کنشگران / عالمان دینی

متن خلاصه هوش مصنوعی

سید محمد طباطبایی سخنرانی خود را با استناد به آیات قرآن درباره اهمیت عدل و جایگاه آن در اسلام آغاز می‌کند. او با اشاره به اینکه حتی ملل غیرمسلمان نیز به عدل روی آورده‌اند، وضعیت مسلمانان ایران را که از مسیر عدل منحرف شده‌اند، مورد انتقاد قرار می‌دهد. طباطبایی تأکید می‌کند که هدف اصلی علما از درخواست عدالتخانه، تشکیل مجلسی برای رسیدگی به دادخواهی مردم و جلوگیری از ظلم حکام است و نه براندازی پادشاهی یا جمهوری‌خواهی. او با رد شایعاتی مبنی بر اهداف شخصی یا مالی علما، به نمونه‌هایی از ظلم و ستم حکام در ولایات، از جمله ماجرای قوچان و فروش دختران به جای مالیات، اشاره می‌کند. طباطبایی مردم را به بیداری و رفع ظلم فرا می‌خواند و با ذکر حکایتی از امیرکبیر، اهمیت گزارش‌دهی صحیح و رسیدگی به شکایات مظلومان را یادآور می‌شود. او در پایان، با تأکید بر اینکه پادشاه حقیقی امام زمان است و علما از هیچ کس واهمه ندارند، هدف نهایی را برپایی مجلس مشروعه عدالتخانه و اجرای قانون اسلام می‌داند که در آن شاه و گدا در حدود قانونی مساوی باشند.

متن کامل گزارش

أعوذ بالله مِنَ‌الشّیطان الرّجیم. یا داودُ اِنّا جَعَلناکَ خَلیفةً فِی‌الأَرضِ فَاحکُمْ بَینَ‌الناسِ بِالحَقِّ وَ لا تَتَّبِع الهَوی فَیُضِلَّکَ عَن سَبیل الله [۱]. یعنی: ای داود، به درستی که‌گردانیدیم تو را جانشین در روی زمینَ. یعنی تدبیر امور عباد را در کف با کفایت تو نهادیم. پس حُکم کن میان مردمان به راستی و درستی، یعنی بر وفق امر ما اشیاء را در موضع خود وضع نما و پیروی مکن هوای نفس و آرزوهای آنان راکه اگر تابع نفس شوی و به خلاف حق جکم‌کنی، پس گمراه سازد تو را هوای نفس و بگرداند تو را از راه خدا و طریق حق،که آن جاده شریعت و قانون خدایی است. خداوند حکم می‌فرماید بر آن که مردم به طریق عدل رفتار نمایند. انبیاء و اولیاء، مردم را واداشتند به عدل. با این که عدل و مساوات تکلیف اولیه انسانیت است و بقاء نوع منوط به عدل است و در قرآن و اخبار معصوم تأکید شده است به عدل. اِنّ اللهَ یأمُرُکُم اَن تُوْدّوا الاماناتِ اِلی اَهلِها وَ اِذا حَکَمتُم بَینَ الناسِ اَنْ تَحکُموا بِالعَدلِ اِنّ اللهَ نِعِمّا یَعِظَکُم انّ اللَّهَ کانَ سَمیعاً بصیراً [۲]. یا اَیّها الذینّ آمَنُوا کُونُوا قَوْامینَ لِله شُهَداءَ بِالقِسطِ وَ لا یَجرمَنَّکُم شَنّانُ قَوْم عَلی اَلَا تَعدِلوا اِعدِلَوا هُوَ اَقرَبُ لِلتَّقوی وَ اتَّقوا اللهَ اِنَّ اللهَ خبیرٌ بِما تَعمَلُونَ [۳]. امروز کفار و ملل اجانب طریق عدل را مَسلوک داشته‌اند [۴]، \[ولی\] ما مسلمانان از طریق عدل منحرف شده‌ایم. یا ظالم و ستمکاریم و یا معاون ظَلَمه [۵] می‌باشیم. هشت ماه بلکه زیادتر می‌باشد که به جز این یک‌کلمه عدل، دیگر چیزی نگفته‌ایم. در خلوت و جَلوَت [۶]، در بالای منبر، در مسجد و خانه، واضح و آشکار صراحتاً و علناً این کلمه را گفتیم و از دولت تاکنون جز عدل چیزی نخواسته‌ایم. حالا بعضی می‌گویند ما مشروطه‌طلب و یا جمهوری‌طلب می‌باشیم. به خدای عالمیان و به اجداد طاهرینم قَسَم است که این حرف‌ها را مردم به ما می‌بندند. اگر گفتیم معدلت [۷] می‌خواهیم، غرض این بود که مجلسی تشکیل شود و مجلس و انجمنی داشته باشیم که در آن مجلس به داد مردم برسند و بدانند که این رعیت بیچاره چقدر از دست ظلم حکام، ستم می‌کشند و به چه اندازه نفوس و عِرض رعیت از ظلم دیوانیان در سال تلف می‌شود. ما نگفتیم پادشاه نمی‌خواهیم. ما نگفتیم دشمن پادشاه می‌باشیم. مکرر چه در حضرت عبدالعظیم [۸] و چه در شهر و چه در منبر، تمام را از این پادشاه اظهار رضایت کردیم. الحق والانصاف پادشاه، رؤوف و مهربان و رحم‌دل می‌باشد و اگر عدالتخانه برپا شود در عهد این پادشاه رؤوف و رحمدل می‌باشد. اگر اصلاحی شود در زمان این پادشاه مسلمان خواهد شد. حالا مرض و ناخوشی و علت و بی‌حالی مانع باشد ربطی به او ندارد. ولی، آنچه داد کردیم و آنچه نوشتیم، تمام را بعکس حالیش کردند و گفتند مردم تو را نمی‌خواهند و غرضشان عزل شاه می‌باشد، و حال آن که به تمام انبیاء و اولیاء قسم است‌که ما به جز مجلسی که جمعی در آن باشند که به درد مردم و رعیت برسند کاری دیگر و غرضی نداریم. قدری که سخت می‌گیریم می‌گویند مشروطه و جمهوری را می‌خواهند. زمانی که سکوت می‌کنیم می‌گویند آقایان، زیر زانویی [۹] گرفته‌اند که دیگر صدایشان بریده شده است. یک دفعه می‌گویند بیست هزار تومان گرفته‌اند، یک دفعه می‌گویند مقصودشان مدرسه خان مروی [۱۰] است. آخر ای مردم فکر کنید مدرسه خان بر فرض که به متولی شرعی برگردد، چه به درد ما می‌خورد؟ اگر زیر زانویی می‌خواستیم، تا به حال صد مرتبه کار گذشته بود. به خدا قسم است که این مطالب و شایعات دروغ است. مدرسه را می‌خواهیم چه کنیم؟ قصد ما عدل و رفع ظلم است که رعیت از دست نرود، مردم به خارجه پناه نبرند، مملکت خراب نشود. از بس که حکام، ظلم و ستم به مردم می‌کنند می‌ترسم رفته رفته رعیتی باقی نماند. یک سال است اهل فارس متظلم‌اند؛ چندین تلگراف‌کرده‌اند، جواب ندادند؛ حال یک ماه است دکاکین را بسته‌اند. در این خصوص کراراً عریضه به شاه نوشتیم، جوابش را اتابک [۱۱] نوشته و شاه هم دستخط کرده بود که املاک، مال دولت است و به شعاع‌السلطنه [۱۲] مرحمت کردیم، رعیت حق گفتگو ندارد و به علاءالدوله [۱۳] که حاکم فارس شده است حکم کردیم که رسیدگی نماید. اعظام‌الممالک [۱۴] که جواب را آورد، به او گفتم شاه خالصه [۱۵] فارس را داده است به شعاع‌السلطنه، نه املاک مردم را. شعاع‌السلطنه هر مِلک خوبی را در فارس تصرف‌کرده است، صاحب مِلک عارض [۱۶] شده که این ملک است نه خالصه، مطالبه سندکرده‌اند از متصرف. اگر صاحب مِلک قباله نداشته است،که مِلک او را به بهانه خالصه تصرف کرده‌اند و اگر اظهار قباله و حکم شرعی کرده است اسناد او راگرفته و پاره کرده‌اند. هرکس هم از طرف دولت برود به فارس ملاحظه پسر شاه را می‌کند.گفتم صحیح و مناسب این است که خود درباریان رسیدگی نمایند و در دفتر و کتابچه خالصه‌جات رجوع نمایند و صحیح نیست که این‌گونه با اهالی فارس رفتار شود و اگر رعایای فارس مأیوس شوند خوشایند نخواهد بود. جواب دادند: شاه دستخط فرموده که املاک را دادیم به شعاع‌السلطنه و باید بر طبق دستخط عمل شود. گفتم: همین دستخط را در جواب اهالی فارس مخابره می‌کنم.گفت: مخابره‌کنید. باز سه مرتبه پیغام دادم که اگر این دستخط به اهل فارس برسد نتیجه خوشی نخواهد داشت. جواب دادند که: جواب همین است که گفتیم، ما هم تلگراف کردیم. همین که اهالی فارس دیدند که این‌گونه جواب آنها را دادند، به قونسولخانه انگلیس پناهنده شدند، آنچه نباید بشود شد. حالا فارس هم از دست ما رفت. نه‌تنها فارس خواهد رفت، بلکه تمام بنادر و سرحدات ایران رفته است. اگر این مطالب را به طوری‌که ما می‌گوئیم به شاه بگویند و برسانند،گمان ندارم که کارها این شکل بشود. از قراری‌که یکی از اهل درب خانه [۱۷] نقل کرد و می‌گفت: آنچه شماها می‌گوئید به شاه نمی‌رسانند و اگر هم بعض اوقات به عرض شاه برسانند می‌گویند که اینها شاه را نمی‌خواهند، اینها جمهوری طلب می‌باشند. والله به خدا و به اجداد طاهرینم و به صد و بیست و چهار هزار پیغمبر قسم است که مقصود ما یک کلمه عدل است. مگر در مملکتی که پادشاه هست نباید مجلس عدلی بوده باشد؟ این یک مشت مردم بیچاره ایران به که عرض و داد کنند؟ شماها نمی‌دانید که در ولایت‌ها این حکام چه ظلم‌ها می‌کنند. رعیت بیچاره ایران خودش و اهل و عیالش باید نان ذرت و جو بخورند که مالیات دیوان را بپردازند. نه رعیتی باقی مانده و نه در خزانه پادشاه چیزی موجود است. پادشاه به واسطه خزانه، پادشاه خواهد بود و خزانه، معمور [۱۸] نمی‌شود مگر به واسطه آبادی مملکت، و مملکت آباد نمی‌شود مگر به واسطه عدل. حکایت قوچان را مگر نشنیده‌اید که پارسال زراعت به عمل نیامد و می‌بایست هر یک نفر مسلمان قوچانی سه ری [۱۹] گندم مالیات بدهد؛ چون نداشتند و کسی هم به داد آنها نرسید حاکم آنجا سیصد نفر دختر مسلمان را در عوض گندم، مالیات گرفته، هر دختری به ازای دوازده من گندم محسوب و به ترکمان فروخت.گویند بعضی از دخترها را در حالت خواب از مادرهایشان جدا می‌کردند، زیراکه بیچاره‌ها راضی به تفرقه [۲۰] نبودند. حالا انصاف دهید، ظلم از این بیشتر تصور می‌شود؟ همه جا خراب است. از طهران بگذرید، هرچه باشد پایتخت است، به ملاحظه ما هم باشد چندان متعرّض نمی‌شوند. در سایر ولایات نه رعیتی مانده و نه مالی مانده. چیزی نگذرد که تماماً خودشان را از دست این ظلم‌ها به روس و انگلیس خواهند بست. خداوند خودش رحم کند، هرچه ما داد می‌کنیم به خرج نمی‌رود و مردم نمی‌فهمندکه غرض ما غرض شخصی نیست. والله به خدا و انبیاء و اولیاء قسم است اگر مجلسی باشد هم به جهت دولت خوب است و هم برای ملت و رعیت، اما کو کسی که بفهمد؟ اگر هم هزار مرتبه در بالای منبر بگوییم و فریادکنیم که نخواهند فهمید. ای مردم! بدانید و بفهمید همه شماها مکلفید به رفع ظلم. در زمان حضرت امیرالمؤمنین علیه‌السلام اهل مصر خدمت حضرت امیرالمؤمنین (ع) شکایت از عمّال عثمان کردند، حضرت فرمود: عده مظلومین زیادتر است یا عده ظالمین؟ عرض کردند: عده مظلومین زیادتر است. فرمودند: پس سبب ظلم، خودتان می‌باشید. عارضین [۲۱]، مقصود را درک کرده جمع شدند و عثمان را از بین برداشته عمّال عثمان را از کار انداختند و ریشه ظلم را کشیدند. اینک به شما اعلام می‌دهم امروز هم باعث ظلم یک نفر شده است‌که اتابک باشد، او را علاج کنید. شاه، رؤوف و مهربان و مریض است، راضی به ظلم و تعدی نیست، خبر از مملکت ندارد. آه چه کنیم که همین مقصود و حرف‌های مرا نمی‌فهمید و عمل نمی‌کنید.گوش به موعظه و نصیحت نمی‌دهید،کو کسی که بفهمد؟ حکایت ما و شما حکایت آن واعظ است که در بالای منبر موعظه می‌کرد و در پای منبرش یکی از همه بیشترگریه می‌کرد و به سر و سینه می‌زد. واعظ به مردم‌گفت: خوب است همه شما مثل این مرد چیز بفهمید و مُتّعظ [۲۲] و متأثر شوید. ببینید این مرد چگونه‌گریه می‌کند و چطور موعظه و پند در او اثر کرد؟ پس معلوم می‌شودکه این مرد پیر چیزفهم و عاقل و باشعور است. آن مردگفت: والله من هیچ نمی‌فهمم که آقای واعظ چه می‌فرمایند. مردم گفتند: پس برای چه‌گریه می‌کنی و به سر و سینه می‌زنی؟گفت: از فراق، از فراق، از جدایی، از جدایی. مردم‌گفتند: خوب است واضح‌تر بگویی و سبب فراق و گریه و زاری خود را به ما نقل کنی. گفت سبب گریه من این است: وقتی که آقای واعظ حرف می‌زند، ریشش تکان می‌خورد و من به یاد بزی که داشتم می‌افتم‌که آن هم ریشی داشت مانند ریش آقای واعظ و تکان می‌خورد و می‌لرزید مانند ریش آقا! حالا شما هم در پای این منبر که موعظه مرا ظاهراً استماع می‌نمایید هرکدامی به خیال کارهای شخصی خودتان می‌افتید. بلی، بعضی در این مجلس می‌باشندکه می‌فهمند من چه می‌گویم، ولی آنها هم که چیزی از آنها ساخته نیست و کاری از دست آنها برنمی‌آید و نمی‌توانند کاری صورت بدهند، آنها هم که کاری و باری دارند، متصل در خیال جمع مال و اندوخته می‌باشند و هیچ نمی‌دانند و فکر نمی‌کنند که اگر عدل و معدلت باشد برای آنها بهتر است. سابقاً \[به\] مردم می‌گفتند: ما می‌خواهیم کاری صورت بدهیم، آقایان علماء مانع می‌شوند و نمی‌گذارند. ای مردم! حال چه شده است که هرچه ما داد می‌زنیم‌کسی نمی‌شنود؟ نه غیرت در شما مانده و نه تعصب. همین ظلم‌هاست که روز به روز زیادتر می‌شود. حاکم وقتی که دید مردم کنیز و غلام اویند، معلوم است آن وقت هر جا زن خوشگل ببیند می‌برد و هر جا مال و ملک خوبی دید تصرف می‌کند. من که چیزی ندارم که به جهت خودم دفع ظلم را طالب باشم، و اگر هم داشته باشم می‌توانم مال خودم را حفظ کنم. تمام این داد و فریادها به جهت شماست. شما نمی‌دانید که معنی سلطنت چیست، شما نمی‌دانید معنی عدل چیست، از تاریخ ربطی ندارید، از علوم جدید اطلاعی ندارید. یک وقتی مردم علوم قدیم را تحصیل می‌کردند و درصدد علوم جدید نبودند. حال می‌گویم که علوم جدید هم دانستنش لازم است. هر وقت اقتضائی دارد. شما باید علم حقوق بین‌المللی را هم بدانید، بلکه علوم ریاضی، بلکه زبان خارجه را تا یک اندازه باید بدانید. چه سبب دارد که از تمام ملل، داعی [۲۳] و نماینده به طرف ژاپون رفت و از ایران نرفت؟ چرا باید در ایران یک نفر از علما زبان خارجه را نداند؟ شما اگر از علوم جدیده ربطی داشتید، اگر از تاریخ و علم حقوق اطلاعی داشتید، اگر عالِم بودید، آن وقت معنی سلطنت را می‌دانستید. در بین حیوانات، انسان مدنی بالطبع است، انسان محتاج به تمدن است، زیرا که خداوند عالَم هر حیوانی را که خلق کرده است اسباب معاش آن را هم با خود آن خلق کرده است. مثلاً شیر محتاج است به چنگال‌که بدرد و به دندان که بخورد و به پوست محکمی که از سرما وگرما محفوظ باشد، هر سه را هم با خود دارد و کذا سایر حیوانات. لکن انسان در امور معاش چنین نیست. محتاج به امور متعدده و اسباب و آلات زیاد است. آب و آتش و نان و لباس و دوا و غذا و مسکن و عمارت و خیلی چیزها را لازم دارد. یک نفر نمی‌تواند همه را مهیا و آماده نماید. مثلاً در امر غذا؛ نان می‌خواهد، نان ازگندم به عمل می‌آید،گندم از زراعت حاصل می‌شود، زراعت آب و آهن و آتش و خیلی چیزهای دیگر \[می‌خواهد\]. خیاط لازم است که لباس بدوزد، آهنگر لازم است که اسباب زراعت را درست نماید، بافنده لازم است که نخ لباس را ببافد، زارع لازم است که پنبه را زراعت‌کند، نجار لازم است، خبّاز [۲۴] لازم است و... یک نفر نمی‌تواند همه اسباب و ادوات و لوازم را مهیا نماید. پس باید جماعتی تشکیل شود برای انتظام امر یک نفر، و این جماعت به واسطه دو قوه شهویه و غضبیه که دارند با هم مزاحمت خواهند کرد، زیرا که شهوت، جذب ملایم [۲۵] است و غضب، دفع مُنافر [۲۶]. هر شخصی به واسطه قوه شهویه، طالب است ملایم را، و هرکس مخالف او شود در مقام دفع او خواهد برآمد و کذلک رفیقش. پس معلوم شد که انسان محتاج است به تمدن و اجتماع با نوع خود و این است معنی «الانسان مدنی بالطبع». عقلا و دانشمندان یک نفر را مشخص و معین و انتخاب نمودند برای حفظ نوع خود و گفتند: ما مال و جان می‌دهیم که تو ما را حفظ کنی از این‌که به یکدیگر ظلم و ستم و اجحاف و تعدی نماییم. ما مال، یعنی مالیات؛ و جان، یعنی سرباز می‌دهیم و تو به قوه جان و مالِ ما، حافظ و نگاهبان ما باش. این شخص را پادشاه‌گویند. پس پادشاه یعنی کسی که از جانب ملت منصوب شود و مالیات و سرباز بگیرد برای حفظ رعیت از ظلم کردن به یکدیگر. این پادشاه مادامی که حفظ کند رعیت را و ناظر به حال رعیت باشد، رعیت باید مال و جان بدهد. اما اگر پادشاه بی حال و شهوت‌پرست و خودغرض باشد، رعیت باید مال و جان به او ندهد و مال و جان را به کسی دیگر بدهد که حافظ رعیت باشد؛ زیراکه مالیات باید به مخارج قشون برسد تا آن که قشون در حراست و حفظ آنها مستغنی [۲۷] باشد. پس سلطان یعنی کسی که داد مظلوم را از ظالم بگیرد، نه این که هرکار دلش بخواهد بکند و مردم را عبید و اماء [۲۸] خود داند. پس علوم جدیده لازم است که همه کس آن را تحصیل کند تا معنی سلطنت را بدانند. باباجان! پادشاه هم مثل ما یک نفر است، نه این که به قول بعضی، مالک‌الرِقاب [۲۹] و آنچه بخواهد بکند. مگر در اروپا پادشاه نیست؟کی این کارها که در این مملکت اتفاق می‌افتد آن جا باشد؟ روز به روزکارشان بهتر و مملکتشان آبادتر. هرچه خرابی و ظلم هست بر سر این یک مشت ایرانی بیچاره است و این هم به واسطه این است که نمی‌دانیم معنی سلطنت را. تمام انبیاء برای عدل و داد آمدند، این همه شورش در خارجه برای عدل است و ما هرچه داد و فریاد می‌کنیم به خرج مردم نمی‌رود و تمام را مشتبه کاری می‌کنند که آقایان \[علما\] ریاست می‌خواهند. ما که ریاست نمی‌خواهیم، جمهوری طلب نیستیم، به این زودی مشروطه نمی‌خواهیم؛ یعنی مردم ایران هنوز به آن درجه تربیت نشده‌اند و قابل مشروطیت و جمهوریت نمی‌باشند، زیرا که مشروطیت در وقتی است که افراد ملت، عالِم باشند. ما می‌گوییم این همه ظلم و ستم به رعیت چرا می‌کنید؟ آخر اگر این رعیت نباشد تو هیچ نداری. مثل این که رعیت فراری شده، خزانه تهی گردیده، چیزی ندارد، حتی لجنش هم تمام شده. این همه قرض، باز هم سعی در قرض، طولی نمی‌کشد که این کارها رعیت و مملکت را به خارجه خواهد داد، یعنی داده و می‌دهد. مطالب و مقاصد ماها این است و اِلا به من تنها چه می‌شود؟ چه کارم خواهند کرد؟ بر فرض گفتند از این جا بروید یا این که آمدند مراکشتند، باز اولادهایم می‌مانند و این حرف‌ها را خواهند گفت. به قول آقا سید قاسم مرحوم که گفت: ای مردم می‌گویند آقا سید حسن مرحوم شده، این آقا سید حسن، \[نه\]، آن آقا سید حسن! (و اولادهای آقا سید حسن را نشان می‌داد) فرض می‌کنیم مرا کشتند، اولادم به جای خواهد ماند. سایرین راکشتند، اولادهایشان باقی خواهند ماند. آنها مقاصد ما را اجراء خواهند داشت. به اجدادم قسم تا زنده‌ام دست بردار نیستم. وقتی که من نباشم سایرین هستند. من که باید بمیرم، حال کشته شوم بهتر است. جدم را کشتند، اسم مبارکش شرق و غرب عالم راگرفت. یک روز و یک شب تشنه ماند، دین اسلام را آبیاری و زنده داشت. من هم اگر کشته شوم اسمم تا دامنه قیامت باقی خواهد ماند. خون من عدالت را استوار خواهد نمود و ظلم ظالمین را دافع و مانع خواهدگردید.گفتم بعضی نمی‌فهمند که من چه می‌گویم و بعضی که می‌دانند، قوه حرکت را ندارند و بعضی هم که در این مجلس هستند نمی‌دانم چه اسم دارند: راپورت ده [۳۰] یا خُفیه‌نویس [۳۱]. مَردِکه! اگر می‌نویسی درست بنویس، صدق و راست راپورت بده، آن چه من می‌گویم بنویس، نه این که هرچه دلت می‌خواهد بنویسی. این مسأله راپورت‌نویسی تازگی ندارد، سابق هم بوده ولی نه به این شکل. این قرار را سلاطین و وزراء عادل با کفایت‌گذاشته‌اند، چون دست مردم به شاه نمی‌رسید، یا راهش دور بوده و یا آن‌که قوه نداشته بیاید در پایتخت و عرض خود را بکند و یا آن که مدعیان آنها نمی‌گذاردند و مانع بودند، این قرار راگذاشتندکه در هر شهری یک یا دو نفر خفیه‌نویس داشته باشند تا از وضع مردم با اطلاع باشند و به واسطه راپورت‌ده و خفیه‌نویس به شاه برسانندکه در آن مملکت چه رخ داده و چه شده و چه کرده‌اند. ظالم کی و مظلوم کدام است. حالا کارها به عکس شده است. صد هزار دروغ و راست از خودشان جعل کرده اسمش را راپورت‌نویسی می‌گذارند. آخر ای احمق! آنچه می‌شنوی بنویس. به قول یکی، کسی راپورت صحیحی داده بود، برده بود پیش یکی از وزراء. آن وزیر بعد از خواندن‌گفته بود: این جا که چیزی نبود. یعنی خبر دروغی باید نوشته باشید و الا اگر مقاصد و مذاکرات ما را به شاه برسانند، این همه طول و تفصیل نخواهد کشید. غرضم این است که اگر بخواهند مملکت داشته باشند، باید رعیت‌داری کنند نه این که این قدر ظلم و ستم‌کنند که مملکت از دستشان برود. آقا سیداحمد پسرعمو، وقتی که در عتبات بود نقل کرد از امیرنظام اتابک مرحوم [۳۲] (که خدایش رحمت‌کند، حیف آن اسم و لقب‌که به دیگران داده‌اند، این‌ها کفش پای او حساب نمی‌شوند). باری سید عموزاده در سامرا منزلش در منزل بنده بود. تعریف می‌کرد که یکی از آقازاده‌های تبریز در خیال مسافرت به وطن خویش بود، پول برای مخارج سفر نداشت. آمد نزد من پول معتدّبه [۳۳] از من قرض کرد و رفت. بعد از مدتی که دیدم پول را نفرستاد، رفتم تبریز؛ آن چه کردم پول وصول نشد، به مسامحه و مماطله [۳۴] می‌گذرانید. آخرش به انکار کشید. خداوندا، چه بکنم، به کی درد دل خود را اظهار نمایم؟ با امام جمعه‌که نمی‌شود طرف شد، عدلیه و محکمه و حاکمی \[هم\]که به او اظهار و تظلم کنم نیست. دوستی داشتم، رفتم نزد او، مطلب را به او گفته از او استمداد خواستم.گفت: می‌روی در فلان مکان و سه مرتبه به آواز بلند می‌گویی: ای امیرکبیر! ای اتابک اعظم! به فریاد من برس. من گفتم: این امری است محال. امیرکبیر در طهران، من در تبریز، دست من کوتاه و خرما بر نخیل. وانگهی طرف شدن من غریب با کسی که امروز رئیس این شهر است، خارج از عقل است. دوست من گفت: من آنچه شرط بلاغ است با تو می‌گویم. جز این راه، راهی برای وصول طلب خود نداری. لاعلاج و ناچار روزی به آن محل رفته، دیدم تلّی [۳۵] در آن جا واقع است و شخص آجیل‌فروشی طَبَق اَجیل خود را آن جاگذارده و خود محض رفع خستگی آن جا خوابیده است. چون او را در خواب پنداشته، سه مرتبه به آواز بلند گفتم: ای امیرکبیر! ای اتابک اعظم! به فریاد من برس و طلب مرا از این آقا... وصول‌کن. اسم آقای مدیون را هم بردم، بعد دیدم اشخاصی که برای گردش و بیکاری‌گردش می‌کنند، دو سه نفری آن جا جمع شدند. محض این که‌کسی بر حال من مطلع نشود و نگوید این سید دیوانه است، برخاسته به منزل خویش مراجعت نمودم. بعد از مدتی یعنی به قدری که چاپار تبریز برود به طهران و مراجعت کند، یک روز آقا فرستاد عقب من. رفتم نزد او. به التماس و اصرارگفت: نصف پول تو را نقد می‌دهم و نصف دیگر را شش ماه دیگر می‌دهم.گفتم: من حرفی ندارم ولی نمی‌توانم شش ماه در تبریز بمانم، باید بروم طهران. گفت: حواله تاجر می‌دهم به فُرجه [۳۶] شش ماهه‌که در طهران بپردازند. قبول‌کرده، نصف پول را نقد و نصف دیگر را حواله طهران گرفته، به طرف طهران حرکت‌کردم. روزی در کوچه‌ای از کوچه‌های طهران گردش می‌کردم.کوکبه امیر نمودار شد. محض تماشای امیر،گوشه‌ای ایستاده امیراتابک رسید. سلامی کردم جواب شنیدم. فرمود: آقا سیداحمد شما می‌باشید؟ عرض کردم: بلی. فرمود: چرا راضی شدی که نصف پول را شش ماه دیگر بگیری؟ می‌بایست تمام را نقد بگیری.گفتم: من از این پول مأیوس بودم. فرمود: بعد از آن که مرا به فریادرسی طلب کردی و صدا زدی البته به فریادت می‌رسیدم، دیگر یأس و حِرمان [۳۷] چه بوده؟ خیلی تعجب کردم و اظهار تشکر و دعاگویی نمودم. فرمود که تعجب و تشکری ندارد، تکلیف من دادرسی و رسیدگی به عرایض و اعانت مظلومین است، من به تکلیف خود عمل نمودم، بر کسی منتی ندارم. باری، حال و تفصیل خود را به یکی از دوستان خویش که اسمش میرهاشم آقا بود گفتم. جواب داد که در آن وقتی که فریادکردی ای امیر به فریاد من برس و مقصود خود راگفتی،کسی آن جا بود یا نه؟ گفتم یک نفر طبق‌دار آجیل‌فروش بود، در آن جا خوابیده بود.گفت همان شخص آجیل‌فروش خفیه‌نویس و راپورت‌نویس امیر بوده و حالِ بیچارگی تو را اطلاع داده است به امیر. این است معنی راپورت‌نویسی. آخر ای مردم احمق! اگر کاری می‌کنید اقلاً این گونه راپورت‌نویسی کنید. نه این‌که صد هزار دروغ به هم بسته، مردم را به هم اندازید. بکنید تا ببینیم آخر چه خواهد شد. ما که تا جان داریم دست بردار نیستیم. ای مسلمانان! این همه کار است. آن ازکارهای حکومت‌ها و این هم کارهای بی‌معنی که شب‌ها پیش گرفته‌اند. تا چه اندازه ظلم؟ مگر ما یاغی هستیم؟ مگر ما قشون و لشکری داریم که شما این قِسم رفتار می‌کنید؟ من نمی‌گویم فلان لوطی را تنبیه [۳۸] نکنید، من نمی‌گویم نظم ندهید، آخر سیاست و نظم حدی دارد. مثلا مهدی گاوکش را گرفته‌اید که هرزگی کرده است، بد به اتابک گفته است. دیگر بچه شیرخواره‌اش چه کرده است که او را از بغل مادرش بگیرند و در آب حوض اندازند و او را غرق‌کنند؟ زنش چه تقصیر کرده بود که با زخم شمشیر او را مجروح کرده‌اند؟ جوان شانزده ساله او را چرا به ضرب ته تفنگ کشتند؟ عجب است که مردی می‌رود پی طبیب که بچه‌اش خُناق [۳۹] گرفته بلکه او را معالجه کند، در راه بیچاره راگرفته تا صبح نگاه می‌دارند، صبح که برمی‌گردد پسرش مرده است. زن حامله است، می‌رود پی ماما و قابله، او را می‌گیرند. صبح که برمی‌گردد زن و طفل هردو مرده‌اند.کدام یک از این‌کارها را بگویم؟ اگر بدانید در این شب‌ها چه ظلم‌ها که می‌شود! مردم که یاغی دولت نمی‌باشند. یک کلمه عدل که این همه داد و فریاد و صدمه ندارد. باری، ای مردم! بیدار شوید، درد خود را بدانید، دوای درد را پیدا کنید و زود در مقام معالجه برآیید. هر دردی یک دوایی دارد. انسان وقتی که سرش درد بگیرد دوای آن را استعمال می‌کند، دست و پایش درد کند دوایش راکه استعمال کرد، دست و پایش خوب و مرض او رفع می‌شود. دلش درد کند، سایر اعضایش دیگر درد ندارد. اما ظلم دردی است که تمام اعضاء را به درد می‌آورد. عالِجوا دائکم بالدّواء. معالجه داء را به دوا کنید. داء به معنی درد است، دوا چیزی است که رفع درد را کند. بعضی می‌گویند داء، ظلم است و دوایش عدل است، چون عدل، ریشه‌کن ظلم است؛ فلذا دوایش عدالت است. بعضی می‌گویند داء، شرک است. انّ الشّرکَ لَظُلْمٌ عَظیم [۴۰] و دوایش توحید است. بعضی می‌گویند داء استبداد است و دوایش شور و مشاورت است. معنی استبداد این است که چیزی را که شهوت و نفس امّاره می‌خواهد، بکند. انسان که خالی از شهوت نیست. همین استبداد است که وقتی زن خوش صورت می‌بیند دلش می‌خواهد؛ حاکم هم که هست مانعی ندارد، یا مِلک خوبی می‌بیند می‌خواهد. استبداد ضد عدل و انصاف است. همین استبداد بود که جده‌ام زهرا را سیلی زدند، برای مطالبه حقوقش بود که استبداد بازویش را به تازیانه سیاه کرد، استبداد طفلش را سقط نمود. آه! همین استبداد بود که حضرت سیدالشهداء را شهیدکرد، چه آن حضرت فرمود: ای مردم بنشینید مجلس‌کنید با هم شور و مشورت نمایید ببینید صلاح است که مرا به قتل آورید... الی آخر. امروز پادشاه حقیقی و بزرگ ما امام زمان عجل‌الله تعالی فرجه می‌باشد و ما نوکر آن حضرت می‌باشیم و از احدی ترس و واهمه نداریم و در راه عدالت کشته می‌شویم و از آن حضرت کمک می‌خواهیم و مدد می‌طلبیم و در سر این مقصود باقی هستیم. اگرچه یک سال یا ده سال طول بکشد. ما عدل و عدالتخانه می‌خواهیم، ما اجرای قانون اسلام را می‌خواهیم، ما مجلسی می‌خواهیم که در آن مجلس، شاه و گدا در حدود قانونی مساوی باشند. ما نمی‌گوییم مشروطه و جمهوری، ما می‌گوییم مجلس مشروعه عدالتخانه. **پاورقی‌ها:** [۱] سورة ص، ۲۶ [۲] نساء، ۵۸: خدا به شما فرمان می‌دهد که امانت‌ها را به صاحبانشان برگردانید و چون در میان مردم به داوری نشینید به عدل داوری‌کنید. خدا شما را چه نیکو پند می‌دهد. هر آینه او شنوا و بیناست. [۳] مائده، ۸: ای کسانی که ایمان آورده‌اید، برای خدا، به حق و داد برخیزید و به عدل‌گواهی دهبد. دشمنی با گروهی دیگر وادارتان نکند که عدالت نورزید، عدالت ورزیدکه به تقوا نزدیکتر است و از خدا بترسیدکه او به هرکاری که می‌کنید آگاه است. [۴] مسلوک داشتن: در پیش گرفتن [۵] معاون ظَلَمه: همکار ستمگران [۶] خلوت و جَلوَت: پنهان و آشکار [۷] عدالت [۸] منظور «مهاجرت صغری» است. [۹] منظور وجه نقد یا حواله‌ای بوده که برخی از بزرگان و متمولان و نیز فرستادگان شاه یا صدراعظم در زیر تشک نشیمن با زانوی برخی از روحانیون متنفذ به رسم هدیه می‌نهادند تا در عوض، برخی مشکلاتشان را توسط آنها حل و فصل کنند. [۱۰] مدرسه خان مروی از مدارس دینی معتبر طهران. [۱۱] منظور عین‌الدوله، صدراعظم است. [۱۲] منظور ملک منصور میرزا، فرزند مظفرالدین شاه قاجار است. [۱۳] منظور میرزا احمدخان علاءالدوله (؟ - ۱۳۲۹ ق)، حاکم مستبد تهران است. [۱۴] پیشکار عین‌الدوله [۱۵] املاک متعلق به دولت [۱۶] شاکی، متظلم [۱۷] اهل درب خانه: درباریان [۱۸] آباد [۱۹] واحد وزن و برابر با چهار من تبریز [۲۰] جدایی [۲۱] شاکیان، معترضان [۲۲] نصیحت‌پذیر، پندگیرنده [۲۳] مبلّغ [۲۴] نانوا [۲۵] جذب ملایم: میل به امور سازگار با طبع [۲۶] دفع مُنافر: طرد امر نامطبوع [۲۷] بی‌نیاز [۲۸] عبید و اماء: بنده‌ها و کنیزها [۲۹] مالک الرِقاب: مجازاً به معنای صاحب اختیار [۳۰] گزارشگر [۳۱] گزارشگر مخفی [۳۲] منظور میرزا تقی خان امیرکبیر (۱۲۲۰؟ - ۱۲۶۸ ق)، صدراعظم معروف ناصرالدین شاه قاجار است. [۳۳] قابل ملاحظه [۳۴] مسامحه و مماطله: کوتاهی و تأخیر [۳۵] پُشته‌ای [۳۶] مهلت [۳۷] نومیدی [۳۸] تنبیه، کیفردادن [۳۹] دیفتری [۴۰] لقمان، ۱۳: همانا شرک ستمی است بزرگ.

اطلاعات تکمیلی

زمان وقوع: 1285
زبان اصلی: فارسی
نوع کنش: بیانیه عمومی

کنشگران و ذینفعان

مخاطب کنش: عامه مردم
حاکم زمان: مظفرالدین شاه قاجار

منبع

مکتوبات و بیانات سیاسی و اجتماعی علمای شیعه(جلد ۱ تا ۹)
محمدحسن رجبی (دوانی)