیخ‌الاسلام شمایید؟ گفتم: منم. گفت: ستارخان پنج نفر از سواران من گرفته و اسیر برده است. اگر امروز آنها را از وی مسترد و از حبس او نجات ندهی یقین بدان شما را در عوض آنها خواهیم کشت. بنده گفتم: اِنّا لله وَ اِنّا إِلَیهِ راجعُونَ. بنده که در اینجا اسیر و محبوسم، کاری از من برنمی‌آید. گفت هرگز عذر از شما قبول نمی‌کنم، زیرا که اگر دو کلمه کاغذ از شما به ستارخان برسد، خلاص و رهایی می‌شود. بردار چیزی به ستارخان بنویس، البته آنها را آزاد خواهد نمود و خودم کاغذ شما را به وی می‌رسانم. گفتم: کاغذ پاکت ندارم. گفت: هر دو را با قلمدان برایت حاضر می‌کنم. پس برخاسته رفت تا اسباب تحریر حاضر نماید. رفقایش هم از دنبالش بیرون رفتند، هنوز هم می‌روند، ولی ندانستم که آیا آنها را از چنگ مجاهدین نجات دادند یا نه، ولی من از چنگ آنها خلاص شدم. خلاصه از تَوارُد[۲] صدماتی که آناً فاناً به وجود من وارد می‌کردند، مزاجم علیل و جانم منقلب گشته، بیست روز علی‌التوالی[۳] به شدت مریض سخت و بستری شدم. بالاخره مرضم منجر به تب نوبه شده، از پا افتادم. به هزار عجز و التماس حضرات را راضی نمودم که اذن بدهند آقا میرزا علی اشرف آمده حالت مرا ملاحظه نموده، هم وصایای مرا بشنود، زیرا که به کلی از حیات خود مأیوس بودم، لهذا علی‌اکبر نامی را که از جمله مستحفظین بنده بود به خانه فرستادم. بعد از ساعتی آقا میرزا علی اشرف بعد از تحصیل اذن[۴] جدید از عالِم نمایان مجمع‌الفاسقین، به صحابت[۵] مشهدی میر آقای مزبور که می‌شناسیم آمده، دستورالعمل لازم با چند بسته گِنه‌گِنه‌ام داده، وداعش نمودم. از آنجاییکه اجل حتمی هنوز نرسیده بود، کم کم مزاجم به حال آمده بهبودی برایم حاصل شد. پس از آن عین‌الدوله با سواران شاهسون و افواج قزوین با توپخانه و قورخانه زیاد وارد باغ صاحب‌دیوان گردید. با فرح و سرور تمام حضرات مفسدین راپورت شهر با صورت محبوسین را که از آن جمله یکی گردون است، به اردو فرستادند. فردای همان روز از رئیس قشون، ورقه احضاریه محبوسین عموماً، و بنده را خصوصاً فرستاده بودند؛ لهذا حاجی میرزا حسن بنده را به شجاع نظام تحویل داده او هم به صحابت حشمت‌لشکر مرندی با چند سوار دیگر روانه اردویم نمود. از قرار تحقیق حاجی میرزا حسن سفارشات اکیده هم در خصوص تَحبیس[۶] و تبعید حقیر از تبریز به عین‌الدوله نوشته و اهمیت داده بوده است و ضمناً مِن باب احتیاط، سفارش هم به حقیر کرده بود که اگر عین‌الدوله احیانآ بنده را بی‌تقصیر دیده آزادم نماید، نباید به شهر برگردم که مجددأ محبوس خواهم بود، بلکه اقلا دو ماه خارج از شهر به سر برم. پس دو ساعت به ظهر مانده، به اردو وارد و در خیمه میرزا علی اشرف خان امیر معزز پیاده شدم. از آنجایی که از زمان امیر نظام مرحوم و بعد از آن هم با خود او سابقه دوستی داشتم، لهذا کمال توقیر و احترامم نموده، تا ظهر از تفصیل گرفتاریم و وضع شهر لازمه تحقیقات را به عمل آورد. بعد از صرف ناهار، از جانب شاهزاده احضارم نمودند. پس با مشارالیه به چادر حکومت رفتیم. در حالتی که جمعی از آقایان شهر و رؤسای اردو از قبیل سپهدار اعظم و غیره از سرکردگان دیگرکه بنده نمی‌شناختمشان و برخی از مستبدین و اعیان شهر از قبیل سید هاشم [دوه‌چی] و رشیدالملک و مقتدرالدوله و اقبال‌لشکر و غیرهم، هم بودند. پس از اظهار عطوفت بسیار، شرحی از والد ماجد مرحومم، حاجی شیخ‌الاسلام مبرور اعلی الله مقامه و درجته، به سپهدار اعظم و سایرین تعریف و توصیف نمودند و سؤالات چندی از بنده نمود، واز آن جمله پرسید: علت این که شما را در اسلامیه حبس کرده بودند چه بوده است؟ عرض کردم که: "حقیر جرمی و خلافی در خود نمی‌دانم، جز این که از ابتدای این غایله همیشه در اصلاح ذات‌البین و اسکات شورش جد و جهد می‌کردم، حتی این حضرات که تشریف دارند در شهر بودند، می‌دانند که حقیر مکرر در مسجد محله ششگلان مجلس اصلاح ترتیب داده و با اکابر[۲] اهل محله خواستیم که شاید این جنگ خانگی و نزاع را از میان محلات شهر بتوانیم، برداریم. اینک جناب آقا سید هاشم و سایرین هم حاضرند اگر خلافی و یا تقصیری داشته باشم، البته مطلع خواهند بود، عرض نمایند." حضرات با آقا سید هاشم عموماً هم آوازه شده عرض نمودند که تمام اهل شهر و ما هم می‌دانیم، ابدا تقصیری و خلافی در شخص شیخ‌الاسلام ندیده و چیزی نشنیده و نمی‌دانیم، سهل است که جناب ایشان همواره در خیرخواهی عموم و اصلاح ذات‌البین همیشه جاهد و ساعی بوده است. پس شاهزاده متعجبانه گفت: آخر باید چیزی بوده باشد، البته بی‌همه چیز نخواهد شد. بنده گفتم: "آنچه به نظرم می‌آید، همانا وصلتی است که چهار سال قبل از این با جناب آقا شیخ سلیم اتفاق افتاده، بدبختانه مشارالیه به حکم قضا و قدر داماد بنده واقع شده است. از آنجایی که او هم از ابتدای امر با جناب آقا میرهاشم حاضر، از جمله مؤسسین و سرخیل[۳] جماعت متحصنین قونسولخانه بود، وبال ذمه بنده گردیده است. غیر از این تقصیری و جرمی به خیال حقیر نمی‌رسد" پس شاهزاده بعد از آن که سر خود را حرکت داده تبسمی نمود، آنگاه روی به سپهدار کرده گفت: "شیخ‌الاسلام راست می‌گوید. علت حبسش باید همین بوده باشد". پس به بنده گفت: "معلوم است شما ابداً تقصیر نداشته‌اید، بی‌جهت به شما متعرض[۴] شده‌اند. بروید و به خانه خودتان تشریف ببرید و با کمال اطمینان آسوده شوید. کسی حق تعرض به شما ندارد." پس متوجه به دبیرالسلطنه شده و گفت: "جناب دبیرالسلطنه! این هم شیخ‌الاسلام شما که ابداً تقصیری نداشته است. گفتم به آسودگی به خانه‌اش تشریف ببرد و شما هم که گوش مرا کر کرده بودید آسوده شوید." پس شاهزاده برخاست، ما هم پا شدیم و حقیر با جناب دبیرالسلطنه به چادر امیرمعزز برگشتیم. طرف مغرب بود و از خانه خیلی نگران بودم. اقبال‌لشکر هم به شهر می‌رفت. بامداد دو کلمه استخلاص خود را نوشتم که اهالی محله خیابان را لازم دیدم از نگرانی خلاصی داده و به خانه حقیر هم خبر حیات مرا برساند. آنگاه از امیر معزز مال سواری برای خود با دو نفر سوار خواهش نمودم که به شهرم برسانند. مشارالیه خیلی اصرار داشت که وقت تنگ است شب را بمانم نروم. گفتم دو ماه است از اولاد و اطفالم بی‌خبر و نگرانم، ماندنم در اینجا جایز نیست. پس اسب سواری با دو نفر سوار آوردند. دو ساعت از شب گذشته بود، وارد خانه شده به دیدار نوردیدگانم مسرور و شکر الهی را به جای آوردم و علاوه بر غرضی که در نظرم داشتم، به هر نفری از سواران دو تومان انعام داده، شب را در خانه جایشان دادم. قبل از طلوع آفتاب مجدداً سوار و به طرف اردو روانه و در خیمه امیرمعزز پیاده شدم. مشارالیه علت مراجعت مرا پرسید. گفتم: "چون حاجی میرزا حسن از بنده قول گرفته است که یک چندی بعد از استخلاص از اسارت به شهر نروم، لهذا در این موقع، بودن خود را در شهر صلاح ندانستم و آمدم که از شاهزاده استیذان نمایم تا یک دوماه در باسمنج اقامت کنم". پس بعد از صرف ناهار با مشارالیه به حضور رفته، تفصیل را گفتم، شاهزاده در جوابم گفت: "به میل خودت اگر در اینجا هم بمانی عیب ندارد." حقیر گفتم: از اردو هم کنار شوم، بهتر است. پس با دبیرالسلطنه که به باسمنج می‌رفت به درشکه نشسته روانه شدیم. اهل بیت را هم از شهر حرکت داده دو ماه تمام در باسمنج اقامت نمودم. و چون در ۱۸ ماه رمضان که خبر مغلوبیت قشون دولتی و تفرق استبدادیان و تخریب اسلامیه و انهزام عالِم‌نمایان و مفسدین این دو محله از قبیل سید هاشم و حاجی میرمناف و حاجی ابراهیم و سایر الواد از خوف احرار و خبر فرار سواران شاهسون با رحیم خان و شجاع‌نظام و غیرهم و وصول مَقدم آنها به باسمنج و قزلجه میدان، و شیاع[۱] تفریق اردو از ترس یورش و حمله مجاهدین شیردل و رسیدن اهل اردو، افتان و خیزان و استیلای مجاهدین با همت، به دو محله مخالف در باسمنج ظاهر گردید، پس تنها حقیر که طالب حق و در آنجا فی‌الحقیقه غریب از هر جهت مظلوم بودم در ۲۴ رمضان‌المبارک به فراغت خاطرم عازم شهر شدم. **پاورقی‌ها:** [۱] تاریخ درست آن ۲۳ جمادی‌الاول ۱۳۲۶ ق است. [۲] و [۳] از محلات تبریز. [۴] هم پیمان. [۵] انجمن اسلامیه، انجمنی که به ریاست میرهاشم دوه‌چی و به منظور مبارزه با مشروطه‌خواهان در تبریز تشکیل شد. [۶] نام محلی سرپوشیده و مسقف در مدینه متعلق به قبیله بنی‌ساعده، این محل به این دلیل میان مسلمانان مشهور شد که پس از درگذشت پیامبر اکرم (ص)، عده‌ای از اصحاب ایشان، در آن محل گرد آمدند و ابوبکر را به جانشینی پیامبر انتخاب کردند. [۷] دارالندوه، یا مجلس شورای مکه، خانه‌ای که در کنار خانه کعبه و محل مشورت‌های مهم سران قریش علیه پیامبر اکرم (ص) بود. [۸] هم پیمان شدن. [۹] یوماً فیوماً: روز به روز. [۱۰] اسارت. [۱۱] الواط. [۱۲] افراد مقیم. [۱] به تمامی. [۲] افراد شناخته شده. در اصل: معارف. [۳] همه جا در اصل: خاری. [۴] زیان رساندن. [۵] سوزاندن. [۶] منظور، از فرقه محقه احرار، آزادیخواهان و مشروطه‌خواهان است. [۷] دو تن از برجسته‌ترین علمای مخالف مشروطه تبریز که برادر نیز بودند. [۸] غلاظ و شداد: تندخوی خشن و سنگدل. [۹] در اصل: حراس. [۱۰] واژه انگلیسی گزارش. [۱] موضوع. [۲] انکار کردن. [۳] نامه. [۴] ساکت کردن. [۵] انتخاب شده. [۶] دو دستگی. [۷] به زور گرفته شده، در اصل: مغضوبه. [۸] سد طریق: بستن راه‌ها. [۱] ماه. [۲] جمع فاسق: تبهکاران. [۳] بقره، ۱۵۶: همانا ما از آن خداییم و به سوی او باز می‌گردیم. [۴] راست. [۵] چپ. [۱] محل گناه و بدکاری، منظور، انجمن اسلامیه است. [۲] پشت. [۳] خداوند متعال، آنها را در دنیا و آخرت، خوار و رسوا سازد. [۴] پس از آن هنگام. [۵] منظور، میرزا حسن مجتهد تبریزی است. [۶] ناشناس. [۷] جمع خیّر: نیکوکاران. [۸] آرامش دادن. [۹] از روحانیون مشروطه‌خواه معروف تبریز و داماد نگارنده رساله. [۱] منافذ. [۲] کارخانه‌ای فرنگی که چاقوهای مرغوب می‌ساخت. [۳] در اینجا به معنی ناپدید شدن. [۴] ذات. [۵] در اصل: حامش. [۱] مسخره کنندگان. [۲] الات ناریه: سلاح‌های آتشین. [۳] از میان بردن. [۴] نگهبان. [۵] در اصل: می‌شدیم. [۱] بدترین. [۲] افراد بی‌باک و جسور. [۳] نامبرده. [۴] رطب و یابس: سخنان ضد و نقیض. [۵] جمع فاجر: گنهکاران، تبهکاران. [۶] نائره حرب: شعله جنگ. [۱] در اصل: سام خانش. [۲] پی در پی. [۳] پیوسته. [۴] تحصیل اذن: اجازه گرفتن. [۵] همراهی. [۶] زندانی کردن. [۱] در اصل: دانستم. [۲] جمع اکبر: بزرگان. [۳] سردسته. [۴] در اصل: معترض. [۱] شایع شدن.

اطلاعات تکمیلی

محل وقوع: تبریز (استان آذربایجان شرقی)
زبان اصلی: فارسی
نوع کنش: گزارش نویسی

کنشگران و ذینفعان

موضوعات و دسته‌بندی‌ها

منبع

مکتوبات و بیانات سیاسی و اجتماعی علمای شیعه(جلد ۱ تا ۹)
محمدحسن رجبی (دوانی)