کنشگران / عالمان دینی

متن خلاصه هوش مصنوعی

میرزای قمی در نامه‌ای به فتحعلی شاه قاجار، ضمن ابراز ارادت و دعا برای بقای سلطنت او، نگرانی عمیق خود را از نفوذ فردی صوفی‌مسلک (میرزا عبدالوهاب نشاط) در دربار و القای عقاید باطله به شاه ابراز می‌کند. او این فرد را به دلیل ترویج عقاید صوفیانه و بی‌اعتنایی به شریعت مورد انتقاد شدید قرار می‌دهد و معتقد است که این عقاید، شریعت را از بین برده و مردم را فاسدالعقیده می‌کند. میرزای قمی با اشاره به ضعف جسمانی و مشغله‌های فراوان خود، از شاه می‌خواهد که از همنشینی با صوفیان و اهل بدعت دوری کند و به مطالعه کتب علمای شیعه بپردازد. او همچنین به نقد مفهوم «اولوالامر» از دیدگاه اهل سنت می‌پردازد و آن را باطل می‌داند و بر لزوم اطاعت از ائمه معصومین (ع) و در غیاب ایشان، مجتهد عادل تأکید می‌کند. در پایان، میرزای قمی شاه را به رعایت شریعت و دوری از عقاید انحرافی توصیه می‌کند و برای او آرزوی سعادت دنیا و آخرت دارد.

متن کامل گزارش

اما بعد، پس دعاگوی بی‌ریا ابوالقاسم بن حسن، ساکن قم معروض می‌دارد که با وجود اینکه اسقام و امراض جسمانیّه از حد بیرون، و آلام و اَعراض نفسانیّه از اندازه حَصُر و عدد افزون است و لَمْحه‌ای نمی‌گذارد که اَلّمی تازه و غمی بی‌اندازه، به این جسم ناتوان و دل پر از خفقان نازل نگردد و از نزول آن، تشویش خاطر و آشفتگی حال واصل نشود، عمده دلخوشی و مایه تسلی خود را، وجود ذی‌وجود سلطان اعظم می‌داند و این، نه از برای تحصیل منصب و جاه است، و نه به طمع جمع مال و رسیدن به نعمت و عیش و رفاه است؛ بلکه چون ایشان را دین‌پرور و شریعت گستر یافته، و صاحب عقاید صحیحه، و اخلاق حَسَنه و صفات مُسْتَحسّنه شناخته، دیدار ایشان چشم بی‌نورم را روشن و تَذکار سلطنت و غلبه بر اعادی دین آن سلیمان نشان، گَلْخَن دل کدورت منزلم را، گلشَن می‌سازد. و لهذا دائماً بقای عمر و دولت و دوام مُلک و سلطنت آن پشت و پناه شیعیان، و قوّت بازوی دین و ایمان را از درگاه مَلِک مَنّان رحیم رحمن می‌طلبد، و محفوظ ماندن عقاید صحیحه ایشان را از شرّ مّخایل و وساوس شیاطین اِنس و جانّ، از حضرت حافظ حفیظ، دیّان برهان سؤال می‌نماید. ولکن از روزی که در اوقات ادراک فیض خدمت وافی بهجت، ملفوفه‌ای به حقیر دادند و فرمودند که: «عقایدی که در اینجا درج است ملاحظه کن، و صحیح و غیرصحیح آن را اعلام کن، تا عمل به مقتضای آن شود»، بعد از آنکه حقیر آن ملفوفه را در خلوت گشودم، دیدم به خط آن مرد موفق سعادتمند است و از آن روز تا به حال، بی‌اختیار او را نفرین می‌کنم. در سال قبل از سرافرازنامه شاهی، در جواب عریضه حقیر، به قلم بطالت رقم آن مرد موفق رفته بود، فرصتی یافته، اظهار عداوت خود را به علمای دین و مروّجان شرع مبین نموده، دلی خالی کرده بود، و آیه‌ای که در شأن کفار و منافقان و فاسقان بود توصیف علما را به وصف ایشان نموده بود و به این سبب حقیر را کمال تنفر از او حاصل شد و از آن وقت تا به حال دلم به او گرم نشده، تا در این زمان که دردم را تازه، و کدورتم را بی‌اندازه نمود؛ زیرا که یقین دارم که شاه دین پناه را خبری از مسایل وحدت وجود و موجود، و اطلاع به مسایل عقول و نفوس ندارد. الحال این مرد موفق، این مطالب را در میان می‌آورد و ظاهر این است که جمع شدن این جور از طوایف در پای سریر خلافت، به پشتگرمی این مرد موفق است؛ و اگرنه، نبایست از خوف شاه دین‌پناه، نام و نشانی از این جماعتِ نامه تباه، در حوالی مسکنِ شاه دین‌پناه باشد. اینها همه سهل است که برمی‌دارد این عقاید باطله، و اوهام عاطله را اِلقا می‌کند به پادشاهی که در تمام عمر به عیش و نشاط، و استیفای لذات جسمانیه، و متابعت اهواء شَهَوانیه و غَضّبانیه مشمول، و یک روز به محنت ریاضت، و مخالفت اهواء نفسانیه مشغول نبوده. العیاذ بالله، العیاذ بالله، العیاذ بالله، اگر آن خلایق‌پناه، مثل این مرد موفق، کم‌مایه و بی‌فکر باشد و فریب او را خورده و اعتقاد به این عقاید باطله‌کند، اکثر خلایق به مقتضای «النّاسُ عَلی دین مُلوکِهِم» فاسد العقیده می‌شوند، و شریعتْ بالمرّه از میان می‌رود. پس ما می‌گوییم به این مرد موفق که: اگر دلیلی بر این مطالب داری‌که به عقل تمام شود، بیا یک لَمْحه در نزد من بنشین و بیان کن، بلکه منِ گمراه را هم هدایت کنی. و گمانم این است که اگر خواهد متصدی این مطلب شود، دو قدم راه نتواند رفت. و اگر می‌گویی که بر من کشف شده است -چنان‌که بر پیشینیان‌کشف شده -اولاً می‌گوییم‌که آنهایی که آن ادعا راکرده‌اند، ریاضت‌کشیدند و این سخن‌ها گفتند؛ تو که از اول عمر تا به حال در خدمت سلطان زمان به پا می‌ایستی به طمع اینکه لباس زرد و سرخ بپوشی، یا لقمه لذیذی خواه از حلال و خواه از حرام صرف کنی، کدام است ریاضت تو؟ و بر فرض محال که تو ریاضت‌کشیده و یافته‌ای، چرا این را القا می‌کنی به کسانی که خبر از ریاضت ندارند، و اثری از آن در ایشان نیست؟ مگر بزرگان این طایفه وصیت نکرده‌اندکه تاکسی به سر حد «قابلیت» نرسد از راه ریاضت، این مطالب را به او اظهار نکنند چرا در این مسأله که نباید اظهار این عقاید کرد مگر به کسی که اهل آن باشد، تقلید رؤسای خود نمی‌کنی؟ اگر می‌گویی که من شاه دین‌پناه را قابل آن دانستم، و اهل آن شناختم که به ایشان اظهار کردم، می‌گویم اگر راست می‌گویی و این معنی وقوع دارد، پس ایشان چرا در صحت و فساد آن رجوع می‌کنند به من نادان -که به اعتقاد تو - از اهل ظاهر و بی‌مغزم؛ و از آن عقاید، بالمرّه بی‌بهره، و نه زیبا و نه نغزم؟ خلاصه اینکه نامربوط‌های کلمات این مرد سعادتمند، بسیار است. خدای عالَم، خبیر و آگاه است که حال و طاقتی به این حقیر نمانده که به تفصیل متوجه هر یک از سخن‌های او بشوم، و چندین روز است که هر وقت می‌خواهم که مختصری از این مقام را متعرّض شوم و بر آن چیزی بنویسم حالم وفا نمی‌کند. از یک طرف شدت خفقان، و از یک طرف فُتور و سستی اعضا و اختلاج شدیدکه در اطرافم به هم رسیده و دست و پا و انگشتان را می‌پیچد، و از یک طرف پیری و ضعف قوا و حواس ظاهره و باطنه که طاقت فکر و تدبیر نمانده، و با این همه بی‌حالی، لمحه‌ای نیست که امر عظیمی و درد بزرگی از مخلوقین به من وارد نشود، و هر یک از آنها یک نوع حاجتی دارند و همه می‌خواهند که مقتضای خواهش ایشان از من حاصل شود، که یک جزئی از آن، مطالبه مسائل تمام ایران است و جزئی دیگر، مالک خزائن روی زمین بودن،که مرتبه الهی است. و کارم به جایی رسید که آنچه داشتم از عین‌المال - علاوه بر آنچه سلطان دین‌پناه به جهت فقرا و آنچه در انعام خودم مقرر فرموده - همه را به فقرا دادم و به هیچ جا نمی‌رسد. عمده تشویش و خوفم آن است‌که از بس فریاد می‌کنم و بر سر و مغز خود می‌زنم، بی‌ایمان از دنیا بروم. رفتم که خوب شوم از همه عالّم بدتر شدم. از یک طرف می‌خواهم که دین الهی و شریعت محمدی و مذهب اثناعشری را محافظت کنم؛ و از یک طرف می‌خواهم که تکلیفات خود را بجا بیاورم؛ و از یک طرف باید رضای مخلوقین را به عمل بیاورم؛ و با این همه، خشنودی و رضای خالق را هم به انجام بیاورم. من کجا و این همه بارگران؟ در این میان، این مرد موفق برمی‌خیزد تا عقاید خود را در مقام خوش صحبتی با پادشاه اسلام و پشت و پناه شیعیان در میان می‌گذارد. و یکی از علامات صدقِ آنچه می‌گویم و بُطلان طریقه این جماعت، این است‌که پیش‌گفتیم که اساس طریقه این جماعت -که از مشایخ و بزرگان ایشان معهود است - بر ریاضت و ترک دنیا و قناعت و کسب اخلاق حسنه و ترک صفات ذمیمه است. آن معنی کجا و این معنی که الحال مشاهده می‌شود کجا؟ این جماعت، الحال جان‌ها می‌کَنند و کوشش‌های بسیار می‌کُنند که خود را معروف شاه، یا مقرّب آمراء و اعیان و اهل دنیا و مال می‌کنند، به طمع این که کام خود را به لقمه‌ای از جیفه دنیا مُتَلذَذ یا به شربتی از شراب آن، شیرین کنند و در این بین اگر فرصتی بیابند، عقاید فاسده خود را که ثمره آنها اعتقاد به مذهب جبر و بی‌اعتنایی به شرع و بی‌پروایی در دین است به آنها القاکنند و امری که به اعتقاد مشایخ آنها از جمله اسرار است، و باید پنهان کرد، افشاء کنند و اظهارکنند و از اینجا جَلب قلوب اهل دنیا کنند تا آنها را در جیفه دنیا با خود شریک کنند. و چون متعرض شدن همه کلمات او الحال در عهده طاقت و حال من نیست، بلکه درگفتار فی‌الجمله هم خائفم. والله العظیم اینکه می‌گویم عین حقیقت است، نه از راه گریز از بحث به سبب عجز از جواب است، و نه از راه تصنع و خودسازی است. و بنای من این است که به قدر مقدور، سخن‌های این جماعت را به زبان نیاورم و درکتاب ننویسم - هر چند به جهت ردّ و ابطال باشد - به جهت آنکه ذهن عوام و طلبه کم مایه، از این شُبّهات بی‌پایه بی مایه، خالی است و به فطرت ذاتی و عقلی که خدای تعالی عطا کرده، به یک نوعی خدای خود را شناخته‌اند و اطمینانی دارند و همین که من مذهب صوفیه و غیر آنها را نقل کنم، آن عامی بیچاره متزلزل می‌شود و به حیرت می‌افتد؛ و گاه است که به قوّت إغوای ابلیس لّعین، دیگر دل به جواب من نمی‌دهد، یا آنکه اگر دل بدهد، قوّت فهمش به ادراک آن نمی‌رسد و من باعث سرگردانی و حیرت او شد[ه‌ا]م‌که آن قول را نقل کردم یا در کتاب نوشتم. پس، اولا من از این خائفم که هرگاه بسط بدهم و سخن‌های آنها را بالتّمام بنویسم که جواب آنها را بگویم، باید بیش از آنچه این مرد موفق به ذهن شاه داده، از شبهات دیگر برایشان وارد شود، و جواب آنها دقیق می‌شود، جواب هم خاطر نشان بشود. و در این باب هر بحثی که من بر این مرد موفق دارم که چرا اظهار این معنی‌کردی، بر خودم اشدّ از آن وارد آید. و اگر در این حال که این غلط راکرده، به هیچ نحو متعرّض نشوم، از آن خائفم. ناچار میانه‌روی نموده به اقلّ مایَقنّع اکتفا می‌کنم. پادشاها، خلایق امیدگاها! با وجود این همه اظهار شفقت به این ضعیفِ نحیف دعاگوی بی‌غرض و مرض، این مرض بزرگ بر دلم فرود آوردید. والله العظیم نه حال این دارم که‌کلمه به کلمه این مرد موفق را متعرّض شوم، و نه فرصت آن برای من هست. لااقل من راضی هستم که در آنجاها شخصی باشد که مربوط به مطالب صوفیه و حکما باشد، [شاید] او ملاحظه این سخن‌ها را بکند، و ببیند که این سخن‌های او با رفتار آنها هم مطابق نیست، چه جای مذهب حق. الامان، الامان، چنین شخصی برمی‌خیزد و القاء عقاید به شاه می‌کند، که خود نمی‌فهمد چه می‌گوید. پس شاه که مطلقأً ربطی به این مطالب ندارد از آنها چه چیز بفهمد و چه چیز اعتقاد کند؟ لااقل این معنی باعث حیرت شاه و تشکیک در عقاید صحیحه او می‌شود، و به این سبب، کفژ عالم را فرو می‌گیرد. و به هر حال من نمی‌دانم چه خاک بر سرکنم؟ یک جا می‌شنوم که می‌خواهند لقب «اولوالامر» به شاه بگذارند که [مطابق] مذهب اهل سنت و خلاف مذهب شیعه است، و اهل سنت به آن فخر کنند که پادشاه شیعه تابع ما شد. و یک جا می‌خواهند که شاه ما [را] به مذهب صوفیه مایل‌کنندکه مُباحی مذهب شود و از دین در رّود که بدتر از سُنّی شدن است؛ و چون اصل مذهب تصوف، مقتبَس از مذهب نصاری است، فرنگی و نصرانی فخر کنند که پادشاه شیعه تابع ما شد... و یک جا منٍ خاک بر سر را به بلای عظیم مبتلاکنند که به مراسله و پیغام، این مراحل را به انجام بیاورم. حق تعالی مفسدین را اگر قابل هدایت هستند هدایت کند، والا به دفع ایشان، مسلمین را از شرّ آنها محفوظ دارد. و اما حکایت «اولوالامر» بودن، پس آن نیز بالیقین باطل است و بعضی اجزاء که به نظر حقیر رسید که فتوای علمای عصر در آن درج بود هم، صریح در این مطلب نبود. و به هر حال، ما را رجوعی به آن کلمات نیست، زیراکه نه نسبت ایشان بر من ثابت است و نه اینکه مقصود ایشان چه چیز است. اما باید دانست که مراد از قول حق تعالی که فرموده است: اَطیعوا اللهَ و اَطیعوا الرّسولَ و اُولی الأَمر مِنکم، به اتفاق شیعه، مراد از اولی الامر، ائمه طاهرین - صلوات الله علیهم اجمعین - می‌باشند و اخبار و احادیثی که در تفسیر آیه وارد شده بر این مطلب، از حد بیرون است. و امرکردن الهی به وجوب اطاعت مطلق سلطان، هر چند -ظالم و بی‌معرفت به احکام الهی باشد -قبیح است. پس عقل و نقل معاضدآند در اینکه کسی را که خدا اطاعت او را واجب کند باید معصوم باشد و عالِم به جمیع علوم باشد، مگر در حال اضطرار و عدم امکان وصول به خدمت معصوم، که اطاعت مجتهد عادل مثلاً واجب می‌شود. و اما در صورت انحصار امر، در دفع دشمنان دین به سلطان شیعیان - هر که خواهد باشد - پس آن نه از راه وجوب اطاعت اوست، بلکه از راه وجوب دفع و اعانت در رفع تسلط اَعادی دین است بر خود مکلّف،که‌گاه است که واجب عینی می‌شود بر او و گاهی کفایی. و اما اهل سنّت که قایل به امامت ائمه ما نیستند، در این آیه‌کار برایشان مشکل شده و با وجود این، با ملاحظه حدیث صحیح معتبر که سنّی و شیعه همگی آن را از رسول خدا (ص) روایت کرده‌اند، و آن را قطعی می‌دانند، و آن این است که: مَنْ ماتَ و لَمْ یَعْرِفَ إمامَ زمانِهِ فَقَدْ ماتَ مِیْتةَ جاهِلیّةً. یعنی: «هر کس بمیرد و امام زمان خود را نشناخته باشد، پس مرده است مثل مردن در جاهلیت و کفر». و شیعه لله الحمد چون در هر زمان امام زمان خود را شناخته‌اند و الحال که امام زمان غایب است باز به ادلّه و براهین قاطعه معتقدند به اینکه امام زمانی دارند، و او قائم آل محمد (ص) است، از تشویش فارغند؛ ولکن اهل سنت بر فرض که توانند اثبات‌کنند امامت خلفای ثَلاث را، آنها امام این زمان و امثال آن نیستند. پس به این سبب در این باب در غایت اضطراب و تشویش می‌باشند. و لهذا جمهور آنها بنا را به این گذاشته‌اند که هر کس را که مردم به او بیعت‌کنند، او امام زمان می‌شود و اولی‌الامر و واجب‌الاطاعه است، هر چند فاسق و فاجر باشد و هر چند معاویه و یزید و هارون و مأمون باشد. و هر عاقلی که در این معنی تأمل کند، بطلان آن را می‌فهمد. نقل کرده‌اند که در زمان ملاجلال دوانی (که از آعاظم علمای اهل سنت است) علمای اهل سنت مجتمع بودند، و این حدیث را مطرح کردند که آیا مراد از امام زمان چیست؟ بعضی گفتند: قرآن است (و بطلان آن واضح است که قرآن را امام زمان نگویند)، و بعضی گفتند: امام زمان، اولی‌الامر [است]، یعنی هرکس که به سبب بیعت، «سلطان» شود. و در آن وقت پادشاه ایشان شخصی بود مسمّی به ایلدرم بایزید، ملا جلال دوانی رو کرد به آن علما و ریش خود راگرفت و گفت که: آیا این خوب است که حق تعالی در قیامت، جلال‌الدین محمد را عذاب کند که چرا ایلدرم بایزید را نشناختی؟! پادشاها، شیعیان پناها، ضعیفان امیدگاها! این پیر ضعیف نحیف شکسته بنیان را به منزله پدر مهربان فرض کن و سخنان ناهموارم راکه مانند دوای تلخ [به] مذاق ناگوار است، درکام قبول خوش گوارکن، و از حلوا و شربت صحبت شیاطین زمان -که مانند طعام خوش طعم زهردار است -کمال دوری اختیارکن که امیدوارم که بحول الله تعالی و قوّته از ثمرات آنها بهره‌مند و به رستگاری دارین سعادتمند باشید. کلام مختصر نافعی در ختم مقال عرض می‌کنم که درک آن آسان و منافع آن بی‌حد و پایان باشد، و در مراحل معرفت و بندگی و خداشناسی کافی، و به وصول اعلی مقاصد نَشاتَیْن وافی باشد که دیگر احتیاجی به دانستن اصطلاحات علما نباشد، و از قیل و قال مخالفین و اهل بدعت و ضّلال فارغ باشد. و آن همان طریقه‌ای است‌که مدار انبیاء و اوصیاء از زمان آدم تا عصر خاتم و اوصیای او - صلوات الله علیهم اجمعین - بر آن بوده، و قرآن مبین و کلمات معصومین به آن مَشحون است، و آن این است که: هر عاقلی به نظر اعتبار نظر کند و فکر کند در آسمان و زمین و آنچه در آنهاست از غرایب و عجایب و به خصوص دقایقی که در خلقت خود انسان است، یقین می‌کند که این اساش نمی‌تواند که خود به خود شده باشد؛ و غریب و عجیب بودن آنها اگر مخفی شود، به سبب آنسی است که از ابتدای طفولیت که چشم بازکرده آسمان و آفتاب و ماه و ستاره‌ها را دیده، و همچنین زمین و آنچه در آن هست از حیوانات و انهار و اشجار و غیر آنها، و آهسته آهسته بزرگ شده تا به سرحد کمال رسیده؛ عجیب و غریب بودن آنها به سبب آنس، مخفی مانده. و اگر بالفرض، طفلی در مَطموره یا مَغارَه و دخمه‌ای متولد شود، و مطلقاً این امور را نبیند و به سر حد عقل و کمال‌که رسید بیرون بیاید و چشمش به این عجایب بیفتد،گاه است که از شدت تعجب و هول آن، فُجأه کند. پس هرگاه به دلیل عقل، اذعان و اعتقاد به وجود صانع و یگانگی او و متّصف بودن به صفات کمال و منزّه بودن از صفات نقص را دانستیم و افعال او را دانستیم که بر وفق حکمت است و لغو و عبث نیست، که از جمله ارسال رسل و اِنزال‌کتب است، و اعتقاد به پیغمبری پیغمبر آخرالزمان را هم به معجزه و برهان قاطع شناختیم، و همچنین نصب اوصیای او که از آن جناب به عنوان یقین به ما رسیده، پس معیار کارگزاری ما قرآن پروردگار و کلام آن بزرگوار و عترت نامدار اوست. پس از آنچه‌گفتیم، از ادلّه ثابت شد که ما مکلفیم به دو نوع از تکلیف‌که یکی، اعتقادات است که اصول دین می‌خوانند؛ و دیگری، افعال و اعمالی که از ما خواسته‌اند که فروع دین می‌خوانند. و اصول دین که عبارت است از اعتقاد به اینکه خداوند یگانه‌ای داریم متصف به جمیع صفات کمال و منزّه از جمیع نقایص و قبایح؛ مثل اینکه متصف است به «علم» و اینکه داناست به جمیع اشیاء، از کلی و جزئی و قبل از وجود اشیاء و بعد از آن، و هیچ چیز بر او پوشیده و پنهان نیست و قادر است بر هر چیز که بالذات ممتنع نباشد،که عدم صدور ممتنع از او نه از راه عجز اوست بلکه از راه عدم قابلیت ممتنع است و مانند آتش نیست که سوزاندن آن بدون اختیار اوست و نمی‌تواند که نسوزاند، و هرچه زا که وقوع [آن] ممکن است تواناست به اینکه بکند یا نکند، و عجزی در او متصور نیست، و هیچ صفت نقص در او نیست و غنی مطلق است، و مثل اینکه ظلم نمی‌کند و کار عبث و لغو نمی‌کند و آنچه می‌کند بر وفق حکمت و مصلحت است و دروغ نمی‌گوید و محتاج به مکان نیست. و همچنین اعتقاد به اینکه پیغمبر ما کیست و امام ما کیست و خبرهایی که داده‌اند همه حق است و راست است، و همین قدر ما راکافی است که به دلیل اجمالی که اشاره به آن‌کردیم، اعتقاد به این امور بکند. اما معاد، پس آن هم از دلیل عقلی ثابت شد که غرض الهی از خلق انسان باید فیض کاملی باشد که در دار دنیا میسر نیست، و قرآن و کلام پیغمبر و اوصیای او -صلوات الله علیهم - هم دلالت بر آن دارد و بخصوص جسمانیت آن نیز. و آنچه از طریقه پیغمبر ما (ص) معروف است، تکلیف بندگان بود به اقرار و اذعان به شهادتین و به هر خبری‌که آن جناب بدهد، و عمل کردن به طاعات، از نماز و زکات و غیر آن. و نه در آیه‌ای از قرآن، و نه در حدیثی از احادیث آن جناب مذکور است که مردم مکلفند به دانستن مسأله عقول و نفوس، یا وحدت وجود و موجود. حتی اینکه می‌گوییم که همین حصول علم به وجود صانع کامل من جمیع الجهات مبرا از نقصس و عیب کافی است، و مکلف نیستیم که کیفیت علم او را بدانیم که حضوری است یا حصولی، اجمالی است یا تفصیلی، و علم او به معلومات قبل از وجود آنها به چه نحو است و همچنین منزه بودن از نقص و عیب و قبح و ظلم را فی‌الجمله معتقد باشیم، هر چند نتوانیم فهمید که حکمت در خلق کافر فقیر مبتلاکه نه دنیا دارد و نه آخرت، چه چیز است؟ و طریق دفع اینکه: «این ظلم است بر آن کافر، چون خدا عالِم است به اینکه او ایمان نخواهد آورد و فیض ناقص دنیوی هم از برای او نیست و وجود او [و] دخیل بودن در نظام کل و مصلحت عامه، رفع لزوم ظلم بر خود او را نمی‌کند» به چه نحو می‌شود. خلاصه اینکه بالیقین اعتقاد به مراحل اعتقادات از ما اجمالاً مطلوب است، ولکن تفصیلات آن معلوم نیست که تکلیف ما باشد، بلکه مکلفیم به سکوت از اکثر آنها. پس آنچه بر پادشاه ما لازم است، اعراض از این گونه صحبت‌هاست، و به قدر مقدور سعی کردن در ترویج شریعت و عمل کردن به مقتضای اوامر و نواهی الهی. و اگر خواهد صحبت بدارد، کتاب‌های آخوندملامحمد باقر مجلسی - طاب ثراه -که به فارسی از برای عوام نوشته مثل حق‌الیقین و عین‌الحیاة و امثال اینها را دایماً مطالعه و مذاکره نماید تا ان‌شاءالله جامع سعادات دنیا و آخرت هر دو باشد. و از صحبت صوفیه و اِباحتیان و جبری مذهبان، کمال اجتناب کند و هرگز اعتنایی به شأن آنها نکند و آنها را در ذلت و خواری واگذاردکه هم خلایق از شرّ آنها محفوظ بمانند و هم شاید که این باعث توفیق خیری بشود از برای آن جماعت که آنها هم دست از اطوار و گفتار ناشایسته خود بردارند. الباقی عمرکم و سلطانکم و المخلد صحة عقائدکم و ایمانکم و المطاع امرکم. والسلام علیکم و رحمةالله. **پاورقی‌ها:** [۱] منظور میرزای قمی است. ۳. جمع اَلَم: دردها ۵. شمارش [۲] جمع سَقم: بیماری‌ها [۳] اعراض نفسانیّه: حوادث جسمی، منظور بیماری‌هاست. ۶، مدتی اندک ۸. یادآوری [۴] آتش‌دان، اجاق [۵] جمع مَخیله: اندیشه‌های شیطانی، گمان‌ها و پندارها [۶] منظور فتحعلی شاه قاجار است. ۱۳. اسم جمع جنّ [۷] از حضرت ... سؤال می‌نماید: از پیشگاه خداوند نگاهدارنده و داور حجت مسئلت می‌نماید. ۱۶، نامه محرمانه و سرپوشیده [۸] شادمانی [۹] منظور میرزا عبدالوهاب نشاط (۱۱۷۵ - ۱۲۴۴ ق)، از ادبا و شعرای صوفی‌مسلک و منشی مخصوص فتحعلی‌شاه قاجار (۱۲۱۲ - ۱۲۵۰ ق) است. ۳. اکنون [۱۰] یاوه‌نگار [۱۱] دارای نامه اعمال سیاه و ننگین، (منظور جماعت صوفیه است.) ۵. مؤنث عاطل: بی‌معنی، بیهوده ۷. طلب تمام چیزی را کردن [۱۲] یاد دادن [۱۳] اهواء شهوانیّه و غضبانیّه: قوای شهوت و غضب ۱۰. یکباره [۱۴] منظور فتحعلی شاه قاجار است. ۱۱. مدت کمی [۱۵] مباشر، داوطلب انجام کار [۱۶] لباس زرد و سرخ پوشیدن:کنایه ازکسب جایگاه و منزلت ویژه نزد پادشاه است. در گذشته رجال و بزرگان دولت برحسب مناصبی که داشتند، لباس‌های رنگین بر تن می‌کردند که معرّف رسته شغلی آنان بود. ۲. منظور مشایخ صوفیه است. [۱۷] اهل ظاهر، در مقابل اهل باطن؛ و مراد کسانی (فقها) هستند که صرفاً به ظاهر شریعت باور داشته و بدان عمل ۴. منظور تصوف است. [۱۸] می‌کنند. [۱۹] خوب، بدون عیب [۲۰] انقباض و تشنج شدید و غیر ارادی عضلات و اعضای بدن ۷، خود مال، اصل مال [۲۱] مؤنث ذمیم: زشت و ناپسند ۳. شناساندن خود نزد کسی ۵. لذت برنده [۲۲] در اصل: به کجا [۲۳] مردار بوگرفته، هر چیز پست ناپایدار [۲۴] طریقه‌ای که پیروان آن معتقدند که اعمال انسان به اراده خداوند انجام می‌گیرد و بندگان هیچگونه اختباری از خود ندارند. [۲۵] نفرین شده، رانده [۲۶] اغوا: گمراه کردن [۲۷] تمام، کامل [۲۸] باریک، ریز [۲۹] شدیدتر، سخت‌تر ۵. نامه‌نگاری [۳۰] به کمترین مایه قناعت [۳۱] نساء، ۵۹: اطاعت‌کنید خدا و رسول و اولیاء (صاحبان) امر خویش را. ۲. تأییدکننده، یاری‌کننده [۳۲] جمع اعداء و جمع‌الجمع عدو: دشمنان [۳۳] رسیدن [۳۴] کسی که به سن تکلیف شرعی رسیده باشد. [۳۵] واجب عینی، واجبی که بر عموم اهل تکلیف واجب است. [۳۶] واجب کفایی، واجبی است که وقتی عده‌ای به انجام آن مبادرت ورزند، تکلیف از دیگران ساقط می‌شود. ۸، منظور ابوبکر، عمر و عثمان است. [۳۷] بخش اعظم [۳۸] ایلدرم، لقب بایزید اول عثمانی (۷۹۲ - ۸۰۵ ق) بوده، و حال آنکه بایزید دوم (۸۸۶ - ۹۱۸ ق) معاصر ملا جلال‌الدین دوانی بوده است. [۳۹] و ۳. دنیا و آخرت [۴۰] اهل بدعت:کسانی که آیین و مذهبی جدید از سوی خود ارائه می‌کنند. [۴۱] اهل ضلال: گمراهان ۷. سرداب، زیرزمین ۹. مرگ ناگهانی [۴۲] مملوّ، آکنده ۸. غار [۴۳] انزال کتب: فرو فرستادن کتاب‌های آسمانی [۴۴] جمع قبیحه: زشتی‌ها [۴۵] روی‌گردانیدن [۴۶] اباحتی یا اباحه مذهب:کسی که همه چیز را مباح دانسته و محرمات را انجام دهد. ۳. عمرتان و پادشاهی‌تان باقی و درستی عقاید و ایمانتان پایدار و امرتان مطاع باشد. # «نامه میرزای قمی به فتحعلی شاه قاجار»، بیست مقاله، ص ۳۵-۴۹.

اطلاعات تکمیلی

زمان وقوع: 1193
زبان اصلی: فارسی
نوع کنش: نامه خصوصی

کنشگران و ذینفعان

مخاطب کنش: فتحعلی شاه قاجار
حاکم زمان: فتحعلی شاه قاجار

منبع

مکتوبات و بیانات سیاسی و اجتماعی علمای شیعه(جلد ۱ تا ۹)
محمدحسن رجبی (دوانی)