کنشگران / عالمان دینی

متن خلاصه هوش مصنوعی

متن با تبیین دو جنبه متضاد در فطرت انسان آغاز می‌شود: یکی تمایل به شهوات و تعلقات دنیوی و دیگری گرایش به تجرد و عوالم روحانی. این کشمکش درونی، منشأ تمام خوبی‌ها و بدی‌ها در عالم معرفی می‌شود. در ادامه، نویسنده به این نکته می‌پردازد که جنبه ملکی انسان، او را به سوی کمال مطلق سوق می‌دهد و تا زمانی که به کمال نهایی (قرب الهی) نرسد، در هیچ مرتبه‌ای قرار نمی‌گیرد. سپس، به نقش قانون دینی و امام معصوم در تربیت انسان و جامعه اشاره می‌کند و غیبت امام را دلیلی بر واگذاری این مسئولیت به علمای امت می‌داند. در بخش بعدی، به علل انحطاط مسلمانان می‌پردازد که شامل غلبه استبداد سلاطین و عدم تربیت صحیح مردم توسط علما، و همچنین جنگ‌های داخلی شیعه و سنی است. این اختلافات، به ویژه پس از دوره صفویه، به نزاع‌های دولتی تبدیل شده و موجب ضعف و انحطاط جهان اسلام گردیده است. در پایان، با اشاره به پیروزی مشروطیت در ایران و عثمانی، از عقلای مملکت و دانایان می‌خواهد که با کنار گذاشتن اختلافات فرقه‌ای، به سوی اتحاد و ترقی گام بردارند و از آیات قرآن کریم برای تأکید بر اهمیت وحدت و برادری مسلمانان استفاده می‌کند. متن با این نتیجه‌گیری به پایان می‌رسد که اتحاد، عامل ترقی و عزت مسلمانان در صدر اسلام بوده و اختلاف، علت اصلی تنزل و ذلت کنونی آنهاست.

متن کامل گزارش

انسان حیوانی است مرکّب و مزدوج از فطرت ملکیت و طبیعت بهیمیه. و در فطرت اولیه و طبیعت اصلیه او در دو جنبه متخالف به ودیعت گذارده شده؛ یک جنبه آن، افراط کردن در شهوت و منهمک [۳] شدن در تنعمات عالم طبیعت و غرق شدن و فرو رفتن در تعلقات این نشئه ظلمانیه را مقتضی باشد؛ و جنبه دیگر آن، انقطاع از این علائق و پشت پا زدن به جمیع اضافات و ارتباطات خسیسه و شوق به عالم تجرد و عروج به عوالم روحانیه را اقتضا کند. به یک جنبه، رویش به نشیب و تمام اقبالش به شئونات این دار متوجه است که گویا غیر از این عالم، عالم دیگری نباشد. و به جنبه دیگرش به هیچیک از شئون این عالم و علائق آن وقعی ننهد و برای آنها در نظرش هیچ قدر و مقداری نباشد و تمام همتش آزاد بودن و پاک شدن از هر گونه آلایشی است که در این نشئه از برای او فراهم شود. و هر کس که به وجدان خود رجوع کند ولو که در هر مذهبی باشد و هر وقت فراغت قلب، سر مکنونی دلش را پشت و رو کند و اندکی چشم باطنی خود را باز نماید، به واضحی و روشنی، این تدافع و کشمکش را در خود مشاهده خواهد کرد. جان گشاده سوی بالا بال‌ها تن زده اندر زمین چنگال‌ها و هر شعبه باطلی و دعوای کاذبی و خوی زشتی که در این عالم در مابین مخلوق، ساری و جاری باشد، لابداً از جنبه اولی ناشی و منبعث است، چنان که هر ندای به حقی و دعوت به صدقی و یا خلق فاضلی که در عالم یافت شود، سر مصدر آن جنبه دوم خواهد بود. و از خلقت آدم تا انقراض عالم، آنچه که تُخاصم و تنازع مابین هر شیعه حقی و باطلی رخ داده یا بدهد، سرمنشأ همه آنها این دو عرق است که در اعماق وجود بنی‌نوع انسانی جاگیر شده و تعارض عقل و جهل و کشاکش ظلمت و نور که در لسان علمای اخلاق است عبارت از همین است: رگ رگ است این آب شیرین آب شور در خلایق می‌رود تا نفخ صور پس از وضوح این مطلب بایست که در این باب نظر انداخت و به دقت ملاحظه کرد که سر این مطلب که جنبه دومی که در انسان موجود است او را از لذائذ حیه این دار، اعراض دهد چه باشد و چرا بایست که مطلق علائق نفسیه و تعلقات شخصیه این عالم که به حسب وجود در این نشئه از کمالات و مقامات بلند محسوب و معدود است از نظر او ساقط باشد و به چه جهت برای، هیچیک قدر و مقداری ننهد. این مطلب اگر چه ضمناً در بیانات سابقه مذکور شد، به نحوی که اگر به دقت در آنها تأمل شود به خوبی این نکته واضح خواهد شد، لکن به جهت مزید توضیح معروض می‌شود که پرواضح است که آنچه در طبیعت و غریزه این جنبه مکنون و مخزون است نه فقط دلسردی از مستلِذات این دار و بی‌توجهی و ادبار از آنها است تا که نتیجه آن جز از دست دادن این فواید و لذایذ و فوت این منافع بدون این که به مقامی بالاتر ناظر بوده باشد، چیز دیگری در بین نباشد، بلکه سرگرمی به جای دیگر و اشتیاق به عللی بالاتر که با توجه به این مستلذات منافی [۳] و منافر است، روی او را به طرف دیگر متوجه‌کند و چشم دل او را به آن طرف بگرداند، شور دیگری در دل و سودای دیگری بر سر او است که چشم خود را به کلی از این عالم بپوشد و دست و دل از همه بشوید. دو عالم را به یک بار از دل تنگ برون کردیم تا جای تو باشد و خلاصه سخن در این باب، آن که در سر سویدای این جنبه ملکیه شوق و اشتیاق به حسن و کمال و تنفر از همه پستی و زشتی و وبال، مخزون و مستور است و از اینجا است که هر مرتبه کمالی از کمالات را که در نظر آورد و به حکم آن اشتیاقی که به مطلق کمال در باطن او است به طرف آن توجه کند و به کمیت شوق دوان دوان به جانب آن متوجه شود، تکه دامن وصالش به کف آرد. پس از وصول و اتصال، همین که به پستی مقام و ضعف و نقص آن برخورد و مقام فوق آن را تعقل نمود، دل از آن بردارد و رو از آن برگرداند و مقام فوق را که خالی از آن پستی و دنائت است وجهه همت خود سازد و هکذا از هر مقام دونی به مقامی بالاتر متوجه شود و در هیچ مقامی قرار نگیرد و آن را موطن استقرار قلبی خود نگرداند مادام که جهتی از جهات ضعف یا نقص در آن مشاهده کند، تا آن که اگر زمانه او را مساعد شود و تدافع جنبه بهیمه مانع حال و مزاحم اقتضای فطرت او نگردد، همه کمالات سرابیه امکانیه و لذاید صوریه باطله را پشت پا زند و پشت سر اندازد و نقل و انتقال از منازل مجاز را که قنطره حقیقیه است به آخر رساند و آخرین منزل و منتهای مقصد خود را که وصول و اتصال به بساط و قرب ساحت قدس کمال اصلی و کل‌الکمال و تمام‌الکمالی است که برای کمالش حدی و نهایتی نباشد و جمال لم‌یزل و لایزالش به هرگونه حسن و خوبی مزین و از هر نحو عیب و نازیبایی پاک و منزه است، تمام همت خود مقرر دارد و از هر چه غیر او است چشم بپوشد و دل بکند و به یاد او و مدح و ثنای جلال و جمال کبریایی او پیوسته خود را سرخوش و دلگرم دارد و تمجید و تحمید و تقدیس ذات پاک ذوالجلال او را قوت قلب و غذای روحانی خود قرار دهد و سراپرده قلب خود را در مقام امن اَبیتُ عِند ربی، یَطعَمَنی وَ یَسقِین و فضای روح‌افزای بی‌انتهای احیاء عِنَد رَبْهم یُرزَقُون [۲] برپا نماید. طوطی شکرشکن شیرین گفتار فارس، با این اشعار بلاغت شعار خود حالت کسانی که این مقام منیع و منزل رفیع را جایگاه قلب منیر خود قرار داده‌اند، معرفی می‌نماید: بدان امید دهم جان که خاک کوی تو باشم به گفتگوی تو خیزم به جستجوی تو باشم نظر به سوی تو دارم غلام روی تو باشم جمال حور نجویم دوان به کوی تو باشم مرا به باده چه حاجت که مست روی تو باشم در آن نفس که بمیرم در آرزوی تو باشم به صبح روز قیامت که سر ز خاک بر آرم به محفلی که در آیند شاهدان دو عالم حدیث روضه نگویم گل بهشت نبویم می بهشت ننوشم ز دست ساقی رضوان این است خلاصة جوهرة انسانیت که در فطرت اصلیه وجود انسانی به حسب قوه و استعداد، تخمیر [۳] و تعجین گردیده و اگر به تربیت آن پردازد و این قوه لطیفه را از مرتبه استعداد به مقام فعلیتی که قابل و لایق او است برساند تا که اِنخِلاع [۵] از تعلقات سرابیه امکانیه در وجود او تجوهر و تحقق پیدا کند و اضافه‌های وهمی به کلی ریخته شود و علاقه‌های خیالی از صفحه قلب او بالمره نیست و نابود گردد و وجود او جوهره توحید شود و به حق توحید و حقیقت آن متحقق گردد و به مقام والای أَنَّا سَمعُه الذی یَسمَعُ بی وَ بَصَرُهُ الذی یُبصُرُبی [۷] ارتقاء نماید، در این صورت آنچه که \[در\] ما بالقوه انسانیت است در وجود او بالفعل شده و به تمام کمال انسانیت و کمال تمام تام آن کامیاب گردیده و انسان کامل بر او صادق خواهد بود. و این مطلب در وقتی صورت وقوع یابد که جنبه قرار دهد و بر طبق مقتضای آن به حدی رفتار نماید که مقدمه فراغت نفس شود برای توجهش به آن جنبه و مقتضیات آن، نه به حدی که سرکشی کند و زمام اختیار را از دست گرفته به طرف مسلک بهیمیه رهسپار شود. و به علاوه کسی که سالک این مسلک و عازم این راه است، لابداً بایست که با قوای متضاده مختلفه خود که در وجودش موجود است به نحو تعدیل و تسویه که خالی از جهت افراط و تفریط بوده باشد، رفتار نماید و نیز در تمام افعال و تُروک و حرکات و سکنات خود که از روی اختیار و اراده او واقع شود، چه آنها که راجع به شخص خود فاعل است و چه راجع به غیر، در هر موقع و در هر مقام مراعات ادای حقوق و تحرز و از هرگونه عقوق [۲] را از دست ندهد. و بالجمله از سلوک طریق اعتدال و استقامت در هر جهت و هر بابت اصلاً تخلف نورزد و از انحراف به هر یک از طرفین تفریط و افراط، کمال تحرز و تَجنّب [۴] را داشته باشد، تا آن که به سلوک این مسلک مستقیم از منازل و مراحل مجازیه سرابیه عبور نموده، به سرمنزل اصلی که مدینه انسانیت کامله و شهر انسان‌های کامل و موطن آنها است چنان که دانستی رسیده، رحل اقامت بیندازد. و پر واضح است که مراعات این امور، بدون دستورالعملی تام و قانونی به غایت تمام که جمیع وظایف سلوک و منازل راه از هر چهت و هر بابت دارا باشد محال است که صورت وقوع یابد... و ئلَخَص آن که قانون دینی که بنای آن بر دوام است، چنان که اولا مؤسسی می‌خواهد که او را در میان مردم القا کند و آنها را بدان نحو و وتیره تربیت نماید، کذلک در آزمان لاحقه، حافظی، لازم دارد که او را از الحاد ملحدین و تحریف ضالین و سایر اسباب تغییر و تبدیل حفظ کند. علاوه بر این بایست که در مقام تربیت مردم بوده باشد و به حسب اقتضای اوقات در مقام ارشاد و هدایت آنها برآید و مثل باغبان که نهال باغ را تربیت می‌کند تا که به حد کمال خود برساند، به همین \[گونه\] مواظبت به حال خلق داشته باشد و بدون غرض شخصی مربی آنها بوده و همه مردم را به حسب آنچه قانون دینی در حق او اقتضا کند بر نَستق واحد به جانب خدا سوق نماید، تا آن که به سبب وجود پرفیض او مردم بر طریقه حق مستقیم و مستقر بمانند و دین خدا به نحو صحیح و درست در مابین آنها باقی و برقرار بوده باشد و تمام این مطالب به نحو کمال و بدون شائبه عیب و نقص در مذهب ما شیعه اثنی عشریه اگرچه در سر تا پا وجود امام معصوم موجود است و قبایی است که خیاط ازل به قامت سر تا پا استقامت او دوخته تا که از روی راستی و درستی بدون کمال انسانی و اسلامی و راه وصول به آن .., ۴۵۱ خطل و خللی بتواند از عهده اشغالی که وظیفه او است برآید. ولکن چون که در این ادوار به حسب اقتضائات مخصوصه از انظار ما غائب است و دست اهل دین به حسب ظاهر از دامن بلند او کوتاه شده، لهذا تصدی این امور به حسب‌الوسع و الطاقه به علمای امت موکول شده که به حسب خود آنچه که بتوانند در این مقامات برآیند و تربیت مردم را در تمام شون دینیه از دست ندهند، ولکن این مطلب درغالب ادوار چنان که باید و شاید صورت وقوع نیافت؛ چرا که غلبه استبداد سلاطین و مقهوریت نوع علما در جنب نوع آنها سبب شد که برای اغلبی میسور [۳] نشد که از هر جهت در مقام تربیت خلق برآیند مگر که از سلطان وقت خود مساعدتی بیابند، مثل زمان شیخ مفید و سید مرتضی که سلطان آن دوره عضدالدوله دیلمی بوده و در مقاصد آنها تا یک اندازه همراهی می‌کرد و همچنین زمان علامه \[حلی\] و شاه خدابنده و دوره بعضی از سلاطین صفویه و بعضی از علمای عصر آنها. الغرض، این مطلب اگرچه در بعضی از آزمان، وقوع خارجی تایک اندازه پیدا می‌کرد، لکن اقتضای زمان آن عالم و آن پادشاه منقطع می‌شد و رشته دیگری روی کار می‌آمد و هر چه که در دورة قبل با آن همه زحمت رشته شده بود پنبه می‌شد و همه به باد فنا می‌رفت. این بود که تربیت کردن مردم در همه شئونات دینیه از طرف علما دوام و ثباتی پیدا نکرد و رویهمرفته، مردم یلخی و بی‌تربیت بار آمدند و بر وتیره دین خود تربیت نشدند تا به شدتی شد که وجود خیلی از آنها مثل کثیری از جهال اهل سوق و من والاهم، در نظر عقلای عالم ننگ دین اسلام و عیب و عار آن واقع شدند. سبب دیگر که مزید بر علت و موجب انحطاط کلی اسلامی گردید، فقره جنگ خانگی و دعوای شیعه و سنی بود که از روز اول مابین این دو فرقه بنا بر مناقضت و معارضت [۶] شد، صفحات تاریخ از قضایای محله کرخ بغداد و جاهای دیگر مشحون است و در هر زمانی به تفتین مفتی، دو فرقه به هم ریختند و به دست خود تیشه به ریشه خود زدند و بدین واسطه، هیئت اتحادیه اسلامیه از هم متلاشی شد. این نزاع قبل از طلوع دولت صفویه مابین دو محله از یک شهر، یا دو فرقه یا دو طایفه می‌شد. فقط این محله به آن محله یا این طایفه به آن طایفه می‌ریخت. غالبیت یا مغلوبیت هر چه بود، از بین می‌رفت. و پس از حدوث دوره صفویه که برای شیعه، دولتی مخصوص در مقابل دولت سنی تشکیل شد، نزاع فرقگی به نزاع دولتی تبدیل یافت. مملکت با مملکت و دولت با دولت طرف شد. دست خارجه همچنان که در تواریخ دیده می‌شود آتش فتنه را گاهی باد می‌زد، دو دولت به هم افتادند. در جدال‌های قبل عدد کشته شدگان از طرفین مثلاً از صد و پنجاه (نفر) نوعاً تجاوز نمی‌کرد، در جنگ دولتی عدد قتلی از یک طرف گاهی به بیست هزار و سی هزار رسید. یا للاسف! از این کشتارها و غارت\[ها\] و چپاول‌ها و اموال زیاد که مصرف و تلف شد غیر از ضعف هیئت اتحادیه اسلامیه و قوت اجانب چیز دیگری به بار نیاورد و غیر از انحطاط شرقی \[ممالک\] اسلامی فایده نبخشید. غالب در عین غلبه، مغلوب و ضعیف شد تا شد آنچه شد!... بالاخره دوره صفویه به واسطه تهاجم وحشیان اسلامی قندهار که آن هم از شعب جنگ شیعه و سنی بود، منقضی شد و آن همه خزاین و اموال مأخوره و عمارات متراکمه و ... که نتیجه امتداد چندین ساله آن سلطنت بزرگ بود به باد فنا رفت و از همه طرف، خرابی به بلاد ایران روآور شد. مدت هشت سال تاخت و تاز افاغنه قندهار در اواسط بلاد ایران طول کشید تا آن که به سعی و اهتمام نادری شر آنها از سر ایرانی‌ها رفع شد. لکن چون غیر از استبدادهای سخت ظلمانی از نادر آن دوره مشهود نمی‌شد، لهذا اگر که از جهتی رفع فسادی می‌شد، از جهات دیگر مفاسد دیگر رو می‌آورد؛ تا آن که دوره عمر نادری به سر آمد و اگر چه پس از آن، زد و خورد شیعه و سنی در بلاد ایران متروک شد، لکن خود شیعه‌ها به هم افتادند و به جهت استیلا یافتن بر بلاد ایران زد و خوردها کردند و کشت و قضاها نمودند تا آن که طایفه زندیه پیشی گرفتند، لکن هنوز مردم درست آسوده نشده و خواب راحتی نکرده بودند که کریم‌خان زند عمرش به آخر رسید و آسایشی که مردم به واسطه وجود او پیدا کرده بودند تمام شد. هنگامه نزاع زندیه و قاجاریه گرم شد، بلاد ایران به شکل خرابی اول برگشت و بالکلیه پامال سم ستوران این دو طایفه گردید، تا آن که پس از خرابی بصره، زندیه مغلوب، قاجاریه غالب شدند. دولت ایران به آنها مسلّم آمد و پس از آن اگرچه نزاع شیعه و سنی چندان مقتضی پیدا نکرد یا اگر کمی شروع شد زود به هم خورد، نزاع‌های دیگر هم از طوایف دیگر برای استیلای بر مملکت ایران وقوع نیافت؛ و از این دو جهت مردم نوعاً آسوده شدند؛ لکن چون که ملت اسیر چنگال استبداد و شهوترانی سلاطین و اطراف آنها بودند و چیزی که در بین نبود نوع‌خواهی و رعیت‌پروری و دلسوزی به حال مملکت اسلامیه بود، بلکه این اواخر کار به عکس شد، مملکت فروختن، رعیت فروختن، هر چه برسد فروختن در بین آمد تا آن که خداوند کریم برحال این یک مشت مسلمانان رحم کرد و به جد و جهد غیوران مملکت و مساعدت و همراهی علمای بزرگ امت، رشته استبداد سلطنت که منشأ همه این مفاسد بود بریده شد، حقوق ملت آزاد شد، \[و\] از طرف آنها نظار و امناء در امور ملکی و مصالح مملکتی معین شد. دولت علیه عثمانی هم به این نعمت بزرگ کامیاب شد و نور مشروطیت، مملکت اسلامیتین عثمانی و ایران را منور ساخت و از چنگال آهنین استبداد سلطنت، که دین و دنیای آنها را تباه کرده بود، خلاصی یافتند. حالا بایست عقلای مملکت و دانایان از دو طرف، آزادانه در مقام صلاح و جبران مفاسد گذشته برآیند. اولا، رشته دو فرقگی و تخاصم شیعه و سنی را به طاق نسیان گذارند و همه مسلمانان برادرانه در شاهراه تمدن و ترقی قدم نهند و معایب و مفاسد اختلاف و شقاق را متنبه شوند و به عروه‌الوثقی اتحاد و اتفاق چنگ بزنند و دست برادری به همدیگر داده و یک‌دل و یک‌جهت شده، در نصرت اسلام و اعلای کلمه توحید و حفظ بقیه‌السیف از ممالک خویش بکوشند و از تواریخ متقدمه خود عبرت گیرند که اختلاف و شقاق چگونه آنها را به خاک مذلت و انحطاط انداخت و محتاج و جیره‌خور دیگران و جاهل‌شان ساخت. گمان ندارم که در هیچیک از شرایع و ادیان، عشری از آنجه در شریعت مقدسه اسلامیه وارد شده است، در اتحاد و اتفاق و حسن معاشرت و حفظ حقوق اخوان و صله برادران و اخوت ایمانی - که الیوم جامعه دینیه‌اش خوانند - وارد شده باشد، ولی افسوس که ما مسلمانان تمام را فراموش کرده ودر زاویه اعراض و ترک نهادیم. شب و روز به قرائت قرآن مجید که می‌فرماید عز من قائل: اَلاَّنَّ خَفَّفَ اللَّهُ عَنکُم وَ عَلِمَ أنْ فِیکُم ضَعفًا، و اعتَصِمُوا بحَبل الله جَمِیعًا وَلا تَفَرقُوا و اذکُرُوا نِعمَتَ الله عَلَیکُم إذ کُنتُم أَعدَاءً فَالفَ بَین قُلُوبِکُم فَأَصبَحتُم بنعمَتِهِ إَخوَانَا وَ کُنتُم عَلَی شَفَا حُفرَة مِنَ النَّاَر فَأنقَذَکَم مِنهَا کَذَلِک یبَینُ اللهُ لَکُمَّ آیاتِهِ لَعَلَّکُم تَهِنْدُونَ، وَلتَکُن مِنکُم أمَةُ یَدعونَ إلَی الخَیر وَ یَأمُرُون بالمَعرُوف و ینهَونَ عَن المُنکَر وَ أُولَئِکَ هَمْ المُفلِحُونَ، وَ لا تَکُونُوا کَالذِینَ تَفَرَقُوا وَاَختَلَفُوا مِن بَعدِ مَا جَاءَهُمُ البَینَات وَ أُولئِکَ لَهُم عَذَابٌ عَظِیم. إنّا حَلَقَنَاکُم مِن ذکّر و أنثی وَ جَعَلنَاکُم شُعُوبًا وَ قَبَائِلَ لِنَعَارَفُوا إنْ أکرَمَکُم عِند الله أتقَاکُم إنّ اللهَ عَلِیمٌ خَبیرٌ مشغولیم وهمچنین به مطالعه کتب اخبار و احادیث مستغرق، ولی ابداً التفات به مراد و معنی آن نداریم و نخواهیم داشت. سبب ترقی و عزت و غلبه مسلمانان در ابتدای ظهور اسلام، اتحاد بود و علت حقیقی تنزل و ذلت و پریشانی آنها در این زمان اختلاف آنان است. کجا رفتند پیروان حضرت ختمی مرتبت صلی الله و علیه و آله که میان مسلمانان اخوت و اتحاد را جاری کنند و تأسی به آن وجود مقدس نمایند؟ به خدا قم از آن وقتی که استبداد شیرازه اتحاد و اتفاق مسلمانان را گسیخت و این گوهر گرانبها را درهم شکست و مسلمانان را از نعمت اتحاد محروم کرد و به جنگ خانگی مشغول ساخت تا به این حالت حالیه رسیدند. اگر تواریخ جنگ‌های مسلمانان ملاحظه شود، اقلاً ده دوازده ملیون از آنها به شمشیر یکدیگر کشته شدند و اگر آن مسلمانان زنده می‌ماندند، اولاد ایشان کمتر از صد میلیون نمی‌شد و ممالک اسلامی که خمسش بیش باقی نمانده از دست نمی‌رفت. اگر اسلامیان، از طریق مستقیم اتحاد و اتفاق منحرف نمی‌شدند و اختلاف میان آنان واقع نمی‌شد و به آن سرعت سیری که به اتحاد مقصود در پیش داشتند مشی می‌نمودند، الان یک نفر غیر مسلمان در روی زمین و یک وجب خاک غیر اسلامی در دو صفحه کره نبود. اختلاف در فروع موجب اختلاف معنوی نخواهد بود. طایفه کاتولیک، پروتستانت، ارتودوکس، از طوایف نصاری با آن اختلافات عظیمه که میان آنها است، مسیحیت را جمع کرده، برادروار سعی در نصرت کلمه تثلیث و رایت صلیب می‌نمایند: اختلاف شاخه‌های درخت مانع از اتحاد ساقه نگردد، بلکه هر چه شاخه‌ها بیشتر است ساقه درخت محکم‌تر گردد. **پاورقی‌ها:** [۱] فرشته‌ای [۲] حیوانی [۳] فرو رفته [۴] با هم دشمنی کردن [۵] باهم ستیز کردن [۶] چیزهای مرغوب که بدان لذت گیرند. [۷] نگون بختی [۸] مغایر، مخالف [۹] ناخوشایند [۱۰] پل [۱۱] بیتوته می‌کنم نزد بروزگارم، طعامم می‌دهد و سیرایم می‌کند. اشاره به سوره شعرا، آیه ۷۹. [۱۲] آل عمران، ۱۶۹: بلکه (شهدا) زنده‌اند و نزد پروردگارشان روزی داده می‌شوند. [۱۳] أمبختن [۱۴] سرئتن [۱۵] برکده شدن [۱۶] جوهر داشتن، آنچه جوهریت جوهر به آن بستگی دارد. [۱۷] من همان گوش او هستم که با من می‌شنود و همان چشم او هستم که با من می‌بیند. [۱۸] متعادل سازی [۱۹] یکسان سازی، [۲۰] افعال و تروک: انجام دادنی‌ها و ترک کردنی‌ها [۲۱] خودداری کردن [۲۲] نافرمانی کردن‌ها [۲۳] دوری کردن، پرهیز کردن [۲۴] خلاصه، مختصر [۲۵] طریقه، راه و روش [۲۶] ازمان لاحقه: زمان‌های بعدی، ادوار بعد [۲۷] کفر، بی‌دینی، [۲۸] بی‌دینان [۲۹] گمراهان [۳۰] نظم و ترتیب [۳۱] شتابکاری، سبکی [۳۲] حب الوسع والطاقه: به اندازه توانگری و تحمل [۳۳] مقدور، ممکن [۳۴] بی‌برنامه، بی‌آداب [۳۵] خلاف‌گویی [۳۶] مقابله [۳۷] فتنه‌انگیزی، [۳۸] کشته‌شدگان [۳۹] ذخیره شده [۴۰] با هم دشمنی کرد [۴۱] به طاق نیان: به دست فراموشی، [۴۲] انفال، ۶۶: اکنون خدا به شما تخفیف داد و معلوم داشت که در شما ضعفی هست. [۴۳] آل عمران، ۱۰۳: همگی به ریسمان خدا جنگ زنید و پراکنده و گروه گروه نشوید؛ و نعمت خدا را بر خود یاد کنید آنگاه که با یکدیگر دشمن بودید، پس میان دل‌های شما پیوند و الفت برقرار کرد، در نتیجه به رجمت و لطف او با هم برادر شدید، و بر لب گودالی از آتش بودید، شما را از آن نجات داد؛ خدا اینگونه نشانه‌های خود را برای شما روشن می‌سازد تا هدایت شوید. و باید از شما گروهی باشند که به سوی خبر دعوت نمایند، و به کار شایسته وادارند، او را از کار ناپسند باز دارند. یقیناً اینان رستگارند. و مانند کسانی نباشید که پس از آن که دلایل روشن برای آنان آمد، پراکنده و گروه گروه شدند و اختلاف پیدا کردند، و آنان را عذابی بزرگ است. [۴۴] حجرات، ۱۳: ما شما را از یک مرد و زن آفریدیم و ملت‌ها و قبیله‌ها قرار دادیم تا یکدیگر را بشناسید، بی‌تردید گرامی‌ترین شما نزد خدا برهیزکارترین شماست. یقیناً خدا دانا و آگاه است.

اطلاعات تکمیلی

زبان اصلی: فارسی
نوع کنش: گزارش نویسی

کنشگران و ذینفعان

مخاطب کنش: عامه مردم

موضوعات و دسته‌بندی‌ها

منبع

مکتوبات و بیانات سیاسی و اجتماعی علمای شیعه(جلد ۱ تا ۹)
محمدحسن رجبی (دوانی)