کنشگران / عالمان دینی
متن خلاصه هوش مصنوعی
متن با توصیف وضعیت رنجآور نویسنده و مردم آغاز میشود که ناشی از ظلم و ستم است و چاره را در عرض حال به پادشاه میبیند. در ادامه، با استناد به صفات الهی و رحمت واسعه خداوند، پادشاه را به مهربانی، عدالت و مراقبت از رعایا فرامیخواند و او را به تشبه به اخلاق الهی توصیه میکند. با ذکر داستان حضرت یونس (ع) و رحمت خداوند بر بندگان، بر لزوم مدارا و عدم شتاب در عذاب تأکید میشود. سپس، با رد این توهم که پادشاهی صرفاً تقدیر الهی است و پادشاه در قبال اعمال خود مسئول نیست، به دو قسم پادشاهی (استحقاق و امتحان) اشاره میکند و مسئولیت پادشاه در قبال بندگان را یادآور میشود. در پایان، نقش علما در حفظ دین و دنیای مردم را بیان کرده و از خداوند میخواهد که پادشاه را بر مردم مهربان کند، دولت او را پایدار سازد و او را در مسیر عدالت و عفو یاری دهد.
متن کامل گزارش
در این دو سه سال، که عمر بیحاصل قریب به پنجاه سال رسیده که جناب سیدالبرایا صلیالله علیه و آله فرموده که بعد [از] اتمام آن، مبدء مُعتَرَک مَنایا است (یعنی اول معرکة مرگهاست) و در این وقت نوحه بر خود زدن، از همه چیز لازمتر و بر عمر رفته و بلاهای آینده خود، گریه بیشتر باید کرد. در هر دَم، زاغانِ مصیبت و محنت از هر سو در این خرابه برگردم جمع و همه در دور من پروانهوار و من در میانه میسوزم چون شمع. منگاهی با نوحه آنها دمساز و آنها بعد از یأس از من و بخت خود در پرواز؛ و گاهی در فکر عاقبتکار خود گریان و در عجز چاره این مصائب، سرگردان. یکی فریاد میکرد از خرابی آشیان [۲] و دیگری خبر میدهد از مقتول شدن جوجگان [۳] و جمعی شیون داشتند از نَهْب [۴] اثاث و اموال، و فوجی چهره میخراشیدند از هَتْک ناموس و اَسرِ عِیال [۷]. بعد از تفکر بسیار چاره را منحصر دید در عَرْضِ حال به سایة بلندپایة شهباز بیهمال [۸] و همای همت و اقبال؛ چراکه صغوه [۱۰]های شکسته بال گرفتارانِ عقاب انتقام جناب شدیدالعقاب [۱۱] را جز چنگال شهباز سایه تفضّل رژوف وهاب [۱۲]، رهایی نمیتواند بخشید و آتش بوته امتحان را به غیر آب بارانٍ رحمةالله، خاموش نمیتواند کرد. بالضرورة چند کلمه به عرض اعلی میرسد:
[...] چنانکه از عمده آثار شاه شاهان [۱۳] در صفات افعال، بسط موائد [۱۴] و نوائل [۱۵] و دلجویی، ارباب حوائج و مسائل [۱۶]، و گشادن درهای خزائنِ رحمت و خواندن فقرا و ضعفا بر بساط رآفت، و نعمت و مراقبت احوال بندگان در آشکارا و نهان، و محافظت آنها در خواب و بیداری در مهد امن و امان است، باید که سایه آن شاه [۱۷]، آغنی [۱۸] پادشاه انسان، نیز گردی از آن کوی را اکلیل [۱۹] فرق عزّت، و پرتوی از آن نور را، تاج تارک رفعت [۲۰] نموده در امتثال امر تَشَبَّهوا بِاللهِ وَ تَخَلَفُوا بِاخلاقِ اللهِ اگرچه شبانه محتاج به خواب، و مضطَرّ [۲] به حراست و محافظت اصحاب باشد و به این سبب از رفع حوائج محتاجین، برکنار و از انجاح [۳] مطالب ایشان در اعتذار [۴] باشد، لااقل روزانه به قدر مقدور در پینه کردن پارههای آنها و در گشادن بستههای آنها، مافوق مهر پدری به کار برده تا از سایر بنی نوع، ممتاز و به خَلعت با فَرّ و دولت ظِلّ اللهی سرافراز باشد. و هر ضعیف دل را که سَطَوَت قهرمانی، مانع و خوف و هیبت سلطانی، رادع [۷] از عرض مطلب باشد، به تعیین وسائط [۸]، از مقرّبان و شافعین [۹]، دستگیر و چارهپذیر باشد. پس ناچار باید مقربان درگاه و امینان رأفت إنتباه [۱۰]، به رأفت و مرحمت خاقانی، مُستَمال [۱۱] و مطمئن و از اشتعال نوائِر [۱۲] غضب سلطانی در مقام مؤاخذه و عِتاب [۱۳]، ایمن باشند تا در وساطت عَرض مطالب، کوتاهی نورزند؛ و این جرأت ایشان را حاصل نمیشود الا به رخصت [۱۴] سلطان [...]. بلکه چنانکه شاه شاهان [۱۵]، بندگان ضعیف را رخصت داده که در هر حال از او مطلب خواهند و خُرد و بزرگ را چنان رویگرم نموده که در شب و روز و خلوت و جمعیت [۱۶]، در بساط مسألت [۱۷] او فراهم آیند و حتی نَمَکِ آش را ازو جویند، سایة آن رفیعالشّأن [۱۸] نیز باید به وساطت پرتو آن نور، نمکی از این مقامات وانماید [...].
در حدیث استکه آن حضرت [۱۹] در سن سی سالگی بر قوم خود مبعوث شد و در مدت سی و سه سال دعوت کرد قوم را به راه حق، و هیچکس ایمان به او نیاورد الا دو کس از قوم او. پس دلتنگ و بیتاب شد و به درگاه ربالارباب [۲۰] و مالک الرّقاب [۲۱] به شکایت رفت و بعد از شکایت نافرمانی، و مخالفت ایشان، از حق تعالی خواست که عذاب بر ایشان فرستد. پس خداوند رحمن و رژوف مهربان، وحی فرستاد به آن حضرت که در میان اینها حَمْل [۲۲] در رَجِمْ هست و طفل هست، و مرد پیر هست و زن ضعیفه هست و کمعقل نادان هست و من حَکم بسیار عادلم و رحمت من پیشی گرفته است غضب مرا. کوچکان را به گناه بزرگان عذاب نمیکنم و ایشان -ای یونس - بندگان مناند و مخلوق مناند، و دوست میدارم که با آنها مدارا کنم و ملایمت کنم و انتظار توبه ایشان را بِکَشم. و من ترا فرستادم که محافظت آنها بکنی و بر ایشان عطوف و مهربان باشی و از برای ایشان مثل طبیبی باشی که بیمار را دوا کند. پس تو دلتنگ شدی و با ایشان به نرمی و مدارا سلوک نکردی و به ایشان سیاست [۲] پیغمبرانه نکردی و چون بیتاب شدی از من عذاب خواستی برای ایشان. بنده من، نوح از تو صبرش بیشتر بود و صحبت او با قومش بهتر بود. پس چونکار او به نهایت رسید و به غضب آمد از ایشان به سبب مخالفت من، من هم به غضب آمدم از برای او و چون نفرینکرد بر قوم، من دعای او را مستجاب کردم.
پس یونس باز اصرار کرد و گفت: خدایا، من بر ایشان به غضب آمدم به سبب آنکه مخالفت تو کردند و من هرگز بر ایشان مهربان نمیشوم، پس بفرست بر ایشان عذاب خود را. باز جناب وهّاب [۳] بخشایند: مهربان فرمود: ای یونس، اینها صد هزار نفر یا بیشترند از خلق من. آباد میکنند بلاد مرا، میزایند بندگان مرا، و من دوست میدارم که با ایشان مدارا کنم. و باز یونس اصرار کرد تا حقتعالی، وعده عذاب در روز چهارشنبه وسط ماه داد و بعد از آن یونس از میان آنها بیرون رفت و یکی از آن دو نفر مؤمن که روبیل نام داشت در میان آنها آمد و آنها را ترسانید از عذاب. پس در حین ظهور عذاب، همگی مجتمع شدند و دعا و استغاثه [۴] و بازگشت کردند و نجات یافتند و یونس هم اختیار سفر دریا کرد و به ازای آن بیتابی، طعمه ماهی شد. و بیان آن حکایتها طولی دارد که این جا مقام آنها نیست.
حاصل مدعا آن که هرگاه پادشاه زمین و آسمان و خالق جمیع روحانیون و جسمانیان اینقدر نسبت به بندگان مهربان باشد که کفّار معانِدین [۵] و فُجّار جاجِدین [۶] را به این نَهْج [۷]، مدارا و رأفت و رِفْق [۸] با ایشان خواهد سلوک شود، معلوم که به مسلمانان و شیعیان از امت پیغمبر آخرالزّمان (صلی، الله علیه و آله) چقدر مهربان خواهد بود. و احادیثی که در بیان محبت جناب اقدس الهی نسبت به مؤمنان و مهربانتر بودن بر ایشان از پدر و مادر مهربان وارد شده از حدّ إحصا [۹] بیرون است و البته به نظر شریف رسیده خواهد بود.
پس پادشاه زمانکه سایه پادشاهان است باید نیز طریق رأفت و مهربانی و مدارا و خطاگذرانی [۱۰] را پیشه نموده، چون خداوند عالَم، او را وکیل و صاحب اختیار عِیال [۱۱] خود کرده و آنها را به او سپرده، در محافظت ایشان و معالجه مَرضی [۱] و مداوای دردهای آنها کمال اهتمام [۲] مبذول دارد [۳] که اگر روزی آید و از او پرسد که با عیال من چگونه سلوککردی؟ در مقام جواب، خجالت نکشد. و اگر به او گوید که بیمارهای مرا دوا کردی و زخمدارهای مرا مرهم نهادی؟ یا ایشان را به زهر غم و به ناسور کردن [۴]، از نمکپاشی مصیبت و ماتم هلاک کردی؟ سر انفعال [۵] در پیش نیفکند. هرگاه نباشد در مقام حساب الا گلهگذاری و خجالت و انفعال در مقام جواب، بس خواهد بود از برای عذاب. پس چگونه خواهد بود حال، هرگاه دست عِتاب [۶] از آستین شدیدالعقاب [۷] برآید و در مقام پاداش، ملائک غِلاظ و شِداد [۸] را امر به اشدالعذاب [۹] نماید.
و دیگر این که به نظر اعتبار باید نگریست که آفریدگار عالم، افراد بنی نوع آدم را قاطبةً از نر و ماده خلقت کرده به واسطة قطرة آب متعفنی بدون تفاوت، و بعد از آن یکی را تاج شروری بر سر نهاده و در روی زمین شبیه به جانشین از برای خود قرار داده، او را مالک رقاب سایر بندگانکرده و بر تخت اتَیْنْاهُمْ مُلْکَاً عظیما [۱۰] نشانده و دیگری را ریسمان مذلت و خواری درگردن نهاده و بنده سایر بندگانکرده و در شأن او عَبْداً مَمْلوکأَ لَا یَقْدِرُ عَلی شَیء [۱۱] خوانده، نه این را شاید که با این مهانت [۱۲] سر ازکمند اطاعت پیچد و زبان به ناشکری درازکند؛ و نه آنرا سزد که در مقام کُفران نعمت، تعدّی و ظلمی به اسیران زیردست خودکند. لَئِنْ شَکَرْتُمْ لاَزیدَنَّکُمُ و لَئِنْ کَفَرْتُمْ إِنَّ عَذابی لَشَدید [۱۳]. هرگاه حال آن غلام مطیع و آن پادشاه متعدّی [۱۴] را در دو کفه ترازو بگذارند، آن وقت عزّت و ذلّت بر مِنّصّه ظهور خواهد آمد [۱۵]، و از اینجاست که در حدیث، وارد شده که از اول کسانی که داخل بهشت میشوند غلامی است که به حال خود راضی باشد و اطاعت آقای خود را بکند. و از اول کسانی که داخل جهنم میشود امیری است که به زیردستان خود ظلم کند. و بسیارظاهر و هویداست که فرق میان این دو نفر در دنیا از برای امتحان است، چنانکه حق تعالی میفرماید: إنّا جَعَلْنَا مَا عَلَی الْأَرضِ زِینَةً لَهَا لِنَبْلُوَهُمْ اَیُّهُمْ اَحْسَنُ عَمَّلاً [۱۶].
و چنان که پادشاه عالَم و خالق جنّ و آدم، اساس پادشاهی خود را به خوف و رجا گذاشته و یأس از رحمت خود را از گناهان کبیره شمرده، بلکه صاحب آن را کافر خوانده، پادشاه این جهان نیز چنان که از سَطّوات [۱] خود، تزلزل در ارکان عِباد میاندازد [۲] باید که از تفضّلات [۳] خود نیز بندگان را امیدوار و خوشدل سازد، بلکه چون غالب در معاملات خداوند عالّم، عفو و تجاوز [۴] میباشد مظاهر لطف و احسان نیز در این جا باید عیانتر [۵] باشد.
و همچنین ظاهر و هویداست که لذت رفعت [۶] و ریاست و سروری، اعظم لذات دنیویه است و پادشاهان عالی شأن را چون پایه همت، بلند و بخت رفیع ایشان، ارجمند و به مراتب دون، خود را نمیآلایند و خود را هرگز به پست فطرتان مشابه نمینمایند، البته لذت أکل و شرب [۷] و صحبت [۸] زنان و جمع کردن مال و زینت و تکثیر إماء و غِلمان [۹] در جنب آنچه در نظر دارند، از علو و رفعت و عظمت جاه و منزلت نابود و ناچیز، بلکه این امور را مطمح نظرکردن، ننگ خود میدانند و کسی که خود را به این، مایل داند بیحاصل میخوانند مگر به قدر ضرورت اصلاح عساکر [۱۱] و تُمشیت [۱۲] امور ممالک، و همت ایشان غالباً مصروف زیادتی سروری و رفعت بر هم چشمان [۱۳] و سرپرستی رعایا و زیردستان است.
پس لازم این خیال آن است که چنان که رِقاب اجساد عباد را در ربقه تسخیر درآورند [۱۴]، باید ارواح [و] قلوب ایشان را نیز مسخّر احسان و تفضلات خود نموده تا پادشاه جسم و جان باشند و صاحب مملکت بیپایان شوند؛ خصوصاً دل مؤمنان که محل نزول [۱۵] مراحم خداوند رحمن است. باید دیدکه در ریاست دلها چه پادشاهیها پنهان است با آنکه تسخیر آبدان [۱۶] غالباً موقوف در مقارَعة سَیْف و سِنان [۱۷] و تحمل شدائد حرب و اضطراب و خفقان است؛ و تسخیر قلوب، موکول به یک گوشه چشم التفات [۱۸] و حاصل از یک کلمه سخن شَفَقَت آیات [۱۹] است.
به این قدر اکتفا میکنیم از مذاکره عهود خداوندی [۲۰]، و باقی را از این میتوان اقتباس کرد.
پس اگرکسی توهمکند که ملک و پادشاهی به تقدیر الهی است و هرکس غیر این داند کشتی او تباهی است [۱]، و بنابراین هر که را خداوند عالَم، مُلک و سلطنت کرامت کرد، پس در لوازم آن بر او خرّجی [۲] نخواهد بود و به سبب آنچه از او سر زند موأخذه نمیشود، و الا او را پادشاه نبایستی کرد. و گاه است که بر این مقدمات، شواهد چند هم بیاورد، مثل آن که: در حصول [۳] مملکت، پرتدبیری به کار نرفته باشد و آن پادشاه، مملکت را به جنگ و جدال بسیار و محنت بیشمار نگرفته باشد، بلکه به هر طرف روکرده باشد از خارج، اسباب ظفر [۴] به جهت او آماده باشد، و از مقدمات نتیجه گیرد که پس من تقصیری ندارم؛ یا آنچه میکنم خوب است و در نزد حضرت حق جلّ و علا محبوب است. جواب این شبهه موقوف است به تمهید [۵] مقدمهای، و آن این است که:
بر هر صاحب عقلی واضح و عیان و مُبَرهَن [۶] و نمایان است که فاعل قَبیح [۷]، ناقص و درجه او، پست است و خداوند عالَم، کامل بالذات من جمیع الجهات است و قبح بر او روا نیست، و شکی، نیست در این که جبر در افعال [۸]، ظلم است و آن خود، قبیح است. یعنی اگر حق تعالی بنده را وادارد به افعال ناشایست و مجبورکند او را بر آن فعل، و بعد از آن، او [را] مؤاخذه کند که چرا چنین کردی؟ این عین ظلم است و هیچ شبهه در قبح آن نیست. پس یا باید هیچ عملی که از انسان سر میزند گناه نباشد یا آنکه هرگناهی که میکند معذور باشد و بر او عذابی نباشد، و این هر دو باطل است و دین جمیع پیغمبران و همة کتابهای آسمانی تکذیب آن میکند؛ به جهت آنکه در همه آنها -خصوص در قرآن مجید - بیان اعمال حَسَنه و قَبیحه [۹] کرده، و برکردن آنها وعده بهشت و ثواب داده، و بر ارتکاب اینها وعید [۱۰] جهنم و عذاب فرستاده، و همه جا در قرآن مدح اولیاء و صلحا و مؤمنانکرده و مذمت اَعدا [۱۱] و فُساق [۱۲] و کافران و ظالمان آورده. پس اگر خوبکردن و بدکردن بنده از خدا باشد پس چرا نیکوکار را مدح کند و بدکار را مذمت؟ و چرا آنها را به بهشت برد و اینها را به دوزخ؟ اینها همه که در مرتبه عمل مساویاند به جهت آن که هیچکدام عملی نکردهاند و همه را خدا کرده است؛ پس دیگر بَعْث رُسُل [۱۳] و إنزال کتب [۱۴]، لغو و عبث خواهد بود؛ با آن که حق تعالی مکرر در قرآن مجید نسبت معاصی را به بندگان داده و از خود دورکرده، چنانکه فرموده: وَ مَا ظَلَمْناهُمْ وَلْکِنْ کَانوا اَنْفُسَهُمْ یَظْلِمؤن.
و بعد [از] تمهید این مقدمه، جواب از شبهه را به دو وجه گوییم:
اول، این که پادشاهی و مملکتداری بر دو قِسم است: یکی بر سبیل استحقاق است، و یکی بر سبیل امتحان. چنانکه معلوم است که حق تعالی حضرت سلیمان (علی نبیّنا و آله و علیهالسلام) را ملک عظیم و پادشاهی بسیار بزرگ کرامت کرد و همچنین غیر او از پیغمبران را، و فرعون و نمرود و شداد را هم پادشاهی کرامت فرمود و همچنین در میان مسلمین و کفار هم پادشاهان نیکوکار و پادشاهان بد اطوار [۲] قرار داد.
پس هرگاه به مجرد اینکه پادشاهی و مُلک به تقدیر باشد، لازم باشد که هر فعلی که از او سر زند هم به تقدیر باشد و خدا به آن راضی باشد، پس العیاذ بالله باید فرعون هم بر دعواهای باطل خود مؤاخَذ [۳] نباشد، یا خلفای جور از دشمنان اهل بیت، براعمال ناشایسته خود معاقب [۴] نباشند و این خلاف بدیهی دین است.
پس بیش از این نبست که قائل شویم که اصل مرتبه شاهی به تقدیر الهی باشد؛ و از این لازم نمیآید که هر فعلی که از پادشاه سر زند باید به تقدیر لازم و حُکم جازم [۵] الهی باشد؛ بلکه بعضی را به سبب استحقاق و قابلیت، [به] مرتبه شاهی برگزیده و درجات دنیا و آخرت را در آنها جمع کرده، و بعضی را به سبب سوء سریرت [۶] و خُبْث [۷] نیّت به خود واگذاشته و به جهت اتمام حجت او را امتحانکرده، پس آن مستدرّج [۸] خواهد بود و از مکلّف بودن بیرون نیست. پس بر او لازم است که در این حال، تکلیف خود را بجا آورد و مراقب احوال بندگان و سرپرستی عیالِ خداوند رحمن که به او سپرده، بشود و هرگاه کوتاهی کند مؤاخذ خواهد بود.
وجه دویم، این که هرگاه خاطر جمعی پادشاه به تقدیر الهی است و میگوید که امر شاهی من نیست مگر به تقدیر خدا، پس چرا در امر مملکت خود، بعضی تدبیرات میکند و جمعی را مقید [۹] و محبوس، و برخی را از چشم و گوش و سایر لذات مأیوسگاه است که کوچ [۱۰]، کدخدای یک قریه را درگرو داشتن مُعین [۱] در ملک [۲] میداند، و گاهی ارخاء عِنان یکی از سرکشان مُتغلَّب [۳] را باعث بقای، مملکت میخواند.
آنکه در روز اول بدونگرو و حبس و نقص، اساس چنین را بر پاکرد، آیا از محافظت آن عاجز است؟ یا آنکه اگر خدا خواهد از او برگرداند، این تدبیرات از امر الهی مانع و عاجز است؟
پس اگر کسی گوید که پس تقصیر بندگان و رعایا چه چیز است که آنها را اسیر شاه نامهربان میکند و از اینجا نیز ظلم لازم میآید بر خدا؟ گوییم آن نیز یا بر وجه استحقاق است، یا عقوبت معاصی آن رعیت و تلافی کردههای آن جماعت خواهد بود، یا از برای رفع [۴] درجات و زیادتی مراتب است؛ چنانکه به جهت اهل بیت رسول صلی الله علیهم اجمعین واقع شد. و از اینجا لازم نمیآیدکه ظلم ظالم درکار باشد و به رضای خداوند جبّار باشد، به جهت آنکه حق تعالی قادر است که انتقام بندگان عاصی را به سبب استحقاق ایشان از راه دیگر بکشد مثل طاعون و قحط و امثال آنها؛ و رفع درجات مخلصان را به سایر انواع بلاکند که همیشه شیمه [۵] اولیاء است، لیکن چون ظلم آن ظالم -که به سبب سوءاختیار خود در پیشگرفته -- قائم مقام آن بلاها میشود، حق تعالی به همین بلا اکتفا کرده، بلای دیگر بر ایشان نفرستاد. و از اینجا لازم نمیآید که حق تعالی به این بلای خاص که ظلم ظالم است راضی باشد. سُبحانَهُ و تَعَالَی عَمَّا یَقولونَ عُلُوّاً کَبیراً [۶]. و چون خداوند مهربان را رحمت و عفو بیپایان است، پس اینگونه پادشاهان نیز از رحمت او نباید مأیوس باشند و به توبه و إنابه [۷] بکوشند و معالجه شکستگیهای خود راکه از ظلم و عُدوان [۸] کردن حاصل شده، به جَبیره [۹] عدل و تختهبندی مروت و انصاف بنمایند. و هرگاه انوشیروان با وجودکفر و دوری از حق به سبب عدالت به آتش جهنم نسوزد، مؤمن عارف که به توبه و عدل، تدارک کار خود کند به طریق اولی، مستحق نجات خواهد بود.
خاتمه کلام این که حق تعالی چنان که پادشاهان را از برای محافظت دنیای مردمان و حراست ایشان از شرّ مفسدان قرار داده، پس علما و غیرعلما به آنها محتاجاند؛ همچنین علما را هم از برای، محافظت دین مردم و اصلاح دنیای ایشان در رفع دعاوی و مفاسد و إجحاف و تعدّی و تجاوز از راه حق که باعث هلاک دنیا و آخرت میباشد قرار داده، و در سلوک این مسلک و یافتن طریقه حقه، پادشاه و غیرپادشاه به آنها محتاجاند. پس چنانکه این فرقه درویشان را از درگاه مغدلت و حراست آن زُمرة عالی شأن [۱] مجال گریز نیست، همچنان آن طبقة رفیع مکان [۲] را از التفات به این قوم گمنام و نشان و مداوا جستن از انفاس ایشان راه پرهیز نه. و به همین قدر اکتفا میکنیم که زیاده باعث جستن از انفاس ایشان راه پرهیز نه. و به همین قدر اکتفا میکنیم که زیاده باعث کَلال [۳] خاطر و مَلال دِماغ عاطر [۴] نگردد و به دعا میپردازیم:
خدایا، پادشاها، رحیما، رحمانا، کریما، غافرا! ما بندگان روسیاه اگر مستحق بلا و انتقام توییم، درِ عفو و تجاوز بر ما بگشا، و پادشاه ما را بر ما مهربانکن، و موائد عفو و احسان او را بر رعایا ریزان کن و چنان کن که پادشاهی او از راه قابلیت و استحقاق باشد نه از راه امتحان و استدراج.
خداوندا! او [۵] هم بنده ضعیف تو است. تو میتوانی که مستحقانٍ عذاب را به عذابی دیگر از جانب خود معذّبکنی، چنان مکن که این بنده ضعیف را به خود واگذاری که او مایه عذاب تو باشد و باعث هلاک دین و آخرت خودگردد؛ بلکه از تو امیدواریم که قلم عفو بر جرائم همه بگردانی، و پادشاه و رعایا همه را در سایه رحمت خود بنشانی، پس از آن خداوندا! دولت او را دائم کن و متصل به دولت حضرت قائمکن، و تیغ او وا بر مَفارق [۷] اعدای دین بُرّاکن، و زبان او را به عفو و بخشش و تجاوز، گویاکن. ساعیان [۸] و مفسدان و بدگویان را در نزد او ذلیل و خوارکن، و ناصحان و خیرخواهان را در نظر او عزیز و بااعتبارکن، و از خزانه لطف بیمنتهای خود چنان بر او وسعت، کرامت کن که چشم از استمداد و اعانت از رعایا بپوشان و خزانههای او را از خزانههای خاص خود چنان پر زر و مال کن که زر و مال بندگان در نظر او ناچیز باشد، و اعتماد او را بر لطف خود چنان کامل کن که هیچ تدبیر را وسیله ملک خود نداند، و ضعفا و عَجزّه خصوصاً اطفال و نسوان را از قید حبس خود برهاند. بحق محمد و آله الطیبین الطاهرین، صلی الله علیهم اجمعین الی یومالدین. این چندکلمه بود که گستاخانه به عرض عاکیفان [۹] کعبه عزت و جلال رسید. اگر از تفضلات الهی فی الجمله با طبع عالی موافق افتاد، ان شاءالله تعالی به بشارت و نوید آن، دماغ جان معطر و خوشوقت خواهد شد و اگر العیاذ بالله باعث إنضجار [۱۰] خاطر دریا ذخائرگردید، دامن عفو بر آن کشیده کَأنْ لَمْ یَکُن [۱۱] انگارند. باقی امرکم اعلی.
**پاورقیها:**
[۱] آقا، سرور مخلوقات، از القاب پیامبر اسلام (ص)
[۲] منظور خانه و منزل است.
[۳] مراد فرزندان است.
[۴] غارت
[۵] دریدن، پاره کردن
[۶] اسارت
[۷] زن و فرزندان
[۸] بیهمال: بینظیر، بیهمتا
[۹] شاهین، عقاب
[۱۰] برنده کوچک و خواننده به اندازه گنجشگ
[۱۱] منظور خداوند است.
[۱۲] بسیار بخشنده، مقصود خداوند است.
[۱۳] منظور خداوند است.
[۱۴] جمع مائده: سفرههای غذا، غذاها، نعمتها
[۱۵] جمع نائله: احسانها
[۱۶] ارباب حوائج و مسائل: نیازمندان
[۱۷] اشاره به روایت «شاه سایه خداست».
[۱۸] یعنی، منظور
[۱۹] تاج
[۲۰] تارک رفعت: بلندی مقام و جاه
[۱] به خدا تشبه جویید و به اخلاق او متخلق شوید.
[۲] درمانده، ناچار
[۳] برآوردن حاجت
[۴] عذر خواستن
[۵] وصله کردن؛ در اینجا منظور برآوردن حاجت است.
[۶] غلبه، قهر
[۷] بازدارنده، مانع
[۸] جمع وسیطه، واسطه: رابطها، واسطهها
[۹] شفاعتکنندگان
[۱۰] امینان رأفت انتباه: افراد مورد اطمینان آگاه و مهربان.
[۱۱] دلجویی شده
[۱۲] جمع نائره، نابره: آتشها
[۱۳] خشم گرفتن، سرزنش کردن
[۱۴] اجازه
[۱۵] منظور خداوند است.
[۱۶] اجتماع
[۱۷] تقاضا، پرسش
[۱۸] دارای جایگاه بلند. منظور پادشاه است.
[۱۹] منظور حضرت یونس (ع) است.
[۲۰] خدای بزرگ
[۲۱] صاحب اختیار از القاب خداوند
[۲۲] بار (فرزند)
[۱] سازگاری
[۲] تدبیر و ریاست، داوری
[۳] بسیار بخشنده منظور خداوند است.
[۴] فریادرس خواستن، کمک طلبیدن
[۵] کفّار معاندین: کافران ستیزهکننده
[۶] فجّار جاحدین: تبهکاران و گناهکاران منکر (خدا و رسول)
[۷] راه آشکار و روشن
[۸] مهربانی و مدارا
[۹] شمارش
[۱۰] چشمپوشی از گناه و اشتباه
[۱۱] اهل خانه، مجازاً: جیره خواران
[۱] جمع مریض: بیمارها
[۲] کوشش کردن و همت داشتن
[۳] روا دارد
[۴] ناسور کردن: خراشیدن زخم بیش از بسته شدن آن
[۵] شرمساری
[۶] عضب، سرزنش
[۷] منظور خداوند است که در قیامت، جهنمیان را عذاب خواهد کرد.
[۸] غلاظ و شداد: سخت و درشتخو
[۹] شدیدترین عذاب
[۱۰] نساء، ۵۴: ما به آنها (خاندان ابراهیم) فرمانروایی بزرگ ارزانی داشتیم.
[۱۱] نحل، ۷۵: بنده زرخریدی که هیچ قدرتی ندارد.
[۱۲] خواری، ذلت
[۱۳] ابراهیم، ۷: اگر من را سپاس گویید بر نعمت شما میافزایم و اگر کفران کنید، بدانید که عذاب من سخت است.
[۱۴] ظالم، متجاوز
[۱۵] بر منصه ظهور خواهد آمد: آشکار خواهد شد.
[۱۶] کهف، ۷: ما هر چه در روی زمین است را زینت آن قرار دادیم تا امتحانشان کنیم که کدامشان به عمل بهترند.
[۱] جمع سَطوَت: غلبه پیروزمندانه
[۲] تزلزل در ... میاندازد: از هیبت خود مردم را مرعوب میکند.
[۳] نیکیها و لطف و مهربانیها
[۴] درگذشت
[۵] آشکارتر
[۶] بلندپایگی، بلندی مقام و مرتبه
[۷] خوردن و آشامیدن
[۸] همدم شدن
[۹] تکثیر اماء و غلمان: زیاد کردن کنیزان و غلامان
[۱۰] بزرگی، بلندی
[۱۱] جمع عسکر: لشکر و سپاه
[۱۲] سر و سامان دادن
[۱۳] حریفان، رقیبان
[۱۴] رقاب اجساد ... درآورند: کنایه از در اختیار داشتن جان و زندگی مردم است.
[۱۵] [در اصل: نوازل]
[۱۶] جمع بدن: پیکر، جسم، شخص
[۱۷] مقارعة سیف و سنان: کوبیدن یکدیگر با شمشیر و نیزه. کنایه از اعمال خشونت و خونریزی است.
[۱۸] گوشه چشم التفات: نظر لطف کردن
[۱۹] شفقت آیات: از روی مهربانی
[۲۰] مذاکره عهود خداوندی: یادآوری پیمانهای خداوند
[۱] کذا فی الاصل: جمله نامفهوم است.
[۲] فشار و گناه
[۳] به دست آمدن
[۴] پیروزی
[۵] زمینهسازی
[۶] آشکار
[۷] فاعل قبیح: زشتکار
[۸] جبر در افعال: مجبور بودن انسانها در کارهایی که از آنها سر میزند. خواه کارهای نیک باشد خواه کارهای بد.
[۹] حسنه و قبیحه: نیک و بد
[۱۰] هشدار، تهدید
[۱۱] جمع عدو: دشمنان
[۱۲] جمع فاسق: تبهکاران، گنهکاران
[۱۳] بعث رسل: برانگیختن و فرستادن پیامبران
[۱۴] انزال کتب: فرو فرستادن کتابهای آسمانی
[۱] نحل، ۱۱۸: ما به آنها ستم نکردیم، ولی آنان خود به خویشتن ستم کردند.
[۲] رفتار، روش
[۳] مسئول
[۴] مورد مجازات (کیفر)
[۵] قاطع و استوار
[۶] درون، باطن
[۷] پلیدی
[۸] اسم مفعول از مصدر استدراج، به معنی کشاندن تبهکاران به ارتکاب تباهیهای بیشتر از راه عدم مؤاخذه و کیفر
[۹] به بند کشیده شده
[۱۰] کذا فیالاصل
[۱] یاور، یاریکننده
[۲] فرمانروایی
[۳] ارخاء ... متغلب: سست کردن افسار سرکشان جبّار، کنایه از آزادی عمل دادن به سرکشان و یاغیان است.
[۴] ترقی، ارتقا
[۵] خلق و خوی، طبیعت، عادت
[۶] اسراء، ۲۳: او منزه است، و از آنچه دربارهاش میگویند، برتر و بالاتر است.
[۷] بازگشتن به سوی خدا، توبه
[۸] دشمنی، ستم
[۹] وسیله شکستهبندی، تختهبند
[۱] و [۲] زمره عالی شأن و طبقه رفیع مکان: منظور پادشاهان است.
[۳] خستگی، ماندگی
[۴] ملال دماغ عاطر: کنایه از افسردگی خاطر است.
[۵] و [۶] منظور پادشاه است.
[۷] جمع مفرق: فرقهای سر. تارکهای سر
[۸] سخنچینان، بدگویان
[۹] مقیمان، معتکفان
[۱۰] دلتنگی، ناخشنودی
[۱۱] چنانکه گویی نبوده است.
[۱۲] «ارشادنامه میرزای قمی»، نشریه دانشکده ادبیات و علوم انسانی تبریز، س ۲۰، ش ۳، پاییز ۱۳۴۷، ص ۳۶۵-۳۸۳ «نامهای از میرزای قمی به محمد شاه قاجار». وحید س ۱۲، ش ۱۲، فروردین ۱۳۵۳، ص ۴۲-۳۲.
اطلاعات تکمیلی
زمان وقوع: 1164
زبان اصلی: فارسی
نوع کنش: نامه خصوصی
کنشگران و ذینفعان
مخاطب کنش: آقا محمد خان قاجار
حاکم زمان: آقا محمد خان قاجار
موضوعات و دستهبندیها
منبع
مکتوبات و بیانات سیاسی و اجتماعی علمای شیعه(جلد ۱ تا ۹)
محمدحسن رجبی (دوانی)
