کنشگران / عالمان دینی

متن خلاصه هوش مصنوعی

وضعیت نابسامان ایران در دوره قاجار، شامل خرابی کشاورزی و صنعت، کاهش جمعیت، زندانی شدن بهترین افراد و غارت اموال مردم توسط پادشاه و وزرا را تشریح می‌کند. به ویژه، وزیر اعظم (امین‌السلطان) را فردی بی‌رحم و فاسد معرفی می‌کند که اختیار مطلق بر جان و مال مردم دارد. همچنین، به بی‌قانونی و عدم وجود حکومت واقعی در ایران اشاره می‌کند و از بین رفتن نفوذ نجبا و شرفا را عامل اصلی این وضعیت می‌داند. مردم ایران را مستعد انقلاب و شورش می‌داند و از دولت انگلیس می‌خواهد که به جای حمایت از پادشاه مستبد، از مردم ایران حمایت کند. به تجربه خود از دستگیری و تبعید اشاره می‌کند و از ملکه و پارلمان انگلیس می‌خواهد که در مورد نقض حقوق مردم ایران و فرمان‌های صادر شده از پادشاه، توضیح بخواهند. در پایان، هشدار می‌دهد که اگر انگلیس اقدامی نکند، روسیه برای منافع خود به ایران کمک خواهد کرد و این وضعیت به ضرر منافع انگلیس خواهد بود.

متن کامل گزارش

مملکت من به حالت خرابی افتاده است و از جمعیت آن کاسته شده و کارهایی‌که متعلق به زراعت و آبادی است، خراب شده و زمین‌ها، لم یزرع افتاده و صنایع به حال عدم باقی مانده است. مردم ایران متفرق شده‌اند، بهترین افراد این مملکت در زندان‌ها به سر برده و پادشاه و وزراء، آنها را آزار داده و اموال آنها را بدون رحم، نهب و غارت کرده و بدون آنکه استنطاقی[۲] درباره آنها به‌عمل آید، آنها را به قتل می‌رسانند. اما درباره وزیر پادشاه[۳]؛ این مرد که پسر آشپز سابق پادشاه است، اکنون کسی است که اختیار مطلق بر مال و جان اشخاصی دارد که زنده مانده‌اند، یا چیزی از آنها باقی است. دولت انگلیس‌که از پادشاه [ایران] با تشریفات تمام پذیرایی نمود، تصور می‌کرد که ایشان مایل به ترقی و تمدن هستند، ولی باید از این اشتباه بیرون آید و هرچه این مسئله زودتر معلوم شود، بهتر است. حقیقت‌گویی از دروغ به‌نظر غریب‌تر می‌آید. هرچه از تعدّیات و وضعی که اکنون در ایران متداول است گفتگو شود، کم گفته شده است. مردم در زندان‌های زیرزمینی و اطاق‌هایی که برای انواع شکنجه آماده است، دچار زجرهای سخت بوده و در دست اشخاص طمّاع و حریص و خسیس گرفتار هستند و خودِ پادشاه به حالت بی‌اعتنایی، این چیزها را تماشا می‌کند یا آنکه خود او با میل و رغبت مرتکب بدترین گناهان می‌شود. من از ایران می‌آیم؛ رفقا و دوستان من در آنجا در زندان‌ها محبوسند، آنچه راکه می‌گویم از روی اطلاع است. من کسی نیستم که مطالبی که می‌گویم از روی عدم بصیرت باشد. لقب من که پسر پیغمبر است[۴]، برای تمام اهل فرنگ دلیل خواهد شد که بدانند من فرد معروفی هستم. پادشاه ایران و جمیع وزرای ایشان و سفرا و رؤسای مذهب مقدس ما، مرا در مقام بلندی که در مذهب دارم می‌شناسند و مرا معلم و راهنمای عمده برای مردم می‌دانند. من به اینجا آمده‌ام که به جمیع اهالی فرنگ که در ایران منافعی ملاحظه کرده و به احوال اهالی آن دلسوزی دارند، اطلاع بدهم که صدماتی که به اهالی مملکت من وارد می‌آید طوری است که دیگر نمی‌توان مخفی داشت. کار اهالی مملکت راجع به دولتین روس و انگلیس است، چون که ایرانی‌ها به طرف روس‌ها و انگلیس‌هاگرویده و می‌دانند که این دو ملت بزرگ، منافع و فوایدی در ایران دارند و هیچ یک از آن دو طالب نیستند که مملکت ایران رو به خرابی‌گذارده و ساکنین و جمعیت آن تلف شوند. از آنجایی که هیچیک از دولتین روس و انگلیس، مجاز نیستند که ایران را مسخّر نمایند، لذا باید در ترقی و پیشرفت، ایران را تقویت و همراهی بنمایند. لازم است اطلاع داده شود که در زمان سلطنت پادشاه فعلی[۱]، به هیچ‌وجه قانونی نداریم و بلکه می‌توان گفت که هیچ حکومت و دولتی در میان نیست. در سوابق ایام، رسم بر این بود که صدراعظم، واسطه بین پادشاه و ملت بود و تا حدودی صلاح پادشاه و ملت، هر دو را طالب بود. او از نجبا و بعضی اوقات از وزرای بزرگ بود و با نجبای ایران یک نوع موافقت و همراهی داشت. نجبا [نیز] نفوذی در بین مردم داشته و در زمین‌ها و املاک آنها که همه آباد بود، سمت ریاست داشتند؛ ولی اکنون تمام این تفاصیل تغییر یافته، پادشاه تمام نجبا را پریشان کرده و اموال آنها را تصرف نموده، نفوذ آنها را از میان برده و مردم و رعایای آنها را متفرق کرده است. وزیر اعظم کنونی مردی است که هیچ‌یک از نجبا حاضر نیستند که با او در سر یک میز بنشینند. او از پست‌ترین مردم است و احترام هیچ‌کس را ملاحظه نمی‌کند و هیچ‌کس نیز ملاحظه او را نمی‌نماید. او آشکارا مردم را به خاطر نفع پادشاه و شخص خود، غارت می‌کند! این تفاصیل حالت صدراعظم است. باز وزیر دیگری هست که به قدری بی‌سواد و بی‌دانش است که اسم خود را با دست خود نمی‌تواند امضاء کند. این است وضع کنونی دولت ایران. رشته قدیم سلسله نجبا به کلی از بین رفته، عده قلیلی از آنها مخفی هستند و بعضی از آنها را تبعید کرده‌اند، برخی در زندان‌ها بوده و بعضی مرده و به طور کلی همه آنها از مقام و اعتبار سابق خود افتاده و اغلب را مضمحل کرده‌اند و دولت ایران از وجود این قبیل اشخاص که موجب ترقی آن بودند، محروم‌گردیده است. در این صورت، چگونه می‌توان گفت که [دولت ایران] قانونی باشد؟ یا می‌توان آن دولت را متحمل شد، یا آنکه او را جزو دولت محسوب داشت؟ آری، در صورتی که نه قانونی و نه حکومتی باشد و مبنای ظلم و تجاوز و همه گونه اجحافات در بین باشد، البته نمی‌توان آن را متحمل شد و چگونه می‌توان او را جزو دولت محسوب داشت؟ با این حال،گویا آنچه که قسمت ما شده، همین است! ایرانی‌ها خیلی دچار صدمات شده و متحمل همه‌گونه تعدیات گردیده‌اند. اغلب ملل مشرق زمین به رفتارهای سخت و تعدیات عادت کرده‌اند، ولی این سختی به منتها درجه رسیده و آنها طالب اصلاح وضع هستند و حالت مردم از تجاوزها و سختی‌ها به درجه‌ای رسیده است که در تمام ایران همگی مستعد انقلاب و شورش هستند. وضع مردم هم اکنون طوری است که همواره تقویت و حمایت از دول اروپا را می‌خواهند؛ و از این حالت می‌توان استنباط کردکه به زودی در ایران شورش خواهد شد.کلمه عدالت از جمیع دهن‌ها همواره برمی‌آید، محض اینکه عدالت درباره آنها جاری شود. ایرانی‌ها می‌گویند برای ما مرگ بهتر است از اینکه زنده بمانیم و همواره دچار همه‌گونه تعدیات و نهب و غارت باشیم. چندی قبل یک نفر ایرانی که به واسطه پریشانی وضع دیوانه شده بود، خود را به هر نحوی بود جلوی پادشاه رسانید و در حضور ایشان خودکشی نمود. هرگاه عموم مردم شکایت نداشته باشند، به واسطه این است که تقریباً به این وضع عادت کرده‌اند و یا نمی‌توانند ابرازکنند. این اواخر مسئله دیگری نیز به میان آمده و آن این است‌که از وقتی پادشاه در اروپا پذیرایی شده، دولت ایران شهرت داده است که دولتین روس و انگلیس ثبات و اقتدار شخص پادشاه و وضع نامناسب دولت ایشان را کاملاً تحسین نموده‌اند. و ایرانی‌ها می‌گوینند هرگاه این ملل مقتدر در موضوع قتل و غارت از پادشاه ما تقویت نمایند، بدون شک از نهب و غارت ما، حِصّه‌ای[۱] می‌برند! از قبیل امتیازنامه‌هایی که در باب بانک و دخانیات داده شده است، پس برای ما چه ثمر خواهد داشت که شورش نماییم؟ و اگر دولت انگلیس در عمل به چوب‌زدن‌ها، دستگیری‌ها و صدمات و قتل بدون استنطاق و محاکمه و سرقتِ بدون دادخواهی، ایرادی نگیرد بلکه با پادشاه و رژیم او همراهی کند، در این صورت کار ما تمام است و ما به هلاکت خواهیم رسید! در این صورت معلوم می‌شود که ممالک بزرگ و ملکه انگلیس و امپراطوری روس طالب ترقی ایران و عدالت و آزادی نیستند و آنها نیز مانند پادشاه [ایران] مایل به تعدی و تجاوز می‌باشند. ایرانی‌هایی که از وزرای پادشاه فریب خورده‌اند می‌گویند: پادشاه مسئول اعمال خود نیست! و اتفاق عجیب آنکه پادشاه وزیری انتخاب کرده که او نیز مسئول هیچ کاری نیست. پست‌ترین زن‌ها و مردها کار خود راکرده‌اند. اکنون باید پادشاه معزول بشود و این لفظ «عزل» در تمام مدت سلطنت پادشاه به زبان مردم جاری نشده بود، ولی اکنون برای نخستین بار است که مردم ایران این مطلب را می‌گویند. علت اینکه این مطلب را اکنون می‌گویند و قبل از این نمی‌گفتند، می‌گویم و آن اینکه: سال‌های متمادی مردم مملکت امیدوار بودند که پادشاه بعضی از وعده‌های بسیارِ خود را به انجام رساند و برای مردم ایران قانونی ایجاد کرده و اساس عدالت را در میان آنها برقرار نماید؛ و این مطالب را چندین سال قبل پرنس ملکم‌خان[۲] به پادشاه عرضه داشت و پادشاه ظاهراً جمیع افکار سفیر بزرگ خود را کاملاً پسندیده و امضاء نموده بود. این سفیر در مدت سی سال تقریباً در تمام دول اروپا مقامات عالیه سفارتی داشته است. من که جمال الدین هستم همین که از اروپا مراجعت کردم، اهتمام نمودم که آمال و آرزوهای اصولی مردم را به همان طریق و معنایی که ملکم اظهار داشته و پادشاه پسندیده بود، بیان نموده و خواستم اقدامی بنمایم. همین که من به ایران رفتم، مردم دور من جمع شده از هر طرف زمزمه می‌کردند که ما «قانون» می‌خواهیم. این قانون هرچه باشد باز خوب است. همین قدر قانون باشد برای ما کافی است، به جهت آنکه ما به هیچ وجه قانون نداریم و عدالتی درباره ما اجرا نمی‌شود و جان و مال ما در امنیت نیست؛ اگر به ما تحمیل می‌شود و صدمه وارد می‌آید، اقلاً از روی ملایمت باشد نه سختی! و اگر قانون باشد که کارها از روی آن باشد، هر قدر تحمیل بشود، ما قبول خواهیم کرد. پادشاه از مسئله ایجاد قانون، نخست خوشوقت شد. وزراء و مجتهدین و صاحب منصبان و تجار هم دّمی به استشمام رایحه مطبوع آمدن «آزادی» خوشوقت بودند؛ ولی این مطلب خوابی بود که دوامی نداشت. ناگهان پادشاه از این فکر منصرف شد، برای اینکه دید اگر قانونی وضع شود، موانعی در سر راه ظلم مطلق ایشان فراهم خواهد آمد. روی این اصل، تغییر کلی که بدواً برای ایجاد قانون به ظهور رسیده بود، از بین رفت و خیال ایشان به کلی از این مسئله منصرف‌گردید ... من که جمال الدین و پسر پیغمبر هستم، غفلتاً دستگیر شدم. علت دستگیر شدن من فقط به واسطه این بود که مطالبی را اظهار داشتم که نخست خود پادشاه هم پسندیده بود. مقصود ایجاد افکاری بود که بدواً خود پادشاه قبول نموده بود، ولی چون این مطلب بر خلاف نفع خصوصی و وضع شخصی پادشاه و وزرای ایشان بود، لهذا هم ایشان و هم وزرای‌کنونی، به‌کلی از آن صرف نظر نمودند. لازم است به نظر عموم برسانم که ما تا این اواخر نجبایی داشتیم که همت آنها مصروف به آباد کردن زمین‌ها و رفاه و آسایش مردم بود و همچنین اشخاص معلم و واعظ داشتیم که فکر آنها مصروف به تعلیم مردم و موعظه کردن بود. به علاوه بعضی امکنه[۱] مقدسه‌ای بود که محل بست[۲] برای اشخاصی بود که دچار صدمه بوده یا طرف غضب دولت واقع می‌شدند و محض امنیت خود به آن جا پناه برده و سکنی می‌گرفتند. حکام ما همیشه به این‌گونه امکنه مقدسه احترام می‌نمودند، ولی پادشاه کنونی این رسم مقدس قدیم را هم موقوف نمود. یکی از آنها در نزدیکی طهران واقع است و محل بَست بود. من چون شنیدم که پادشاه نسبت به من بی‌لطف و مرحمت شده است، به مکان مزبور رفتم؛ ولی در مقابل این پادشاه که صاحب اقتدار مطلق است، هیچ جا نمی‌تواند مقدس باشد. وقتی که من در آن مکان بودم، سیصد نفر از اشخاصی که شاگرد و مرید من بودند و با کمال اخلاص نسبت به من رفتار می‌کردند، همراه من بودند و ما همگی در آن مکان مقدس زندگی کرده و اوقات خود را به نماز و عبادت و دانش مصروف می‌نمودیم. در نیمه شبی،گماشتگان دولتی پاس احترام این مکان مقدس را نداشته و به هیچ وجه ملاحظه اینکه این مکان بست است، ننموده و داخل آن شدند. مرا دستگیر نموده و در وسط زمستان لباس‌هایم را درآوردند و به عجله تمام مرا به طرف سرحد ایران بردند. تمام اهل ایران از این امر ناراحت شدند، برای اینکه این کار اسباب وَهْن[۱] برای اصلاحاتی بود که می‌بایستی در وضع ایران به میان آید و اسباب شکست عدالت و نقض امید و آمال افراد ملت بود. پادشاه ترسید ولی وزیر ایشان فوراً همه جا منتشر نمود که مرا به واسطه میل خودم با تشریفات تمام که مقتضی وضع من بود، تا مرزْ همراهی کردند؛ و پس از عازم شدن من، آذوقه و ملزومات لازم برای من فرستاده شده است تا از هر بابت برای من آسایش باشد! ولی این مطلب که به توسط وزیر پادشاه شهرت یافته بود، دروغ محض بوده است، زیرا مرا نیمه عریان‌کردند و در حالتی که ازگرسنگی صدمه می‌کشیدم، به زنجیر بسته، می‌بردند تا اینکه من از چنگ آنها فرار کرده خود را به بغداد رساندم و بعد به انگلیس آمدم و مصمم شدم که این سرگذشت را که اسباب خجلت بود، حکایت کنم. البته نقل این حکایت نه به جهت خودم بود، بلکه برای خاطر ملت من بود. من زبان شما را به خوبی نمی‌دانم ولی به زبان فرانسه که به طور شکسته تکلم می‌کنم، با بعضی از افراد ملت شما صحبت کرده‌ام. حال، مطلب را می‌نویسم و کسانی که با من دوست هستند، مرا کمک می‌نمایند که مطالب و احوال خودم را در روزنامه‌های شما به طبع برسانم. رفقای من که بعضی از آنها از بهترین و محترم‌ترین مردمان ایران هستند به زندان افتاده‌اند. آنها نه سرکشی نموده و نه کاری کرده‌اند که مستوجب این عقوبت باشند.کاری که آنها کرده‌اند، این است که پادشاه را به انجام وعده‌های اصلاحی سابق خود یادآورگردیده‌اند. سیصد نفر از رفقای من هم اکنون در زندان‌ها در وضع سختی به سر می‌برند و هر چند یکبار آنها را از زندان بیرون آورده چوب می‌زنند، پای آنها راکنده و خلیلی[۲] می‌گذارند. این اشخاص، مردمان با فهم و کمال می‌باشند. بعضی از آنها را سر می‌برند، چشم بعضی را بیرون می‌آورند یا دماغشان را بریده و دست آنها را از مچ قطع می‌نمایند و با این وضع، آنها به سر می‌برند تا آنکه به سختی جان تسلیم‌کنند. اکنون که من مشغول نوشتن این مطالب هستم، به من خبر رسیده که سر یک‌نفر از عزیزترین و قدیمی‌ترین دوستان مرا از تن جداکرده‌اند و این کار در صورتی انجام شده که او به هیچ وجه متهم نبوده و هیچ‌گونه تحقیقی قبل از قتل، درباره او به عمل نیامده است. همان وضع اسیر نمودن غلام و کنیز که در افریقا معمول بوده و همان تعدیات سختی که در افریقا برای بردن غلام و کنیز می‌شود، همان‌ها به عین در ایران انجام می‌شود و سفارتخانه‌های انگلیس و روس هم حضور دارند و می‌نگرند! ای مردم انگلیس که طالب قانون و ایجاد آن می‌باشید! بدانید که در ایران تا به حال به هیچ وجه یک سطر قانون نوشته نشده که موجب راهنمایی باشد. هیچوقت از روی عدالت و درستی حکمرانی نشده است و همه قدرت‌ها در شخص پادشاه جمع شده است. در صورتی که او دیوانه یا دائماً مست باشد یا اینکه هر دو حالت در او وجود داشته باشد - وضع و احوال ملت چه خواهد بود؟ هیچ چیز او را راهنما نیست، جز خیالات بوالهوسانه‌ای که از او موقتاً به ظهور می‌رسد. هر چه او خیال کند، همان می‌شود و حکام و وزراء و قائم مقام‌ها و مدیرهای اوکورکورانه روش او را پیروی می‌نمایند. بنابراین عدالت در میان نیست. وزیری که امروز در اوج قدرت است، ممکن است که فردا چوب بخورد یا او را داغ‌کنند یا اینکه دچار صدمات دیگر بشود، برای اتهام هایی که ممکن است تصور شود، انواع شکنجه‌ها معمول است و اعضای‌گوناگون بدن را به وضع عجیبی قطع می‌نمایند و این نوع شکنجه، وضع معمول آنجا است. بنابراین هیچکس نمی‌تواند ازگوش و دماغ و دست و پا و سر خود اطمینان داشته باشد! این است مفهوم سلطنت وحشت درباره چنین اشخاصی که سمت خداوندگاری به خود گرفته‌اند! و بر من لازم است که پیشگام شده بزرگترین اغتشاشات را دفع نموده و معایب را اصلاح بنمایم. ولی در جایی که افرادی پیشوا باشند که مقام‌شان از مقام انسانیت کمتر باشد - مانند اشخاص مست و دایم‌الخمر و دیوانه و عیّاش و هرزه - در چنین صورت نتیجه این نوع حکومت‌که سلطنت وحشت است، چه خواهد بود؟ ما در ایران به واسطه اغتشاش که نتیجه استبداد است از حیث بدن، دچار رنج و صدمه هستیم و این اغتشاش، نتیجه بلاواسطه ایجاد قدرت مطلقه است. وضع حکومت در ایران به تفصیل ذیل است: اگر مردی طالب باشد که حکومتِ ولایتی -فرض می‌کنیم آذربایجان یا خراسان - را به دست آورد، اول اقدامی که می‌نماید پیشکش پادشاه را تقدیم می‌کند و این پیشکشی به اعتبار وضع آن حکومت اختلاف دارد، مثلاً از سی الی صدهزار تومان تفاوت دارد (یک تومان ایران تخمیناً هفت شلینگ انگلیس است). پس از آن، حاکم باید ضامن به جهتِ تنخواه بدهد که مقابل است با واردات سالیانه آن ولایت و از واردات سال قبل باید بیشتر باشد (البته حاکم سابق آن ولایت هم مسئول واردات سال قبل بود). همین که پیشکشی پادشاه تقدیم شد، اگر پادشاه چیزی بیشتر نخواهد، شخص حاکم، رضایت پادشاه را با کلمه «بلی صحیح است» تحصیل می‌نماید. همین که حاکم این کلمه را از لب‌های ظل‌الله[۱] می‌شنود، تکلیفش این است که وزراء را راضی کند و تحسین و رضایت وزراء فقط منوط به این است که قدری بیشتر به آنها تنخواه نقدینه به رسم پیشکشی بدهد. همین که در منصب خود به مقصود نائل می‌گردد اکنون نوبت اوست تا از مردمانی که در پرتو وی طالب مشاغل و حکومت هستند، پیشکشی دریافت‌کند. حاکم یک ولایت عموماً سیصد نفر اعضاء لازم دارد، از قبیل منشی و پیشخدمت و قهوه‌چی و فرّاش و سایر خدمه و میرآخور[۲] و جلودار[۳] و مِهتر[۴] و آشپز وچماق دار و قاپوچی[۵] و غیره که همه همراه او هستند. تمام این اشخاص باید به حکمران جدید باج بدهند تا شغلی در حکومت برای خود تحصیل کنند، و حکمران نیز به هر کسی که پول بیشتر بپردازد کار بهتر می‌دهد! پس از آنکه کارها با این وضع، به طوری که مورد نظر آنهاست معین شد، هر یک از اشخاصی که مأموریت مخصوصی دارند به محل مأموریت خود عازم می‌شوند و ولایتی که صاحب حکمران جدید می‌شود باید به همه گونه سرقت‌ها و تعدیات جدید تن بدهد. همه اجزای حکومت همیشه به فکر مداخل[۶] خود و نهب و غارت و دست اندازی به اموال و عیال و اولاد مردم هستند. آری، در جایی که یک نفر وزیر روی‌کار نباشد که کارها را منظم کند و از شُرَفا[۷] و نُجَبا[۸] هم چیزی باقی نمانده باشد و کسی هم نباشد که دفع طمع حکام را نموده یا مانع از طمع پادشاه بشود، کارها غیر از این نخواهد بود و نتیجه همان چیزهایی است که ذکر شد. هیچ یک از حکام و گماشتگان حکومت، دیناری به رسم مَواجِب[۹] دریافت نمی‌نمایند. این رسم از زمانی که به خاطر نمی‌آید، در مشرق زمین متداول بوده است و شاید مردم هم به آن عادت دارند. ولی وقتی که حاکمی در ایالتی مستقر می‌شود، اهالی آن ولایت تکلیف خود را می‌دانند و حاکم البته خیالش این است که آنچه را به رسم پیشکشی به شاه داده است از مردم بگیرد و تا آنجا که بتواند اجحاف‌کند تا خوشگذرانی نموده و ضمناً تنخواهی پس‌اندازکرده باشد که بتواند در موقع دیگر، برای حکومت جدید! بدهد. این اشخاص از حاکم‌کل‌گرفته تا حکام جزء، مطمئن نیستند که چه مدت در حکومت خود باقی خواهند بود؛ زیراکه اگرکسی پیدا شود که بیش از آنچه او به حاکم‌کل تعارف و پیشکش داده است بدهد، فورأ حاکم منصوب با اتباع خودش معزول می‌شوند. در این باب هرگز ملاحظه شایستگی شخص حاکم و رفاه حال مردم نمی‌شود. حکمران کل محض آنکه مدت حکومت خود را طولانی نماید در مواقع معیّنه تنخواه اضافی به رسم پیشکش برای وزراء و پادشاه می‌فرستد؛ و از آنجایی که قاعده و قانون برای‌گرفتن مالیات و عُشر[۱] و جریمه کردن نیست، لهذا حکمران و اتباع او، به قدری که ممکن شود از رعایا و مردم به زور می‌گیرند. وضع احوال در باب حکام جزء و نُوّاب[۲] و مدیر و غیره به همان ترتیبی است که در باب حکمران کل ذکر شد و آنها نسبت به حکمران کل، باید به همان قِسم پیشکش و تعارفی بدهند. مبلغی که به پادشاه و وزراء از بابت حکومت پیشکش می‌شود، منوط به اهمیت ولایتی است که حاکم به آنجا می‌رود، ولی در هر صورت همه جا اجحاف و تعدی متداول است. ترقی در میان افسران ارتش هم به همین وضع است؛ یعنی برای تحصیل مناصب باید پیشکش بدهند و در باب وصول مواجب خود اطمینان ندارند. سربازان اگر بتوانند در عَرض سال، مواجب یک ماهه یا دو ماهه خود را تحصیل کنند، خود را خیلی خوشبخت می‌دانند، زیرا تنها راه معاش و زندگی آنها این است که از مال مردم سرقت نمایند. البته تمام این تحمیلات که نسبت به ایرانی‌ها می‌شود، در صورتی است که اطاعت نمایند؛ ولی اگر آنها جرأت و جسارت کرده و ابراز مطالبی نمایند کار آنها بدتر شده، دچار صدمات شدیدتری می‌شوند. وزیری نیست‌که از روی عدالت به‌کارهای مردم رسیدگی نماید؛ و پادشاه، عاقل نیست! نجباء و شرفاء هم باقی نمانده‌اند که بتوانند بنا به خاطر مردم و رعایا و آسایش احوال آنها، وساطت و اقدام کنند. در این صورت جای تعجب نیست که ملت ایران که روزگاری جزو با عظمت‌ترین ملل روی زمین بود، ظاهراً ملتی ذلیل و پست شده باشد. کسانی که از نسل جنگجویان بزرگ و فاتحین بوده‌اند اکنون فقط شایسته این هستند که زمین را شیارکرده و هیزم بریده و آب از چاه بیرون بیاورند. تازه اگر بتوانند این کارها را بکنند -و در صورتی که به آنها اذیت و آزاری نشود س خود را خیلی خوشبخت و خوشوقت می‌دانند. پسرهای نجبا و شرفای ما برای اینکه معاش روزانه خود را تحصیل کنند، حاضر هستند که به پست‌ترین کارهای مملکت مشغول شوند، در صورتی که همان زمین‌هایی که باید در آنها به کارهای پست مشغول بشوند، زمانی متعلق به خود ایشان بوده است. اغلب این کارها را نیز به زحمت می‌توانند تحصیل کنند و بیشترشان به واسطه‌گرسنگی و فلاکت، به خارج از کشور می‌روند و اگر عده قلیلی باقی مانده باشند که صاحب ملک و دارایی خود باشند، همواره در کمال تزلزل هستند که مبادا از آن محروم شوند. زن‌ها و دختران ما تحت اختیار اشخاصی هستند که مورد لطف پادشاه می‌باشند. پلیس، دخترهای ما را به زور می‌برد، بدون اینکه کسی بتواند در مقام بازخواست برآید! پدرها می‌ترسند که به پسران خود بگویند جواهر یا پول خود را کجا نگهداری نموده‌اند، برای اینکه مبادا این مطلب معلوم شده و به زور، تنخواه و جواهری‌که دارند از دست آنهاگرفته شود. حتی ناگهان دیده می‌شود که دکاکین را شکسته و هر چه مال‌التجاره در آنها یافت می‌شود، به نهب و غارت برده‌اند. زنان و کودکان، مانند فقرا در جاده‌های بزرگ می‌گردند و در واقع آنچه از ایرانی‌ها باقی مانده است،کمال بدبختی و پریشانی بوده و همگی همواره دچار ترس و تشویش هستند. آیا این تقصیر ایران است که «زمین آفتاب» می‌باشد؟ در این سرزمین خرما و انار و جو و گندم خوب به عمل می‌آید. ایران دارای معادن خوب ذغال سنگ است ولی کسی نیست که در این معادن کار کند. آهن در این مملکت به حد وفور وجود دارد، ولی کسی نیست که آن را عمل بیاورد. مس و فیروزه یافت می‌شود، چشمه‌های نفت هست و زمین آن به قدری حاصلخیز است که در صورت کاشتن و زراعت کردن، همه چیز عمل آمده و متوالیاً محصول آنچه را که کاشته‌اند، برمی‌دارند و صحرای آن، طوری است که اگر آب کافی تهیه شود، همه چیز می‌توان در آن زراعت نمود. ولی اکنون تمام این مملکت به شکل ویرانه‌ای در آمده است. به هیچ وجه به آبادی زمین‌ها اقدام نمی‌شود و همواره از جمعیت این مملکت کاسته می‌شود. روستاهایی که یک وقت آباد بوده‌اند، اکنون تقریباً بی جمعیت شده وبه حالت ویران درآمده‌اند. هزاران نفر از مردم ما در این سال‌های آخر سلطنت پادشاه[۱]، مجبور شده‌اند که از مملکت خود، جلای وطن کرده به ممالک قفقاز و ماوراء قفقاز رفته و در آنجا برای خویش ملجأ و پناهی اختیار نمایند و چندین هزار نفر دیگر نیز به بلاد مختلفه عثمانی و آناتولی و خاک اروپای عثمانی یا عربستان مهاجرت کرده‌اند. در اسلامبول ایرانی‌هایی را ملاقات کردم که با دست‌های ظریف خود به پست‌ترین کارها مشغول هستند، از قبیل: آب‌فروشی، جاروکشی در کوچه‌ها، عراده‌کشی و غیره ... اگر ملاحظه شود معلوم می‌گردد که تعداد ایرانی‌هایی که از وطن مهاجرت کرده‌اند متجاوز از یک پنجم تعداد کل نفوس ایران است. مطلب دیگری‌که می‌توانم بگویم تا اسباب تعجب هزاران مرد و زن انگلیسی‌گرددکه از پادشاه با فریادهای شادی استقبال نمودند، این است که شاه پس از مراجعت به کشور بر ظلم و تعدیات نسبت به رعایای خود افزوده است. افزایش ظلم و ستم برای آنست‌که او خود را مغرور به قدرت شخصی می‌بیند و چون ملاحظه کرده که در اروپا آنقدر با تجلیل از او پذیرایی شده است و پذیرایی‌های تملق‌آمیز نسبت به او به عمل آمده است، از این جهت خود را شخصیتی مهم و پرقدرت دانسته وبه غرور خود افزوده است. نتیجه این موضوع آنست که مردم ایران چون ملاحظه کرده‌اند که هر وقت پادشاه از سفر فرنگستان برگشته، بر قدرت و تجملات خود افزوده است بنابراین چنین استنباط نموده‌اند که این قدرت و تجملات به واسطه اثری است که از پذیرایی‌های اروپاییان به ایشان رسیده است. به این واسطه مردم ایران نسبت به مردم اروپا بدبین‌گردیده و به واسطه شدت نفرت از آنها دوری می‌کنند و این دوری در وقتی است‌که ممکن است بین طرفین، قرب[۱] و اتحادی به میان آید یا آنکه قوه نفوذ و عقل وزرای با بصیرت انگلیس، برای ایران کمال لزوم را داشته باشد. دولت انگلیس نمی‌داند که در مشرق چه وهنی به حیثیت و اعتبار آن حاصل شده است و تاکنون کار مثبتی نکرده که خاطر ایرانی‌ها را از بعضی استنباط‌هایی که به میان آمده است، بیرون بیاورد. چون روزنامه‌های انگلیس از وضع و احوال حقیقی ایران اطلاع صحیحی ندارند، روی این اصل کسانی را که طالب ترقی و آسایش ایران هستند به اشتباه می‌اندازند. شما به بعضی تلگرام‌هایی که از طرف طهران می‌رسد اعتماد می‌نمایید، ولی اکنون این تلگرام‌ها اسباب اشتباه شده است؛ زیرا از طرف بانک شاهنشاهی می‌رسد و مقصود بانک، فقط سود شرکاء و صاحبان سهام است. سفارت انگلیس و بانک شاهی همان نظرات وزرایی را تبلیغ می‌نمایند که در اطراف پادشاه هستند. البته به اعتقاد وزرای مزبور و برای سود شخصی آنها، این وضع که در حکومت است شایسته و مناسب است و می‌گویند وضع خوب است و حکومت در ثبات کامل است و عموم رعایا راضی هستند و پادشاه پدر رعایای خود می‌باشند! و امتیازاتی که به مردم اروپا داده می‌شود، اقداماتی است دوستانه! و محض این است که برای اهالی اروپا راه آمد و رفت به ایران بازگردد و بین ملت ایران و ملل اروپا -که آنقدر از یکدیگر دور هستند -اتفاق و اتحاد به میان آید! و اگر در بعضی جاها بعضی از مردم ناراضی هستند، با آرامش و ملایمت نمی‌توان آنها را راضی کرد و باید به زور و جبر، اسباب سکوت آنها را فراهم آورد! با این تفصیل، باید دانست که شورش سختی، طبایع[۲] مردم را آماده کرده و همه حاضرند که شورش کنند و این شورش از حالا در شمال و جنوب و مشرق و مغرب ایران به ظهور رسیده ولی عمّال دولت آن را حمل بر این نموده‌اند که بعضی برخوردها با پلیس به میان آمده است! به روزنامه‌های خودتان نظر افکنید و ببینید که به خاطر عکس‌العمل آنها در مورد امتیاز دخانیات[۱] و تغییری‌که مردم ایران از این بابت داشته‌اند، چگونه با آنها رفتار نمودند ... بررسی نتیجه فتوای فوق‌العاده مجتهد بزرگ[۲] که به مسلمانان ایران دستور داد دخانیات استعمال نکنند، برای آنکه معلوم نماید که ایرانی‌ها از امتیازی که در مورد دخانیات به کمپانی انگلیسی داده شده است چقدر متنفر هستند،کافی است. این امتیاز از طرف پادشاه داده شده بود، فقط به خاطر آنکه دخانیات را به مبلغ بیشتر بفروشند. و به نظر چنین می‌آیدکه روزنامه‌های انگلیس نمی‌دانستند که امتیاز مطلق چه معنی دارد! و مجتهد بزرگ در کربلا[۳] و تاجر بزرگی که در تهران هست[۴] واقعاً چه قِسم مردمی می‌باشند و چه کارها می‌توانند انجام دهند. پادشاه برای بقای این امتیاز، به اقدامات سختی از قبیل تبعید و تهدید و غیره دست زد، ولی نتیجه‌ای نبخشید. در باب فروش تنباکو و امتعه دیگر، باید دانست که وقتی پادشاه این امتیاز را داد و دخانیات را فروخت یا آنکه مقرر نمود وزرای ایشان دخانیات را به یک نفر خارجی بفروشند، این تخطی و تعدی به حقوق ملت بود. پادشاه خیلی زود از خطای خود آگاه شد، ولی چون به اجنبی قول داده بود، جرأت نکرد که کمپانی فرنگی را از خود برنجاند. اکنون که این مطالب را می‌نویسم از طهران برای من خبر رسیده که بعضی قرارها داده شده و پادشاه که آنقدر در اقدامات، سخت‌گرفته بود از حرکت مجتهد بزرگ در کربلا متوحش شده و عمل امتیاز دخانیات باطل گردیده است. درباره مجتهد بزرگ در کربلا اشاره به این نکته کافی است که در حقیقت پاپ ایرانی‌ها می‌باشد و احترام او به تنهایی، بالاتر از احترامی است که پیوس نهم[۵] به پادشاه ایطالیا نمود. خلاصه به اعتقاد جمیع اشخاصی که از وضع ایران با اطلاع هستند، معلوم می‌شودکه پادشاه به دست خود در زوال رژیم خویش اقدام می‌نماید و اعمالی که متوالیاً به طور غفلت از طرف ایشان سر می‌زند، موجب تعجیل در زوال ایشان است و در صورتی پادشاه می‌تواند دفع زوال از خود بنمایدکه متوجه اوضاع باشد و در جمیع مطالب، دقت مخصوص بنماید. اکنون باید دانست چه سبب شده که ایرانی‌ها معتقد شده‌اند که دولت انگلیس مقصودش کمک و تقویت آنها [= دولتمردان] می‌باشد؟ دلیل این مطلب، آن است که یک یا دو سال قبل از این، سفرای شما به پادشاه ابرام نمودندکه فرمانی بدهد و به موجب آن جان و مال مردم ایران از تجاوز در امان باشد. آیا پادشاه چنین فرمانی داده یا نه؟ و پس از مباحثات طولانی و ابرامات زیاد و تأمل بسیار، مضمون فرمان مزبور به دول ابلاغ شده یا نه؟ آیا ملکه انگلیس وقتی که این مطلب را شنیده نسبت به ملکم خان رضامندی نموده یا نه؟ و آیا سفیر شما در طهران در قرار صدور این فرمان شرکت داشت یا نه؟ جمیع ایرانی‌ها معتقدند پس از اینکه چنین فرمانی صادر شده وبه دول ابلاغ گردیده است، دول اروپا حق دارند در اجرای مضامین و شروط فرمان مزبور ابرام‌کنند یا اینکه [اگر] به شروط آن تجاوز بشود، از پادشاه توضیح بخواهند. اما نتیجه [چه] شد؟ من که سیدجمال‌الدین هستم، پس از آنکه به ایران وارد شدم، مردم مرا اسباب انجام آرزوهای خود دانسته و از این بابت اظهار خوشوقتی می‌نمودند و پادشاه هم از روی لطف مرا پذیرفتند و افکار و مطالب مرا تحسین نمودند. از ظاهر این وضع چنین استنباط می‌شد که به زودی دولت ایران زنده خواهد شد و برای آن قانونی وضع شده و جان و مال مردم در امنیت قرارگرفته و زن‌ها و دختران ما از بی‌ناموسی که نسبت به آنها می‌شود، آسوده خواهند بود و توده مردم از تعدیات ظالمانه آسایش پیدا کرده و همه کارها از روی قاعده و قانون انجام خواهد گرفت. ولی در این بین ناگهان مرا دستگیر و تبعید نمودند، دوستان مرا زندانی کردند و بدون استنطاق، آنها را صدمات زدند. پس از این مطلب، چشم‌های مردم باز شده، بر آنها روشن گردید که دیگر نباید به وعده‌های پادشاه اعتمادی بنمایند، [ولی] چشم‌های آنها به طرف دول، خصوصاً به طرف انگلیس متوجه گردیده است که آیا سفیر دولت انگلیس در طهران یک کلمه اظهار خواهد کرد و توضیح بخواهد که چرا فرمان مزبور زیر پاگذاشته شده است؟ یقین است که [دولت ایران] هیچ مطلبی در این مورد اظهار نخواهد کرد! مملکت ایران در این موقع اغتشاش، هنوز منتظر پیغامی است ولی شما از منافع جیب خودتان می‌ترسید! اگر بین وزرای پادشاه و سفرای شما نفاق و اختلافی بروزکند ممکن است‌که اسباب وهن منافع بانک[۱] شود، بنابراین سفرای شما همگی در طهران سکوت محض اختیار نموده‌اند و پارلمان شما هم به هیچوجه اعتنایی به این چیزها ندارد. با این حال مردم ایران معتقدند که دولت انگلیس قصدش این نیست که اقدامی نکند، علت را آن می‌دانند که دولت انگلیس درکمک نمودن به «کالا بار»[۲] آنقدر حاضر و مستعد بود و قدرت گزاف صرف نمود که تجارت غلام و کنیز را در آفریقا موقوف بدارد. با اینکه ایرانی‌ها این اعتقاد را دارند، مع‌هذا دولت انگلیس - با این که پاره فرمان مزبور در برابر چشم آن دولت اتفاق افتاده است و در قرار آن فرمان، خود فی نفسه شرکت داشته است - مضایقه می‌نماید که در این باب به دولت ایران یک کلمه تهدید یا نصیحتی ابراز نماید. من به اینجا آمده‌ام و از ملت شما خواهش می‌نمایم که در این موقع که اغتشاش برای دولت ایران پیش آمده است، اقدام‌کنید تا در جلسه پارلمان در باب تعدیاتی‌که [به مردم ایران] می‌شود و درباره فرمان پادشاه ایران، سؤالاتی بنمایند و در صورتی که واقعاً این مسائل به میان آید، به سفیر شما در دربار ایران تعلیمات داده شود که وزرای پادشاه ایران را ملاقات کرده و از طرف دولت و ملکه انگلیس در باب این مطالب از آنهاتوضیح بخواهد. اثر معنوی چنین اقدامات، زیاد خواهد بود، ولی، پادشاه معتقد است که شما در کارهای ایشان دخالتی نمی‌نمایید و به هر قسمی که میل ایشان باشد رفتار خواهید کرد! البته اگر شما به ما ایرانی‌ها کمک ننمایید یا جرأت این کار را نداشته باشید دولت روس آماده این کار هست زیراکه دولت روس اگر بخواهد که مستقیماً به هندوستان برود، مجبور است که از سواحل دریای ایران بگذرد و برای انجام خبال خود، البته تأملی نخواهد کرد؛ ولو به خاطر منافع خود، به ملت ایران کمک نموده و آن را تقویت بنماید؛ ولی شما ایستاده‌اید و تماشا می‌کنید و همین‌قدر سهام دخانیات و بانک را برای خود فایده تصور می‌نمایید. شما نه دوست آشکار و نه دشمن آشکار هستید. البته ملت ایران که نمی‌تواند شما را دشمن خود بداند بلکه دوست خود می‌پندارد، همین قدر منتظر است که اعتراضی از طرف شما ابراز بشود. این اعتراض برای شما ضرر مادی ندارد و در حقیقت اسباب خطر برای بانک و تجارت شما نخواهد بود. ملت ایران که دچار صدمات بوده و در قید اسارت گرفتار است و مردمان آن، شریف و چالاک و قابل هستند، فقط منتظرند که اعتراضی از طرف یک ملت آزاد و مقتدری ابراز شود. آنچه راکه ما اکنون می‌خواهیم همین است؛ ولی این اعتراضی که از طرف ملت انگلیس باید ابراز شود می‌بایست هرچه زودتر به عمل آید تا افراد بسیار دیگری در زندان‌ها از بین نروند و قلوب دیگری شکسته نشود و هزاران افراد بی‌گناه دیگر تبعید نگردند. پس این اعتراض باید قبل از آنکه این حوادث بیشتر از این به ظهور برسد، ابراز گردد. تغییرات در وضع ایران لازم است و هرگونه تغییری که به عمل آید، بهتر از وضع کنونی خواهد بود. ملت ایران چیزی که می‌خواهد همین تغییرات است. فریاد و فغان از میان هزاران خانه ویران شده بیرون می‌آید و صدای آن مانند رعد به گوش می‌رسد و آن صدا بالاخره به انگلیس رسیده است و آن صدایی که هم اکنون از همه جا برخاسته، این است که یا تغییری در وضع حکومت ایران داده شود یا پادشاه ایران معزول‌گردد. **پاورقی‌ها:** [۱] غنیمت گرفتن [۲] بازپرسی [۳] منظور میرزا علی‌اصغر خان امین‌السلطان به (اتابک) است. [۴] کذا فی الاصل [۱] منظور ناصرالدین شاه قاجار است. [۱] سهمی، بهره‌ای [۲] منظور میرزا ملکم خان ناظم‌الدوله است. [۱] جمع مکان: محل‌ها [۲] محل بست، به مکان‌هایی مذهبی و سیاسی در دوره قاجار اطلاق می‌شد که بسیاری از مردم ستمدیده و یا برخی جنایتکاران برای گریز از دست مأموران حکومتی به آنجا پناهنده می‌شدند. به خاطر قداست و احترامی که این مکان‌ها نزد دولت داشت، مأموران تا زمانی که پناهندگان در آنجا به سر می‌بردند متعرض آنان نمی‌شدند. بسباری از آستانه‌های مقدسه، امامزاده‌ها، ... و نیز سفارتخانه‌های خارجی در ایران محل بست بودند. در جریان جنبش مشروطه، سفارت انگلیس محل بست مشروطه‌خواهان بود. [۱] خواری، خفت [۲] بندی که بر پای زندانیان می‌گذاشتند. [۱] منظور پادشاه است. [۲] از مناصب دربار پادشاهان شرق؛ مسئول امور اصطبل پادشاه یا امیر [۳] کسی که سواره یا پیاده جلوی مرکوب (وسیله سواری) ارباب حرکت‌کند. [۴] کسی که از اسب پرستاری و نگهبانی‌کند. [۵] حاجب، دربان [۶] جمع مدخل: عواید، درآمدها [۷] جمع شریف: بزرگواران، صاحبان شرف [۸] جمع نجیب: افراد با اصل و نسب [۹] حقوق، مستمری [۱] ده یک چیزی، یکدهم [۲] جمع نائب: وکیل‌ها، گماشتگان [۱] منظور ناصرالدین شاه قاجار است. [۱] نزدیکی [۲] سرشت‌ها، استعدادها [۱] منظور قرارداد رژی است. [۲] منظور، میرزا حسن شیرازی است. [۳] لازم به توضیح است که میرزای شیرازی در کربلا ساکن نبود بلکه از ۱۲۹۰ ق تا زمان وفات (۱۳۱۲ ق) در سامرا سکونت داشت. [۴] منظور، حاج محمدحسن امین الضرب است. [۵] پیوس نهم، پاپ ایتالیایی از ۱۸۴۶ تا ۱۸۷۸ این منصب را داشت. در آغاز هدف عمده او این بود که ممالک ایتالیا را تحت تفوق پاپ متحد سازد و برای این منظور دست به اقدامات اصلاحی زد. او اصولی را به عنوان اصول ایمان مسیحی و کلیسا اعلام کرد. [۱] منظور بانک شاهنشاهی است که توسط انگلیس در ایران تأسیس شد. [۲] از مراکز مهم داد و ستد برده در دلتای نیجر در قرن نوزدهم. در اصل: کاری با اری

اطلاعات تکمیلی

زمان وقوع: 1270
زبان اصلی: فرانسوی
نوع کنش: نامه خصوصی

کنشگران و ذینفعان

مخاطب کنش: دولت انگلستان
حاکم زمان: ناصر الدین شاه قاجار

منبع

مکتوبات و بیانات سیاسی و اجتماعی علمای شیعه(جلد ۱ تا ۹)
محمدحسن رجبی (دوانی)