کنشگران / عالمان دینی

متن خلاصه هوش مصنوعی

این متن با بررسی تغییر و تبدل حالات مردمان آغاز می‌شود و ریشه فساد را در بزرگان و اکابر جامعه می‌داند. سپس، نظام و صلاح جامعه را به شش گروه (علما، سلاطین، اغنیا، جاهلین، رعایا، فقرا) تقسیم کرده و وظایف هر یک را تشریح می‌کند. در ادامه، با استناد به احادیث نبوی، به توصیف زمانه‌ای می‌پردازد که در آن فساد و انحراف در میان اقشار مختلف جامعه رواج می‌یابد و پیامدهای آن را از جمله جور سلاطین، قحطی، ظلم حکام و بی‌برکتی مال برمی‌شمارد. در بخش بعدی، ضرورت تشکیل حکومت و وجود حکام و سلاطین را برای جلوگیری از هرج و مرج و حفظ نظام جامعه تبیین می‌کند و رابطه سلطان و رعیت را به روح و جسد تشبیه می‌کند. سپس، به توأمان بودن دین و سلطنت اشاره کرده و بیان می‌کند که اقامه دین بدون سلطنت و نظام محقق نمی‌شود و سلطنت بدون دین نیز فاقد ثمره اخروی است. در ادامه، به مفهوم امامت و وصایت رسول (ص) می‌پردازد و نقش امام را در حفظ و اقامه احکام الهی تبیین می‌کند. همچنین، به نیابت خاصه و عامه علما و سلاطین از امام اشاره کرده و منصب امامت را شامل دو رکن علم و اقامه دین (ملک و سلطنت) می‌داند. در پایان، آداب و سیاست مملکت‌داری را تشریح کرده و نسبت ملوک و سلاطین به رعایا را به نسبت صاحب منزل به اهل خانه تشبیه می‌کند و بر لزوم رعایت قوانین عقل و شرع برای حفظ نظام و کمال جامعه تأکید می‌ورزد.

متن کامل گزارش

تغیّرات و تبدّل حالات مردمان، ابتدا و اولا از اکابر و بزرگان ناشی می‌گردد؛ چراکه اگر حالات اکابر و بزرگان اوّلا تغیّر و تبدّل نیابد و بر شیوه و طریقه لازمه خود برقرار باشند و از اراذل و أصاغِر [۱]، خلاف قاعده سر بزند و تقصیر نمایند اکابر را ممکن است و می‌رسد که آنها را منع نمایند و تقصیر آنها را ثابت‌کنند و حالات هیچ یک از آنها منقلب به فساد نگردد. اما وقتی‌که اکابر از شیوه و طریقه لازمه خود بیرون رفتند و طریق فساد را ایشان ابتدائاً پیشه و طریقه خود نمودند؛ سایر مردمان به تبعیّت النّاسُ عَلی دینِ مُلُوکِهِم [۲]، از طریقه حقّه بیرون می‌روند و در این صورت اکابر را آن قوه روحانیه نمانده است که آنها را منع کنند، و راهی و رویی و زبانی ندارند که تقصیر آنها را ثابت سازند، چون‌که خود مقصر می‌باشند با این‌که اَلیَق [۳] و اولی به عدم تقصیر بوده‌اند و بنابراین حالات همگی، منقلب به فساد و کدورت و ظلمت می‌گردد و علاج‌پذیر نیست. بلی، ماهی از سرگنده گردد، نی ز دُم. و از آنجا که نظام و صلاح ابناء زمان [۴] و مردمان، به حکم عقل و مضمون احادیث به شش فرقه منوط و بسته است، پس سه از آن، ملوک و اکابر می‌باشند و سه دیگر از آن، رعایا و تبعه و اصاغر می‌باشند. و ملوک و اکابر، علما و سلاطین و اغنیاءند و تبعه و اصاغر، جاهلین و رعایا و فقراءاند. و تکلیف و طریقه حقه علما، زهد در دنیا و رغبت نمودن و مرحمت و عدالت به کار بردن است. و تکلیف اغنیا و صاحبان دولت، تفحّص و تجسّس از حال فقرا و احسان و عطیه فرمودن است. و تکلیف جاهلین، اطاعت و فروتنی و پیروی نمودن مر علماست. و تکلیف رعایا، تعظیم و فرمانبرداری و انصاف کاری است با سلاطین. و تکلیف فقرا، صبر نمودن و اِعراض کردن و طمع نداشتن بالنسبه به اغنیا است. پس اوّلاً، که فساد از آکابر سر می‌زند و علما از طریقه زهد و عمل کردن به موجب علم خود بیرون می‌روند، جاهلین لامحاله از شیوه اطاعت و فروتنی و پیروی نمودن دست بر می‌دارند، و سلاطین که از طریقه شفقت و مرحمت و دلسوزی و رعیّت پروری و عدالت گستری بیرون می‌روند، البتّه رعایا از طریقه تعظیم و انصاف و خدمت نمودن ایضاً خارج می‌شوند و اغنیا که از طریقه بذل و احسان و تفحّصِ حالِ فقرا بیرون می‌روند، فقرا لا علاجاً از طریقه صبر و اعراض نمودن از اغنیا و قناعت نمودن به داده خداوند بیرون می‌روند و طریقه تملّق و خَلق پرستی را پیشه خود می‌سازند. پیامبر اکرم (ص) فرمودند که: شش طایفه‌اند که داخل جهنم می‌شوند پیش از حساب، به سبب شش خصلت که در ایشان می‌باشد: یکی، امرا و سلاطین‌اند به سبب خصلت جور؛ یکی، عرب است به سبب خصلت عصبیّت؛ و یکی، دهاقین و بزرگان دهاتند به سبب خصلت تکبر؛ و یکی، تجارند به سبب خصلت خیانت؛ و یکی اهل دهاتند به سبب جهالت؛ و یکی، علماءاند به سبب حسد. و ایضاً فرمودند که: «می‌آید بر امت من زمانی که صورت اهل آن زمان، صورت آدمی است و قلوب ایشان، قلوب شیاطین است و به مثال گرگ‌های درّنده می‌مانند و خونریزی بسیار می‌کنند و خود را از منکرات باز نمی‌دارند و اگر تبعیت بنمایی ایشان را، هر آینه از تو شک برمی‌دارند و مطمئن به تو نمی‌شوند و تو را ایضاً به ریب و شک و ضلالت می‌اندازند و اگر خبر بدهی و حدیث بگویی ایشان را، تکذیب تو می‌کنند و اگر پنهان شوی از ایشان، غیبت تو می‌نمایند. طریق‌های شریعت در پیش ایشان، بدعت است و بدعت در نزد ایشان، طریقت است؛ و غدّار، وفادار و وفادار، غدّار است. مؤمن در میانشان خوار و ذلیل؛ و فاسق، صاحب شرف و محترم و جلیل؛ اطفالشان، بدخُلق و شوخ و شَنگ، و زن‌هایشان، شاطر [۱] و بدسلوک و قشنگ؛ و شیوخ‌شان، امر به معروف و نهی از منکر را تارک [۲] و التجا نمودن به ایشان در امری، خِزْی [۳] و محرومیت است؛ و عزت جستن به ایشان، ذلت و خواری است؛ و طلب نمودن آنچه در دست آنها است از اموال، فقیری است. پس در آن زمان محروم می‌سازد خداوند ایشان را از باران در موسم آن و می‌بارد آسمان در غیر موسم آن و مسلط می‌سازد بر ایشان شِرار [۴] ایشان را. پس می‌رساند به آنها عذاب‌های سخت و می‌کُشند پسرها را و زنده می‌گذارند زن‌ها را. پس دعا می‌نمایند اخیار [۵] ایشان و استجابت دعای ایشان نمی‌شود. و ایضاً فرمودند که: می‌آید بر مردمان زمانی که شکم‌های ایشان، خداهای ایشان و زن‌های ایشان، قبله ایشان و دینار ایشان، دین ایشان و شرف ایشان به متاع ایشان است. باقی نمی‌ماند از ایمان مگر اسم آن و از اسلام مگر رسم آن و از قرآن مگر خطّ و خواندن و درس آن. علمای ایشان بدترین مخلوقاتند که در روی زمین‌اند؛ مسجدهای ایشان، معمور به اشخاصی است که دل‌های ایشان خالی از هدایت است؛ جوان‌ها، فاسق و پیرها، فاجِر و اطفال و زن‌ها، بی عصمت و بی- پرده‌اند. هر دِرهَمی در نزد ایشان، بُتی است؛ پس مبتلا می‌شوند به چهار نوع از بلا: جور کشیدن از سلطان، و قحط و تنگی یافتن از زمان، و ظلم و نادرستی دیدن از حکّام، و آنها که مرافعه مردم را متوجه می‌شوند. و فرمود ایضاً که: می‌آیند و می‌نشینند صف صف و حلقه حلقه در مسجدها، ذکر ایشان دنیا و دوستی دنیا است، پس مجالست با ایشان مکنید که خداوند حاجتی و کاری با ایشان ندارد. و فرمودند ایضاً که: فرار می‌کنند از علما، مثل فرار کردن گوسفند از گرگ و مبتلا می‌شوند به سه نوع از بلا: بر طرف شدن برکت از مال ایشان، و مسلط شدن سلطان جابر بر ایشان، و بیرون رفتن ایشان از دار دنیا بدون ایمان. و فرمودند ایضاً که: زمانی می‌آید که نمی‌شناسند علما را مگر به لباس خوب و حَسَن، و نمی‌شناسند قرآن را مگر به آواز خوش و صوت مستحسّن، و بندگی نمی‌نمایند خدا را مگر در ماه رمضان. پس در آن زمان مسلط می‌سازد خدا بر ایشان سلطانی را که نه او را عِلم و نه حِلم و نه رَحم و نه عقل باشد. و فرمودند ایضاً که: می‌آید زمانی که سلوک امرا بر طریقه جور، و کار و کردار علما بر طریقه طمع، و کردار و عبادتِ عُبّاد [۱] بر طریقه ریا، وکسب تجار بر طریقه ربا، و حلال می‌سازند ربا را به اسم بیع، و شراب را به اسم نَبیذ [۲]، و رفتار زن‌ها بر زینت دنیا و خودسازی. و رفتار پسرها در طریقه زن بازی، و هلاکت زنان در طلا و لباس‌های نازک و هلاکت مردها در ترک نمودن علم و جمع کردن مال است. سابقاً دانسته شد که سیاست مُدن، عبارت است از تدبیر و نظر نمودن در امر جماعات و اجتماعاتی که بعد از هیأت اجتماعیه منزل می‌باشد بر وجهی که مُؤدّی [۳] به صلاح امر معیشت و معادِ همگی بوده باشد. و دانسته شد ایضاً که متکفلان این نوع از تدبیر و صاحبان این نوع از نظر، حکام و سلاطین و پادشاهان می‌باشند. پس بدان که وجود حکام و سلاطین و پادشاهان، لازم و واجب است؛ زیراکه مردمان و بنی نوع انسان در آرای خود مختلف و در عقول متفاوت می‌باشند و دَواعی [۴] افعال و غایات حرکاتِ ایشان در غایتِ اختلاف است و از برای هر یک از آنها در افعال و حرکات خود، مقصدی و غایتی غیر از مقصد و غایت دیگری می‌باشد. پس اگر آنها به مقتضای طبایع و مقاصدِ خود واگذارده شوند هر آینه یکدیگر را مثل سِباع بَر [۵] و ماهیان بحر می‌درند و به اِفساد و اِفنای [۶] یکدیگر مشغول می‌شوند و عالم را هرج و مرج و نظام را مختل می‌گردانند. پس بالضروره نوعی از تدبیر می‌باید که به واسطه آن هر یکی را در منزلتی که مستحق آن است وا دارد و قانع‌گرداند و به حق خودش راضی سازد و دست تعدی و تصرف او را در حقوق و مراتب دیگران کوتاه کند و به شغلی که مناسب او است و از اسباب معاونتِ امور معیشت و معاد و دین یکدیگر است، مشغول دارد. و این نوع از تدبیر همان معنای سیاست مُدُن است. پس نصب نمودن و انقیاد و اطاعت فرمودن مر حکّام و سلاطین و پادشاهانی‌که متکفل مر این نوع از تدبیر می‌باشند، بر همه کس لازم و واجب و بداهت [۱] حکم عقل است و وجوب آن بر احدی مخفی نمی‌باشد و متفقٌ علیه تمام ملل [۲] و ادیان است. نظام امر معیشت و معاد بنی نوع انسان، و بقا و انتظام مُدُن و شهرها بدون سلطنت سلطان قاهر و نظر و تدبیر سایس [۳] مدبر -که ایشان را بر وفق آثار عقل و نور حکمت - اتفاق و ایتلاف [۴] دهد، منتظم نمی‌گردد و معموری در روی زمین حاصل نمی‌شود. و هر مملکتی که سلطان و مَلِک خود را کماینبغی [۵] اطاعت نمی‌نماید، البته روی به خرابی و زوال می‌گذارد. و تفاوت بقا و معموری بلاد در زمان، به قدر تفاوت اطاعت نمودن رعیت و مردان است مر سلطان خود را، و تفاوت بقا و مدت اطاعت نمودن رعایا سلطان را ایضاً به قدر تفاوت عدالت و تدبیر فرمایی و مرحمت‌گستری سلطان می‌باشد. و نسبت سلطان به رعیت مثل نسبت روح است به جسد؛ پس چنانکه مادام که روح را صفا و اعتدال می‌باشد جسد را ایضاً اعتدال و استقامت و صحت و سلامت می‌باشد و چون روح مُنکَدِر [۶] و مزاج آن منحرف گردد هر آینه همگی اعضا و جوارحی که به آن مرتبط می‌باشد ایضاً فاسد و معطَّل و سَقیم [۷] خواهد گردید. هم چنین سلطان، مادام که در تصرف و افعال خود بالنسبة به رعیت، با صفای نیت و حُسن سَریرَت [۸] و استصواب [۹] رأی و تدبیر و قوام حکمت -.که معنای عدالت است -می‌باشد هر آینه رعایا و مردمان در امر معیشت و معاد خود در فراغت و راحت و عافیت و صلاح می‌باشند. و چون سلطان، بر عکس و بر خلاف این صفات باشد رعایا نیز بر عکس و بر خلافِ آنچه باید و شاید می‌گردند. و معنای فرموده النّاسُ عَلی دین مُلوکِهِم [۱۰] که مشهور است همین است. پس شأن و شیوه لازمه سلاطین و پادشاهان آن است که طریقه اُبُوّت [۱۱] و پدری را بالنسبة به رعایا و مردمان به کار برند و در تَحَنُّن [۱۲] و رحمت و شفقت و تعهّد و عطوفت و تَلطّف [۱] و تربیت و طلبٍ مصالح و دفع مَکاره [۲] و جذب خیرات و دفع شرور بالنسبة به ایشان -که به منزله فرزندانند - قصور و تقصیر نفرمایند. و تکلیف و شأن و شیوه لازمه رعایا و مردمان ایضاً آن است که طریقه فرزندی را بالنسبه به امیران و پادشاهان پیشه خود سازند و در طاعت و نصیحت و تَبجیل [۳] و تعظیم و وجوب اکرام و حُسن انقیادْ کوتاهی نکنند، و از مخالفت و عُقُوق [۴] اجتناب نمایند، و فرزندان عاقل بالنسبه به پدران اقتدا نمایند و بدانندکه همان حقوقی که از برای پدران بر فرزندان می‌باشد، همان حقوق را سلاطین و پادشاهان بر رعایا می‌دارند و هر چند که سلاطینْ بد و بلاحقوق باشند، باید که رعیت بنای بدی و عقوق را نگذارد و مثل فرزندی که باید بر بدرفتاری و عقوق پدر صبر نماید، بایدکه رعیت ایضاً بر بدرفتاری و عقوق سلطان صبر نماید. چون که دانسته شد که اطاعت نمودن سلطانِ ظالم بهتر است از مُهمَل و معطل‌گردیدن رعیت - مگر اینکه دسترسی به سلطان دیگر،که اعدل و بهتر از آن باشد و به جای آن، امارت و سلطنت آنها را بنماید\_ داشته باشند، پس در این صورت، عقوق و عزل آن لازم و واجب است. و چون‌که دانسته شد که صناعت و علم سیاست، عبارت است از نظر و تدبیر نمودن در امر اجتماعات و احوال مُدُن و اوضاع عالم و حفظ نمودن مزاج آنها را بر صحت و اعتدال و تصحیح و تَجوید [۵] نمودن اجزای آنها، مثل صناعت و علم طبابت، مثلأًکه نظر نمودن در مزاج شخص و حفظ صحت آن و تصحیح و تجوید اعضای آن است، پس معلوم می‌شود که این صناعت و این علم، اشرف بر سایر علوم، و نفع آن اَشمَل [۶]، و تحصیل آن اوجب، و صاحبان آن افضل و اکمل بر صاحبان علوم دیگر می‌باشند. و چنانکه صاحب علم طب مثلاً در هر وقت که در صناعت و علم خود تمام و ماهرگردید، هر آینه قادر می‌گردد بر حفظ نمودن صحت و اعتدال بدن انسان و اِزاله کردن [۷] مرض و انحراف را از آن، هم چنان صاحب این صناعت و این علم نیز در هر وقت که در علم و صناعت خود تمام و ماهرگردید، هر آینه قدرت بر حفظ نمودن صحت مزاج عالّم و ازاله نمودن فساد و انحراف را از آن به هم می‌رساند و در حقیقت طبیب و حکیم تمام عالَم است و ثمره علم او ازاله شرور و اشاعه خیرات است در عالَم. و از این جا معلوم می‌شود که مراد از مَلِک و سلطان، که متکفل این صناعت است نه آن است که او را خَیْل [۸] و حَشَمی [۹] یا مملکتی باشد، بلکه مراد آن است که به سبب حکمت و مهارت آن در فن سیاست و در طبابت مُدن و عالَم، مستحق سلطنت و سزاوار تدبیر مملکت، در حقیقت او است نه دیگری که از مباشرت او جور و فساد و عدم نظام لازم آید؛ چنانکه خداوند در جواب معارضه نمودن بنی اسرائیل به خصوص سلطنت طالوت، که می‌گفتند که او را وسعتی از مال نمی‌باشد، فرموده‌اند که اِنَّ اللّهَ اصْطَفیَهُ عَلَیکُم وَ زادَه بَسْطَةً فِی العِلم وَالجِسم [۱] یعنی: به درستی که خداوند برگزیده است او را بر شماها و زیاد فرموده است او را وسعتی در علم و قوّتی در جسم. پس کثرت مال زامَدخلی [۲] در سلطنت و امارت نمی‌باشد، بلکه حکمت علمی و قوت و توانایی جسمی می‌باید. و از آن جایی که سابقاً دانسته شد که معیشت انسان در دار دنیا باید بر وجهی باشد که مرتبط به امر معاد و صلاح دین و کمال نفس او باشد، پس سلطنتِ سلاطین و امارت پادشاهان،که نوع اعظم و اشرف از معیشت است، باید بر وجهی باشد که بعد از رفع هرج و مرج و در ضمن انتظام یافتن امور مُدن و عالَم، اهل مُدن و خلایق را به امر معاد و اصلاح دین و کمال نفس و اطاعت و رضاجویی پروردگار خود مشغول سازد تا آنکه معیشت همگی ایشان از معیشت حیوانات ممتاز گردد و ثمره آخرویه بقاییه بر آن مترتب آید. و از اینجا است که فرموده‌اند که: الدّینُ والمُلکُ توأمانِ لایَتِمُّ اَحَدُهُما اِلّا بِالاخَر؛ یعنی دین و سلطنت توأم و به هم بسته‌اند و هیچ یک از آنها به اتمام نمی‌رسد مگر به دیگری؛ چون که اقامه دین با عدم سلطنتِ سلطان و عدم نظام، غیر متحقق الوقوع است؛ و امارت و سلطنت بدون دینْ طریقه معیشت و معاشرت حیوانات است و ثمره معادیه اُخرویه که شأن معیشت بنی نوع انسان است، بر آن مترتب نمی‌گردد؛ زیراکه سلطنتْ به منزله قاعده و اساس، و دینْ به منزله ارکان است؛ و اساسِ بی ارکان، ضایع و ناتمام، و ارکانِ بی اساش غیر مستقیم و خراب است. پس امارت و سلطنتی که از برای بنی نوع انسان است و آیات و احادیث در مدح و فضیلت آن رسیده است، همان امارت و سلطنتی است که با دین توأم و به هم بسته باشد نه غیر آن؛ و لکن از آن جایی که دین را بدون سلطنت و نظامْ اصلاً تحققی و وقوعی نمی‌باشد و از برای سلطنت بدون دینْ تحققی و منفعتی فی الجمله می‌باشد، حصول نظام و دفع هرج و مرج بر آن مترتب می‌گردد. توأم بودن دین با امارت و سلطنت مخفی نماناد که امارت و سلطنتی که با دین توأم و به هم بسته و عموم و شمول آن بالنسبه به تمام مُدن و اهل عالم است، همان معنای امامت و وصایت نمودن رسول (ص) است که صاحب آن در زبان شرع و در نزد محدثین، به اسم «امام» نامیده شده است؛ و حکما او را مدبّر عالم و انسان مدنی و مَلِک علی الاطلاق گفته‌اند؛ و فعل او را -که امامت و سیاست است \_ «صَناعت مُلک» و «سیاست فاضله» گویند و دولت او را به اسم «دولت حق» نامیده‌اند؛ چنان که رسول را که صاحب اوضاع کلی و مؤسس و مبلّغ احکام الهی است «صاحب ناموس و شریعت»، و احکام او را «ناموس الهی» نامیده‌اند. شأن امام و شغل وصی، مثل رسول، تبلیغ و رسالت نمی‌باشد، بلکه شغل و شأن او، امارت و اصلاح حال رعیت است بر وجهی که مُؤدّی [۱] به حفظ و اقامه نمودن آنچه راکه رسول تبلیغ آن فرموده است، بشود. و از اینجا است که علی بن ابی طالب (ع) را به طریق حقیّت و دیگران را به طریق غَصبیّت، به اسم «امیرالمؤمنین» نامیده‌اند. و از این تقریر معلوم می‌گردد که وجود رسولی که مؤسس اوضاع و مبلّغ احکام الهی باشد، در هر زمانی که ازمِنه لازم نکرده است [۲]؛ چونکه اوضاع و احکام رسول، کلی است و کفایت اصلاح امور معیشت و معاد اهالی تمام ازمنه بعد از خود را می‌نماید؛ به خلاف امام و مدبّر که چون شغل آن، حفظ نمودن و اقامه فرمودن آنچه را که رسول تأسیس و تبلیغ فرموده است می‌باشد و اوضاعی است جزئیه و به اختلاف اهالی دهور [۳] و ازمنه مختلف می‌گردد و به انعدام [۴] و انقطاع، آن، نظام عالم و اقامه دینْ منقطع و مرتفع می‌گردد؛ لهذا وجود امام و مدبر در هر عصری از اعصار، لازم و واجب می‌باشد و به غیر او، امر عالم منتظم نمی‌گردد. و از اینجا معلوم می‌شود که عُمّال و سلاطینی که در زمان حضور یا غیاب امام بوده‌اند و می‌باشند و عمل و سلطنت ایشان با دین توآم، و نظر و تدبیر ایشان در امور رعایا و اهل مُدن بر وجه نظامی است که مُؤْدّی به اقامه نمودن و ترویج آنچه راکه رسول تبلیغ فرموده است می‌گردد، هر آینه منصب همگی، همین منصب امامت است که به طریق نیابت خاصه یا عامه از جانب امام اصل داشته‌اند و می‌دارند. و لهذا آنها را در احادیث به اسم «امام عادل» و «سلطان عادل» ادا فرموده‌اند و غیر آنها را امام و «سلطان جایر» نامیده‌اند. و معلوم می‌شود ایضاً که مجتهدین و سلاطین هر دو یک منصب را می‌دارند که همان منصب امامت است‌که به طریق نیابت از امام منتقل به ایشان‌گردیده و مشتمل بر دو رکن است‌که یکی، علم و اوضاع رسولی است‌که آن را دین‌گویند، و دیگری اقامه نمودن همان اوضاع است در ضمن نظام دادن عالَم که آن را مُلک و سلطنت‌گویند. و همین دو رکن است که آنها را «سیف» و «قلم» گویند یا «سیف» و «علم» نامیده‌اند. و هر دو رکن در امام جمع بوده است. و حکما این قِسم از ریاست را که همه ارکان آن در یک شخص جمع باشد، به اسم «ریاست حکمت» نامیده‌اند. و باید که در هر شخصی که نایب او است ایضاً هر دو رکن جمع باشد. و لکن چون‌که علما و مجتهدین به جهت معارضه نمودنِ سلاطین با آنها و منجر شدن امر معارضه به فتنه و هرج و مرج، دست از سلطنت و رکن سیفی کشیده‌اند و سلاطین ایضاً به جهت میل نمودن ایشان در اول الامر از سلطنت به سوی سُفلیه [۱] و به سلطنت دنیویّه محضه -که همان نظام دادن امر عالم فقط است -دست از تحصیل نمودن علم دین و معرفت اوضاع رسولی [۲] کشیدند و اکتفا به علم نظام به تنهایی نمودند، لاجرم امر نیابت در مابین علما و سلاطین منقسم گردید. و مجتهدین و علما حامل یک رکن آن،که علم به دین و معرفت به اوضاع رسولی [۳] است، شدند و سلاطین متکفل یک رکن دیگر آن،که اقامه و ترویج آن اوضاع است،گردیدند. و در بعضی از ازمنه با یکدیگر موافقت و معاونت نمودند و سیاست و تدبیر رعیت را به طریق معاونت و شرکت، که حکما آن را «ریاست افاضل»گویند نمودند؛ و در بعضی از ازمنه دیگر، مُتعانِد [۴] و از یکدیگر متفرق گشتند و به این سبب، دین و مُلک که باید با هم توأم و به هم پیوسته باشند، از یکدیگر جدا شدند و علم علما و جهد مجتهدین به جهت بی نظامی،کَساد و بلا رواج شد و سلطنت سلاطین ایضاً به سبب انفکاک آن از اقامه دین و سنن شریعت، سلطنت دنیویه محضه گردید و امر سیاست و نیابت - چنان که دیده می‌شود \_ مختل شد و هر دو صنف از منصب نیابت، چنان که باید بوده باشند افتادند، مگر آن که قلیلی از علم مجتهدین که بالنسبه به معدود قلیلی است که اقتدا و پیروی ایشان می‌کنند، باقی است؛ و قلیلی از سلطنت سلاطین که بالنسبه به مواقع نادره‌ای است که متعلق به امر دین می‌باشد، ایضاً بر پا است [۵]. و از این تقریر معلوم می‌شودکه هر سلطان و پادشاهی که سلطنت و امارت او بر وجهی است‌که در ضمن نظام، اقامه امور دین و سنن شریعت ایضاً نموده می‌شود و معیشت او در سلطنت، معیشت دینیه و معادیه و بر وفق آثار عقل و بر طریق عدالت و انسانیت -که طریق نیابت از جانب امام است - می‌باشد و مالک نفس امّاره و شهوت خود است و رعیت را به منزله اَصدِقا و اخوان [۶] و فرزندان خود می‌داند و مملکت خود را از راستی و درستی و امن و ایمان و سکون و اطمینان و مودّت و ایتلاف [۷] و عدل و عفاف و نصیحت و وفا و امثال اینها که از مصالح و خیرات است، مملو می‌دارد و غرضِ آن، تکمیل نفوس خلایق و رسانیدن آنها به سعادت ابدیه و جنّت سرمدیّه، و سیاست او سیاست فاضله، و دولت او دولت حقه است، هر آینه طاعت او مثل طاعت امام بر خلایق لازم و واجب است و داخل در عموم آیه اَطیعُوا اللّه و اَطیعُوا الرَّسُولَ و اُولِی الاَمرِ مِنکُم [۸] می‌باشد و مخالفت او مخالفت امام و رسول خداوند است که عین ارتداد و شرک و کفر است؛ و هر سلطان و پادشاهی که سلطنت و امارت او بر وجه مذکور نباشد، بلکه به طریق سلطنت حیوانیه غیرانسانیه و دنیویه غیر دینیه و به طور جور و تَغَلّب [۱] است،که از آثار جهل و طریقه سلطنت از جانب نفس خود است و مملوک نفس امّاره و شهوت خود است و رعیت را به منزله اسیر و خَدَم و حَشّم و عَبید خود می‌داند و مملکت خود را پر از خوف و اضطراب و جور و حرص و غَدْر [۲] و خیانت و غَش [۳] و تدلیس [۴] و بطالت و غفلت و مسخرگی و امثال اینها،که از مفاسد و شرور است، می‌نماید و غایت سلطنت او تضییع نفوس خلایق و رسانیدن آنها به شقاوت [۵] ابدیه و ندامت سرمدیه است و سیاست او سیاست ناقصه و تَغلّبی و دولت او دولت باطله است، هر آینه اطاعت او از باب نیابت مر امام، واجب و جایز نیست و لکن - چنان‌که دانسته شد از جهت انتظام نظام و عدم حصول هرج و مرج و من باب الضروره لازم و واجب است. و همین حکم و تفصیل در مجتهدین و عارفین به امور دین ایضاً جاری است که هر کدام از ایشان که علم و عدالت او تمام است و در تمام امور خود تابع و مقتدی به امام است، هر آینه اطاعت او از باب نیابت امام و عموم آیه مذکوره لازم و واجب می‌باشد و مخالفت او ایضاً ارتداد و شرک و کفر است و الا من باب الضروره واجب می‌باشد، نه من باب النیابه. و اما طریقه سیاست مُدُن و مملکت و آداب ملوک و سلاطین و امر سلطنت و طریق نظر و تدبیر در امر رعایا و سلوک و معاشرت با ایشان، پس آن است که نسبت ملوک و سلاطین به رعایا و اهل مُدُن، همان نسبت صاحب منزل است به اهل و اجزا و ارکان منزل؛ چون‌که مُدُن از مدینه و مدینه از محله و محله از منازل به هم رسیده است و تمام اهل و اجزا و ارکان مدینه یا مُدن، همان زنان و فرزندان و پدران و مادران و غلامان و کنیزان [۶] می‌باشند که اجزا و ارکان منزل بوده‌اند. پس همان نوع تدبیر و سیاست و سلوک و معاشرتی که از آثار عقل است و باید که صاحب منزل در حق اهل منزل به کار بَرَد همان نوع از تدبیر و سیاست و سلوک و معاشرت را بایدکه ملوک و سلاطین، در حق اهل مدینه و مدن استعمال فرمایند و به کار برند و زنان مدینه را به منزله زنان خود و فرزندان آنها را به منزله فرزندان خود و پدران و مادران را به منزله پدران و مادران خود و غلامان و کنیزان و حیوانات ایشان را به منزله تبعه و خدمه خود و اموال ایشان را به منزله مال خود دانند و تدبیر آنها را بنمایند و هر یک از اجزا و اهل مدینه را،که از اصناف مذکوره خارج نیستند، به تکالیف و شغل و شأن خودشان به همان نحوِ مذکور ایضاً وا دارند و مشغول نمایند و از سیاست و تدبیر و نظر و بازیافت امور ایشان تغافل نکنند و ایشان را به التزام قوانین عقل و نوامیس شرع و اکتساب عدالت و کمال و فضیلت مأمور دارند؛ که چنان‌که قوام بدن به طبیعت، و قوام طبیعت به نفس، و قوام نفس به عقل است، هم چنان قوام مُدن و اهل عالم به ملوک است، و قوام ملوک به تدبیر و سیاست است، و قوام سیاست به استعمال نور و قانون عقل و حکم و ناموس شرع است که همگی قواعد حکمت است. و چون قواعد حکمت و نور عقل و آثار شرع در مدینه، متعارف و معروف‌گردد، هر آینه نظام حاصل آید و موجودات به‌کمالات خود توجه یابند. و چون بر خلاف این باشد، هر آینه خِذلان [۱] به ناموس حق، و ظلمت به نور عقل و به قواعد حکمت برسد و قوام مُلک و زینت ملوک و سلاطینْ زایل گردد و جور و تغلب و فتنه و تَحارُب [۲] و هرج و مرج پدید آید و رسوم مُروّت و حدود انسانیت مُندَرس [۳] گردد و کرامت به ذلت، و نعمت به نُقِمَت [۴]، و رِبح [۵] به خسارت متبدل گردد و خاصیت مُدن و اهل مُدن و ریاست و رؤسا همگی بر طرف شود. **پاورقی‌ها:** [۱] جمع اصغر: کوچکترها [۲] مردم بر راه و رسم پادشاهانشان هستند. [۳] لایق‌تر [۴] ابناء زمان: مردم هر عصر [۱] چابک، چالاک [۲] رها کننده [۳] خواری، رسوایی [۴] جمع شریر: بدکاران [۵] جمع خیر: نیکوکاران [۱] جمع عابد [۲] عصاره میوه غیر از انگور [۳] منجر [۴] جمع داعیه: انگیزه‌ها [۵] سِباع برّ: درّندگان زمین [۶] افساد و افنا: فسادکردن و نابود کردن [۱] بدیهی بودن [۲] جمع ملت: مذاهب [۳] چاره‌ساز [۴] اتحاد [۵] چنانکه شایسته است [۶] تیره، تاریک [۷] بیمار [۸] حسن سریرت: پاکی نیت [۹] صلاحدید [۱۰] مردم بر روش پادشاهان‌شان هستند. [۱۱] پدری [۱۲] اظهار مهر و محبت کردن [۱] مهربانی‌کردن [۲] جمع مَکْرَه: رنج‌ها، سختی‌ها [۳] احترام گذاشتن، بزرگداشت [۴] نافرمانی و سرکشی [۵] نیکو انجام دادن، بهبود بخشیدن [۶] شامل‌تر [۷] ازاله کردن: از بین بردن [۸] گروه، قبیله، طایفه [۹] حشم: خدمتکاران، زیردستان [۱] بقره، ۲۴۷: خدا او را بر شما برگزیده است و بر دانش و توان او بیفزوده است. [۲] مدخل: دّخل و تصرّف [۱] منجر، منتهی [۲] کذا فی الاصل [۳] جمع دهر: روزگاران، دوران [۴] نابود شدن [۱] آنچه به امور حقیر منسوب است. [۲] در اصل و همه جا: رسول [۳] در اصل: رسول [۴] مخالف با همدیگر [۵] کذا فی الاصل [۶] اصدقا و اخوان: دوستان و برادران [۷] اتحاد [۸] نساء، ۵۹: از خدا اطاعت کنید و از رسول و اولوالامر خویش فرمان برید. [۱] چیره شدن [۲] نیرنگ [۳] تزویر [۴] حقه‌بازی، فریبکاری [۵] بی رحمی، سنگدلی [۶] در اصل: کنیزان و حیواناتی [۱] خواری، پستی [۲] با یکدیگر جنگیدن [۳] فرسوده [۴] کینه ورزی، انتقام جویی [۵] سود

اطلاعات تکمیلی

زمان وقوع: 1196
زبان اصلی: فارسی
نوع کنش: بیانیه عمومی

کنشگران و ذینفعان

مخاطب کنش: عامه مردم
حاکم زمان: فتحعلی شاه قاجار

منبع

مکتوبات و بیانات سیاسی و اجتماعی علمای شیعه(جلد ۱ تا ۹)
محمدحسن رجبی (دوانی)